morteza

روایت زره از خون خضاب شده

در معدن از سـعید بن مسلم (لعنه الله) نقل است گفت: بخدا قسم دیدم که محاسن او با خون خضاب شده بود و زره او را که آشکار شده بود و براي دیگران قابل دیدن نبود. امام حسـین علیه السلام  هنگامی که به لشگریان عمر سعد حمله میکرد بین آنان جدایی می انداخت ماننـد شـیري بین گله آهوان جـدایی میانـدازد و چه خوب گفته شاعر که: و لم یر مکثور ابیدت حمامۀ و عز مواسـیه و قل المساعد بأربـط جأشـا منه فی حومـۀ الوغی اذا البیض فیهـا بادیـات عوائـد

رشادت ایشان در جنگ و هلاک کردن جمع زیادی از آنها

در بحار آمـده امام حسـین علیه السلام  هزار و نهصـد و پنجاه نفر از دشـمنان را به جز مجروحین به هلاـکت رسانـد. در منتخب آمـده امـام بر لشـگر حملاـتی پیـاپی نمود و ایشان را تار و مار ساخت و از کشـته هاي آنها پشـته ساخت. وقتی شمر (لعنه الله) این صحنه ها را دید به عمر بن سعد گفت: اي امیر بخدا قسم اگر همـه اهـل زمیـن را بـه سـوي حسـین علیه السلام  بفرسـتی همگی ایشـان از اول تـا آخرشـان را خواهـد کشـت، نظر من این است که لشـگریان را به دور او بفرسـتیم و نیزه داران و تیر انـدازان را از هر سو به دور او جمع کرده و از همه طرف محاصـره اش نمـائیم عمر سعد گفت: این کار را بکنید. امام حسـین علیه السلام  یک بار به راست لشـگر حمله میکرد و بار دیگر به سـمت چپ لشـگر حمله میآورد و بسـیاري را کشت ولی به خاطر کثرت افراد دشـمن هر چه امام از آنها میکشت به چشم نمیآمـد. البته در تأییـد این قول میگویم بعد از واقعه کربلا مردم جنگرهاي أمیرالمؤمنین علیه السلام  را فراموش کرده و از جنگ ها و رشادت هاي امام حسین علیه السلام در کربلاـ یـاد میکردنـد. در همین خصوص نیز شـیخ طوسـی (ره) دعایی آورده که میگویـد: اللهم صل و سـلم وزد و بارك علی الدعوة النبویۀ و الصولۀ الحیدریۀ والعصـمۀ الفاطمیۀ، و الحلم الحسـنیه و الشجاعۀ الحسینیه و چه نیکو شاعر گفته که: امام یرد الجیش و هو کتائب بسـطوته یوم الوغی و هو واحد اذا رکع الهندي یوما بکفه لدي الحرب فاله امات منه سواجد یلوح الردي فی شفرتیه کأنه شهـاب هوي لمـا تطرق مـارد و ان ظمـأ الخطی بل أدامه لـدي الروع من دم الطلا فهو وارد قریب النـدا نائی المـد مورد العـدا حیاض الردي و الضـرب فی اله ام شاهـد یصول علیهم صولـۀ حیـدریه یقیم لواء الـدین والله عاقـد در بعضـی از کتب معتبر آمده هنگامی که لشـگریان دیدند امام حسـین علیه السلام  با ایشان چه میکند، مردي از آنها گفت (برخی میگویند عمر سعد بوده) واي بر شما مگر نمیدانیـد بـا چه کسـی جنگ میکنیـد. او پسـر علی بن ابیطالب است، او فرزنـد قتال العرب است، از همه طرف به او حمله کنید. آنگاه چهار هزار تیرانداز که آنجا بودند به سوي امام تیراندازي کردند و بین او و خیمه ها حایل شده و جدایی انداختند.

حمله بردن تمام لشکر به امام و رها کردن خیام حرم

در بحار آمده: فرزند ابیطالب و صاحب مناقب و سـید (ره) میگویند: امام علیه السلام  به دشـمنان فریاد زد و فرمود: واي بر شـما اي دوسـتان آل ابی سفیان اگر دین ندارید و از آخرت نمیترسید در دنیاي خود آزاد مرد باشید و به ریشه و اصلیت خود بازگردید زیرا شما عرب هستیـد؟ شـمر (لعنه الله) به حضـرت گفت: اي پسـر فاطمه علیهاالسـلام چه میگویی؟ حضـرت فرمود: میگویم من با شـما میجنگم و شـما با من میجنگید، زنان با شـما کاري ندارند، تا وقتی من زنده هستم سربازان خود را از تعرض به خیام حرم من منع نمائید. کیف السلو عن المکثور منفردا من غیر نسوته خلو مطارحه یلقی الأعادي بقلب منه منقسم بین الخیام و أعداء تکافحه و اللحظ کـالقلب عین نحو نسوته ترنوا و أخري لقوم لا تبارحه لهفی علیه و قـد مال الطغاة الی نحو الخیام و خاض النقع سائحه قال اقصـدونی بنفسـی و اترکـوا حرمی قـد حـان حینی و قـد لاـحت لوائحه شـمر (لعنه الله) گفت: خواسـته تو را قبول میکنم، آنگـاه فریـاد زد اي لشـگریان خیمه ها را رها کنید و به سوي او حمله برید به جان خودم سوگند او مرد کریمی است. پس لشگریان به امام حمله کردند.

معجزه امام در مصیبت تشنگی

امام به طلب جرعه اي آب بطرف فرات رفت، هر گاه با اسب به سوي فرات میرفت دشـمنان همگی به او حمله میکردنـد و او را از فرات دور نگاه میداشـتند. در معـدن از کتاب انساب النواصب از فتوحات القـدس مطلبی قریب به این مضمون آمده که: وقتی تشـنگی امام شدید شد گذر سـیاحی به امام علیه السلام  افتاد همراه او ظرف چوبی پر از آب بود آن ظرف پر از آب را به امـام داد حضـرت آن ظرف را گرفـت و آبش را روي زمیـن ریخـت و فرمـود: اي سـیاح گمـان داري من به آب دسترسـی نـدارم و نمیتوانم آبی بیـابم، نظـاره کن. چون نگاه کرد به معجزه امام نهر هاي آب روان دیـد امام حسـین علیه السلام  آن ظرف چوبی را از ریـگ بیابـان پر نمود و به او داد آن مرد دیـد ریگ ها همگی تبـدیل به جواهر و مرواریـدهاي بینظیر شدنـد.

رسیدن ایشان و اسبشان به شریحه فرات

در بحار آمـده ابن شـهر آشوب از ابومخنف از جلودي نقـل کرده امـام حسـین علیه السلام  بر اعور السـلمی و عمرو بن الحجاج زبیـدي حمله برد و آنها را با چهار هزار مرد، محافظ شـریعه فرات بودند. امام علیه السلام  آنان را متفرق ساخت و اسب خود را وارد فرات کرد. هنگامی که اسب سرش را براي نوشـیدن آب پایین برد حضـرت فرمود: اي اسب تو تشنه اي منهم تشنه ام بخدا قسم از این آب نمینوشم مگر اینکه تو از آن بنوشـی پس چون اسب این سخن امام را شنید سرش را بلند کرد و از آب ننوشید گویی سخن امام را فهمید آنگاه امام حسین علیه السلام  فرمود: اي اسب بنوش من هم مینوشم پس امام حسـین علیه السلام  دسـتش را به سـمت آب برد و یک کف دست آب برداشت که ناگهان سواري به امام گفت: اي حسـین از نوشـیدن آب لـذت میبري در حالیکه به خیمه هاي تو حمله شـده و حریمت هتـک شـده. امـام آب را ریخت و به سوي دشـمن حمله برد و آنهـا را متفرق سـاخت و دیـد خیمه ها و اهل آن سالم هسـتند. شاعر میگویـد: ویـل الفرات أبـاد الله غـامره و رد وارده بـالرغم ظمآنـا لم یطف حر غلیل السـبط بارده حتی قضـی فی سبیل الله عطشانا

منع نمودن امام از نوشیدن آب و فریب ایشان

 در روایتی دیگر آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  خواست جرعه اي  از آب بنوشـد حصـین بن نمیر (لعنه الله) تیري به سمت حضـرت پرتاب کرد آن تیر به ران پاي حضـرت اصابت نمود حضرت تیر را از پایش درآورد و خون پایش را در کف دست جمـع کرد و به آسـمان پاشـید و فرمـود: خداونـدا به تـو شـکایت میکنم از مردمی که خـون مرا میریزنـد و از نوشـیدن آب مرا منع مینمایند سـپس حضـرت خواست براي بار دوم آب بنوشد. پس عمر بن سـعد (لعنه الله) ندا داد: به حق بیعت یزید بن معاویه بر شما اگر حسـین آب بنوشـد همه شـما را نـابود میکنـد. آنگاه خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) فریاد زد: اي حسـین به خیام حرم خود بـازگرد که در آتش میسوزنـد و تـو زنـده هسـتی. پس آب از دست امـام ریخته شـد و حضـرت به سوي خیمه ها بـازگشت و دید خیمه ها سالم هسـتند فهمیـد این خبرها مکر و حیله آن ملعونین است وقتی حضـرت به خیمه ها آمدند زنان و کودکان به خیال اینکه حضـرت آب آورده به سوي او آمدند تا آب بگیرند ولی تا امام حسین علیه السلام  را خون آلوده دیدند زاري کنان بر سر و صورت ها زدند، ضجه زدند و فریاد برآوردند پس امام حسین علیه السلام  به ایشان گفت: آرام باشید که گریه هاي زیادي را پیش رو دارید. در معدن آمده است در این حال امام ندا داد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه، اي فاطمه سـلام من بر شـما (یعنی خداحافظ) زینب علیها السـلام نزد برادر آمـد و گفت: برادر جان گمان میکنی که کشـته خواهی شـد؟ حضـرت فرمود: چگونه گمان نکنم در حـالی که نه دوستی دارم نه یـاوري. زینب علیها السـلام گفت: برادر جـان مـا را به سوي حرم جـدمان رسول الله صـلی الله علیه و آله بفرست. حضـرت فرمود: اي واي، اگر مرا رهـا میکردنـد خود را در این مهلکه قرار نمیدادم. گویـا میبینم به همین زودي شـما را روي مرکبها ماننـد اسـیران و بردگان میبرنـد و میگردانند و شـما را به گرفتاري و رنج بسـیار خوار خواهند ساخت. چون حضـرت زینب علیها السـلام این سـخنان را از برادر شنید، گریست و اشک از دیدگان هر دوي آنها جاري شد. آنگاه حضـرت زینب علیهاالسـلام نـدا داد: اي واي از تنهـایی، واي از بییـار و یـاوري، واي از گردش سوء روزگار، واي از شومی این صـبح، پس گریبان چاك کرد، مو پریشان ساخت و بر صورت خویش لطمه زد. شاعر در این مقام میگوید: أتته زینب مذ وعت ما قاله حسـري القناع و ذیلها مجرور تـدعوه یا خلف الـذین مضواویا لکی اذا طم البلا و السور لماذا الوداع أهل تیقنت الفنا ما الرأي و ما لـدي خفیر فأجابها قل الفدا کثر العدا قصر المداء و سبیلنا محصور رافعت عنکم ما استطعت فلم یفد والصحب ذا شلو و ذاك عفیر قالت فوعظهم و حـذرهم فقـال قلت فمـا أفـاد الوعـظ و التخـدیر و لکم دعوت القوم کفوا عن قتـالی و اترکونی فی الشـعاب أسـیر و ذکرت ما فجر الصـخور فلم بکن الا قلوبهم هناك صـخور سـپس امام به زینب علیها السـلام فرمود: آرام باش اي دختر علی مرتضـی علیه السلام  که گریه بسـیار در پیش داري. چون امـام حسـین علیه السلام  خواست از خیمه بیرون رود زینب علیهاالسـلام دامن او را گرفت و گفت: آرام اي برادر صبر کن تـا بـا نگـاهم از جمـال تو در این وداع بی بازگشت توشه اي برگیرم: فمهلا أخی قبل الممات هنیئـۀ لتبرد منی لوعۀ و غلیل زینب به دست و پاي برادر بوسه زد و دیگر زنان نیز به پاي حضـرت افتادند و دست و پایش را بوسـیدند

امر به صبر نمودن اهل بیت ع

مرحوم علامه مجلسـی (ره) در ترجمه جلاء میفرماید: امام حسـین علیه السلام  با اهل بیتش وداع نمود و ایشان را به صبر امر نمود و وعده ثواب و اجر آخرت به ایشان داد و امر نمود لباس هایشان را بپوشـند و به ایشان فرمود: براي بلا و مصـیبت آماده باشید و بدانید خداوند تعالی شـما را حفظ و حمایت مینماید و بزودي شـما را از شر دشمنان نجات میدهد و عاقبت کار شما را خیر میگرداند و دشـمنان شما را به انواع بلاها عذاب مینماید. در عوض این مصائب و بلاها که میبینید نعمت ها و بخشش هاي فراوانی به شما میدهد. از مصائبی که میبینید شـکوه و شکایت ننمائید چیزي را که از قدر و منزلت شما بکاهد به زبان نیاورید آنگاه امام به سوي جنگ با دشمنان رفت.

وارد شدن تیر به پیشانی حضرتش

در بحار است که امام حسین علیه السلام  جرعه اي  آب طلب نمود، شمر (لعنه الله) گفت: بخدا قسم آب به تو نمیدهیم تـا کشـته شوي. مردي دیگر به امام علیه السلام  گفت: اي حسـین میبینی فرات را ماننـد ماري در دشت پیچیـده است، بخـدا از آب فرات نخواهی نوشـید تا با لب تشنه جان دهی. امام حسین علیه السلام  فرمود: خداوندا این مرد را تشنه بمیران (راوي میگوید به خدا قسـم ایـن مرد که به امـام جسـارت نمـود) در هنگـام مرگ به اطرافیـان خـود میگفت: به من آب بدهیـد به او آب میدادنـد وقـتی مینوشـید از دهـانش بیرون میریخت بـاز میگفت: به من آب بدهیـد عطش مرا کشت و چیزي نگـذشت که به درك واصل شـد. آنگاه مردي از لشـگریان عمر سعد بنام اباالحتوف جعفی (لعنه الله) تیري به سوي امام پرتاب نمود آن تیر به پیشانی حضرت نشست، حضـرت آن تیر را از پیشانی خود بیرون آورد، خون از جاي زخم بیرون زد و بر صورت و محاسن حضـرت روان شد. در بعضـی از کتب معتبره دیدم شخصـی که به سوي امام تیر انداخت، خولی بن یزید (لعنه الله) بود و نیز گفته اند آن شـخص ابوایوب غنوي (لعنه الله) بوده است.

روایت های راجب به مقدار جراحات وارده بر ایشان

در لهوف آمده که حضـرت هفتاد و دو زخم برداشت. بحار از قول ابنشهر آشوب آورده که ابومخنف از قول جعفر بن محمد بن علی علیه السلام  نقـل نمـوده کـه در بـدن حضـرت سـی و سه اثر نیزه و سـی چهـار محـل شمشـیر بـود. همچنین امـام بـاقر علیه السلام  فرمود: وقتی امام حسین علیه السلام  به شهادت رسید در بدن آنحضرت سیصد و بیست و چند جراحت نیزه و شمشیر و تیر بود و در روایتی آمده سـیصد و شصت زخم داشته، برخی گفته اند سی و سه ضربه به غیر از تیرها بر ایشان وارد آمده. آنقدر بر بدن و زره ایشـان تیر و نیزه و شمشـیر اصـابت کرده بود که تیرهـا شبیه تیغ هاي خار پشت شـده بود و نیز گفته اند که تمام تیرها بر جلوي بدن ایشان اصابت کرده بود: قد ضم قطریه الطعان فجسـمه کالتاج بالطعن الدلوج مرصع تقع السه ام علی القنا اذ لم یکن بین الأسنۀ و الأسـنۀ موضع الله شـخص فیه ألف جراحـۀ طعنا و ضـربا کیف لا یتضـعضع نسـجوا علیه من مقدمـۀ بها درعا دلاصا بالنجیع یواشع

وارد امدن تیری به قلب ایشان در هنگام نبرد

امام اندکی توقف نمود تا دقایقی استراحت نماید زیرا بواسـطه نبرد خسـته و بیرمق شده بود در همین حال که ایسـتاده بود ناگاه سـنگی آمـد و بر پیشـانیاش اصـابت نمود دامن پیراهنش را بالا آورد تا خون از صورتش پاك نمایـد، تیري برنـده و مسـموم که سه شـعبه داشت آمد و بر سـینه حضـرت نشـست. در بعضـی روایات آمده که تیر به قلب ایشان خورد امام حسـین علیه السلام  فرمود: بسم الله و باالله علی ملۀ رسول الله صـلی الله علیه و آله و سـر مبارك را به سوي آسـمان بلند کرد و فرمود: خداوندا تو خود میدانی که این قوم مردي را میکشـند که روي زمین جز او پسـر پیامبري نیست سـپس حضـرت تیر سه شعبه را از پشت خود بیرون آورد. خون همچون چشـمه جوشان بیرون میآمـد. حضـرت دسـتش را بر روي زخم گذاشت و چون دسـتش از خون پر شد خون ها را به آسـمان پرتاب نمود و از آن خون ها حتی یک قطره هم به زمین بازنگشت. آسمان تا آن زمان سرخ رنگ نمیشد تا اینکه امام حسین علیه السلام  خون را به آسـمان پرتاب نمود، سپس دستش را دوباره بر روي زخم قرار داد و زمانی که پر از خون شد سر و صورتش را به خـون خودش آغشـته نمود و فرمود: این کـار را کردم تـا وقـتی جـدم رسول الله صـلی الله علیه و آله را ملاقـات نمودم به خون آغشـته باشم و بگویم یا رسول الله فلان مردم و فلان قوم مرا کشتند سپس از فرط خستگی ضعف او را گرفت و توقف نمود. هر که به سوي او میرفت تا ضربه اي به او بزند منصرف میشد و بازمیگشت تا اینکه مردي از کنده که نام او مالک بن بشر (لعنه الله) بود به سوي حضرت رفت و او را دشنام داد و با شمشیر بر سر امام حسین علیه السلام  زد. بر سر ایشان کلاه بود، آن کلاه از خون پر شد. امام حسـین علیه السلام  به او گفت: با دسـتانت نخوري و نیاشامی و خداوند تو را با ظالمین محشور نماید سپس حضرت کلاه از سر خود انـداخت و کلاهی دیگر بر سـر گذاشـته و دور آن عمامه اي پیچیـد. امام خسـته شده بود ولی هنوز اندکی رمق داشت، آن مرد کنـدي (لعنه الله) آمـد و کلاه خونین امام را که از خز بود برداشت. بعد از واقعه کربلا نزد خانواده اش رفت وقتی داشت خون کلاه امام حسـین علیه السلام  را میشـست، همسرش به او گفت: آیا کلاهی را که از پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله ربوده اي به خانه من آورده اي؟ از خانه من بیرون برو که خداوند قبر تو را پر از آتش وعذاب گرداند. مرد کندي بعد از آن بسـیار فقیر و بیچاره شـد دو دسـتش خشک گردیـد بطوریکه از دسـتان او در زمسـتان خون میچکیـد و در تابسـتان ماننـد چوب خشک میشـد..

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد