morteza

روایت 1024

مرحوم شیخ مفید (ره) آورده است: عمر بن سـعد به مقر خود برگشت و به عبیـدالله بن زیاد نوشت: اما بعـد، خداوند آتش جنگ را خاموش کرد و توافق بـدست آمـد و امور امت را اصـلاح نمود، این حسـین حاضـر است به همانجایی که آمده برگردد یا به مکان دیگري مراجعت نمایـد و همانند سایر مسـلمانان زندگی کند یا نزد امیرالمؤمنین یزید برود و دست در دسـتش بگذارد تا ببینیم نظرشان چیست و این قضـیه رضایت تو را جلب و صلاح امت را بدنبال دارد. وقتی عبیداالله نامه را خواند، گفت: این نوشته اي است خیر خواهانه و از روي محبت به قوم و طایفه، شمر بن ذي الجوشن ملعون برخاست و گفت: آیا این سخن را تو میپذیري در حالیکه او به سرزمین تو آمده و در کنار تو میباشـد بخدا قسم اگر از اسـتان تو خارج شود و دست او را در دست تو قرار ندهد از توان و قدرت تو بالاتر میشـود و تو به عجز و نـاتوانی می افـتی و دیگر نمیتوان او را به این وضـعیت درآورد، این فرصت را به او مـده او و یـارانش تحت فرمـان تو برآینـد، اگر مجـازات کردي به مجازات کردن شایسـته تري و اگر بخشـیدي باز بنفع توست، ابن زیاد  گفت: درسـت است هیـچ نظري را بر نظر تو ترجیـح نمیدهم، با این نامه به سوي عمر سـعد حرکت کن و بگو: حسـین و اصـحابش را بگوید تا به فرمـان من درآینـد، اگر قبول کردنـد آنهـا را تسـلیم شـده به سوي من بفرست و اگر خودداري کرد با آنها بجنگیـد، اگر عمر سـعد پذیرفت تحت فرمان او باش و از او اطاعت کن و اگر از جنگ با حسـین خودداري کرد پس تو فرمانده لشگر هستی، گردن عمر بن سعـد را بزن و سـرش را براي مـن بفرست. و به عمر سـعد هم نـوشت: من تـو را نفرسـتاده ام که از حسـین دفـاع کنی، یـا موضـوع را طولاـنی کنی، یـا براي سـلامتی و زنـده مانـدنش التمـاس کنی، یـا از او عـذر خواهی کنی و یا نزد من از او شـفاعت کنی، ببین اگر حسـین و یارانش تحت فرمان من درآمدند آنها را تسـلیم و به سوي من بفرست و اگر از فرمان من خودداري کرد بر آنها بتاز و آنها را بقتل برسان و قطعه قطعه کن زیرا که آنها مسـتحق چنین رفتاري هسـتند، هر گاه حسین را به قتل رساندي با سواران، پشت و سینه او را لگد مال کن زیرا او ظالمانه برخواسـته و فکر نمیکنم این کار پس از مرگ ضرري و عقابی داشته باشد. اما این سخن را به تو گفته باشم اگر حسـین را بکشی و از دستورات ما اطاعت کنی تو را پاداش افراد حرف شنو و مطیع خواهم داد و اگر از دستورات ما خودداري میکنی پرچم مـا را و لشـگر مـا در اختیـار شـمر بن ذي الجوشن قرار بـده که ما او را به دسـتورات خودمان مأمور کردیم والسـلام. پس شـمر ذي الجوشن بـا نـامه ابن زیاد  به سوي عمر سـعد حرکت کرد وقتی نزد عمر سـعد رسـید و نامه را خوانـد عمر سـعد ملعون گفت: تو را چه شـده واي بر تو خداونـد تو را به مقصودت نرسانـد و پیامت را زشت نمایـد، بخدا قسم من گمـان میکنم تو ابن زیاد  را از آنچه که من نوشـته بودم نهی کردي و کار مرا خراب کردي، بخـدا قسم حسـین تسـلیم نمیشود ولو کشـته شود، پس شـمر گفت: به من بگو چه تصمیمی داري، از دستورات امیر اطاعت میکنی و با دشمنانش جنگ مینمایی در غیر اینصورت برو کنار، و بین من و لشـگر فاصله میانداز، عمر سعد گفت: نه، تو پستتر از آنی که فرمانده باشی، من خود فرماندهی را به عهده میگیرم تو فرمانده پیاده نظام باش.

روایت 1025

در کتاب تظلم الزهراء از مناقب نقل کرده: قبلا حکم حکومت ري را براي او نوشته بود عمر سـعد در مذمت کار خود و علاقه اش به حکومت ري اشـعاري را میخواند که پس از کشـتن او توبه میکنم و به حکومت ري که نهـایت آرزوي منست نیز میرسم و خـدا رحمن و رحیم است گناهم را میبخشـد.

روایت 1026

مرحوم مفیـد (ره) گویـد: عمر بن سـعد روز پنجشـنبه نهم محرم قصد حمله به امام حسـین علیه السلام  را داشت شـمر در مقابل اصـحاب امام حسـین علیه السلام  ایسـتاد و گفت: کجاینـد خواهر زاده هاي من. جعفر، عباس و عثمان پسـران علی علیه السلام ، خارج شـده و گفتند: چه میخواهی؟ گفت: اي خواهرزادگان من شـما درامان هستیـد، با هم گفتنـد: خـدا لعنت کنـد تو را و امانت را آیا به ما امان میدهی و فرزند رسول خدا صـلی الله علیه و آله درامان نیست. در روایت آمده است که: عباس بن علی علیه السلام  صدا زد: نفرین بر تو و لعنت بر آن امانی که آورده اي اي دشمن خدا، آیا از ما میخواهی برادرمان و مولایمان حسین علیه السلام  را رها کنیم و در اطاعت انسان هاي ملعون و اولاد ملعونین قرار بگیریم شمر با خشم به لشگرش برگشت.

روایت 1027

شیخ مفید (ره) میگوید: سپس عمر سعد فریاد زد اي لشگر خدا سوار شویـد، مژده باد بر شـما به بهشت، سوار شدند و بعد از عصـر به سوي امام حسـین علیه السلام  حرکت کردند، حضـرت در خیمه اش نشـست و به شمشـیرش تکه داده بود خواهرش صداي صیحه اي را شنید نزد برادر آمد و گفت: برادر این صداها را میشنوي دشمن نزدیک شده، حضـرت سـر برداشت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم به من فرمود: تو به سوي ما میآیی. تا خواهر شـنید سیلی بر صورت خود زد و با صداي بلند شیون کرد و فرمود: واي بر من حضرت فرمود: واي از آن تو نیست آرام باش خواهر خداوند تو را رحمت کند. و در روایت سید آمده که حضرت فرمود: خواهرم الآن در خواب جدم محمد صلی الله علیه و آله و پـدرم علی علیه السلام  و مادرم فاطمه علیهاالسـلام و برادرم حسن علیه السلام  را دیدم که میگفتند: یا حسـین تو به زودي پیش ما میآیی (و در بعضـی روایات آمـده که میگفتنـد، فردا پیش ما میآیی). راوي میگویـد: زینب به صورت خود زد و فریاد کشـید، حضـرت فرمود: آرام باش کاري نکن که این مردم ما را شـماتت کنند.

روایت 1028

حضرت عباس با بیست نفر سـواره از جمله زهیر بن قین و حـبیب بن مظـاهر بـود حرکت کرد، از آنهـا سؤال کرد چه میخواهیـد براي چه آمده اید؟ گفتند: دسـتور امیر این است که متعرض شـما بشویم یا به حکم امیر تابع شوید یا شما را بکشیم، فرمود: عجله نکنید تا موضوع را به اباعبدالله علیه السلام  برسانم، آنها ایستادند و گفتند: برو و او را آگاه کن و بعد نتیجه را به ما بگو، حضرت عباس برگشت و موضوع را باطلاع امام حسین علیه السلام  رساند. همراهان حضرت عباس در مقابل دشمن ایستادند و آنها را نصیحت میکردند و میخواسـتند آنها را از جنگ با امام حسـین علیه السلام  منصـرف کنند. امام حسـین علیه السلام  به عباس فرمود: برگرد اگر میتوانی جنـگ را تـا فردا به تأخیر بینـداز و امشب آنها را از ما دور کن تا یک شب هم بیشتر به درگاه پروردگار نماز بخوانیم و خـدا را یاد کنیم و طلب مغفرت نمـائیم خـدا میدانـد نماز و تلاوت قرآن و دعا و اسـتغفار دوست میدارم، حضـرت عباس به سوي لشـگر عمر سعـد برگشت. مرحوم شـیخ مفیـد (ره) اضافه میکنـد: حضـرت عباس از آنها تا فردا مهلت خواست اما عمر سـعد جواب نداد، عمر حجاج زبیري گفت: بخـدا قسم اگر آنها از ترك و دیلم بودند و از ما چنین تقاضایی میکردند میپذیرفتیم چه رسد به اینها که آل محمد صـلی الله علیه و آله هسـتند، خواسـته هایشان را پذیرفتند.  شـیخ مفید (ره) میفرماید: عباس علیه السلام  از پیش آنها برگشت و فرسـتاده عمر سـعد نیز همراه آن حضـرت بود، گفت: ما تا فردا به شـما مهلت میدهیم اگر تسلیم شدید شما را پیش عبیدالله بن زیاد میفرستیم و اگر خودداري کردید شما را رها نمیکنیم این را گفت، و برگشت.

روایت 1029

مرحوم صدوق در امالی آورده: عمر سعد به منادي دسـتور داد ندا دهد که ما یک شب و روز به حسـین و یارانش مهلت دادیم، که این موضوع براي حسین علیه السلام  و یارانش خیلی ناراحت کننده بود.

صحبت حضرت و یارانش در شب عاشورا

شـیخ مفید در ارشاد میگوید: امام حسـین علیه السلام  نزدیکی شب یارانش را جمع کرد امام زین العابـدین علیه السلام  میگویـد خود را نزدیک پـدرم کشانـدم تا آنچه میگویـد بشـنوم در حالیکه بیمار بودم، شـنیدم پدرم به یارانش میگفت: خداوند را سپاسگذارم به بهترین سپاسگذاري و او را در خوشیها و ناخوشیها سپاسگذارم، پروردگارا تو را ستایش میکنم که ما را به نبوت اکرام کردي و قرآن رابه ما آموختی و ما را در دین فهیم کردي و به ما گوش و چشم و قلب عنایت کردي و ما را از جمله بنـدگان شاکر قرار داده. اما بعـد: من باوفاتر و بهتر از یارانم سـراغ نـدارم و اهل بیتی نیکوتر و به حق نزدیکتر از اهل بیتم ندیـده ام خداونـدا از من به شـما جزاي خیر بدهد، آگاه باشـید که من یک همچون روزي را از طرف اینان پیش بینی میکردم، من اکنون به شـما اجازه میدهم همگی بروید و از طرف من هیچ حرجی بر شما نیست، من ذمه ام را از شما برداشتم حال شب است تـاریکی شب را پرده قرار دهیـد و همگی برویـد. شـیخ صـدوق (ره) اضـافه میکنـد امـام فرمود: در تاریکی شب متفرق شویـد این جماعت فقط مرا میخواهنـد هر گاه بر من پیروز شونـد از بقیه دست بر میدارند. مرحوم مفید (ره) آورده که: برادران، برادر زاده ها، فرزنـدانش و فرزنـدان عبـداالله بن جعفر به امـام عرض کردنـد: چرا چنین کنیم تـا بعـد از شـما زنـده بمانیم؟ خداونـد هیچگـاه آن روز را نیـاورد. ابتـداء عباس بن علی علیه السلام  این سـخنان را آغاز کرد و دیگران نیز به تبعیت از او سـخنانی به همین مضـمون گفتند. آنگاه حضـرت فرمود: اي فرزندان عقیل شـهادت مسـلم کافی است شـما بروید من به رفتن شـما اجازه دادم گفتند: سبحـان االله آن وقت مردم به مـا چه میگوینـد و مـا چه بگوئیم، شـما را که بزرگ مـا و آقـاي ما و پسـر عموي ما هستی ترك کنیم بسوي دشـمن یـک تیر هم نینـدازیم و شمشـیري نزنیم و کـاري نداشـته باشـیم که چه میکننـد؟ بخـدا قسم مـا هیچگـاه این کـار را نمیکنیم، جان و مال و اولاد خودمان را فداي شـما میکنیم و همراه شـما میجنگیم تا در گرفتاري هاي شـما شـرکت داشـته باشیم. خداوند زندگی بدون شـما را زشت بگرداند. مسـلم بن عوسـجه برخاست و گفت: ما از شما دور شویم آنگاه در اداء حق شما براي خدا چه عذري بیاوریم بخدا قسم دست از نبرد بر نمیدارم تا اینکه تیرم را بر سـینه هایشان بنشانم و با شمشـیرم آنها را بزنم مادامیکه دستم توان گرفتن شمشیر را دارد، اگر شمشیر هم نداشته باشم با سنگ آنها را خواهم زد بخدا قسم از شما دور نمیشویم تا خداوند شاهد باشد که در نبود رسول خدا صـلی االله علیه و آله ما شـما را تنها نگذاشتیم، بخدا قسم اگر بدانم کشـته میشوم و بعد مرا آتش میزنند و هفتاد بار این بلا را سـرم بیاورند باز هم از شما دور نمیشوم حال آنکه مرگ یکبار بیشتر نیست و کرامت و ارزشی که از این مرگ بـدست میآورم تمـام شـدنی نیست. زهیر بن قین برخـاست و گفت: دوست دارم مرا بکشـند و دوبـاره زنـده شوم باز مرا بکشـند تا هزار بار مرا بکشـند و با این وسیله خداوند کشته شدن را از شما و جوانان اهل بیت شما دور کند، دیگران نیز هر کدام به نوبه خود مطالبی شبیه این را گفتند. سید (ره) آورده که: به محمد بن بشیر حضرمی در آن موقع گفتند، پسرت در سر حـدات منطقه ري اسـیر است گفت: خداونـد براي من و او کفایت میکنـد، دوست نـدارم او اسـیر باشـد و من بعـد از او بمانم. امام حسـین علیه السلام  سـخن او را شـنید و فرمود: من بیعتم را از تو برداشـتم برو دنبال آزادي فرزنـدت، گفت: درنـده ها مرا زنـده زنده بخورند اگر من از شـما دور شوم، امام علیه السلام  فرمود: پس این لباسـها را براي فدیه فرزندت بده حضرت پنج تکه لباس به او داد که قیمتشان هزار دینار بود.

برداشتن بیعت آن حضرت از اصحابش در شب عاشورا

امام حسـین علیه السلام و یارانش آنشب را به راز و نیاز مشغول شدند و صداي راز و نیاز همانند صداي زنبور عسل از خیمه ها بلند بود بعضـی در حال رکوع و بعضـی در حال سـجده یکی ایستاده و دیگري نشسته مشغول مناجات بودند، در آن شب سـی و دو نفر از لشـگر عمر سـعد به امام حسـین علیه السلام پیوستند. در تفسیر امام حسن عسگري علیه السلام نقل شده: وقتی امام حسـین علیه السلام از لشـگر دشـمن مهلت گرفت، امام علیه السلام به لشـگرش فرمود: بیعت خود را از همه شـما برداشـتم برگردیـد به میـان قبیله ها و اقوامتـان و به اهل بیتش فرمود: من شـما را حلال کردم میتوانیـد برویـد شـما تحمل و توان مقاومت در مقابل این لشگر را ندارید و آنها هم جز من با کسی دیگر کاري ندارند، پس مرا با اینان بگذارید و بروید خداوند مرا یاري میکند و از نظر رحمتش دور نمیدارد همچنانکه اجـداد پاکم را یاري نمود. لشـگر آن حضـرت رفتند، اما اهل بیت و خویشان نزدیک آن حضـرت از رفتن خودداري کردنـد و گفتند: ما از شـما جدا نمیشویم هر چه براي شـما پیش آید براي ما هم پیش میآید و هر چه شما را محزون کنـد ما را هم محزون میکنـد، وقتی با شـما هستیم به خـدا نزدیکتریم، حضـرت فرمود: شـما خود را فـدا میکنیـد به خاطر آنچه من خود را براي آن فدا میکنم، پس بدانید خداوند به بندگانش منازل عالی هدیه میدهد که با تحمل سختیها بدست میآید گرچه خداوند مرا با گذشـتگانم )اصـحاب کسـاء) بطور خاص مورد عنایت قرار داده من آخرین آنان در دنیا هسـتم و رسـیدن به آن کرامـات را براي من آسـان ق

روایت سکینه خاتون از شب عاشورا

روایتی است که مؤلف کتاب نور العیون از حضرت سکینه دختر امام حسـین علیه السلام  نقـل کرده میگویـد: من در یـک شب مهتـابی در میان خیمه نشسـته بودم که صـداي گریه و ناله اي بیرون خیمه شنیدم ترسـیدم زنان خیمه دنبال من بگردند از خیمه خارج شدم دیدم پدرم علیه السلام  نشسته و یارانش اطرافش هستند، پدرم گریه میکرد و به آنـان میفرمود: شـما بـا من خـارج شدیـد بـا علم به اینکه من به سوي قومی میروم که با زبانشان و قلبشان با من بیعت کرده اند و اکنون کار برعکس شده و شیطان به آنها مسلط شده و آنها خدا را فراموش کرده اند اکنون هیچ راهی جز کشته شدن من و کسانی که پیش روي من جهاد کنند نمانده، حرم من پس از غارت شدن اسـیر خواهد شد من میترسم شـما این موضوع را بدانید و خجالت بکشـید از رفتن و بدانیـد که حیله زدن براي ما اهل بیت حرام است، هر کدام از ماندن و کشـته شدن اکراه دارد باز گردد زیرا تـاریکی شب پوشـش است و راه بیخطر و زمـان هم تنـگ نیست و هر کس مـا را با جانش یاري کنـد فردا در بهشت همراه ما خواهد بود و از خشم خدا نجات خواهد یافت، جدم محمد صـلی االله علیه و آله فرموده: پسرم حسین غریب، تنها، تشنه و بیکس در سرزمین کربلا کشـته میشود هر کس او را یاري کند مرا یاري کرده است و فرزندش قائم (عجل االله تعالی فرجه الشـریف) را یاري نموده و هر کس با زبانش ما را یاري کند او روز قیامت در حزب ما است. حضرت سکینه میفرماید: بخدا قسم کلام امـام تمـام نشـده بود که مردم در دسـته هاي ده و بیست از اطراف حضـرت پراکنـده شدنـد، جز هفتـاد و یـک نفر که کنار حضـرت باقیماندند در این زمان به پدرم نگاه کردم و بغض گلویم را میفشرد ترسیدم پدرم صداي گریه مرا را بشنود نگاهی به سوي آسمان کردم و گفتم: پروردگارا، آنها ما را خوار کردنـد خوارشان کن و دعاي آنها را قبول نکن فقر را بر آنها مسـلط کن و شـفاعت جدم را روزي ایشـان قرار مـده، بازگشـتم در حـالی که اشـک بر چهره ام جـاري بود، عمه ام امکلثوم مرا دیـد و گفت: چه شـده دخـترم؟ موضوع را گفتم، عمه ام فریاد کشید و گفت: واجداه واعلیاه واحسناه واحسیناه اي واي بر کمی یارانمان، چگونه میتوانیم از دشمنی که جز به کشـتن ما قانع نیست خلاصـی پیدا کنیم، جوار جدت را ترك کردي و راه هاي دور را پیش گرفتی و اکنون گریه و شیون ما بلنـد است. پدرم صداي عمه ام را شـنید به سوي ما آمد در حالیکه لباسـهایش به پایش میپیچید و اشـکش جاري بود فرمود: این گریه براي چیست؟ عمه ام گفت: برادر مـا را به حرم جـدمان بـاز گردان پـدرم فرمـود: خـواهرم راه برگشـتی براي مـا نیست، گفت: میدانم مقام جد، پدر، مادر و برادرت را به آنها یاد آور شو، فرمود: گفتم اما بگوشـشان نرفت، نصیحت کردم نپذیرفتند، سخنانم را نشـنیده گرفتنـد و جز به کشـتن ما راهی دیگر نپذیرفتنـد ناگزیر باید بدن مرا روي خاکها ببینی اما توصـیه میکنم شـما را به رعایت تقواي پروردگـار و صبر بر گرفتاریهـا و بردبـاري بر سرزنشـها، جـدتان این مصـیبتها را فرموده و وعـده او تخلف پیـدا نمیکنـد و خداوند یکتاي بی نیاز است و او شـما را دوست دارد، سـپس لحظاتی گریه کردیم در حالیکه امام علیه السلام  میفرمود: (و ما ظلمونا و لکن کانوا انفسـهم یظلمون).

روایت هلال بن نافع از شب عاشورا

از مرحوم شـیخ مفید (ره) نقل شده: از وقتی که امام حسـین علیه السلام  در کربلا فرود آمد صـمیمی ترین اصحابش و بیشترین ملازمش هلال بن نافع بود که در امور جنگ و سیاست بیشتر آشنا بود، هلال میگوید: شبی امام حسـین علیه السلام  بیرون از خیمه ها رفت و مقداري از خیمه ها دور شد، من شمشیر را حمایل کرده به دنبال آن حضرت رفتم تا به آن حضـرت رسـیدم دیدم آن حضرت راه هاي مشرف به خیمه ها را بررسی و از خار و خاشاك تمیز میکند سپس به پشت سرش متوجه شـد مرا دیـد فرمود: کیستی، هلاـل هستی؟ گفتم فـدایت شوم، بلی شـبانه بیرون آمـدن شـما به سوي لشـگر دشـمن یاغی مرا بیقرار کرد، فرمود: آمدم این مسـیر را بررسی کنم تا سنگ و خار و اینها در مسیر نباشد چون موقعی سوارها بر خیمه ها حمله کنند، (کودکانم با پاهاي برهنه از خیمه ها بیرون میآینـد مبادا به پایشان خار برود) سـپس حضـرت برگشت در حالیکه بر سـمت چپ من تکیه داده بود و میفرمود: بخـدا قسم این وعده اي  است که تخلف بردار نیست، بعد فرمود: اي هلال چرا آهسـته از میان این دو کوه برنمیگردي، خودت را نجـات بـده، هلاـل خودش را به پاي حضـرت انـداخت و گفت: آن وقت بایـد بگوینـد اي هلال مادرت به عزایت بنشـیند، مولاي من شمشـیرم هزار درهم و اسبم هزار درهم ارزش دارد، قسم به خدایی که با محبت و ولایت شما بر من منت گذاشـته از شما جدا نمیشوم تا خونم ریخته شود، آنگاه حضرت از من جدا شد و به خیمه خواهرش وارد شد به امید آنکه حضرت زود خارج شود کناري ایسـتادم، از حضـرت اسـتقبال کردنـد برایش پشتی گذاشـتند، نشـست آهسـته صـحبت میکردند پس زینب نتوانست جلوي گریه اش را بگیرد میگفت: واي بر برادرم آیا شاهد کشـته شدن شـما و گرفتار ترس و وحشت اهل حرم خواهم بود این مردم همـانطور که میـدانی بـا ما کینه قـدیمی دارنـد این حادثه بزرگی است، براي من کشـته شـدن این جوانها و آرمیـدن قمرهـاي بنی هاشم بر روي خاکها سـخت است، پس از آن گفت: اي برادر آیا از نیات درونی اصـحاب خود اطلاع داري؟ من میترسم هنگام گرفتاري و سـختی شـما را به دشـمن تسـلیم کنند، حضرت گریه کرد، فرمود: بخدا قسم، آنها را امتحان کردم و گفتم بروند در میان آنان فاسد خود سـر نیست، انس آنان به مرگ بیش از انس کودك به شیر مادرش است، وقتی هلال این سخن را از امام علیه السلام  شنید از خوشحالی گریه کرد به خیمه حبیب بن مظاهر رفت او را دید نشسته و در دستش شمشیر عریانی است، سلام گفت و بر در خیمه نشـست حبیب گفت: اي هلال چه باعث شـده که این موقع از خیمه ات بیرون بیایی؟ هلال ماوقع را گفت، حبیب گفت: که اگر واالله حقـا انتظـار امر حضـرت نبود همین امشب بـا این شمشـیر بر آنـان میتـاختم، هلال گفت: اي حبیب، الآن حسـین علیه السلام  در خیمـه خـواهرش رفـت مـن فکر میکنـم زنـان گریـه و زاري میکننـد و در غـم و حزن بـا زینب علیهاالسـلام مشـارکت دارنـد، به نظر تو صـلاح نیست برویم و بـا یـاران خود تجمع کنیم؟ تـا با سـخنان خود آرامش را بر قلب آنها برگردانیم و ترس و وحشت را بزدائیم حبیب گفت: موافقم. آنگاه حبیب از یک طرف و هلال از طرف دیگر راه افتادنـد و اصـحاب حضـرت را بـاخبر کردنـد. از خیمه هایشـان بیرون آمدنـد وقتی دور هم جمع شدنـد، حبیب به بنی هاشم گفت: شـما به خیمه هایتـان برگردیـد تا چشـمان شما بیداري نکشد، سپس به یاران گفت: اي یاران باوفا و غیرتمند و اي شیران جنگ، هلال لحظاتی پیش جریانی را به من گفت و گریه کرد، خواهر مولایمان و سایر اهل بیت از جریان آگاه شـده و شـکوه و گریه میکنند، به من بگوئید چه نظري دارید؟ آنها صـداهایشان را بلنـد کرده و عمامه هایشان را انداختنـد و گفتند: به خدایی که ما را به آمدن به این مکان منت گذاشـته اگر این قوم قصد حمله داشـته باشـند سـرهایشان را از تنشان جدا میکنیم و به اجـداد ذلیلشان ملحق میکنیم و سـفارش پیامبر صلی االله علیـه و آلـه را در مـورد فرزنـدانش رعـایت میکنیم، آنگـاه گفت: بـا من بیائیـد، و حرکت کرد و دیگران پشت سـر او در لابلاي طنابهاي خیمه ها و فریاد زد: اي عزیزان ما و اي سروران ما و اي عزیزان رسول خدا صلی االله علیه و آله، این شمشیرهاي برنده غلامان و جوانان شماست که آنها را بر گردن کسانیکه سوء قصد به شما داشته باشند فرود میآوریم و این نیزه هاي غلامان شماست قسم میخوریم که بر سـینه دشـمنان شـما فروکنیم. امام حسـین علیه السلام  به اهل بیت خود فرمود: اي آل االله، (براي تشکر از آنها) از خیمه خارج شویـد. از خیمه خارج شدنـد، در حالیکه میگفتنـد اي بنـدگان پاك خـدا از فرزندان فاطمه حمایت کنید تا نزد رسول خـدا صـلی االله علیه و آله سـربلند باشـید و آن روز مـا به رسول خـدا صـلی االله علیه و آله شـکایت میکنیم از کسـانی که به ما سـتم کردند، امام فرمود: آیا حبیب و اصـحاب حبیب حاضر بودند میشنیدند و میدیدند، فرمود: بخدایی که جز او خدایی نیست آنچنان ضجه کردنـد که زمین از آن موج زد و مرکبهایشان گرد آمـد و اسـبان شـیهه میکشـیدند گوئی هر اسبی صاحب و سوار کارش را صـدا میزنـد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد