حضرت محمد

دعوت شبانه ولید

مرحوم شیخ مفید (ره) در ارشاد نوشته: ولید شبانه نامه اي به حسین علیه السلام  نوشت و او را خواست حضرت فهمید ولید چه قصدي دارد عده اي از خویشان خود را خواست و دستور داد با خود سلاح بردارند و فرمود: ولید این موقع مرا خواسـته میخواهد کاري را بر من تحمیل کند و من نمیخواهم بپذیرم زیرا قابل اطمینان نیست، همراه من باشـید وقتی به مجلس ولیـد وارد شـدم منتظر بنشـیند اگر صـداي من بلنـد شـد وارد شوید تا نتواند به من گزندي برساند، حضـرت به سوي ولید حرکت کرد. مروان بن حکم نیز آنجا بود، ولیـد خبر مرگ معاویه را اطلاع داد حضـرت کلمه استرجاع را گفت، سـپس نامه یزید و آنچه دربـاره بیعت گرفتن نوشـته بـود خوانـد، حضـرت فرمود: گمـان نمیکنم بخواهی مخفیـانه بـا یزیـد بیعت کنم، میخواهی این کار آشـکارا و در حضور مردم باشـد، ولیـد گفت: وقت تعیین کن، فرمود: صـبح بشود تا ببینم تصـمیم چیست، ولید گفت: بنام خـدا برو تا مردم هم باشـند مروان ملعون گفت: اگر حسـین علیه السلام  الان بیعت نکند هیچ کس نمیتواند بر او قدرت پیدا کند تا اینکه کشـته ها بین ما و او بیشتر گردد، او را بازداشت کن یا بیعت کند یا گردنش را بزن، حضـرت حسـین علیه السلام  به سوي مروان حکم حمله کرد و فرمود: اي پسـر زرقاء تو میخواهی مرا بکشـی یا او؟ بخدا قسم دروغ میگویی و بیراهه میروي.

نقشه مروان برای قتل ان امام

 در کتاب تظلم الزهرا علیهاالسلام ابنشهر آشوب نقل میکند: مروان شمشیرش را کشید و به ولید گفت: به شمشیر دارانت بگو پیش از آنکه حسـین علیه السلام  خارج شود گردنش را بزنند خونش به گردن من، صداي امام علیه السلام  بلند شد آنگاه نوزده نفر از مردان اهل بیت علیهم السلام به داخل حمله ور شدند در حالیکه شمشیرهایشان آماده بود، امام حسین علیه السلام  همراه آنان خارج شد، خبر بـه یزیـد رسـید، یزیـد ولیـد را عزل و مروان را به جـاي او حـاکم مـدینه گردانـد.

پیشنهاد مروان به ولید

مرحوم شیخ مفید (ره) میگوید: حضرت خارج شد و همراهان حضرت با او بودند تا رسـیدند به منزلش، مروان به ولیـد گفت: نظر مرا قبـول نکردي بخـدا قسم دیگر نمیتوانی به همچون کسـی تسـلط پیـدا کنی، ولید گفت: واي بر غیرتت براي من راهی را پیشـنهاد کردي که هلاکت دنیا و آخرتم در آن است بخدا قسم راضـی نیسـتم تمام آنچه در مشـرق و مغرب است از آن من باشد و من حسـین علیه السلام  را کشـته باشم، سـبحان االله، حسـین علیه السلام  را بکشم براي اینکه او میگویـد بیعت نمیکنم؟ بخـدا قسم گمان نمیکنم کسـی بتوانـد روز قیامت نزد خداونـد بار خودش را از خون حسـین علیه السلام  سبـک کنـد، مروان گفت: پس اگر نظرت این باشـد، نتیجه کارهـایت را هم میبینی، او این حرفهـا را گفت و بخاطر نظراتش مورد ستایش قرار نگرفت.

دیدار امام ع با پیامبر ص

راوي میگوید: حسـین علیه السلام  نزدیک صـبح به خانه برگشت، شب دوم هم کنار قبر پیامبر رفت چنـد رکعت نماز خوانـد بعد از نماز گفت: پروردگارا این قبر پیامبر تو محمد صـلی الله علیه و آله است و من پسـر دختر پیـامبرت هسـتم میـدانی براي من چه موضوعی پیش آمـده. پروردگـارا، من معروف را دوست دارم و از منکر گریزانم به حق جلاـل و کرامت از تو میخواهم بـاحترام این قبر و بـاحترام صـاحب این قبر مرا به آنچه رضـایت تو و رضایت رسول توست راهنمایی فرما، سـپس کنار قبر گریه میکرد نزدیک صـبح سـرش را روي قبر گـذاشت و به خواب سـبکی رفت، رسول خدا صلی الله علیه و آله را دید در میان گروهی از ملائک که او را از راست و چپ و پیش رو احاطه کرده بودند، پیامبر صـلی الله علیه و آله حسـین علیه السلام  را به سـینه چسـباند و میان دو چشـمش را بوسـید و فرمود: عزیزم اي حسـین تو را میبینم بزودي در سرزمین کربلا به خونت آغشـته میشوي در میان گروهی از امتم با لب تشـنه کشـته میشوي کسـی تو را سـیراب نمیکند و آنها با این حال امیدوار شـفاعت من هسـتند! خدا روز قیامت آنانرا از شفاعت من محروم کند. اي عزیزم حسین، من، پدرت، مادرت و برادرت پیش از تو آمدیم و انتظار تو را میکشـیم براي تو در بهشت جایگاهی است که جز از راه شـهادت به آن نمیرسـی، امام حسین علیه السلام  در عالم رؤیا به جدش صـلی الله علیه و آله نگاه میکرد و میگفت: یا جدا، من نمیخواهم دیگر به دنیا برگردم دست مرا بگیر و با خودت داخل قبرت کن، حضـرت صـلی الله علیه و آله به او فرمود: تو باید به دنیا برگردي تا شهادت و آنچه خدا در پاداش  عظیم شـهادت براي تـو نوشـته است روزیت شـود تـو، پـدرت، برادرت، عمـویت و عموي پـدرت روز قیـامت همگی در یک ردیف محشور شـده و داخل بهشت میشویـد. حضـرت بیدار شد در حالیکه نگران و گریان بود، خوابش را به اهل بیتش و فرزندان عبدالمطلب نقل کرد در این ایام در شـرق و غرب عالم کسـی اندوهگین و غمناکتر از اهل بیت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نبود و هیچکس بانـدازه آنها گریان نبود، حسـین علیه السلام  براي خروج از مدینه آماده شد و نیمه شب کنار قبر مادرش حاضـر شد با او خداحافظی کرد سـپس کنار قبر بردارش حسن علیه السلام  رفت و آنجا نیز چنین رفتار نمود صبح به منزلش برگشت، برادرش محمد بـن حنفیـه جلـو رفـت و گفـت: اي برادر! عزیزتریـن مردم برایم تـو هسـتی، بخـدا قسم به هیچکس بانـدازه تـو آرزوي خیر نـدارم و هیچکس هم بانـدازه تو شایسـته خیر نیست زیرا تو و من از یک نسل هستیم تو جان و روح و چشم من و بزرگ خانـدان ما هستی و بزرگ همه کسـانیکه اطـاعت آنها بر گردن من است میباشـی زیرا خداونـد تو را بر من برتري داده و شـما را آقاي اهل بهشت قرار داده (همچنـان صـحبت کرد تـا گفت) حـال که میخواهی خـارج شوي، به سوي مکه برو اگر آنجا برایت خانه امن بود بمان و اگر خواستی از آنجا به سوي یمن برو، زیرا آنها یاران جـد تو و یاران پدرت هسـتند آنها بیش از سایر مردم مهربان و دلسوز میباشـند و کشورشان هم وسـیع است اگر مطمئن شدي خانه اي تهیه میکنی و گرنه در بیابانها و کوهها و از شـهري به شـهري کوچ میکنی تا ببینی کار مردم به کجا میرسد و خداوند بین تو و این گروه فاسق حکم کند. امام حسـین علیه السلام  فرمود: اي برادر بخدا قسم اگر در دنیا هیچ جائی و پناهگاهی نداشته باشم باز هم با یزید بن معاویه بیعت نمیکنم، محمد بن حنفیه سخن حضرت را قطع کرد و گریه نمود و حسـین علیه السلام  نیز لحظاتی با او گریه کرد، سپس فرمود: اي برادر خداوند به تو پاداش خیر دهد تو براي من خیر خـواهی کردي و حقیقت را گفـتی، من قصـد دارم به مکه خـارج شـوم و براي همین هم من و برادرانم و برادر زادهگـانم و یارانم آماده شدهایم، کار آنها کار من است و نظر آنها نظر من است، اما تو اي برادرم، اشـکالی ندارد در مدینه بمان و چشم من در میـان آنان باش تا چیزي از کارها و تصـمیمات آنها از من پنهان نمانـد، سـپس امام حسـین علیه السلام  کاغـذ و مرکب خواست و به برادرش محمـد حنفیه چنین وصـیت نمود. بسم الله الرحمن الرحیم این وصـیتی است که حسـین بن علی بن ابیطالب برادرش محمد معروف به ابنحنفیه را وصـیت نمود: حسـین شـهادت میدهد که خدایی جز خداوند متعال نیست و شریکی ندارد و محمد صلی الله علیه و آله بنـده خـدا و رسـول خـداست از سـوي حـق و به حـق آمـده، بهشت و جهنم حق است، قیـامت بـدون تردیـد واقع میشود خداونـد اهل قبور را برمیانگیزد، و من براي شـرارت و فساد و سـتمگري خارج نشـده ام بلکه خارج شده ام براي اصـلاح امت جدم، اراده کرده ام امر به معروف و نهی از منکر نمایم و به روش جـدم و پـدرم علی بن ابیطالب رفتار کنم هر کس مرا بپذیرد بخاطر قبول حق پس خداونـد اولی به حق است و هر کس با من مخالفت کند صبر میکنم تا خداوند بین من و این گروه، بحق قضاوت کند که خدا بهترین حاکم است، و این وصیت من بر تو است اي برادرم و توفیق من فقط از خداست و من به او توکل کرده و به سوي او باز میگردم سـپس بـا خـاتم (انگشتر) خود آن را مهر نمود و نوشـته را پیچیـد و آن را به برادرش داد آنگـاه از او وداع کرد و نیمه هاي  شـب از مـدینه خـارج شـد.

باخبر شدن امام ع از شهادتشان

مرحوم علاـمه مجلسـی (ره) در بحـار از کتاب محمد بن ابیطالب از شـیخ مفید (ره) از امام صادق علیه السلام  نقل کرده فرمود: وقتی امام حسین علیه السلام  از مدینه حرکت کرد گروهی از ملائک که در دستشان نیزه هایی بود حضرت را ملاقات کرده به حضرت سلام گفته و عرض کردند: اي حجت خدا بر مردم بعـد از جـد و پـدر و بردارش، خداونـد جـد تو را در مواقع گوناگون یاري کرد و خداونـد تو را بوسـیله ما یاري مینمایـد، حضـرت به آنها فرمود: وعـده ما محل شـهادت و قبر من، آنجا که به شـهادت میرسم و آن کربلاست وقتی وارد آنجا شـدم بیائید، گفتند: اي حجت خدا، خداوند به ما امر کرده در فرمان شـما باشـیم اگر از دشـمنان خود نگران هستی ما همراه شـما هستیم، فرمود: آنها بر من تسـلط نخواهند داشت و فعلا برخورد ناخوشایندي با من نخواهند نمود تا آنجا که به محل دفنم برسم. گروهی از مؤمنین جن آمدنـد گفتند: مولاي ما، ما از شـیعیان و یاران شـما هستیم، هر چه میخواهی به ما دسـتور بده، اگر به ما دسـتور بدهی پیش از آنکه از جایت حرکت کنی تمام دشـمنانت را از بین میبریم، حضـرت آنها را تحسین نمود و به ایشان فرمود: آیا کتاب قرآن را که بر جدم رسول خدا صـلی الله علیه و آله نازل شده قرائت کردهاید: (اینما تکونوا یدرککم الموت و لو کنتم فی بروج مشـیدة) و (لبرز الـذین کتب علیهم القتال الی مضاجعهم) اگر من در جاي خودم اقامت میگزیـدم این مردم چگونه مورد آزمایش قرار میگرفتند و چه کسـی نزد قبر من ساکن میشد؟ خداوند روزي که زمین را آفرید آنجا را براي من اختیار کرد آنجا را پناه شـیعیان و دوسـتان ما قرار داد، اعمـال و نمـاز آنها را قبول و دعاء آنها را اجابت مینمایـد و شـیعیان ما را آرامش داده و در دنیا و آخرت موجب امنیت و آرامش خواهد بود، اما روز شـنبه بیائید که همان روز عـاشورا است من آخر آن روز به قتل میرسم و از اهل، نسـب من، برادرانم و اهل بیتم کسـی نمیماند، سـرم را براي یزید بن معاویه میبرند، جنیان گفتند: اي حبیب خدا و پسـر حبیب خدا، بخدا قسم اگر اطاعت از شما واجب نبود و مخالفت با آن جایز بود با شما مخالفت میکردیم و تمام دشمنان شما را نابود مینمودیم پیش از آنکه به شـما برسـند، حضـرت به آنها فرمود: بخدا قسم توانایی ما بر آنها بیش از شـماست »لیهلک من هلک عن بینه و یحیی من حی عن بیته«.

رسیدن امام ع به مکه

مرحوم شـیخ مفید (ره) در ارشاد میگوید: امام حسـین علیه السلام  روز جمعه سوم ماه شعبان وارد مکه شد در حالیکه این آیه را میخواند: (و لما توجه تلقاء مدین قال عسی ربی ان یهدینی سواء السبیل) (اهل مکه از آن حضرت استقبال کردند و با آن حضـرت رفت و آمـد میکردنـد و با ایشان دیدار مینمودند، عبداالله بن زبیر هم که ساکن مکه بود و در کعبه اقامه نماز میکرد او هم نزد امام حسـین علیه السلام  میآمد، او پی در پی نزد حضـرت میآمد زیرا که حضـرت حسـین علیه السلام  براي او شخصـیت بسـیار باارزشـی بود اما فهمید که با وجود امام حسـین علیه السلام  در مکه، مردم با او بیعت نمیکنند زیرا امام حسین علیه السلام  بین مردم شخصـیتی بسـیار باعظمتتر و محترمتري نسـبت به او دارد، از سوي دیگر خبر مرگ معاویه و جانشینی یزید، امتناع امام حسین علیه السلام  از بیعت با یزید و خروجش به سوي مکه، به مردم کوفه رسید و همچنین از امتناع ابنزبیر از بیعت و رفتنش به مکه مطلع شدنـد، شـیعیان کوفه در خانه سـلیمان بن صـرد جمع شـده و هلاك معاویه را نقل کرده و حمد و ثناي خدا را بجا آوردند، سـلیمان گفت: معاویه هلاك شده و امام حسـین علیه السلام  بیعت مردم با یزید را نقض کرده و به سوي مکه عزیمت نموده و شما شـیعیان او و شـیعیان پدر او هستید، اگر میتوانید و یقین دارید که میخواهید او را یاري کنید و با دشـمنانش میجنگید برایش بنویسـید، اگر میترسـید شکست بخورید یا سست شوید او را بیخود امیدوار نکنید، گفتند: نه بلکه با دشمنان او میجنگیم و خود را فـداي او میکنیم، آنگـاه براي امـام حسـین علیه السلام  چنین نامه نوشـتند: بسم االله الرحمن الرحیم: براي حسـین بن علی بن ابیطالب علیه السلام  از سـلیمان بن صـرد، مسـیب بن نجیه، رفاعۀ بن شداد بجلی، حبیب بن مظاهر و سایر شیعیان و مسلمانان اهل کوفه، سلامعلیکم ما بخاطر وجود شـما خداي را که جز او خدایی نیست حمد و سـپاس میگوئیم. اما بعد خدا را شکر که دشمن ستمگر و ستیزهجوي شـما را نابود کرد، دشـمنی که بر این امت بسـیار سـخت و دشوار گرفت بزور حکومت کرد و اموال عمومی را غصب و بدونرضـایت صاحبـان حق بر ایشان حکمرانی کرد، سـپس خوبان امت را کشت و فاسـقان را نگاه داشت، بیت المال را بین سـتمگران وثروتمنـدان تقسـیم کرد، نابود گردنـد همانطور که قوم ثمود نابود شدنـد، ما را پیشوایی نیست نزد ما بیا امیـدواریم خداوند با وجودشما ما را بر حق جمع کنـد. نعمان بن بشـیر در دار العمارة است ما به نماز جمعه او و نماز عیـد او نمیرویم و اگر ما باخبر شویم کهشمـا به شـهر مـا میآییـد نعمـان بن بشـیر را از کوفه بیرون میکنیم تـا به شام برود ان شاء االله. سـپس نامه را توسط عبـداالله بن مسـمعهمـدانی و عبـداالله بن وائـل فرسـتادند و به آنهـا گفتنـد: سـریع برونـد، آنـان روز دهم مـاه مبـارك رمضـان به مکه نزد امـام حسـینعلیه السلام  رسـیدند، مردم کوفه پس از دو روز از فرستادن نامه، نامهي دیگري نوشتند و توسط قیس بن مسهر صیداوي و عبداالله بنعبدالرحمن بن شداد ارحبی و عمارة بن عبداالله سلولی به سوي امام حسین علیه السلام  فرستادند که همراه آنان یکصدو پنجـاه نامه از یک نفر، دو نفر، چهار نفر، و… بود.

ظلم معاویه

مرحوم سـید (ره) در لهوف پس از این میفرمایـد: امـام حسـین علیه السلام  نـامهاي به جمـاعتی از بزرگان مردم بصـره نوشته بودند و توسط شخصی به نام سلیمان ابورزین فرستاده بودند که مردم را به یاري و لزوم اطاعت خود فراخوانده بودنـد، از جمله آن افراد یزیـد بن مسـعود نهشـلی و منـذر بن الجـارود عبـدي بودنـد، یزیـد بن مسـعود، طائفه بنیتمیم، بنیحنظله و بنیسـعد را جمع کرد و به آنهـا گفت: اي بنیتمیم جایگـاه و موقعیت و حسب و نسب من در میان شـما چگونه است؟ گفتنـد به تو تبریـک میگوییم بخـدا قسم از حیث نسب بهترین و در افتخار از همه برتر و در قلب شـرف جاي داري. گفت: اکنون شـما را جمع کرده ام تـا بـا شـما مشـورت کرده از شـما یـاري بخواهم، گفتنـد: بخـدا قسم، خیر خواه تو بوده و بهـترین نظر را خواهیم داد، بگو تا بشـنویم: گفت: معاویه مرده بدانید که او در ظلم را شکسته و خود را با ارکان آن خوار نمود بیعت جدیدي را بوجود آورده و مردم را به آن مکلف کرده هیهات که پـذیرفته شود بخـدا قسم از این امر شـکست خورده و ناموفق خواهـد شـد. اکنون یزید شـرابخوار و سرکرده فاسقان ادعاي خلافت بر مسلمانان را دارد و بدون رضایت مسلمانان به آنها امر و نهی میکند، عجول و آنچنان نادان است که چیزي از حق نمیشـناسد به خدا و بطور قطع بخدا قسم یاد میکنم که جهاد با وي بخاطر دین افضل از جهاد با مشـرکین است و این حسـین بن علی علیه السلام  رسول خدا صـلی االله علیه و آله صاحب شـرف و اصالت و رأي دقیق میباشد او فضیلتی و علمی که پایان ندارد او براي خلافت مسـلمین بخاطر سوابقش و سـنش از همه شایستهتر است گذشته از این قرابت او با پیامبر صلی االله علیه و آله او را بر صـغیر و کبیر برتري داده راعی رعیتش را بواسـطه او اکرام میدارد و پیشواي قوم است، خداوند بوسـیله او حجتش را به مردم میرساند و به وسیله او مردم موعظه میشوند و از نور حق در تاریکی نمیافتند و در بستر باطل قرار نمیگیرند، صخر بن قیس در جنگ جمل شـما را خوار کرد پس با حمایت و یاري از پسر رسول خدا صلی االله علیه و آله آن خواري را از بین ببرید بخدا قسم هیچکس از یاري خود داري نمیکند مگر آنکه خداوند ذلت و خواري را در نسل او به ارث میگذارد و برکت را از طایفه آنها قطع میکنـد. و اکنون من لباس جنگ میپوشم و بدانیـد هر کس جنگ نکنـد میمیرد و هر کس از جنگ فرار کند هم میمیرد، خـدا شـما را رحمت کنـد جواب خوبی به من بدهیـد. بنیحنظله گفتنـد: اي ابوخالـد مـا همراه سواران شـما آماده و تجهیز شـدهایم اگر با ما تیر بینـدازي به هـدف میزنی و اگر همراه ما بجنگی پیروز میشوي، بخـدا قسم در هیچ جنگی وارد نمیشوي مگر آنکه ما هم وارد میشویم و در مقابل هیچ سختی قرار نمیگیري مگر آنکه با شمشیرهایمان تو را یاري میکنیم و با بدنهایمان تو را تقویت مینمائیم. بنیعامر بن تمیم نیز میگوید: اي اباخالد ما فرزندان پدر تو و هم پیمان تو هستیم، بر کسـی که تو خشم بگیري ما از او راضـی نمیباشـیم و از جـایی که تو کوچ کنی مـا آنجـا سـکونت نمیکنیم. امر، امر توست بخواهی اجابت میکنیم و امر کنی اطاعت میکنیم. و بنیسـعد بن زید گفتند: اي اباخالد، مبغوضترین چیزها نزد ما آن چیزي است که خلاف نظر تو و خارج از رأي تو باشد، و صـخر بن قیس ما را به ترك جنگ امر میکرد راي ما پسـندیده شد و عزت ما باقی ماند به ما مهلت بده مشورت کنیم و نظر خودمان را به تو اطلاع میدهیم. پس گفت: اي بنیسعد به خدا قسم اگر ترك یاري آن حضرت را بکنید خداوند هرگز شمشیر را از میان شـما برنمیدارد و شمشـیر شـما از شـما دور نمیشود. سـپس به امام حسین علیه السلام  نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم، اما بعد: نوشته شما به من رسید و منظور شما را فهمیدم مرا به اطاعت خود خوانده بودي تا به یاري شما از نجات یافتگان باشم، خداوند متعال هیچگاه زمین را از عامل خیر یا از راهنما به راه نجات خالی نمیکند و شما حجت خدا در میان خلق و ودیعهي خدا در زمین هستید شـما شاخه اي از زیتون احمدي هستید که او اصل و شـما فرع آن میباشـید، من با اسـتقبال از شـما سعادت پیدا میکنم، من گردن بنیتمیم را در برابر شـما فرود میآورم پیش از فرود آمـدن شـتر تشـنه در کنـار آب، و بنیسـعد را براي تو مطیع ساختم و آلودگی دلشان را آب ابر باران دار شسـتم. وقتی امام حسـین علیه السلام  نامه را خوانـد، فرمود: خداوند تو را آرامش دهد در آن روز ترس و وحشت خداونـد تـو را عزیز و سـیراب بگردانـد. ولی یزیـد بن مسـعود نهشـلی روزي که میخواست براي یـاري حسـین علیه السلام  حرکت کند خبر کشـته شدن حضـرت را دریافت کرد، و از اینکه دسـتش از آن حضـرت قطع شد گریه و بیتابی میکرد. اما منـذر بن جارود با نامه و پیک نزد عبیدالله بن زیاد آمد زیرا میترسـید، آن نامه دسـیسهاي از عبیدالله باشد و بحریه دختر منذر همسر عبیدالله بود، عبیدالله قاصد را گرفت و به دار کشید سپس به منبر رفت و مردم بصره را نسبت به مخالفتشان تهدید کرد و هشـدار داد، آن شب را در بصـره مانـد فرداي آن روز برادرش عثمـان بن زیـاد را جانشـین خود قرار داد و بـا سـرعت به سوي کوفه حرکت کرد وقـتی نزدیـک کـوفه رسـید توقـف کرد تـا شامگاهـان شود شـبانه وارد کوفه شـد، مردم کوفه خیـال کردنـد او حسـین علیه السلام  است به اسـتقبال او شـتافته و مقدمش را گرامی داشـتند وقتی فهمیدند او ابنزیاد است از دورش پراکنده شدند، ابنزیاد وارد قصـر شد صبح از قصر خارج شد و به منبر رفت و براي مردم سخنرانی کرده و آنها را از مخالفت با یزید بر حذر  داشت و تهدیدشان کرد و به آنهایی که در اطاعت یزید باشند قول احسان و کمک داد.

فریب ابن زیاد و جا زدن خودش جای امام ع

مرحوم شیخ مفید (ره) در ارشاد میفرماید: ابنزیاد به سوي کوفه آمد در حالیکه مسلم بن عمرو باهلی و شریک بن اعور حارثی و خانواده اش همراه او بودند تا وارد کوفه شد، ابنزیـاد عمامه مشـکی بر سـر گذاشـته و صورتش را گرفته بود مردم شـنیده بودنـد امام حسـین علیه السلام  به سوي کوفه میآیـد و انتظارش را میکشـیدند تصور کردند او حسـین بن علی علیه السلام  است، بر هر گروه که میرسـید به آنها سلام میگفت، آنها هم میگفتند: مرحبا بر تو اي پسـر پیامبر صـلی الله علیه و آله، مقدمت گرامی باد وقتی تعداد اسـتقبال کنندگان زیاد شد مسلم بن عمرو گفت: کنار برویـد این امیر عبیدالله بن زیاد است شـبانه به قصـر رسـیدند و عده اي همراه او بودند مردم شک نداشـتند که او حسـین علیه السلام  است نعمان بن بشـیر به تصور اینکه او حسـین علیه السلام  است در قصـر را به روي آنها بست بعضـی از اطرافیان ابنزیاد گفتنـد تـا درهـا را بـاز کردنـد، نعمـان پیش آمـد و گفت تو را به خـدا قسم میدهم جلوتر نیـایی گمان میکرد او حضـرت حسـین علیه السلام  است گفت: بخـدا قسم امـانتی که در اختیـار من است به تو تسـلیم نمیکنم و در جنـگ بـا تو پیش قـدم نمیشوم دیگر چیزي نگفت سـپس از سـمت برج قصـر نزدیکتر شـد فردي از آن میان به جمعیتی که به تصور اسـتقبال از حسـین علیه السلام  آمـده بودنـد گفت اي مردم به خدا قسم او پسـر ابنمرجانه است، پس نعمان در را باز کرد آنها وارد شدند سـپس در را بروي مردم بسـتند شب را صـبح کرد مردم را به نماز جماعت دعوت کردنـد و براي مردم خطبه خوانـد و گفت: اما بعد، امیرالمومنین یزید مرا به شـهر شما و مرزهاي شما و اموال شما والی قرار داده و به من امر کرده با مظلومان شما با انصاف رفتار کنم و محرومانتان را بخشش نمایم و کسانی که حرف شـنوي دارند و مطیع هستند مانند پدري مهربان احسان نمایم و تازیانه و شمشـیرم هم براي کسانی است که از دسـتورات من سـرپیچی نماینـد و با پیمان من مخالفت میورزنـد پس بر جان خود بترسـید و از شـما اخبار صادقانه به من برسد نه تهدید، سـپس پائین آمد به افراد سرشـناس و مردم خیلی سخت گرفت و گفت نام افراد سرشناس را برایم بنویسید و کسانی را که امیرالمومنین در طلب آنهاست و کسانی که از اهل حروریۀ و افراد مشکوکی که احتمال مخالفت و نفاق و تفرقه از سوي آنها وجود دارد هر کس آنها را پیش ما بیاورد از اته ام تبرئه میشود و اگر کسـی هیـچ کـدام از آنها را به ما گزارش نکند باید تضـمین دهـد که هیچکدام با ما مخالفت نمیکنند و علیه ما شورش راه نمیاندازند و اگر کسـی این کار را نکند دیگر ذمه ما از او برداشـته میشود. خون او و مـال او بر مـا حلال میشود، هر کس در خانه و اطراف خانهاش از شورشـیان بر امیرالمومنین کسـی را یافت به ما معرفی نکند بر در خانهاش به دار آویخته میشود و اهالی آن خانواده را از عطا دور میکنیم. وقتی مسـلم بن عقیل علیه السلام  آمدن عبیداالله را به کوفه و سـخنان او و سـختگیری هاي او را نسـبت به مردم شـنید از خانه مختار خارج شد و به خانهي هانی بن عروة داخل شد، و از شیعیانی که نزد وي رفت و آمد میکردند تعهد گرفت محل او را از عبیداالله پنهان بدارند و به یکدیگر توصیه کنند از بیان محـل او خود داري نماینـد، ابنزیـاد غلاـمی را که نامش معقل بود خواست به او گفت: سه هزار درهم بگیر و دنبال مسـلم بن عقیل بگرد و از پیروانش پرس و جو کن هر کـدام از آنهـا را پیـدا کردي این پولهـا را به او بـده و بگو بـا این پولهـا مسـلم را در جنگ با دشـمنانش یاري کنید و به آنها بقبولان که از آنها هستی وقتی این پولها را به آنها بدهی به تو اطمینان میکنند و کارهاي خود را از تو پنهان نمیکنند، سـپس با آنها مأنوس میشوي و جاي مسـلم بن عقیـل را شـناسایی میکنی و بر او وارد میشوي، معقل چنین کرد و پیش مسلم بن عوسجه آمد که در مسجد اعظم نماز میخواند نشست تا او از نماز فارغ شد گفت: اي بندهي خدا من فردي از شام هسـتم خداوند محبت اهل بیت و محبت دوستان آنها را به من نعمت کرده و با من سه هزار درهم هست میخواهم یکی از یاران اهل بیت را ببینم زیرا که من خبردار شـدم فردي به کوفه آمـده تا براي فرزنـد رسول خدا صـلی االله علیه و آله از مردم بیعت بگیرد و من میخواهم او را ببینم امـا کسـی که مرا به سوي او راهنمایی کنـد نمیشـناسم خودم هم جاي او را نمیـدانم من در مسـجد نشسـته بودم یک نفر گفت این مرد به اهل بیت نزدیکتر است و من پیش شما آمدم که این پولها را از من بگیري و مرا پیش مولایت ببري زیرا منهم از برادران شما و مورد اعتماد شما هستم و اگر خواستی پیش از آنکه او را ببینم براي او از من بیعت بگیري. ابنعوسـجه به او گفت: خـدا را به خاطر این دیـدارت سپاسـگذاري کن این کار تو مرا خوشـحال کرد خداونـد بوسـیله تو اهل بیت پیامبرش صـلی االله علیه و آله را یاري خواهـد کرد اما پیش از اینکه ترس از این طاغی بر طرف نشـده از من پیش مردم بدگویی کن تا شک نکننـد معقل به او گفت: جز خیر نخواهـد بود از من براي مسـلم بن عقیل بیعت بگیر ابنعوسـجه از معقل پیمانهاي محکمی گرفت که خیرخواه باشـد و موضوع را از دیگران پنهان بدارد و معقل نیز هر چه نظر او بود اطمینان داد سـپس به ابنعوسـجه گفت: مرا چند روزي در منزلت راه بده، من مشـتاق دیدن مسـلم بن عقیل هسـتم تا همراه مردم نزد او بروم، او هم قبول کرد حضرت مسلم بن عقیل از او بیعت گرفت و به ابوتمامه صائـدي هم گفت آن پولها را از او تحویل بگیرد او هم پولها را از او تحویل گرفت بعضـی خانوادههـا را بـا آن کمـک میکرد و بـا آن سـلاح میخریـد و خودش فردي زیرك و از سوارکـاران ورزیـده عرب و از چهره هاي  معروف شیعه بود، معقل ملعون زودتر از همه میآمـد و آخر همه میرفت تا آنچه مورد نیاز ابنزیاد است جواب بدهد و هر روز ابنزیـاد را در جریـان وقـایع قرار میداد. در کتاب بحار نقل آمـده، ابنشـهر آشوب میگویـد: وقتی مسـلم بن عقیل وارد کوفه شد در خانه سالم بن مسـیب سکونت پیدا کرد و دوازده هزار نفر با او بیعت کردند، وقتی ابنزیاد داخل کوفه شد نیمه شبی از خانه سالم به خانه هانی رفت و در امان هانی قرار گرفت همچنین مردم با او بیعت میکردند تا اینکه تعداد بیعت کنندگان به بیسـت و پنج هزار نفر رسـید در این هنگام تصمیم گرفت خروج کند، هانی گفت: عجله نکن شریک بن اعور که همراه عبیداالله بن زیاد از بصره به کوفه آمده مریض شده و چند روزي در خانه هانی بود به مسلم گفت: عبیداالله به دیدن من خواهد آمد و او را گرم صحبت میکنم آنگـاه تو از مخفیگـاه بیرون بیـا و او را بکش و علاـمت مـا هم این باشـد که من آب خواهم خواست (به من آب بدهیـد) و مسـلم را از خروج نهی کرد، عبیـداالله براي ملاقات شـریک آمد و از مریضـیش پرسـید و صـحبتشان طول کشـید اما او هر چه انتظار مسـلم را کشـید مسـلم از مخفیگاهش خارج نشد گمان کرد مسـلم فراموش کرده آنگاه شعري خواند ابنزیاد که شک کرده بود از آنجا خارج شد وقتی داخل قصـر شد مالک بن یربوع تمیمی با نامهاي که از دست عبداالله بن یقطر گرفته بود نزد عبیداالله آمد که در آن نـامه به حسـین بن علی علیه السلام  نوشـته بود، امـا بعـد: من به تو خبر میدهم که مردم کوفه چنین و چنان به تو بیعت کرده اند، همینکه نـامه من به تو رسـید عجله کن، عجله کن زیرا تمـام مردم بـا تو هسـتند و اصـلا نظرشـان با یزیـد نیست، ابنزیاد دسـتور داد عبـداالله بن یقطر را بکشـند. ابننما میگویـد: همینکه ابنزیاد از خانه هانی خارج شد مسـلم در حالیکه شمشـیرش در دسـتش بود از مخفیگاه بیرون آمد شریک به او گفت: چه باعث شد کارت را انجام ندادي؟ مسلم گفت: میخواستم خارج شوم اما زنی پیشم آمد و گفت: تو را به خدا قسم ابنزیاد را در خانه ما نکش و پیش روي من گریه کرد، پس من شمشیر را کنار گذاشتم و نشسـتم، هـانی گفت: واي بر او که هم مرا کشت هم تو را، از آنچه که فرار میکردم به آن گرفتـار شـدم.

نصیحت و فرموده پیامبر ص درباره فریب

روایتی است که مردم از پیامبر صـلی االله علیه و آله نقل میکننـد که حضـرت فرموده است: (ایمان، فریب و خـدعه را رها میکند) پس مؤمن از راه فریب رفتار نمیکند، هانی گفت: بخدا قسم اگر میکشتی یک فاسق فاجر کافر را کشـته بودي.

دستگیری جناب هانی توسط ابن زیاد

مرحوم سـید (ره) در ملهوف میفرمایـد: وقتی ابنزیاد ملعون دانست مسـلم بن عقیل در خانه هانی است، محمـد بن اشـعث و اسـماء بن خارجه و عمرو بن الحجاج را خواست و گفت: چرا هانی بن عروه پیش ما نمیآید؟ گفتند: نمیدانیم شاید ناراضـی باشد، گفت: شـنیده ام از ما برائت دارد و هر شب بر در خانه اش مینشیند، اگر بدانم که او ناراضـی است او را دعوت مینمایم و با او دیـداري مینمایم و از او خواهم خواست از حق ما چیزي فروگـذار نکنـد من دوسـت ندارم کسی مثل ایشان یا از اشراف عرب ایجاد فساد نماید او را بخواهید تا ببینم موضوع نشسته اي شبانه اش چیست؟ آنها پیش هانی رفتـه و گفتنـد: چـه بـاعث شـده کـه پیش امیر نمیآیی او ســراغ شـما را میگرفـت و میگفـت: اگر بـدانم از چیزي شـکایتی دارد رسـیدگی میکنم هـانی گفت: آنها از من شاکی هسـتند و مرا از خودشان طرد کرده اند، آنها گفتنـد: خبر رسـیده تو هر شب بر در خانه ات جلسه میگـذاري و از حکومت بـدگویی میکنی بنابراین هیـچ امیري این رفتار را از شخصـی مثل تو تحمل نمیکنـد زیرا تو بزرگ طـایفه ات هستی، مـا قسم یـاد کرده ایم بایـد سوار شوي و بـا مـا بیایی، هانی لباسـهایش را پوشـید استرش را خواست و بر مرکبش سوار و به قصـر آمد ولی احساس خطر کرد لذا به حسان بن اسـماء بن خارجه گفت: برادر زاده بخدا قسم من از این مرد احسـاس نگرانی میکنم، نظر تو چیست؟ گفت بخـدا قسم اي عمو هیـچ نگرانی و خطري براي تو نیست و تو هم بیجهت نگرانی به دلت راه نـده اما حسان نمیدانست عبیـداالله براي چه هانی را احضار کرده است، هانی و همراهانش بر عبیداالله وارد شدند وقتی عبیداالله هانی را دید گفت: خائنی را که علیه ما تلاش میکند آوردید. سـپس به سوي شـریح قاضی که آنجا نشسته بود متوجه شـد و اشاره کرد به هانی و شـعري از عمرو بن معـد یکرب زبیدي خواند: أرید حیاته و یرید قتلی عذیرك من خلیلک من مرادي ما زنـده بودن او را میخواهیم امـا او کشـته شـدن مرا، از دوست خودت عـذر مـا را بپـذیر بخاطر اهـداف ما. هانی گفت: اي امیر، این سخنان چیست؟ گفت: ساکت باش اي هانی این کارها چیست که در اطراف تو براي امیرالمومنین و مسـلمانها انجام میشود؟ مسـلم بن عقیـل نزد تـو آمـده و تـو او را به خـانهات راه دادي و براي او اسـلحه و یـار جمـع میکنی و فکر کردي این کارهـا از من پنهـان میمانـد، هـانی گفـت: مـن این کارهـا را نکرده ام، گفت: چرا تـو کرده اي، هـانی گفت خـدا امیر را صالـح قرار بدهـد من چه کـار کرده ام؟ ابنزیـاد گفت: معقل بیا معقل (که جاسوس ابنزیاد بود و تمام خبرها را براي او میآورد) آمـد و پیش روي هانی ایسـتاد، وقتی هانی او را دیـد فهمیـد جاسوس ابنزیاد بوده گفت: خداونـد امیر را صالح قرار بدهد من دنبال مسـلم نفرسـتادم و او را دعوت نکردم اما او به من پناه آورد و خجالت کشـیدم او را رد کنم به خانهي من وارد شد و مهمان من شد. حال که فهمیدم خلاـف نظر شـماست رهـایم کن برگردم و از خـانه ام بیرونش کنم تـا هر جـا میخواهـد برود و ذمه او از من برداشـته شود، ابنزیاد گفت: تو را رها نمیکنم مگر آنکه مسـلم را پیش من بیاوري، گفت بخدا قسم به هیچ وجه این کار را نمیکنم مهمان خود را براي کشـتن تحویـل تو نمیدهم، گفت: خـدا قسم این کار را میکنی، هانی گفت بخـدا قسم او را تحویل تو نمیدهم، وقتی گفتگو بین آنها طولانی شـد مسـلم بن عمرو باهلی برخاست و گفت: امیر بسـلامت باد اجازه بـده من با او صـحبت کنم آنها رفتند در گوشه اي صحبت کردند در حالیکه ابنزیاد آنها را میدید و حرفهایشان را میشنید مسلم بن عمرو گفت: اي هانی تو را به خدا قسم خودت را به کشـتن نـده و بلاء و گرفتاري بر عشـیره ات درست نکن، بخـدا قسم من از مرگ تو میترسم، این مرد (ابنزیاد) پسـر عم طایفه ي بنی هاشم است قاتل آنها نیست و به آنها ضـرر نمیزند مسـلم را به او تحویل بده این کار تو برایت رسوایی و نقص نیست بلکه او را به امیر و حاکم تحویل میـدهی، هانی گفت: بخدا قسم این کار هم خواري است و هم ننگ، من مهمانم را و فرسـتادهي پسـر رسول خـدا صـلی االله علیه و آله را به دشـمن او تحویل دهم من صاحب یار و داراي کمک زیادي هسـتم بخـدا قسم اگر هیـچ کس را هم نداشـتم و کسـی به من کمک نمیکرد باز هم او را تحویل نمیدادم مگر آنکه من زودتر از او کشـته شوم، و قسم یاد کرد و گفت: بخـدا قسم هیچگـاه او را تحویـل ابنزیـاد نمیدهم، ابنزیـاد شـنید و گفت: او را نزد من بیاوریـد بعـد گفت: بخـدا قسم یا مسـلم را میآوري یا گردنت را میزنم، هانی گفت: بخـدا قسم آنگاه برق شمشـیرها اطراف خانهات زیاد خواهـد شد، ابنزیاد گفت: واي بر تو مرا از برق شمشـیرها میترسـانی، هـانی تصور میکرد قبیلهاش او را کمـک خواهـد کرد، ابنزیـاد گفت: او را نزد من بیاوریـد با چوب دستی بر صورت، بینی و پیشانی هانی میزد تا بینی هانی شکست و خون بر لباسش ریخت و گوشت صورت و پیشـانیاش بر محاسـنش آویزان شـد چوب دستی ابنزیـاد شـکست، هانی دست بر دسـته شمشـیر پاسـبان ابنزیاد برد. آن مرد او را گرفت، ابنزیـاد فریـاد زد هانی را بگیریـد، هانی را بگیریـد، او را در یکی از اطاقه اي قصـر زنـدانی کنیـد و در را برویش ببندیـد و برایش نگهبانی بگذارید چنین کردند. در منتخب آمده است که: ابنزیاد خشـمگین شد با چوبی که پیشـش بود بر صورت هانی زد و هانی هم با شمشـیري که همراهش بود بر ابنزیاد زد و لباسـش پاره و مجروح شد معقل ملعون که آنجا بود با شمشیر متوجه هانی شـد، هانی با شمشـیر بر چپ و راست حمله میکرد عده اي از افرادي که آنجا بودند را کشت و میگفت: بخدا قسم اگر کودکی از اهـل بیت در خانه من بود او را به تو تحویل نمیدادم، تا اینکه ضـرباتی بر او زده و دسـتگیرش کردنـد و او را بسـتند.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد