morteza

فریاد شمر لعیم برای تشویق به شهید کردن ایشان

در بحار از صاحب مناقب و محمـد بن ابیطالب نقل است: هنگامی که امام حسـین علیه السلام  از شـدت جراحات و صـدمات ناتوان و بیرمق شـد، شـمر (لعنه الله) فریاد زد: اي سـربازان براي چه ایستاده اید منتظر چه هستید این مرد به خاطر جراحات و زخمها و تیرهایی که خورده از پا افتاده است به او حمله کنید، مادرتان به عزایتان بنشـیند، لشـگریان به امام از همه طرف حمله کردند حصین بن نمیر (لعنه الله) تیري به دهان امام زد.

امام حسین در قتلگاه یکه و تنها

در لهوف آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  بواسـطه جراحات بسـیار بی رمق شـده از کثرت تیرها زره ایشان ماننـد خارپشت شده بود، صالح بن وهب مزنی (لعنه الله) ضـربه اي  با نیزه به لگن خاصره حضرت زد و ایشان به این ضربه از اسب با سمت راست صورتشان به زمین خوردنـد در حالیکه میفرمود: بسم الله و باالله و علی ملـۀ رسول الله صـلی الله علیه و آله. آنگاه حضرت از زمین برخاسـته نشستند و تیرها را از حلقوم و بدنشان بیرون آوردند، سپس عمر سعد (لعنه الله) به امام حسین علیه السلام  نزدیک شد. حمید بن مسـلم میگوید در این هنگام زینب دختر علی علیه السلام  از خیمه بیرون آمد. در لهوف آمده حضـرت زینب علیهاالسلام فریـاد میزد: اي واي برادرم، اي سـرورم، اي همه خـانواده ام، اي کـاش آسـمان بر زمین فروبیفتـد، اي کـاش کوه ها از هم بپاشـند و هموار شونـد. در بحار آمـده زینب علیهاالسـلام فرمود: اي عمر بن سـعد آیا در پیش چشم تو اباعبدالله علیه السلام  را میکشـند و تو نظـاره میکنی. در این هنگام اشـک هاي عمر سـعد (لعنه الله) بر صورت و محاسـنش جاري شـد و صورت خود از زینب علیهاالسـلام برگردانـد و امام حسـین علیه السلام  در میان قتلگاه نشسـته بود در حالی که لباسـی از خز بر تن داشت و لشـگریان مترصـد به چنگ آوردن آن لبـاس بودنـد. شـیخ مفیـد (ره) در ارشـاد گویـد: عمرسـعد (لعنه الله) در جـواب زینـب علیهاالسـلام چیزي نگفت، زینب علیهاالسـلام رو به سـپاه کرد و گفت: اي واي بر شـما در بین شـما حتی یک مسلمان هم پیدا نمیشود؟ هیچ یک از سپاهیان جوابی نداد. لهوف: در این هنگام شمر (لعنه الله) بر سر یارانش فریاد زد و گفت: براي چه منتظر مانده اید؟ حمله کنید به این مرد، پس همه لشـگر از هر سـو به امـام حمله آوردنـد. زرعـۀ بن شـریک (لعنه الله) به کتـف چپ حضـرت ضـربه اي  بـا شمشـیر زد و امـام حسـین علیه السلام  نیز به زرعـۀ بن شـریک ضـربه اي  زد و او را به زمین انـداخت. آنگـاه ضـربه دیگري بـا شمشـیر به گردن مقـدس امـام علیه السلام  زدند که بواسطه آن ضربه حضرت با صورت به زمین افتاد و ناتوان گردید خواست برخیزد که باز به زمین افتاد. سنان بن انس نخعی (لعنه الله) به ترقوه حضـرت بـا نیزه ضـربه اي  فرود آورد سـپس نیزه را از کتف ایشـان بیرون آورده و به بقیه جاهـاي سینه حضـرت فروبرد. سـنان بن انس نخعی دوباره تیري به سوي حضـرت انـداخت و تیر به گلوي حضـرت خورد و حضـرت افتـاد، پس از آن برخاست و نشـست و تیر را از گلویش بیرون آورد و دو دسـتش را روي زخم گـذاشت پس هر دو کف دسـتش از خون گلویش پر شد آنگاه حضـرت خونها را به سر و صورت و محاسنش میمالید و میفرمود: این چنین میکنم تا وقتی خـدایم را ملاقات میکنم با جمالی خونین زیارت کنم در حالی که حق مرا غصب کرده اند.

از هوش رفتن امام حسین ع

در خبر ابیمخنف آمـده حضـرت امام حسـین علیه السلام  از هوش رفت و بی جـان و بی هوش به زمین افتـاد. هنگامی که به هوش آمـد خواست از جاي خود برخیزد و جنگ نمایـد لکن نتوانست با صداي بلند گریست و فریاد زد: واجداه، وامحمداه واابتاه واعلیاه دوباره از هوش رفت با صورت به زمین افتاد در این حـال بود تا سـر ساعت از ظهر گـذشت و لشـگریان در حیرت بودنـد از قتل او و میترسـیدند که به جلو بیاینـد، نمیدانسـتند حضـرت زنـده است یا از دنیا رفته: الله مطروح حوت منه الثري نفس العلی والسؤدد المفقودا و مبدد الأوصال الزم حزنه شـمل الکمال فلازم التبدیدا و مجرح ما غیرت منه القنا حسـنا و لا أخلقن منه جدیدا قد کان بدرا فاغتدي شـمس الضـحی مد ألبسته ید الدماء لبودا یحمی أشـعته العیون فکلما حاولن مهجا خانه مسدودا و تظلله شـجر القنا حتی أبت ارسال هاجرة الیه بریدا

درخواست ملائک از خدائند برای نابودی دشمنان ایشان

در بعضـی از نسخ ارشاد شیخ مفید (ره) از امام صادق علیه السلام  روایت شده هنگامیکه امام حسـین علیه السلام  به زمین افتاد و پهلوي مبارکش بر زمین قرار گرفت ناگاه عرش خداوند لرزید و همه ملائک بر ساق عرش گرد آمدند و عرض کردند: خداوندا این قوم با حسین، خلیفه و جانشـین تو در زمین و امین و امام تو بر بنـدگانت، چنین کاري کرده اند به ما اذن بده به زمین فرود آئیم و در یک چشم به هم زدن همه را نـابود سازیم تا کسـی باقی نمانـد خداونـد به ملائکه وحی فرسـتاد که من مهربانترین مهربانان هسـتم و هیـچ یک از ایشان را رها نخواهم کرد.

وارد شدن امام حسین بر فرزند مریض احوالشان

در بعضـی از کتب علمـا و قـدماي ما نقل است که وقتی کار به امام حسـین علیه السلام  دشوار شـد و یکه و تنهـا مانـد به سوي خیمه هاي برادرانش آمـد، خیمه هاي ایشـان را خـالی و بیصـاحب دیـد، به سوي خیمه هاي فرزندان عقیل رفت، آنها را نیز خالی یافت آنگاه به سوي خیمه هاي دیگر اصحابش رفت ولی هیچ یک از آنها را ندید همه خیمه ها بیذصاحب و خالی بودند پس حضـرت دمادم میفرمود (لا حول و لا قوة الا باالله العلی العظیم) سپس حضرت به خیمه زنان رفت و از آنجا به خیمه پسـرش زین العابدین علیه السلام  آمد، او را دید که بر تکه پوستی روي زمین افتاده و بر او داخل شد و حضرت زینب علیهاالسـلام از او پرسـتاري مینمـود. هنگـامی کـه علی بن الحسـین امـام را دیـد خـواست از جـایش برخیزد ولی از شـدت بیمـاري نتوانست به عمه اش گفت،: مرا بروي سـینه ات نگاهدار و تکیه بده زیرا این پسر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که آمده. زینب علیهاالسـلام پشت او نشست و امام زین العابدین علیه السلام  را به سینه اش تکیه داد امام حسین علیه السلام  نزدیک او آمد و از پسرش درباره بیماریش سـئوال نمود. امام زین العابدین علیه السلام  فرمود: الحمد الله تعالی سپس گفت: پدر جان امروز با این منافقین چه میکنی؟ امـام حسـین علیه السلام  فرمود: پسـرم، شـیطان بر این دشـمنان چیره شـده و ذکر و یاد خـدا را از یادشان برده است و آتش جنـگ و فتنه را بین من و اینـان روشن سـاخته تـا اینکه سـیلاب خون از مـا و از ایشـان به زمین جـاري شود، پس امام زین العابـدین علیه السلام  فرمـود: پـدر جـان، عمـویم عبـاس علیه السلام  کجـاست؟ هنگـامی کـه از عمـویش سـؤال نمـود، گریه راه گلـوي زینب علیهاالسـلام را گرفت و به برادرش حسـین علیه السلام  نگاه کرد چگونه میخواهـد جواب او را بدهد. چرا که زینب علیهاالسـلام از ترس اینکه بیماري علی بن الحسـین علیه السلام  شدت یابد خبر شـهادت عمویش عباس علیه السلام  را به او نداده بود. امام حسـین علیه السلام  به پسـرش فرمود: پسرم، عمویت عباس علیه السلام  کشته شده و دو دستش در کنار فرات جدا گردیده است. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست تـا اینکه از هوش رفت. وقتی به هوش آمـد از همه عموهـا و عموزاده هایش سؤال نمود امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: همگی کشـته شده اند. آنگاه علی علیه السلام  گفت: برادرم علی و حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و زهیر بن قین کجا هستند؟ امام علیه السلام  به او فرمود: پسرم بدان هیچ مردي جز من و تو در میان خیمه ها زنده نیست و اینـان که دربـاره آنهـا از من سوال نمودي همگی بر روي خاک هاي سوزان میـدان جنگ افتاده اند. علی بن الحسـین علیه السلام  به شـدت گریست. سـپس به عمه اش زینب علیهاالسـلام گفت: عمه جـان یک عصا و شمشـیر به من بـده. امام حسـین علیه السلام  به او فرمود: میخواهی با آنها چه کنی؟ گفت: میخواهم به عصا تکیه دهم و با شمشـیر از پسر رسول الله صلی الله علیه و آله دفاع نمایم، خیري در زنـدگی بعـد از او نخواهـد بود. امـام حسـین علیه السلام  مـانع کار او شـد و او را به سـینه خود چسـباند و فرمود: پسـرم تو پـاکترین اولاد من و بهترین افراد خـانواده من هستی، تو جانشـین من در (میـان امت و سـرپرست) این زنـان و کودکان هستی. اینان غریب و خوار شده هسـتند سـرپرستی ایشان را در این خواري و بی پناهی و طعنه گویی اعداء و سختی روزگار به عهده بگیر. زنان و کودکان را وقتی ناله و فریاد سر دادند ساکت و آرام کن و هر گاه از چیزي ترسیدند همدم و انیسشان باش و با کلام نرم و آرام ایشان را تسـلی بـده، به جز تو مردي براي آنهـا نمانـده که همـدم و مونس و یار ایشان باشـد و هیـچ کس جز تو نیست که به ناراحتیها و شکایـات ایشان رسـیدگی نمایـد. بگـذار تو را ببوینـد و تو نیز ایشان را ببوي، بگـذار بر تو گریه نماینـد و تو نیز بر ایشان گریه کن، سپس دست علی را گرفت و با صداي بلند صدا زد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه و اي فاطمه کلام مرا بشنوید و بدانید که این پسرم جانشین من بر شماست و او امام واجب الاطاعه میباشد. سپس به علی فرمود: یا »ولدي بلغ شیعتی عنی السـلام فقل لهم ان ابی مات غریبا فانـدبوه و مضـی شـهیدا فابکوه« پسـرم سـلام مرا به شـیعیانم برسان و به آنها بگو پدرم غریب مرد براي او سوگواري کنید، پدرم شـهید شده براي او گریه کنید. یا واعظا معشـرا ضلوا الطریق بما علی قلوبهم من غیهم رانا و زاجرا فئۀ ضلت بما کسـبت بالسـیف حینا و بالتنزیل أحیانا ما همت قـدرا علی الله العظیم و لم یحجب فـدیتک عند النصـر خذلانا لکنما شاء أن یبـدیک للملأـ الأـعلی و یجعـل منک الصبر عنوانا فعز أن تتلظی بینهم عطشا و الماء یصـدر عنه الوحش ریانا تحوطه منک أن تـدنوه طائفۀ صدورها اتخذ الشـیطان أکنانا ویل الفرات أباد الله غامره ورد وارده بالرغم ظمآنا لم یطف حر غلیل السـبط بارده حتی قضی فی سبیل الله عطشانا تعلوه أسـیاف من لا دونهم أحد و ما سوي الله شیء فوقه کانا فیا سماء لهذا الحادث النفطري فما القیامۀ أدهی للوري شانا و لترجف الأرض شـجوا فابن فاطمه أمسی علیها تریب الجسم عریانا ماهان قدرا علیها أن تواریه بل لا تطیق لنور الله کتمانا أفدي صریعا علی الرمضاء قـد جعلت الله اکبر منه الجسم میدانا ما کان ضـرهم لو أنهم صـفحوا عن جسم من کان للمختار ریحانا یا غیرة الله غـار الصبر فـانهتکی هتک النساء و ما فی کربلاء کانا هبی الرجال بما تأتی به قتلت و ان تکن قتلت ظمآنا و عـدوانا ما بال أطفالها صـرعی و نسوتها أسـري یجاب بها سـهلا و أحزانا تهدي و هن کریمات النبی الی من کان أعظمها الله کفرانا و المسـلمون بمر أي لا تري أحدا الله أو لرسول الله غضبانا

هنگامی که ایشان از اسب بر زمین افتادند

هنگامی که امام حسـین علیه السلام  از روي اسب به زمین افتاد لشگریان (لعنه الله علیهم) بر او حمله کردنـد و جراحـات بسـیاري بر او وارد آوردنـد تـا اینکه بواسـطه آن جراحـات ضـعیف و بی رمق شـده بود. در اخبـار متواتر و بسـیاري از کتب معتبر آمده وقتی امام حسـین علیه السلام  در اوج تشـنگی و گرسنگی بود از دشمنان و لشگریان جرعه اي  آب طلبید حتی یکی از آن ظالمان به حضـرت جواب نـداد در آن حال چیزي که مصـیبت و انـدوه آن حضـرت را زیادتر نمود، شـهادت پسـر برادرش عبدالله بن حسن علیه السلام  بود.

دهنگام قطع شدن دست عبدالله بن حسن

شیخ مفید (ره) در ارشاد و سید (ره) در لهوف آورده اند: دشمنان اندکی صبر کردند سپس به سوي امـام بازگشـته و او را احاطه نمودنـد، در این هنگام عبـدالله بن حسن بن علی علیه السلام  از خیمه خارج شـد او پسـر بچه اي بیش نبود طاقت ماندن در کنار زنان را نداشت با اصرار از خیمه بیرون آمد و خود را به کنار عمویش امام حسین علیه السلام  رسانـد، بـه دنبـالش زینـب علیهاالسـلام بیرون شـد تـا او را بازگردانـد حضـرت زینـب علیهاالسـلام او را گرفـت. امـام حسـین علیه السلام  فرمود: خواهر او را بگیر و نگاهـدار اما کودك از رفتن امتناع نمود و اصـرار زیادي بر مانـدن کرده و گفت: بخـدا قسـم هرگز عمویم را تنها نمیگـذارم. در همین زمان بحر بن کعب یا حرملـۀ بن کاهل با شمشـیري آخته به سوي امام حسـین علیه السلام آمد. عبدالله بن حسن علیه السلام  به او گفت: واي بر تو اي فرزند ناپاکان میخواهی عمویم را بکشـی. آن ملعون با شمشیر ضربه اي فرود آورد عبدالله با دسـتش جلوي شمشیر را گرفت پس دستش قطع شد و به پوستی آویزان شد. عبدالله فریاد زد: مادرم، عمو، امام حسـین علیه السلام  او را گرفت و در آغوش کشـید و فرمود: پسـر برادرم بر این پیش آمد که بر تو نازل شده صبر کن که خیري در آن است، خداونـد تو را به پـدر صـالحت ملحق مینمایـد.

قصد شمر برای سوزاندن خیمه های امام

در لهوف آمده سپس شمر بن ذي الجوشن (لعنه الله) به خیمه امام حسین علیه السلام  حمله کرد و با تیر آن را هدف قرار داد و گفت: به من آتش بدهید تا این خیمه ها را با هر کسـی که در آن است بسوزانم. امام حسـین علیه السلام  به او فریاد زد اي پسر ذي الجوشن تو آتش میخواهی خیمه را بر سـر خـانواده ام بسوزانی، خـداي تعالی تو را به آتش خشم خود بسوزانـد. پس شـبث بن ربعی (لعنه الله) آمد و شـمر را به خاطر این کار سـرزنش کرد. شمر نیز خجالت زده بازگشت.

ترس دشمنان خدا از تمام کردن عمر ایشان و قطع سر مبارکشان

در بحار از صاحب مناقب و محمد بن ابیطـالب نقل است که شـمر (لعنه الله) فریاد زد: اي لشـگریان واي بر شـما، چرا او را نگاه میکنیـد او را بکشـید، مادرتان به عزایتان بنشـیند. زرعۀ بن شـریک (لعنه الله) با شمشـیر ضـربه اي  فرود آورد که کف دست چپ ایشان به شدت مجروح شد سپس آن ملعون ضربه اي به گردن حضرت فرود آورد، آنگاه همه دشمنان از نزد حضرت بازگشتند و امام حسین علیه السلام  هر بار که میخواست از جایش برخیزد، میافتاد. سـنان (لعنه الله) در این حالت با نیزه به امام حمله آورد و او را دیگر بار نقش زمین کرد و به خولی بن یزید (لعنه الله) گفـت: سـر از تن او جـدا کن دسـتان خـولی به رعشه افتـاد و ضـعف سراسـر بـدن او را فراگرفت: پس سـنان به او گفت: خداوند دست و بازویت را بشـکند. ابومخنف میگوید: امام حسین علیه السلام  تا سه ساعت بعد از ظهر به زمین افتاده بود و در خون خویش میغلتیـد، به سوي آسـمان نگـاهی کرد و فرمود: »صبرا علی قضائـک یـا رب لا اله سواك یا غیاث المسـتغیثین« بر قضاي تو صبر میکنم اي خـدایی که جز تو خدایی نیست، اي پناه بیپناهان و درماندگان. در همین حال چهل نفر به سوي حضـرت آمدند و هر کدام میخواسـتند سـر از تن حضـرت جدا کنند. عمر بن سـعد (لعنه الله) میگفت: اي واي بر شـما به سوي او شتاب کنید. اولین کسـی که به سوي امام آمد شبث بن ربعی (لعنه الله) بود که در دست شمشیري بران داشت به سوي حضرت آمد تا سر از تنش جدا نمایـد ولی امـام با گوشه ي چشم به او نگاه کرد و شمشـیر از دسـتش افتـاد و با ترس و وحشت فرار کرد. در منتخب آمده که شـبث بن ربعی (لعنه الله) فریاد زد: حسـین، بخدا پناه میبرم از اینکه پدرت را با دسـتان آلوده به خونت ملاقات کنم سپس مردي بسـیار زشت و کریه المنظر و بی ریش و پیس که به او سـنان (لعنه الله) میگفتند به سوي امام آمد، پس امام حسین علیه السلام به او نیز نگـاهی کرد او نیز به امـام جسـارتی ننمود و بـا ترس و لرز گریخت و میگفت: اي عمر بن سـعد خداونـد بر تو غضب کند میخواهی محمد صـلی الله علیه و آله را با من دشمن کنی. آنگاه ابن سعد  (لعنه الله) فریاد زد چه کسی سر حسین علیه السلام  را براي مـن میآورد تـا او را پـاداش دهم. شـمر (لعنه الله) گفت: من اي امیر ابن سـعد  به او گفت: زود بـاش که جـایزه بزرگی در انتظـار توست. شـمر (لعنه الله) به سوي امـام علیه السلام  آمـد و امـام بر روي زمین از هوش رفته بود.

در لحظه به قتل رسیدن ایشان

در بحار آمـده شـمر و سـنان بن انس (لعنهمـا الله) بـا هـم به سـوي امـام آمدنـد در حـالیکه آخرین رمق هـاي امـام بـود و حضـرت از عطش زبـانش را بر لب هـاي مبـارکش میچرخانـد و آب طلب میکرد. شـمر (لعنه الله) بـا لگـد به سـینه و پهلوي حضـرت زد و گفت: اي پسـر ابوتراب مگر یقین نـداري پـدرت در حوض پیـامبر صـلی الله علیه و آله به هر کس بخواهـد آب کوثر مینوشانـد انـدکی صبر کن تا از دست او آب بنوشـی، سپس شـمر (لعنه الله) به سنان گفت سرش را از پشت گردن قطع کن سنان گفت: بخدا سوگند چنین کاري نمیکنم اگر این کار را بکنم جـدش محمـد صـلی الله علیه وآله دشـمن من خواهـد شـد. پس شـمر (لعنه الله) خشـمگین شـد و بر روي سـینه امام حسـین علیه السلام  نشست و ریش مبارك حضرت را گرفت و خواست او را به شهادت برساند در این حال امام حسین علیه السلام  لبخند زد و فرمود: آیا مرا میکشـی و نمیدانی من کیسـتم؟ شمر گفت: من تو را به خوبی میشناسم، مادرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است، پدرت علی مرتضـی علیه السلام  است و جدت محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله و دشـمن من خداي علی اعلی است. تو را میکشم و هیچ باکی هم ندارم، پس دوازده ضـربه شمشـیر به حضـرت زد و سپس سر از تن مبارك حضرت جدا نمود. خداوند متعال لعنت کند قاتلش و دشـمنانش را که با او جنگیدند و کسانی که با آن حضـرت دشـمنی کردند.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد