پس از شهادت آن حضرت

قتل مرد شامی در مجلس یزید

مردی از شامیان نظرش به فاطمه بنت حسين عليه السلام افتاد. در این هنگام به یزید گفت: ای امیر مومنان! این کنیزک را به من ببخش. فاطمه مکرمه رو به زینب کبری علیها السلام – آن پناه اسیران – آورد که ای عمه؛ یتیمی مرا بس نبود که به خدمتگذاری در من طمع دارند! زینب کبری به او تسلی داده فرمود: خاطر آسوده دار که چنین امری برای این فاسق میسر نیست. مرد شامی گفت: مگر این کنیزک کیست؟یزید گفت: فاطمه دختر حسین است و آن یکی نیز زینب دختر علی بن ابی طالب می باشد. مرد شامی گفت: آن حسین که پسر فاطمه و فرزند علی بن ابی طالب است؟! یزید گفت: آری، چنین است؟مرد شامی گفت: ای یزید! لعنت خدا بر تو باد؛ عترت پیغمبر را به قتل می رسانی و آنان را اسیر می نمائی؟! به خدا سوگند که هیچ خیالی درباره اینان نکردم جز آنکه آنان را اسیران روم پنداشتم! یزید گفت: تو را نیز به اینان ملحق سازم. آنگاه حکم نمود آن مرد شامی را گردن زدند. راوی گوید: یزید حکم نمود که خطيب به منبر رود تا حسین و پدر بزرگوارش را به زشتی ياد کند. سخنران به حکم آن ملعون، بر منبر رفت و آنچه که یزید و معاویه شایسته و سزاوار آن بودند نسبت به امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندش سیدالشهداء، در نهایت مبالغه ذکر نمود و یزید و پدرش معاویه را مدح کرده و به نیکی از آن دو پلید نام برد. امام سجاد علیه السلام با صدای بلند فریاد زد که: ای خطيب! وای بر تو، رضایت خدا دادی و خشنودی مخلوق خریدی! منزلگاه تو در قیامت پر از آتش است. راوی گويد: یزید به امام زین العابدین علی در همان روز وعده برآوردن سه حاجت را داد و دستور داد که آل رسول علیهم السلام را در منزلی جای دادند که نه از سرما و نه از گرما، آنان را حفظ نمی نمود و ایشان در آن منزل مقیم بودند چندان که چهره های ایشان پوست انداخت و در همه آن مدت زمانی که در شهر شام اقامت داشتند، کار ایشان گریه و نوحه بر شهید کربلا بود.

پیراهن امام علیه السلام در دست حضرت زهرا سلام الله عليها

سکینه دختر امام حسین علیه السلام فرموده که چون روز چهارم از اقامت ما در شهر شام گذشت، خوابی دیدم و آن خواب طولانی را ذکر نمود، و در آخر آن فرمود: زنی را دیدم در کجاوه ای نشسته و دست خود را بر سر گذاشته، پرسیدم که این خانم کیست؟ گفتند: فاطمه زهراء بنت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم جده تو است. گفتم: به خدا سوگند که به خدمتش شرفیاب می شوم و از ستمی که بر ما وارد شده او را با خبر می کنم. انگاه به سوی او شتافتم و در حضورش ایستادم و گریه کردم و گفتم: مادر جان! به خدا سوگند که مردم حق ما را انکار کردند. مادر جان! به خدا سوگند که جمعیت ما را پریشان نمودند؛ مادر جان! به خدا سوگند که حریم ما را به غارت بردند. ای مادر عزیزم! به خدا قسم که پدر ما حسین را کشتند.در این هنگام به من فرمود: « كُفِّي صَوْتَكِ يَا سُكَيْنَةُ فَقَدْ قَطَعْتِ نِيَاطَ قَلْبِي هَذَا قَمِيصُ أَبِيكِ الْحُسَيْنِ علیه السلام لَا يُفَارِقُنِي حَتَّى أَلْقَى اللَّهَ بِهِ…» سکینه جانم! دیگر این ماجرا را بازگو مکن و بس نما که رگ قلبم را پاره کردی. اینک پیراهن پدرت همراه من است که آن را با خود نگاه می دارم تا با همین پیراهن خدا را ملاقات کنم. ابن لهيعه از ابوالاسود محمد بن عبدالرحمان، روایت کرده که گفت: رأس الجالوت یهودی مرا ملاقات نمود و گفت: به خدا سوگند که میان من و داود پیغمبر، هفتاد پدر واسطه است و جماعت یهود چون مرا ملاقات می نمایند، تعظیم مرا رعایت می کنند و شما مسلمانان با اینکه در میان فرزند پیغمبرتان و آن رسول صلی الله علیه و آله و سلم بیش از یک نفر واسطه نیست او را به شهادت می رسانید!؟

روایت امام زین العابدین علیه السلام درباره سفیر روم و شهادت او در مجلس یزید پلید

از امام زین العابدین علیه السلام روایت است که فرمود: چون سر مطهر امام حسین علیه السلام را نزد یزید آوردند، آن ملعون همواره مجلس شراب فراهم می آورد و آن سر نورانی را در حضور خود می گذاشت و به شرابخواری و شادمانی می پرداخت. روزی سفیر قیصر روم که از جمله اشراف و بزرگان آن مرز و بوم بود در آن مجلس حاضر شد و به یزید گفت: ای پادشاه عرب! این سر کیست؟ یزید گفت: تو را با او چه کار است؟ سفیر گفت: سؤال من به این خاطر است که وقتی به نزد پادشاه خود بر می گردم از همه اتفاقات و اموری که دیده ام از من می پرسد، چون ذكر حال این سر را به خدمتش برم در فرح و شادی و سرور با تو شریک خواهد شد.یزید لعین گفت: این سر از آن حسین بن علی بن ابی طالب است. رومی گفت: مادرش کیست؟ یزید گفت: فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. نصرانی گفت: اف بر تو و دین تو باد! د ین من از دین تو بهتر است؛ زیرا پدر من از نبیره های (فرزند فرزندان) حضرت داود علیه السلام بوده و میان من و داود علیه السلام پدران بسیاری است و جماعت نصاری مرا بسیار تعظیم می کنند و خاک قدم مرا به تبرک می گیرند و شما مسلمانان پسر دختر پیغمبر خویش را مقتول میسازید و حال آنکه میان او و پیغمبر شما به جز یک مادر فاصله نیست؛ پس این چه دینی است که شما دارید؟! بعد از آن، مرد نصرانی گفت: آیا حکایت کنیسه حافر را شنیده ای؟ یزید گفت: بگو تا بشنوم. نصرانی گفت: بين عمان و چین، دریایی است که عبور از آن یک سال مسافت است و در وسط آن به جز شهری که طول و عرض آن هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است، هیچ آبادانی نیست و بزرگتر از آن شهر در روی زمین، شهری نیست (منظور آن زمان بوده و از آن شهر کافور وياقوت به شهرهای دیگری حمل می نمایند و تمام درختان آن عود و عنبر است و آن شهر کاملا در دست نصاری است و هیچ یک از پادشاهان روی زمین در آن تصرف و دخالتی ندارند. در آن شهر کلیسا بسیار است و بزرگترین کلیسای آن، کنیسه حافر است که در محراب آن حقه ای از طلا نصب گردیده و در آن معلق و آویزان است و نصاری چنین معتقدند که در آن حقه، سُم خری است که عیسی علیه السلام بر آن می گشت و اطراف حقه را با طلا و نقره و پارچه حریر زینت داده اند و در هر سال، جماعتی از طائفه نصاری می آیند و دور آن طواف می کنند و آن را می بوسند و حاجتهای خود را از خدا می طلبند. این روش و عادت آنهاست در حق سُم الاغی که به عقیده ایشان همان الاغ حضرت عیسی علیه السلام بوده. اما شما فرزند پیغمبرتان را می کشید و اینچنین بی حرمتی می کنید! خداوند خیر و برکت را از میان شما بردارد و دینتان را بر شما مبارک نگرداند! یزید چون این سخنان را شنید، گفت: رشته عمر این نصرانی را باید برید و اورا زنده نگذاشت تا مبادا در مملکت خود مرا رسوا گرداند. نصرانی گفت: ای یزید! اینک می خواهی مرا به قتل برسانی؟ یزید: گفت: آری. نصرانی گفت: پس گوش کن تا خواب خود را در این باب برای تو بازگو نمایم. شب گذشته حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم، به من فرمود: ای نصرانی! تو از اهل بهشت هستی. من از فرمایش حضرت محمد متعجب شدم و اینک شهادت می دهم که «اشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدا رسول الله». سپس این تازه مسلمان برخاست و سر مطهر امام شهید را برداشت و به سینه چسبانید و پیوسته آن را می بوسید و گریه می کرد تا اینکه به شهادت نائل آمد.

منهال و کلام امام زین العابدين عليه السلام به او

ترجمه لهوف: راوی گوید: روزی امام زین العابدین علیه السلام در بازار شام راه می رفت، منهال بن عمرو به خدمتش رسید و عرضه داشت: ای پسر رسول خدا! چگونه روز را به شب می آوری؟ امام سجاد علیه السلام فرمود: اینک حال ما چون حال بنی اسرائیل است که در دست فرعونيان گرفتار بودند، مردانشان را می کشتند و زنانشان را برای خدمت نگاه می داشتند. ای منهال! عرب همیشه بر عجم فخر می کرد برای اینکه رسول خدا یا از میان عرب مبعوث گردیده بود و قریش نیز بر جمیع عرب فخر می نمود به جهت اینکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم قریشی بود و اکنون ما که اهل بیت آن پیامبریم، ببین چگونه حق ما را غضب کرده و مردان ما را شهید کرده و باقی ماندگان را پراکنده و آواره ساخته اند. با چنین حالی که ما داریم باید گفت: «إنا لله وإنا إليه راجعون».. روزی از روزها که اسیران در شام بودند، یزید امام سجاد علیه السلام وعمروبن حسن را به نزد خود طلبید و در آن موقع عمرو طفل صغيری بود، گویند یازده سال بیشتر نداشت، یزید به او گفت: با پسر من کشتی می گیری؟ عمرو یازده ساله گفت: نه، و لكن حاضرم خنجری به او بدهی و خنجری به من، تا با هم بجنگیم! یزید ضرب المثل معروف عرب را گفت که: این عادت طبیعتی است که ازپدرشان باقی مانده و از مار جز مار متولد نشود.

وعده برآوردن سه درخواست امام سجاد عليه السلام از طرف یزید

ترجمه لهوف: راوی گوید: سپس یزید به امام زین العابدین علیه السلام گفت: سه حاجت ترا که وعده کرده ام بر آورده می سازم بگو (تا برآورده سازم). حضرت علیه السلام فرمود: اول آنکه سر مبارک سید و پدر و مولای من حضرت سیدالشهداء علیه السلام را به من نشان دهی تا از دیدارش مستفیض شوم؛ دوم آنکه هر چه از اموال ما به غارت برده اند، بازگردانی؛ سوم اینکه اگر عزم کشتن مرا داری شخص امینی را با این زنان همراه و روانه ساز تا آنان را به حرم جدشان رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم برساند. یزید گفت: اما سر پدر را هرگز نخواهی دید و اما کشتن تو، پس از خون تو درگذشتم و زنان را به جز تو، کسی دیگر به مدینه نخواهد رسانید و اما آنچه را که از اموال شما برده اند، من چندین برابر قیمت آن را به تو می دهم. امام سجاد علیه السلام فرمود: مرا در مال تو طمع نیست و هیچ از مال تو نخواهم؛ بلکه مطلب این است که در میان آن اموال وسیله ریسندگی و گردنبند ومقنعه و جامه جده ام فاطمه علیها السلام بود که به یغما برده اند. یزید دستور داد آن اموال را بازگرداندند و دو هزار دینار از مال خود به آن حضرت تقدیم کرد که امام سجاد علیه السلام آن را گرفت و در میان فقرا تقسیم نمود. سپس یزید امر نمود که اسیران اهل بیت امام حسین علیه السلام را به سوی مدینه برگردانند. اما سر مطهر حضرت امام حسین علیه السلام. در روایت چنین وارد شده که آن سر انور به کربلا رجوع داده شد و به جسد شریف حضرت ملحق گردید و عمل علمای امامیه هم موافق این قول است، اگر چه روایات فراوان و مختلفی در این باره وجود دارد که از ذکر آنها خودداری می کنیم تا شرط اختصار دراین کتاب رعایت شود.

ورود قافله اهل بیت علیهم السلام به کربلا

ترجمه لهوف: راوی گوید: چون زنان و اهل بیت و عیال امام حسین علیه السلام از شام حرکت نمودند و به سرزمین عراق رسیدند، به راهنمای کاروان که ملازم رکاب بود فرمودند: ما را از راه کربلا ببر. پس چون به جایگاه شهداء و دیار غریبان و قتلگاه شهیدان رسیدند، جابر بن عبدالله انصاری و جماعتی از بنی هاشم را دیدند که با جمعی از آل رسول صلی الله علیه و آله و سلم به زیارت قبر امام حسین علیه السلام آمده اند و در یک زمان با جابر و خویشان، ملاقات نمودند و به اتفاق هم به گریه و زاری و ناله و سوگورای پرداختند؛ چنانکه زخم دلها را تازه نمودند و آتش دلهای کباب را به اشک دیده های بی خواب، سیراب کردند و سینه های تنگ را به ناخن و چنگ خراشیدند. در این هنگام زنان اهل آن وادی بر گرد ایشان آمدند و چند روزی را در ماتم خانه، عزاداری نمودند. از ابی حباب کلبی روایت شده که گچکاران به من نقل کردند که شبی به جانب صحرا می رفتیم و از جلوی قتلگاه امام حسین علیه السلام عبور می نمودیم، که جنيان شعری را می خواندند که معنی اش این بود: خاتم انبیاء در مصیبت شهید کربلا خود را به خاک می مالید که آثار فزع و حیرانی بر گونه نازنین حضرتش ظاهر است. پدر و مادر حسین علیه السلام بزرگان قریش اند و جد او نیز از بهترین اجداد است.

ورود کاروان اهل بیت علیهم السلام به مدینه

ترجمه لهوف: راوی گوید: کاروان اهل بیت امام حسین علیه السلام بعد از ماتم داری و سوگواری، از زمین کربلا به سوی مدينة خاتم الانبیاء حرکت کردند. بشیر بن حذلم گوید: چون به حوالی مدینه رسیدیم، امام زین العابدین علیه السلام از مرکب فرود آمد و امر فرمود که بارها را از شتران پائین آوردند و خیمه های حرم را برپا نمودند و زنان آل عصمت و طهارت را از محمل هافرود آوردند. آنگاه فرمود: ای بشیرا خدا پدرت را رحمت کند که مردی شاعر بود، آیا توهم بر گفتن شعر توانا هستی؟ بشیر عرضه داشت: بلی یابن رسول الله من نیز طبع شعری ام گویاست. امام سجاد علیه السلام فرمود: به مدینه برو و خبر شهادت ابی عبدالله الحسين علیه السلام را به مردم برسان. بشیر گوید: من بر اسب خود سوار شدم و به سوی مدینه شتافتم و چون به نزدیک مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رسیدم فریاد گریه و ناله من بلند شد و این ابیات را می خواندم :

يَا أَهْلَ يَثْرِبَ لَا مُقَامَ لَكُمْ بِهَا * * * قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَأَدْمُعِي مِدْرَارٌ

یعنی: ای اهل يثرب (در مدینه نمانید) شما را مجال اقامت در مدینه نمانده؛ زیرا امام حسين عليه السلام را کشتند و اینکه سیلاب اشک از دیدگان روان دارم. چگونه می توانید در مدینه آسوده باشید در حالی که بدن نازنین فرزند رسول خدا را بر خاک کربلا افتاده و سر مطهرش بر بالای نیزه رفته است و دشمنان، شهر به شهر آن را می گردانند. بعد از آنکه خبر مصیبت جانگداز شهدای کربلا را به اهل مدینه بازگو کردم، گفتم: اینک علی بن الحسین علیه السلام به حوالی شهرتان آمده و منم فرستاده آن حضرت به سوی شمایم که محل اقامت آن حضرت را به شما نشان دهم. اینک به خدمت آن بزرگوار بشتابید! بشیر گفت: وقتی مردم مدینه این خبر جانسوز را از من شنیدند، کسی از زنان پرده نشین و مخدره أهل يثرب نماند مگر آن که همه با موی پریشان و صورت خراشان از درون پرده و حجاب بیرون آمدند و در آن حال سیلی بر صورت خود می زدند و فریاد و افغان و واویلا و ناله می کردند و هیچ گریه و ناله و سوگواری را من مانند آن روز را در عالم سراغ ندارم، و ندیدم روزی را بر مسلمانان که از آن روز تلخ تر باشد. و در آن حال می شنیدم که بانویی ناله ای جانسوز سر می داد و این ابیات را می خواند: «نَعي سَیَّدی ناعٍ نَعاه فَأَوجَعا»؛ یعنی خبر دهنده ای، خبر مرگ سید و مولای مرا به من داد و آن خبر مرا به درد و رنج افکند؛ ای دو چشم من، از ریختن اشک بخل ورزيد و بخشش کنید به اشک روان و همواره اشک را جاری سازید؛ و بر آن کسی گریه کنید که مصیبتش به عرش عظیم اثر نمود و عرش را به تزلزل در آورد و از صدمه این مصیبت که بر دین رسیده چنان است که پاره ای اعضای دین قطع شده باشد؛ گریه نمابر فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و نوردیده على مرتضی علیه السلام که از شهر و دیار ما به دور افتاده است. سپس آن بانو (گویا أم البنين مادر حضرت اباالفضل عليه السلام باشد) خطاب برآورد و فرمود: ای کسی که خبر مرگ برای ما آوردی! و غم و اندوه ما را بر امام حسین علیه السلام تازه نمودی و زخم دل ما را خراشیدی، آن جراحتی که دیگر برای آن بهبودی نباشد (بگو ببینم) تو کیستی، خدا بر تو رحمت کند؟ گفتم: من بشیر حذلم هستم که مولای من امام زین العابدین علیه السلام مرا فرستاده و اینک در فلان مکان، خود و اهل حرم ابی عبدالله عليه السلام و زنان، خیمه زده اند. بشیر گوید: اهل مدینه مرا تنها گذاشتند و با سرعت به خدمت امام زین العابدين علیه السلام شتافتند؛ من نیز تازیانه به اسب خود زدم تا به خدمت آن جناب برسم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم ازدحام جمعیت و مردم همه راهها و مکانها را بسته؛ لذا مجبور گشتم از اسب پیاده شوم و پا بر گردن مردم گذاردم تا اینکه به نزدیک در خیمه ها رسیدم. در این هنگام امام سجاد علیه السلام از خیمه بیرون آمد در حالی که دستمالی در دست داشت که اشک خود را با آن پاک می کرد و خادم از پشت سر آن جناب کرسی در دست آمد و آن کرسی را روی زمین قرار داد و امام علي بر بالای آن قرار گرفت و از شدت گریه، اشک خود را نتوانست نگه دارد پس صدای مرد و زن به گریه و ناله بلند گردید و مردم از هر جانب به آن حضرت را تعزیت و تسلیت می گفتند و جایی بود که تمام آن سرزمین یک پارچه صیحه و فرياد گردید!

نطق سوزناک امام زین العابدين عليه السلام در مدینه

امام سجاد علیه السلام با دست مبارکشان اشاره فرمودند تا مردم سکوت نمایند و وقتی ساکت شدند، امام فرمودند: «الحمد لله…» سپس فرمود: حمد می نمایم خداوند را بر امور بزرگ و دشوار و مصیبت های روزگار بی وفا و درد و سوزش داغهای غم آور و واقعه عظیم و مصیبت بزرگ که اندوهش بیکران و بار محنتش گران و دشواریش از ریشه برآورنده صبر داغدیدگان است. ای گروه مردم؛ به درستی آن خدایی که سپاسش بر من واجب است، آزمایش می نماید ما را به مصیبت های بزرگ و رخنه های عظیم که در اسلام واقع شد. جناب ابی عبدالله الحسین علیه السلام با عترت طاهره اش کشته شدند و زنان و دخترانش اسیر گردیدند و سر انورش را در بالای نیزه در شهرها گردانیدند و چنین مصیبتی را کسی هرگز به خود ندیده است. ای مردم! چگونه پس از شهادت او، می توان شاد بود و کدام دل از داغ این درد می تواند صبوری نماید و چه دیده ای می تواند از ریختن اشکخودداری کند. در صورتی که آسمانهای هفتگانه که دارای بنایی محکم است، در شهادت او تاب و طاقت نیاورده و گریستند و دریاها با امواج خود و آسمانها با ارکانشان و زمین با اعماق و اطراف خود و درختان با شاخه هایشان و ماهی ها در دریا و فرشتگان مقرب الهی و همه اهل آسمانها، در این مصیبت عزادار بودند و اشک ریختند! ای مردم! کدام قلب از صدمه کشته شدن حسين علیه السلام شکافته نشد؟ کدام دل است که فریاد و ناله نکرد؟ کدام گوش است که بشنید و گریه نکرد؟ای مردم! صبح روشن ما بدان تیرگی رسید که مطرود و بی اعتبار و دور از شهرها، شهر؛ هر دیار گردیدیم. گویا ما از اهالی ترکستان و کابل هستیم، (که چنین برخوردی با ما کردند بدون آنکه جرمی کرده و یا کار ناپسندی بجا آورده یا آنکه رخنه ای در دین وارد نموده باشیم. همانا چنین رفتار اهانت آمیزی را در گذشتگان سراغ نداریم بلکه این بدعت و جسارت جدیدی است. به خدای یگانه سوگند که چنانچه رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم به جای وصیت در رعایت حق ما، فرمان جنگ با ما را می داد، بیشتر از آنچه بجا آوردند، نمی توانستند ظلمی نمایند؛ «فإنا لله وإنا إليه راجعون» آن مصیبتی که عظیم و دردناک، و اندوهش بسیار سنگین است و خارج از اندازه و مقدار، و تلخ و ناگوار بوده. سپس در آنچه به ما رسید از مصیبت ها پیش خداوند درخواست اجر و پاداش دارم، به راستی که خدا سخت انتقام گیرنده است؛ و آن را ذخیرۂ آخرت می شمارم. راوی گوید: سپس صوحان بن صعصعة بن صوحان که مبتلا به مرض و زمین گیر شده بود، زبان به معذرت باز کرد و اظهار حسرت بر عدم قدرت و توانایی بر یاری و نصرت حضرت نمود که از پاها زمین گیر و از نشستن ناگزیر بوده. امام سجاد علیه السلام به حسن جواب، عذر او را پذیرفت و درباره اش ملاطفت کرد و بر والدش رحمت فرستاد.

برگشت کاروان اهل بیت علیهم السلام به مدینه

مؤلف کتاب لهوف، علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن طاووس – عليهم الرحمة من الرب الرؤوف ۔ چنین گوید: امام زین العابدین علیه السلام با اهل و عیال از آن منزل کوچ فرمود تا به شهر مدینه رسید و در آن حال به منزلهای بی صاحب مردان قوم و عشیره خویش نگاه کرد، دید که همه آن خانه های خالی به زبال حال، نوحه و ناله و گریه بر ساکنان سابق خویش دارند و بر دوری و فقدان حمایتگران و مردان خود، سیلاب اشک از دیدگان می بارند و بر مصیبت صاحبان خود همچون زنان داغدار گریان و سوگوارند و حال و احوال آنان را از مسافران سراغ می گیرند. و آتش مخزن و اندوه آن مظلوم را بر گشتگان خود به هیجان می آوردند و آواز واثكلاه بلند می نمودند.

چهل سال گریه امام زین العابدين عليه السلام بر شهادت پدر

روایت شده درباره امام زین العابدین و با آن مقام حلم و بردباری که داشتند، بسیار بر پدر بزرگوارش گریه می نمود و بر ياد آن مصائب وارد شده دارای اندوه عظیم بود؛ چنانکه از امام صادق ع روایت است که فرمود: امام زین العابدین علیه السلام مدت چهل سال بر پدر بزرگوار خود گریه نمود و در این مدت چهل سال، روزها روزه و شبها به عبادت خدا مشغول بود و هنگامی زمان افطار فرا می رسید، غلام آن حضرت آب و طعام در پیش روی آن حضرت حاضر می نمود و از امام می خواست تا از آنها میل فرماید، امام سجاد علیه السلام می فرمود: قتل ابن رسول الله…»؛ یعنی فرزند رسول خدا را گرسنه شهید نمودند، فرزند پیغمبر را در حالی که عطشان بود شهید کردند. پیوسته این سخن را می گفت تا آن غذا از اشک چشم آن حضرت تو می گردید و آب آشامیدنی نیز با اشک دیدگانش آمیخته می شد و در این حال بود که از دار دنیا رحلت نمود و با پروردگارش ملاقات نمود از غلام امام سجاد علیه السلام روایت است که گفت: روزی امام علیه السلام به صحرا تشریف بردند و من نیز به دنبال ایشان بودم که دیدم که آن جناب به روی سنگ درشتی به سجده افتاد و من هم ایستادم و گوش میدادم و صدای گریه و ناله او را می شنیدم و شمردم هزار مرتبه در آن سجده می گفت: «لا إله إلا الله حقا حقا، لا إله إلا الله تعبد ورقة لا إله إلا الله إيمانا وتصديقا… »؛ سپس سر مبارک از سجده برداشت در حالی که صورتت و ریش مبارکش ازآب چشمانش خیس شده بود. عرض کردم: آی سید و مولای من! آیا وقت آن نرسیده که غم و اندوه شما تمام و گریه تان کمتر شود؟ امام سجاد علیه السلام فرمودند: وای بر توا يعقوب ابن اسحاق بن ابراهيم عليه السلام نبی بن نبی بن نبی بوده و دوازده پسر داشت. خداوند یکی از پسرانش را از نظر او غائب گردانید، از اندوه هجران او، موی سرش سفید گشت و از انبوه غم کمرش خم شد و چشمانش از بسیاری گریه، نابینا گردید و حال آنکه هنوز فرزندش زنده بود. ولی من به چشم خود دیدم که پدر و برادر و هفده نفر از اهل بیتم در برابرم، به دست دشمنان کشته و بر خاک افتادند؛ پس چگونه اندوه من تمام و گریه ام اندک شود؟ مؤلف (سید بن طاووس ) گوید: در این جا نوشته ما به پایان می رسد و هر کس از مطالعه کنندگان با دقت آن را بنگرد، خواهد فهمید که به اختصار چگونه بر أمثال خود (یعنی دیگر مقاتل) امتیاز و برتری دارد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد