حضرت محمد

رجزخواندن امام ع

در بحار است امام حسـین علیه السلام  برخاست و بر مرکبش سوار شد و به سوي دشمنان رفت در حالیکه چنین رجز میخواند: کفر القوم و قد ما رغبوا عن ثواب الله رب الثقلین قتل القوم علیا و ابنه حسن الخیر کریم الأبوین حنقا منهم و قالوا أجمعوا و احشروا الناس الی قتل الحسین یا لقوم من أناس رذل جمعوا الجمع لأهل الحرمین ثم صاروا و تواصوا کلهم باجتیاح لرضاء الملحدین لم یخافوا الله فی سـفک دمی لعبیـدالله نسل الکافرین و ابن سـعد  قدرمانی عنوة بجنود کوکوف الهاطلین لا شـیء کان منی قبل ذا غیر فخري بضـیاء الفرقـدین بعلی الخیر من بعـد النبی و النبی القرشـی الوالـدین خیرة الله من الخلق أبی ثم أمی فأنـا ابن الخیرتین فضـۀ قد خلصت من ذهب فأنا الفضـۀ و ابن الـذهبین من له جـد کجـدي فی الوري أو کشـیخی فأنا ابن العالمین فاطم الزهرا أمی و أبی قاصـم الکفر ببدر و حنین عبدالله غلاما یافعا و قریش یعبدون الوثنین یعبدون اللات و العزي معا و علی کان صلی القبلتین فأبی شمس و أمی قمر و أنا الکوکب و ابن القمرین و له فی یوم أحـد وقعـۀ شـفت الغل بفض العسـکرین ثم فی الأحزاب و الفتح معا کا فیها حتف أهل الفیلقین فی سبیـل الله مـاذا صـنعت أمـۀ السوء معـا بالعترتین عترة البر النبی المصـطفی و علی الورد یوم الحجفلین

شعری که حضرت در روز عاشورا میخواندند

در مناقب آمـده که حضـرت در روز عاشورا شـعري میخوانـد (کفر القوم و قـد ما رغبوا) تا آخر آنچه که از ابیات بالا آمده و این ابیات را به آن اضافه نمود: فاطم الزهراء و أمی و أبی وارث الرسل و مولی الثقلین طحن الابطال لما برزوا یوم بدر بأحد و حنین و أخر خیبر اذ بـاررهم بحسـام صـارم ذي شـفرتین والـذي اردي جیوشـا أقبلـوا یطلبـون الـوتر فی یـوم حنیـن مـن له عم کعمی جعفر وهب االله له أجنحتین جـدي المرسل مصـباح الهـدي و أبی الموفی له بالبیعتین بطل قوم هزبر ضـیغم ماجـد سـمع قوي الساعدین عروة الدین علی ذلکم صـاحب الحوض مصـلی القبلتین مع رسول االله سـبعا کاملا ما علی الارض مصل غیر ذین ترك الأوثان لم یسـجد لها مع قریش مـذنشأ طرفـۀ عین و أبی کان هزبرا ضـیغما یأخـذ الرمـح فیطعن طعنتین کتمشـی الأسـد بغیا فسـقوا کأس حتف من نجیع الحنظلین

اجنه و ملائکه هایی که یاور ایشان بودند

از منتخب نقل است وقتی امام حسـین علیه السلام  در کربلا بود گروه هایی از اجنه به نزد آنحضـرت آمده عرض کردند: یا اباعبداالله ما یار شـما هستیم، هر چه میخواهی امر نما. اگر امر نمایی همه دشـمنان شـما را بکشیم این کار را خواهیم کرد. حضرت فرمود: من با سخن جدم رسول الله صـلی الله علیه و آله مخالفت نمینمایم، چون مرا امر کرده به سرعت به سوي او روم. من هم اکنون، ساعتی به خـواب رفتم دیـدم جـدم رسـول الله صـلی الله علیه و آله مرا در آغوش گرفته، به سـینه اش چسـبانده و بین دو چشـمم را میبوسـد و میفرماید: حسـین، خداوند عزوجل میخواهد تو را کشته ببیند در حالیکه به خون خود آغشته اي و محاسنت به خونت خضاب شده و سر تو را از قفا بریده اند، خداوند میخواهد حرم و خانواده تو را اسیر بر پشت شتران ببیند. آنگاه امام فرمود: به خدا سوگند صبر خواهم کرد تا حکم خداونـد جاري شود زیرا او بهترین حکم کنندگان است

سه درخواست امام از عمر سعد ملعون

در منتخب آمده امام حسین علیه السلام  برابر عمر بن سعد (لعنۀ الله) آمد به او فرمود: تو را در سه کار مخیر میکنم، آن ملعون گفت: آن سه کار چیست؟ حضـرت فرمود: مرا رها کن تا به مـدینه و حرم جدم رسول الله صلی الله علیه و آله بازگردم. آن ملعون گفت: در این مورد راهی نیست و نمیتوانم این کار را بکنم. حضـرت فرمود: جرعه اي آب به من بنوشان جگرم از تشـنگی بسیار خشکیده، باز آن ملعون گفت: در این مورد نیز راهی ندارم. حضرت فرمود: پس اگر ناچار به کشـتن من هستی لشـگریانت را یـک نفر، یک نفر به سوي من بفرست عمر سـعد (لعنـۀ الله) گفت: این خواسـته را قبول میکنم. در بحـار آمـده سـپس عمر سـعد لشـگریانش را براي مبارزه با امام فراخوانـد هر شخصـیت و بزرگ و شـجاعی براي مبارزه با حضـرت میرفت کشـته میشـد، تا اینکه افراد زیادي از دشـمن به دست حضـرت کشـته شدنـد.  در لهوف است حضـرت هنگام نبرد در میان معرکه چنین رجز میخواند: القتل أولی من رکوب العار و العار أولی من دخور النار

رسیدن ایشان و اسبشان به شریحه فرات

در بحار آمـده ابن شـهر آشوب از ابومخنف از جلودي نقـل کرده امـام حسـین علیه السلام  بر اعور السـلمی و عمرو بن الحجاج زبیـدي حمله برد و آنها را با چهار هزار مرد، محافظ شـریعه فرات بودند. امام علیه السلام  آنان را متفرق ساخت و اسب خود را وارد فرات کرد. هنگامی که اسب سرش را براي نوشـیدن آب پایین برد حضـرت فرمود: اي اسب تو تشنه اي منهم تشنه ام بخدا قسم از این آب نمینوشم مگر اینکه تو از آن بنوشـی پس چون اسب این سخن امام را شنید سرش را بلند کرد و از آب ننوشید گویی سخن امام را فهمید آنگاه امام حسین علیه السلام  فرمود: اي اسب بنوش من هم مینوشم پس امام حسـین علیه السلام  دسـتش را به سـمت آب برد و یک کف دست آب برداشت که ناگهان سواري به امام گفت: اي حسـین از نوشـیدن آب لـذت میبري در حالیکه به خیمه هاي تو حمله شـده و حریمت هتـک شـده. امـام آب را ریخت و به سوي دشـمن حمله برد و آنهـا را متفرق سـاخت و دیـد خیمه ها و اهل آن سالم هسـتند. شاعر میگویـد: ویـل الفرات أبـاد الله غـامره و رد وارده بـالرغم ظمآنـا لم یطف حر غلیل السـبط بارده حتی قضـی فی سبیل الله عطشانا

منع نمودن امام از نوشیدن آب و فریب ایشان

 در روایتی دیگر آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  خواست جرعه اي  از آب بنوشـد حصـین بن نمیر (لعنه الله) تیري به سمت حضـرت پرتاب کرد آن تیر به ران پاي حضـرت اصابت نمود حضرت تیر را از پایش درآورد و خون پایش را در کف دست جمـع کرد و به آسـمان پاشـید و فرمـود: خداونـدا به تـو شـکایت میکنم از مردمی که خـون مرا میریزنـد و از نوشـیدن آب مرا منع مینمایند سـپس حضـرت خواست براي بار دوم آب بنوشد. پس عمر بن سـعد (لعنه الله) ندا داد: به حق بیعت یزید بن معاویه بر شما اگر حسـین آب بنوشـد همه شـما را نـابود میکنـد. آنگاه خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) فریاد زد: اي حسـین به خیام حرم خود بـازگرد که در آتش میسوزنـد و تـو زنـده هسـتی. پس آب از دست امـام ریخته شـد و حضـرت به سوي خیمه ها بـازگشت و دید خیمه ها سالم هسـتند فهمیـد این خبرها مکر و حیله آن ملعونین است وقتی حضـرت به خیمه ها آمدند زنان و کودکان به خیال اینکه حضـرت آب آورده به سوي او آمدند تا آب بگیرند ولی تا امام حسین علیه السلام  را خون آلوده دیدند زاري کنان بر سر و صورت ها زدند، ضجه زدند و فریاد برآوردند پس امام حسین علیه السلام  به ایشان گفت: آرام باشید که گریه هاي زیادي را پیش رو دارید. در معدن آمده است در این حال امام ندا داد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه، اي فاطمه سـلام من بر شـما (یعنی خداحافظ) زینب علیها السـلام نزد برادر آمـد و گفت: برادر جان گمان میکنی که کشـته خواهی شـد؟ حضـرت فرمود: چگونه گمان نکنم در حـالی که نه دوستی دارم نه یـاوري. زینب علیها السـلام گفت: برادر جـان مـا را به سوي حرم جـدمان رسول الله صـلی الله علیه و آله بفرست. حضـرت فرمود: اي واي، اگر مرا رهـا میکردنـد خود را در این مهلکه قرار نمیدادم. گویـا میبینم به همین زودي شـما را روي مرکبها ماننـد اسـیران و بردگان میبرنـد و میگردانند و شـما را به گرفتاري و رنج بسـیار خوار خواهند ساخت. چون حضـرت زینب علیها السـلام این سـخنان را از برادر شنید، گریست و اشک از دیدگان هر دوي آنها جاري شد. آنگاه حضـرت زینب علیهاالسـلام نـدا داد: اي واي از تنهـایی، واي از بییـار و یـاوري، واي از گردش سوء روزگار، واي از شومی این صـبح، پس گریبان چاك کرد، مو پریشان ساخت و بر صورت خویش لطمه زد. شاعر در این مقام میگوید: أتته زینب مذ وعت ما قاله حسـري القناع و ذیلها مجرور تـدعوه یا خلف الـذین مضواویا لکی اذا طم البلا و السور لماذا الوداع أهل تیقنت الفنا ما الرأي و ما لـدي خفیر فأجابها قل الفدا کثر العدا قصر المداء و سبیلنا محصور رافعت عنکم ما استطعت فلم یفد والصحب ذا شلو و ذاك عفیر قالت فوعظهم و حـذرهم فقـال قلت فمـا أفـاد الوعـظ و التخـدیر و لکم دعوت القوم کفوا عن قتـالی و اترکونی فی الشـعاب أسـیر و ذکرت ما فجر الصـخور فلم بکن الا قلوبهم هناك صـخور سـپس امام به زینب علیها السـلام فرمود: آرام باش اي دختر علی مرتضـی علیه السلام  که گریه بسـیار در پیش داري. چون امـام حسـین علیه السلام  خواست از خیمه بیرون رود زینب علیهاالسـلام دامن او را گرفت و گفت: آرام اي برادر صبر کن تـا بـا نگـاهم از جمـال تو در این وداع بی بازگشت توشه اي برگیرم: فمهلا أخی قبل الممات هنیئـۀ لتبرد منی لوعۀ و غلیل زینب به دست و پاي برادر بوسه زد و دیگر زنان نیز به پاي حضـرت افتادند و دست و پایش را بوسـیدند

روایت های راجب به مقدار جراحات وارده بر ایشان

در لهوف آمده که حضـرت هفتاد و دو زخم برداشت. بحار از قول ابنشهر آشوب آورده که ابومخنف از قول جعفر بن محمد بن علی علیه السلام  نقـل نمـوده کـه در بـدن حضـرت سـی و سه اثر نیزه و سـی چهـار محـل شمشـیر بـود. همچنین امـام بـاقر علیه السلام  فرمود: وقتی امام حسین علیه السلام  به شهادت رسید در بدن آنحضرت سیصد و بیست و چند جراحت نیزه و شمشیر و تیر بود و در روایتی آمده سـیصد و شصت زخم داشته، برخی گفته اند سی و سه ضربه به غیر از تیرها بر ایشان وارد آمده. آنقدر بر بدن و زره ایشـان تیر و نیزه و شمشـیر اصـابت کرده بود که تیرهـا شبیه تیغ هاي خار پشت شـده بود و نیز گفته اند که تمام تیرها بر جلوي بدن ایشان اصابت کرده بود: قد ضم قطریه الطعان فجسـمه کالتاج بالطعن الدلوج مرصع تقع السه ام علی القنا اذ لم یکن بین الأسنۀ و الأسـنۀ موضع الله شـخص فیه ألف جراحـۀ طعنا و ضـربا کیف لا یتضـعضع نسـجوا علیه من مقدمـۀ بها درعا دلاصا بالنجیع یواشع

وارد امدن تیری به قلب ایشان در هنگام نبرد

امام اندکی توقف نمود تا دقایقی استراحت نماید زیرا بواسـطه نبرد خسـته و بیرمق شده بود در همین حال که ایسـتاده بود ناگاه سـنگی آمـد و بر پیشـانیاش اصـابت نمود دامن پیراهنش را بالا آورد تا خون از صورتش پاك نمایـد، تیري برنـده و مسـموم که سه شـعبه داشت آمد و بر سـینه حضـرت نشـست. در بعضـی روایات آمده که تیر به قلب ایشان خورد امام حسـین علیه السلام  فرمود: بسم الله و باالله علی ملۀ رسول الله صـلی الله علیه و آله و سـر مبارك را به سوي آسـمان بلند کرد و فرمود: خداوندا تو خود میدانی که این قوم مردي را میکشـند که روي زمین جز او پسـر پیامبري نیست سـپس حضـرت تیر سه شعبه را از پشت خود بیرون آورد. خون همچون چشـمه جوشان بیرون میآمـد. حضـرت دسـتش را بر روي زخم گذاشت و چون دسـتش از خون پر شد خون ها را به آسـمان پرتاب نمود و از آن خون ها حتی یک قطره هم به زمین بازنگشت. آسمان تا آن زمان سرخ رنگ نمیشد تا اینکه امام حسین علیه السلام  خون را به آسـمان پرتاب نمود، سپس دستش را دوباره بر روي زخم قرار داد و زمانی که پر از خون شد سر و صورتش را به خـون خودش آغشـته نمود و فرمود: این کـار را کردم تـا وقـتی جـدم رسول الله صـلی الله علیه و آله را ملاقـات نمودم به خون آغشـته باشم و بگویم یا رسول الله فلان مردم و فلان قوم مرا کشتند سپس از فرط خستگی ضعف او را گرفت و توقف نمود. هر که به سوي او میرفت تا ضربه اي به او بزند منصرف میشد و بازمیگشت تا اینکه مردي از کنده که نام او مالک بن بشر (لعنه الله) بود به سوي حضرت رفت و او را دشنام داد و با شمشیر بر سر امام حسین علیه السلام  زد. بر سر ایشان کلاه بود، آن کلاه از خون پر شد. امام حسـین علیه السلام  به او گفت: با دسـتانت نخوري و نیاشامی و خداوند تو را با ظالمین محشور نماید سپس حضرت کلاه از سر خود انـداخت و کلاهی دیگر بر سـر گذاشـته و دور آن عمامه اي پیچیـد. امام خسـته شده بود ولی هنوز اندکی رمق داشت، آن مرد کنـدي (لعنه الله) آمـد و کلاه خونین امام را که از خز بود برداشت. بعد از واقعه کربلا نزد خانواده اش رفت وقتی داشت خون کلاه امام حسـین علیه السلام  را میشـست، همسرش به او گفت: آیا کلاهی را که از پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله ربوده اي به خانه من آورده اي؟ از خانه من بیرون برو که خداوند قبر تو را پر از آتش وعذاب گرداند. مرد کندي بعد از آن بسـیار فقیر و بیچاره شـد دو دسـتش خشک گردیـد بطوریکه از دسـتان او در زمسـتان خون میچکیـد و در تابسـتان ماننـد چوب خشک میشـد..

امام حسین در قتلگاه یکه و تنها

در لهوف آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  بواسـطه جراحات بسـیار بی رمق شـده از کثرت تیرها زره ایشان ماننـد خارپشت شده بود، صالح بن وهب مزنی (لعنه الله) ضـربه اي  با نیزه به لگن خاصره حضرت زد و ایشان به این ضربه از اسب با سمت راست صورتشان به زمین خوردنـد در حالیکه میفرمود: بسم الله و باالله و علی ملـۀ رسول الله صـلی الله علیه و آله. آنگاه حضرت از زمین برخاسـته نشستند و تیرها را از حلقوم و بدنشان بیرون آوردند، سپس عمر سعد (لعنه الله) به امام حسین علیه السلام  نزدیک شد. حمید بن مسـلم میگوید در این هنگام زینب دختر علی علیه السلام  از خیمه بیرون آمد. در لهوف آمده حضـرت زینب علیهاالسلام فریـاد میزد: اي واي برادرم، اي سـرورم، اي همه خـانواده ام، اي کـاش آسـمان بر زمین فروبیفتـد، اي کـاش کوه ها از هم بپاشـند و هموار شونـد. در بحار آمـده زینب علیهاالسـلام فرمود: اي عمر بن سـعد آیا در پیش چشم تو اباعبدالله علیه السلام  را میکشـند و تو نظـاره میکنی. در این هنگام اشـک هاي عمر سـعد (لعنه الله) بر صورت و محاسـنش جاري شـد و صورت خود از زینب علیهاالسـلام برگردانـد و امام حسـین علیه السلام  در میان قتلگاه نشسـته بود در حالی که لباسـی از خز بر تن داشت و لشـگریان مترصـد به چنگ آوردن آن لبـاس بودنـد. شـیخ مفیـد (ره) در ارشـاد گویـد: عمرسـعد (لعنه الله) در جـواب زینـب علیهاالسـلام چیزي نگفت، زینب علیهاالسـلام رو به سـپاه کرد و گفت: اي واي بر شـما در بین شـما حتی یک مسلمان هم پیدا نمیشود؟ هیچ یک از سپاهیان جوابی نداد. لهوف: در این هنگام شمر (لعنه الله) بر سر یارانش فریاد زد و گفت: براي چه منتظر مانده اید؟ حمله کنید به این مرد، پس همه لشـگر از هر سـو به امـام حمله آوردنـد. زرعـۀ بن شـریک (لعنه الله) به کتـف چپ حضـرت ضـربه اي  بـا شمشـیر زد و امـام حسـین علیه السلام  نیز به زرعـۀ بن شـریک ضـربه اي  زد و او را به زمین انـداخت. آنگـاه ضـربه دیگري بـا شمشـیر به گردن مقـدس امـام علیه السلام  زدند که بواسطه آن ضربه حضرت با صورت به زمین افتاد و ناتوان گردید خواست برخیزد که باز به زمین افتاد. سنان بن انس نخعی (لعنه الله) به ترقوه حضـرت بـا نیزه ضـربه اي  فرود آورد سـپس نیزه را از کتف ایشـان بیرون آورده و به بقیه جاهـاي سینه حضـرت فروبرد. سـنان بن انس نخعی دوباره تیري به سوي حضـرت انـداخت و تیر به گلوي حضـرت خورد و حضـرت افتـاد، پس از آن برخاست و نشـست و تیر را از گلویش بیرون آورد و دو دسـتش را روي زخم گـذاشت پس هر دو کف دسـتش از خون گلویش پر شد آنگاه حضـرت خونها را به سر و صورت و محاسنش میمالید و میفرمود: این چنین میکنم تا وقتی خـدایم را ملاقات میکنم با جمالی خونین زیارت کنم در حالی که حق مرا غصب کرده اند.

وارد شدن امام حسین بر فرزند مریض احوالشان

در بعضـی از کتب علمـا و قـدماي ما نقل است که وقتی کار به امام حسـین علیه السلام  دشوار شـد و یکه و تنهـا مانـد به سوي خیمه هاي برادرانش آمـد، خیمه هاي ایشـان را خـالی و بیصـاحب دیـد، به سوي خیمه هاي فرزندان عقیل رفت، آنها را نیز خالی یافت آنگاه به سوي خیمه هاي دیگر اصحابش رفت ولی هیچ یک از آنها را ندید همه خیمه ها بیذصاحب و خالی بودند پس حضـرت دمادم میفرمود (لا حول و لا قوة الا باالله العلی العظیم) سپس حضرت به خیمه زنان رفت و از آنجا به خیمه پسـرش زین العابدین علیه السلام  آمد، او را دید که بر تکه پوستی روي زمین افتاده و بر او داخل شد و حضرت زینب علیهاالسـلام از او پرسـتاري مینمـود. هنگـامی کـه علی بن الحسـین امـام را دیـد خـواست از جـایش برخیزد ولی از شـدت بیمـاري نتوانست به عمه اش گفت،: مرا بروي سـینه ات نگاهدار و تکیه بده زیرا این پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که آمده. زینب علیهاالسـلام پشت او نشست و امام زین العابدین علیه السلام  را به سینه اش تکیه داد امام حسین علیه السلام  نزدیک او آمد و از پسرش درباره بیماریش سـئوال نمود. امام زین العابدین علیه السلام  فرمود: الحمد الله تعالی سپس گفت: پدر جان امروز با این منافقین چه میکنی؟ امـام حسـین علیه السلام  فرمود: پسـرم، شـیطان بر این دشـمنان چیره شـده و ذکر و یاد خـدا را از یادشان برده است و آتش جنـگ و فتنه را بین من و اینـان روشن سـاخته تـا اینکه سـیلاب خون از مـا و از ایشـان به زمین جـاري شود، پس امام زین العابـدین علیه السلام  فرمـود: پـدر جـان، عمـویم عبـاس علیه السلام  کجـاست؟ هنگـامی کـه از عمـویش سـؤال نمـود، گریه راه گلـوي زینب علیهاالسـلام را گرفت و به برادرش حسـین علیه السلام  نگاه کرد چگونه میخواهـد جواب او را بدهد. چرا که زینب علیهاالسـلام از ترس اینکه بیماري علی بن الحسـین علیه السلام  شدت یابد خبر شـهادت عمویش عباس علیه السلام  را به او نداده بود. امام حسـین علیه السلام  به پسـرش فرمود: پسرم، عمویت عباس علیه السلام  کشته شده و دو دستش در کنار فرات جدا گردیده است. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست تـا اینکه از هوش رفت. وقتی به هوش آمـد از همه عموهـا و عموزاده هایش سؤال نمود امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: همگی کشـته شده اند. آنگاه علی علیه السلام  گفت: برادرم علی و حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجا هستند؟ امام علیه السلام  به او فرمود: پسرم بدان هیچ مردي جز من و تو در میان خیمه ها زنده نیست و اینـان که دربـاره آنهـا از من سوال نمودي همگی بر روي خاک هاي سوزان میـدان جنگ افتاده اند. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست. سـپس به عمه اش زینب علیهاالسـلام گفت: عمه جـان یک عصا و شمشـیر به من بـده. امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: میخواهی با آنها چه کنی؟ گفت: میخواهم به عصا تکیه دهم و با شمشـیر از پسر رسول الله صلی الله علیه و آله دفاع نمایم، خیري در زنـدگی بعـد از او نخواهـد بود. امـام حسـین علیه السلام  مـانع کار او شـد و او را به سـینه خود چسـباند و فرمود: پسـرم تو پـاکترین اولاد من و بهترین افراد خـانواده من هستی، تو جانشـین من در (میـان امت و سـرپرست) این زنـان و کودکان هستی. اینان غریب و خوار شده هسـتند سـرپرستی ایشان را در این خواري و بی پناهی و طعنه گویی اعداء و سختی روزگار به عهده بگیر. زنان و کودکان را وقتی ناله و فریاد سر دادند ساکت و آرام کن و هر گاه از چیزي ترسیدند همدم و انیسشان باش و با کلام نرم و آرام ایشان را تسـلی بـده، به جز تو مردي براي آنهـا نمانـده که همـدم و مونس و یار ایشان باشـد و هیـچ کس جز تو نیست که به ناراحتیها و شکایـات ایشان رسـیدگی نمایـد. بگـذار تو را ببوینـد و تو نیز ایشان را ببوي، بگـذار بر تو گریه نماینـد و تو نیز بر ایشان گریه کن، سپس دست علی را گرفت و با صداي بلند صدا زد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه و اي فاطمه کلام مرا بشنوید و بدانید که این پسرم جانشین من بر شماست و او امام واجب الاطاعه میباشد. سپس به علی فرمود: یا »ولدي بلغ شیعتی عنی السـلام فقل لهم ان ابی مات غریبا فانـدبوه و مضـی شـهیدا فابکوه« پسـرم سـلام مرا به شـیعیانم برسان و به آنها بگو پدرم غریب مرد براي او سوگواري کنید، پدرم شـهید شده براي او گریه کنید. یا واعظا معشـرا ضلوا الطریق بما علی قلوبهم من غیهم رانا و زاجرا فئۀ ضلت بما کسـبت بالسـیف حینا و بالتنزیل أحیانا ما همت قـدرا علی الله العظیم و لم یحجب فـدیتک عند النصـر خذلانا لکنما شاء أن یبـدیک للملأـ الأـعلی و یجعـل منک الصبر عنوانا فعز أن تتلظی بینهم عطشا و الماء یصـدر عنه الوحش ریانا تحوطه منک أن تـدنوه طائفۀ صدورها اتخذ الشـیطان أکنانا ویل الفرات أباد الله غامره ورد وارده بالرغم ظمآنا لم یطف حر غلیل السـبط بارده حتی قضی فی سبیل الله عطشانا تعلوه أسـیاف من لا دونهم أحد و ما سوي الله شیء فوقه کانا فیا سماء لهذا الحادث النفطري فما القیامۀ أدهی للوري شانا و لترجف الأرض شـجوا فابن فاطمه أمسی علیها تریب الجسم عریانا ماهان قدرا علیها أن تواریه بل لا تطیق لنور الله کتمانا أفدي صریعا علی الرمضاء قـد جعلت الله اکبر منه الجسم میدانا ما کان ضـرهم لو أنهم صـفحوا عن جسم من کان للمختار ریحانا یا غیرة الله غـار الصبر فـانهتکی هتک النساء و ما فی کربلاء کانا هبی الرجال بما تأتی به قتلت و ان تکن قتلت ظمآنا و عـدوانا ما بال أطفالها صـرعی و نسوتها أسـري یجاب بها سـهلا و أحزانا تهدي و هن کریمات النبی الی من کان أعظمها الله کفرانا و المسـلمون بمر أي لا تري أحدا الله أو لرسول الله غضبانا

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد