پس از شهادت آن حضرت

سخنرانی فاطمه صغری سلام الله علیها در کوفه

زید بن موسی بن جعفر علیه السلام گفت: پدرم به من خبر داد که از جدّم روایت نموده: فاطمه صغری پس از آنکه از کربلا به شهر کوفه رسید، خطبه ای به این مضمون خواند: «الحَمدُ لِلهِ عَدَدَ الرَّملِ وَالحَصى، وَزِنَةَ العَرشِ إلَى الثَّرى»؛ حمد و سپاس ذات مقدس خداوند را سزاوار است به شماره ریگها و سنگهای بیابان و به اندازه سنگینی عرش خداوند مهربان، تا سطح زمین و آسمان! او را سپاس می گویم و ایمان به خداوندیش دارم و خویش را به او می سپارم و شهادت می دهم که به جز او خدایی نیست و او یگانه و بی نیاز و بی شریک، است و گواهی میدهم بر آنکه محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده خاص او و رسول مخصوص و محبوب اوست و نیز شهادت می دهم بر آنکه فرزندان پیامبر را در کنار آب فرات مانند گوسفندان سر از بدن جدا کردند بدون آنکه کسی را کشته باشند و کسی خونی از آنها طلبکار باشد. پروردگارا، به تو پناه می برم از اینکه بر تو دروغ بسته باشم. یا آنکه سخنی گویم بر خلاف آنچه نازل فرمودی بر پیغمبر که از امت، عهدو پیمان گرفت از برای وصی و جانشین خویش على علیه السلام، آن علی که مردم حق او را از دستش گرفتند و او را بی گناه مانند فرزندش حسین علیه السلام که در روز گذشته کشته اند، به قتل رسانیدند. (قتل على علیه السلام ) در خانه ای از خانه های خدا (یعنی مسجد کوفه) واقع گردید که در آن مسجد جماعتی از مردم بودند که به زبان اظهار اسلام و دینداری می نمودند، که هلاكت و دوری از رحمت الهی بر ایشان باد! زیرا تا در حیات بود ظلمی را از او دفع ننمودند و نه آن هنگام که از این دنیا به سرای جاودان رسید و از این دار فانی او را به سوی رحمت خویش برد در حالی که پسندیده نفس و مناقبش معروف و راه سلوکش مشهور بود. خداوندا، او چنان بود که هیچ گاه ملامت ملامت کنندگان او را در حق بندگی ات و به دست آوردن رضایت تو مانع نمی آمد. در هنگام کودکی او را به سوی اسلام هدایت نمودی و در حال بزرگی مناقبش را پسندیدی و همواره نصیحت را برای رضای تو و خشنودی پیغمبرت، فرو نمی گذاشت تا آنکه روح پاکش را قبض نمودی. او به لذائذ دنیا پشت پا زده و به آن مایل و حريص و آزمند نگردید بلکه میل و رغبتش به سوی آخرت بود و اراده و همتش معروف در جهاد کردن در راه پسندیده تو بود. تو از او راضی شدی و اختیارش نمودی سپس به راه راست هدایتش کردی. «أَمَّا بَعدُ…»؛ ای جماعت کوفه! ای اهل مکر و خدعه و تكبرا ماییم اهل بیت عصمت و طهارت که خدای عزوجل ما را به تحمل و صبوری و ظلمهای شما مبتلا ساخت و شما را به وجود ما امتحان نمود و امتحان و آزمایش ما را نیکو مقرر فرمود و علم و فهم را در نزد ما اهل بیت قرار داد. پس ماییم صندوق علم الله و ظرف فهم و حکمت باری تعالی و ماییم حجت حق بر روی زمین از بندگان خدا ما را به کرامت خویش گرامی داشته و به واسطه محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم بر بسیاری از مخلوقات فضیلت و برتری داد؛ پس شما امت، ما را به دروغ نسبت دادید و از دین ما را خارج دانستید و چنین پنداشتید که کشتن ما حلال و اموال ما هدر و غنیمت است، مثل آنکه ما از اسیران ترک و تاتاریم. همچنان که در روز گذشته جدّ ما على علیه السلام را کشتید و هنوز خونهای ما اهل بیت، از دم شمشیرهای شما می چکد به واسطه عداوت و دشمنی و کینه دیرینه ای که از زمان جاهلیت بر ما داشتید و بخاطر همین نیز چشم و دلتان شاد گردیده، از روی افترا بر خدای عزّوجلّ و از جهت مکری که انگیختید و خدا بهترین مکر کنندگان است. پس نشاید که نفس شما دعوت کند شما را به سوی فرح وسرور به واسطه رسیدن به آرزوهایتان. اکنون خون مارا ریختید و دست شما به اموال ما رسید، به درستی که این مصیبت های بزرگ که به ما رسیده است خداوند متعال پیش از خلقت در کتاب لوح محفوظ آن را ثبت فرموده و در قرآن می فرماید: «مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي أَنْفُسِكُمْ إِلَّا فِي كِتَابٍ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَهَا إِنَّ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرٌ » یعنی: هیچ مصیبتی در زمین و نه در وجود شما روی نمی دهد مگر اینکه همه آنها قبلاز آنکه زمین را بیافرینم در لوح محفوظ ثبت است و این امر برای خدا آسان است. این به خاطر آن است که برای آنچه از دست داده اید تأسف نخورید و به آنچه به شما داده است دلبسته و شادمان نباشید. خداوند هیچ متکبر فخرفروشی را دوست ندارد! وای بر شما و زیان و هلاکت بر شما! منتظر باشید لعنت وعذاب الهی را چنان عذابی که گویا اکنون بر شما رسیده و نعمت هایی را که گویا پی در پی از آسمان بر شما نازل می شود؛ و ریشه وجود شما را به تیشه های عذاب دردناک بیرون کشد و گروهی از شما بر گروهی دیگر مسلط شود (که سختی عذاب به سختی همدیگر بچشانید) از آن پس همگی در عذاب و رنج دردناک جاویدان خواهید بود؛ زیرا بر ما ستم کردید و لعنت خدا بر ستمکاران. وای بر شما! آیا میدانید که چه دستی از شما و چه نفسی از شما راغب و مشتاق گردیده که با ما قتال کنید و آیا میدانید با کدام پا به جنگ ما آمدید؟ به خدا سوگند قلب و روحتان سخت و جگرهایتان پر غیظ و کینه گشته و مهر ضلالت بر دلهایتان و بر گوشها و دیدگانتان زده شده و شیطان با وسوسه ها و آرزوها شما را درانداخته و پرده بر چشمانتان کشیده؛ پس هرگز هدایت نخواهید شد. ای اهل کوفه! وای بر شما و زیان و هلاکت بر شما باد! آیا می دانید چند خون از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بر گردن شماست که بدین واسطه كينه برادرش علی علیه السلام و فرزندان و عترت پاک او را در دل دارید تا به حدی که به کشتن ما اهل بیت فخر و مباهات می کنید؟! و به این مضمون گویا هستید که: ما کشتیم علی و فرزندان علی را با شمشیرهای هندی و نیزه ها. و زنان ایشان را اسیر نمودیم مانند اسیران ترک و ایشان را شکست دادیم چه شکستی؟ ای گوینده چنین سخنان، خاک بر لب و دهانت باد! آیا فخر و مباهات میکنی به کشتن عده ای که خداوند تعالی ایشان را پاک و پاکیزه گردانیده و رجس و پلیدی را از ایشان برداشته است. [عَصَمَكُمُ اللَّهُ مِنَ الزَّلَلِ وَ آمَنَكُمْ مِنَ الْفِتَنِ ،وَ طَهَّرَكُمْ مِنَ الدَّنَسِ وَ اَذْهَبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ وَ طَهَّرَكُمْ تَطْهِيراً]. ای شخص پلید و فرومایه! خشم خود را فرو بنشان و چون سگ بر دم خود بنشین چنانکه پدرت نشست. همانا برای هر کسی همان جزایی است که کسب نموده و به دست خویش به سوی قیامت پیش فرستاده است. آیا بر ما حسد می بردید؟ وای بر شما به واسطه آنچه که خدای تعالی ما را فضیلت داده. و این شعر را ذکر فرمود: یعنی: ما را چه گناه است اگر چند روزی به امر الهی) دریای شوکت و جلال و فضیلت ما به جوش آید و دریای اقبال تو آرام باشد به قسمی که کفچليز در آن نتواند پنهان بماند. این فضل خداوند است که به هر کس بخواهد می دهد و خداوند صاحب فضل عظیم است. و هر کسی که خدا نوری برای او قرار نداده، نوری برای او نیست.راوی گوید: چون آن مخدّره مکرّمه این کلمات را ادا فرمود، صداها به گریه بلند شد و اهل کوفه عرضه داشتند: کافی است این فرمایشات ای دختر طیبین! به تحقیق که دلهای ما را کباب کردی و گردنهای ما را نرم نمودی و آتش اندوه به اندرون و باطن ما افروختی. پس آن مخدّره مکرّمه خاموش گردید.

سخنرانی ام كلثوم عليها السلام در کوفه

ترجمه لهوف: روای گوید: عليا مكرّمه ام كلثوم دختر امیر مؤمنان علی علیه السلام در همان روز از پشت پرده خطبه ای خواند در حالتی که صدا به گریه بلند کرده بود فرمود: ای اهل کوفه! رسوایی بر شما باد! چه شد که حسین علیه السلام را خوار ساختید و او را کشتید و اموالش را به غارت بردید و آن را تصرف کردید مانند تصرف میراث، و زنان او را اسیر نمودید و ایشان را به رنج و سختی افکندید؛ پس زیان و هلاکت بر شما باد! آیا می دانید چه جنایت بزرگی را مرتکب شدید و چه بار گناهی را بر دوش گرفتید و چه خونها که ریختید و چه حرمی را مصیبت زده نمودید و چه دخترانی را غارت نمودید و چه اموالی را به تاراج بردید؟ گشتید آن مردانی را که بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بهترین خلق خدا بودند و ترحم از دلهایتان کنده شده. آگاه باشید که فلاح و رستگاری برای لشکر خداست و لشکر شیطان خاسر و زیانکار استسپس فرمود: برادر عزیزم را بی تقصير با آزار و شکنجه گشتید همانطور که پرنده را با چوب و سنگ آزار دهند و بکشند. مادرتان در عزایتان واویلا گوید؟ زود است که جزای شما آتش جهنم خواهد بود؛ آتشی که شعله اش فرونمی نشیند و خونهایی را ریختید که خدا ریختن آنها را حرام کرده و قرآن و محمدصلی الله علیه و آله و سلم نیز به حرمت آن ناطق اند. بشارت باد شما را به آتش جهنّم که در فردای قیامت در دوزخ سَقَر، به يقين و حق، جاویدان خواهید بود و اینک من در مدت زندگانی خود گریانم و در تمام عمر خود بر برادرم حسین علیه السلام اشک خواهم ریخت. بر آن کس گریه می کنم که پس از رسول خداصلی الله علیه وآله وسلم بهترین مردم روی زمین بود. پیوسته از چشمانم اشک مانند باران بر گونه هایم جاری است که آن را تمامی نخواهد بود. راوی گوید: مردم کوفه همگی صداها به گریه و نوحه بلند کردند و زنان موهای خویش پریشان و خاک مصیبت بر سر ریختند و صورتها خراشیدند و لطمه بر روی خود زدند و فریاد واویلا بر آوردند و مردان هم به گریه افتادند و ریشهای خود کندند به طوری که هیچ روزی به مانند آن روز در گریه و ناله نبودند.

سخنرانی امام سجاد عليه السلام در کوفه

سپس امام زین العابدین علیه السلام به مردم کوفه اشاره نمود که ساکت شوید. پس همه ساکت شدند. امام علیه السلام روی پای خود ایستاد و حمد و ثنای الهی را بجا آورد و نام نامی نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را بر زبان آورد و درود فراوان بر روان پاک حضرتش و فرستاد؛ بعد از آن فرمود: ای مردم! هر کس مرا می شناسد که می شناسد و هر کس نمی شناسد، پس من خود را به او معرفی می کنم: منم علی بن حسین بن علی بن ابی طالب! منم فرزند آن کسی که او را در کنار نهر فرات سر از بدن جدا کردند، بدون انکه گناهی کرده باشد یا آنکه سبب قتل کسی شده باشد؛ منم فرزند کسی که هتک حرمت او کردند و حق نعمتش را ناسپاسی نمودند و اموالش را به غارت و عیال و خانواده اش را به اسیری بردند؛منم فرزند آن کسی که به «صبر» کشته شد و آن قدر زخم بر بدن نازنینش زدند که طاقت و توان برایش باقی نماندو شهید گردید و همین شهادت با ظلم و ستم ظالمان بر فخر ما اهل بیت کفایت می کند. ای مردم! شما را به خدا سوگند میدهم آیا میدانید و اعتراف دارید بر اینکه نامه های زیادی به پدرم نوشتید و با او خدعه و مکر نمودید و عهد و پیمان و میثاق با و بستید (که او را یار و مددگار باشید و با دشمنانش جنگ نمایید) و لكن در عوض، با او قتال کردید تا او را به شهادت رساندید. پس بدی و زیان باد آنچه را که برای آخرت خود پیش فرستادید، و زشت و قبيح باد فکر و رأی شما به کدام چشم و دیده خود به رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم نگاه می کنید در آن روزی که به شما خواهد گفت: شما عترت مرا کشتید و هتک حرمت من کردید؛ پس شما از امت من نیستید. روای گوید: از هر طرف صدای ناله بلند شد و گروهی از مردم به گروهی دیگر می گفتند که هلاک شدید و خود نمی دانید. سپس آن حضرت علیه السلام فرمود: خدا رحمت کند آن مردی را که نصیحت مرا قبول و مرا و وصیت مرا در راه رضای خدا و رسولش و اهل بیتش بپذیرد؛ زیرا ما را در پیروی و تأسی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم الگو و کردار نیکو است. مردم کوفه همه گفتند: ای فرزند رسول خدا، ما همه گوش به فرمان توییم و حرمت تو را نگهبانیم و از خدمت تو روی برنمی گردانیم؛ ما را امر کن، خدایت رحمت کند؛ به امر خویش که ما با دشمنانت دشمنیم و با دوستانت دوستیم. ما یزید پلید را دست بسته به خدمتت می آوریم و بر آن کس که بر تو و بر ما ستم روا داشته، بیزاری می جوییم. امام علی فرمود: «هَيهاتَ هَيهاتَ…؟!» ای مردم غدّار مکّار، به آنچه نفس شما به آن میل و رغبت دارد، نخواهید رسید؛ شما تصمیم دارید همانطور که به پدرانم ستم کردید به من هم به همان طریق رفتار کنید؟ «کَلَّا وَ رَبِّ الرّاقِصاتِ»؛ به پروردگار شتران هَروَله کن سوگند! که چنین امری واقع و عملی نخواهد شد؛ زیرا هنوز جراحت عظیم مصیبت پدرم بهبودی نیافته. دیروز پدرم و یارانش به دست شما کشته شد. هنوز مصیبت شهادت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام و فرزندان پدرم را فراموش نکرده ام و این غم و غصه ها هنوز در کام من باقی مانده است و تلخی آن راه نفس و گلوی مرا گرفته و در سینه ام گره بسته. اکنون (تنها) در خواستم از شما آن است که نه یاور من باشید و نه دشمن ما. آنگاه امام سجاد علیه السلام این ابیات را خواند:

لَا غَرْوَ إِنْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ فَشَيْخُهُ * * * قَدْ كَانَ خَيْراً مِنْ حُسَيْنٍ وَ أَكْرَمَ

فَلَا تَفْرَحُوا يَا أَهْلَ كُوفَانَ بِالَّذِي * * * أُصِيبَ حُسَيْنٌ كَانَ ذَلِكَ أَعْظَمَا

قَتِيلٌ بِشَطِّ النَّهْرِ رُوحِي فِدَاؤُهُ * * * جَزَاءُ الَّذِي أَرْدَاهُ نَارُ جَهَنَّمَ

یعنی: عجب نیست اگر حسین علیه السلام را کشتند؛ زیرا پدر او على علیه السلام را نیز که بهتر از او بود به شهادت رساندند. پس خشنود نباشید ای کوفیان که حسین علیه السلام شهید شد؛ زیرا گناه این خوشحالی و خشنودی، بسیار بزرگ است. فرزند رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در کنار نهر فرات به شهادت نائل آمد. جانم به فدایش باد! جزای آن کس که او را شهید کرده، آتش جهنم است. سپس امام سجاد ع فرمود: «رَضِينَا مِنْكُمْ رَأْساً بِرَأْسٍ فَلَا يَوْمَ لَنَا وَ لَا يَوْمَ عَلَيْنَا»؛ ما خشنودیم از شما سر به سر، نه به یاری ما باشید و نه به ضرر ما. [به قول ضرب المثل: «ما را به تو حاجت خیر نیست، شرّ مرسان. البته اینجا یعنی: بیش از این شرّ مرسان].

جواب دندان شکن امام زین العابدین و حضرت زینب عليهما السلام به ابن زیاد ملعون

ترجمه لهوف: راوی گوید: پس از ورود اهل بیت علیهم السلام، ابن زیاد در قصر دار الاماره نشست و دعوت مردم نمود که در مجلس او عموم اهل کوفه حاضر شدند و حکم نمود که سر مطهر امام حسین علیه السلام را در پیش روی آن لعین قرار دادند و زنان و دختران اهل بیت حضرت امام حسین علیه السلام و کودکان آن جناب در آن مجلس حاضر گردیدند؛ حضرت زینب علیها السلام به طوری که شناخته و ملتفت حال او نشوند، نشست. ابن زیاد شقی از حال آن مخدّره سؤال کرد، به او گفتند: این عليا مكرّمه زینب دختر امیرالمؤمنین علیه السلام است. ابن زیاد لعین متوجه آن جناب شد و گفت: حمد خدا را که شما را رسوا نمود و دروغ شما را ظاهر ساخت. حضرت زینب در جواب او، فرمود: رسوایی برای فاسقان است و دروغگویی در شأن فاجران است و ما خاندان رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مصداق این صفات ناپسند نیستیم. باز ابن زیاد گفت: دیدی خدا با برادر و اهل بیت تو چه کرد؟ زینب کبری علیها السلام فرمود: «مَا رَأَيتُ إِلَّا جَمیلاً» من به جز خوبی و زیبائی از خدایم چیزی ندیدم. شهدای کربلا کسانی بودند که خدای عزّوجلّ شهادت را برای آنان مقدر فرمود و آنها به سوی جایگاه همیشگی خود (یعنی بهشت) شتافتند و به زودی خدای تعالی بین تو و آنها جمع می نماید و حسابرسی می کند و آنان علیه تو حجت می آورند و با تو دشمنی می کنند؛ پس نگاه کن ببین در روز قیامت رستگاری و پیروزی از آن چه کسی خواهد بود؟ ای ابن مرجانه! مادرت به عزایت نشیند. راوی گوید: با شنیدن این گفتار از دختر حیدر کرار، ابن زیاد بد کردار به خشم آمد و چنان نشان داد که تصمیم به قتل آن مخدره دارد. عمرو بن حُرَیت به آن ملعون، گفت: ای ابن زیاد! این زن است و طائفه زنان را بر سخنانشان مواخذه نمی کنند. باز ابن زیاد شقی گفت: حقیقتا که خدا قلب و سینه مرا با کشتن حسین و سرکشان اهل بیتش شفا داد. زینب کبری علیها السلام فرمود: به جان خودم سوگند! تو سرور و مولای مرا کشتی و شاخه های درخت خاندان مرا بریدی و ریشه زندگی مرا قطع کردی. پس اگر اینها مایه شفای درد تو است، اکنون شفا یافته ای!؟ ابن زیاد پلید گفت: این زن قافیه گو است، به جان خود قسم که پدر او هم شاعر و قافیه ساز بود. زینب کبری علیها السلام فرمود: ای ابن زیاد! زنان را با قافیه سازی و شعر پردازی چه کار است؟ سپس ابن زیاد متوجه امام زین العابدین علیه السلام گردید و گفت: این کیست؟ گفتند: این علی بن الحسین است. ابن زیاد گفت: مگر خدا علی بن الحسين را نکشت؟ امام زین العابدین علیه السلام فرمود: برادری داشتم که نامش علی بن الحسین و به دست مردم در کربلا کشته شد. ابن زیاد گفت: چنین نیست بلکه به دست خدا کشته شد. آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ »(1)؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض می کند و ارواحی را که نمرده اند نیز به هنگام خواب می گیرد. ابن زیاد گفت: آیا تو را جرأت بر جواب من است، این مرد را ببرید و گردنش را بزنید. حضرت زینب علیهالسلام فرمود: ای پسر زیاد! از ما احدی را زنده نگذاشتی، اگر می خواهی او را بکشی پس مرا هم با او بکُش! حضرت سید الساجدين علیه السلام به عمه مکرمه خود، فرمود: ای عمه! لحظه ای ساکت و آرام گیر تا با این لعین سخن گویم. سپس متوجه ابن زیاد گردید و فرمود: ای پسر زیاد! همانا مرا به کشتن می ترسانی؟ آیا نمی دانی کشته شدن برای ما عادت است و کرامت ما در شهادت است؟ پس ابن زیاد دستور داد که امام زین العابدین علیه السلام و سایر اهل بیت امام را در خانه ای که جنب مسجد اعظم کوفه بود، وارد نمودند. حضرت زینب علیهاالسلام فرمود: هیچ کس از زنان كوفه به نزد ما نمی آمد مگر ام ولد و کنیزکان؛ زیرا ایشان هم مانند ما به بلای اسیری مبتلا شده بودند و این مرد لعین حکم نمود که سر مطهر امام مبین و فرزند سید المرسلین را در کوچه های شهر کوفه بگردانند.

خبر شهادت سیدالشهدا علیه السلام به بنی هاشم

ترجمه لهوف: راوی گوید: عبیدالله بن زیاد لعین یک نامه به یزید بن معاویه نوشت مشتمل بر خبر قتل سيد شباب اهل جنت، امام حسین علیه السلام، و اسیری اهل بیت آن حضرت؛ و نامهای دیگر به همین مضمون به مدینه برای عمرو بن سعید بن عاص – والی مدینه – فرستاد. وقتی که این خبر دردآور به آن ملعون رسید، بالای منبر رفت و خطبه ای در حضور مردم خواند و ایشان را از مصیبت سیدالشهداء علیه السلام آگاه گردانید. با شنیدن این خبر، فریاد ناله بنی هاشم عظیم و اندوهشان افزون گشت و به اقامه عزاداری و سوگواری پرداختند. زینب دختر عقیل بن ابی طالب اهتمام خاص در ندبه و سوگواری نمود و ابیاتی را با این معنی در عزای امام حسین علیه السلام خواند: ای گروه اشقیاء که مرتکب قتل حسین علیه السلام شده اید، فردای قیامت چه جوابی برای رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم دارید آن زمان که به شما بفرماید: ای امت آخر الزمان! پس از رحلت من، با عترت و اهل بیت من این چگونه رفتاری بود که بجا آوردید. بعضی را اسیر و دستگیر کردند و برخی را به خونشان آغشتهساختید؛ این قسم رفتار، پاداش نصیحت های من نبود که شما را پند دادم به اینکه مبادا بعد از من با خویشان من رفتار بد و ناخوشایند نمایید چون آن روز به شب رسید، جميع أهل مدينه صدای هاتفی را شنیدند که این ابیات را به آواز بلند می خواند:

أَيُّهَا الْقَاتِلُونَ جَهْلًا حُسَيْناً * * * أَبْشِرُوا بِالْعَذَابِ وَ التَّنْكِيلِ

كُلُّ أَهْلِ السَّمَاءِ يَدْعُو عَلَيْكُمْ * * * مِنْ نَبِيٍّ وَ مَالِكٍ وَ قَبِيلٍ

یعنی: ای گروهی که حسین بن علی را کشتید و به حق أو جاهل بودید، بشارت باد شما را به عذاب و شکنجه روز قيامت. همه اهل آسمان از پیغمبران و مالک دوزخ و همه قبائل ملانکه شما را نفرین می کنند. شما لعنت شدید بر زبان سلیمان بن داود و موسی بن عمران و عیسی بن مریم.

راهی کردن اسیران به سوی شام و داستان «ابن لهيعه»

اما یزید بن معاویه – عليهما الهاوية -، وقتی نامه ابن زیاد به دست او رسید و بر مضمون نامه باخبر گردید در جواب آن پلید نوشت که سر مطهر حضرت را با سرهای جوانان و یاران آن جناب که در رکاب آن حضرت شهید شده بودند با کالاها و حشم و زنان اهل بیت و عیالات آن جناب، روانه شام نماید. ابن زیاد پلید نیز به موجب اطاعت امر یزید، محقر بن تغلبة عائذی را طلب نمود و سرهای مقدس و اسیران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شام نمود. آن شقی، اهل بیت عصمت و طهارت را مانند اسیران کفار، دیار به دیار با ذلت و خواری به طوری که مردم به تماشای آنها می آمدند، به شام ویران آورد. «ابن لهيعه» و غیر او روایت کرده اند که خلاصه آن خبر آن است که می گوید: در بیت الله الحرام طواف می کردم ناگاه مردی را دیدم که میگفت: خداوندا! مرا بیامرز؛ اگر چه گمان ندارم که بیامرزیمن به او گفتم: ای بنده خدا! از خدای تعالی بپرهیز و چنین سخنان باطل نگو؛ زیرا اگر گناهانت به مثابه قطرات باران با برگ درختان باشد و تو استغفار نمایی، خدای عزوجل گناهانت را می بخشد که غفور و رحیم است. ان مرد گفت: به نزد من بیا تا قصه خویش را برای تو حکایت نمایم. من به نزدش رفتم گفت: بدان که من با چهل و نه نفر دیگر همراه سر نازنین حضرت حسین علیه السلام به شام رفتیم و برنامه ما این بود که چون شب می شد آن سر مبارک را در میان تابوت می گذاردیم و بر دور آن تابوت جمع میشدیم و به شرابخواری می پرداختیم. شبی از شبها رفيقان من به عادت شبهای پیش به شرب خمر مشغول شدند و مست گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم. چون شب کاملا تاریک شد، آواز رعدی به گوشم رسید و برقی را مشاهده کردم و ناگهان دیدم درهای آسمان باز گردید، حضرت آدم و حضرت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل و حضرت اسحاقو پیغمبر ما حضرت محمد علیهم السلام از آسمان نازل شدند و جبرئیل با گروهی از ملائکه در خدمت ایشان بودند. جبرئیل نزد آن تابوت که سر مطهر در آن بود، رفت و آن را بیرون آورد و بر سینه خود چسبانید و بوسید. سایر انبیاء علیهم السلام هم مانند جبرئیل، آن سر مبارک را زیارت می کردند. حضرت رسول به محض دیدن سر نازنین، گریه نمود و انبیاء علیهم السلام به ایشان تعزیت می گفتند. جبرئیل به خدمتش عرضه داشت: یا محمد! به درستی که خداوند عزوجل مرا امر فرموده که مطیع فرمانت باشم به آنچه که در حق امت خود بفرمایی بجا آورم؛ اگر می فرمایی زمین را به زلزله در آورم تا سطح زمین را از زیر ایشان برگردانم چنانکه بر قوم لوط چنین کردم. | رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: چنین منما؛ زیرا مرا با امت و عده گاهی است در روز قیامت در حضور پروردگار عالميان. آن مرد ادامه داد: ملائکه به سوی ما آمدند تا ما را به قتل رسانند. من فریاد الأمان به سوی پیامبر عالمیان، بر آوردم. رسول الله صلی الله علیه وآله و سلم فرمودند: برو خدا تو را نیامرزدا در کتاب «تذييل» محمد بن نجار شيخ المحدثين بغداد دیدم که در ذکر حالات على بن نصر شبوکی، به اسناد خود همین روایت را ذکر نموده بود به اضافه این الفاظ که گفت: چون حضرت امام حسین علیه السلام به درجه شهادت نائل آمد، سر مطهر آن جناب را به سوی شام خراب، می بردند و در هر منزلی که فرود می آمدند، حمل کنندگان آن سر مقدس، می نشستند و شراب زهر مار می کردند و بعضی از ایشان آن سر آور را نزد بعضی دیگر می آورد. در آن حین دستی از غیب بیرون آمد و با قلم آهنی این شعر را بر دیوار نوشت:

أَ تَرْجُو أُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَيْناً * * * شَفَاعَةَ جَدِّهِ يَوْمَ الْحِسَابِ

یعنی: آیا امتی که حسین علیه السلام را کشتند، در روز قیامت امید شفاعت جد او را دارند؟! مأموران ابن زیاد وقتی این صحنه را دیدند، همگی فرار کردند.

درخواست ام كلثوم عليها السلام از شمر کافر

ترجمه لهوف: راوی گوید: گماشتگان ابن زیاد، اسیران و اهل بیت عصمت علیهم السلامو سر مبارک امام علیه السلام را به سمت شام حرکت دادند. همین که به نزدیکی دمشق رسیدند، ام کلثوم علیها السلام به شمر بن ذی الجوشن لعین، فرمود: مرا به تو حاجتی است. شمر گفت: حاجت چیست؟ ام كلثوم علیها السلام فرمود: وقتی ما را داخل شهر می نمایید از دروازه ای ببرید که تماشاچیان و تردد کنندگان در آن کم باشند؛ و به لشکریان خود بسپار که سرها را از میان محملها و كجاوهها بیرون آورند و اندکی از ما دور ببرند تا خواری و خفت ما مقداری کم شود. آن نانجیب از راه عدوان و کفر و طغیان بر ضد خواهش آن مکرمه دوران، امر نمود که سرها را بر بالای نیزه زدند و در وسط محملها نگه داشتند و آل رسول را بر همین حال از راهی وارد دمشق نمودند که ازدحام جمعیت در آن بسیار بود. سپس ایشان را بر در مسجد جامع نگه داشتند، در آن مکانی که اسیران کفار را نگه می داشتند! روایت شده است که یکی از فضلای تابعين اصحاب رسول صلی الله علیه و آله و سلم چون سرمطهر حضرت سیدالشهداء علیه السلام را در میان آن جمع مشاهده کرد، مدت یک ماه از اهل و اولاد و اصحاب خود متواری گشته و پنهان شد؛ وقتی او را یافتند و علت اختفایش را پرسیدند، گفت: آیا نمی بینید که چه خاکی بر سر ما ریخته شد و چه مصیبت بزرگی بر ما نازل گردید. بعد از آن اشعاری را انشاء نمود که معنی اش چنین است: ای دختر زاده رسول خدا! مردم سر نازنین به خون آغشته ات را آوردند و این عمل چنان است که آشکارا و از روی عمد، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را کشته باشند؛ تو را با لب تشنه شهید نمودند که نه ظاهر قرآن را در حق تو رعایت کردند و نه باطن آن را اینک مردم برای اظهار شادی در کشتن تو، الله اكبر می گویند در حالی که باکشتن تو، قول الله أكبر ولا إله إلا الله را کشته اند و اثری از آن باقی نگذاشته اند.

پشیمانی و شهادت پیر مرد شامی

ترجمه لهوف: راوی گوید: در آن حین که اسیران اهل بیت را نزدیک درب مسجد نگه داشته بودند، پیر مردی به نزد زنان عصمت و طهارت آمد و این سخنان را به زبان آورد: حمد خدا را که شما را گشت و بلاد را از فتنه مردان شما نجات داد و امیرالمؤمنین یزید را بر شما مسلط ساخت. | حضرت سید الساجدین * در جواب او، فرمود: ای شیخ! آیا قرآن خوانده ای؟ گفت: بلی. حضرت فرمود: این آیه را دیده ای که خداوند متعال فرموده: « قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»؛ یعنی: ای پیغمبر! به این امت بگو که من از شما برای ابلاغ رسالتم اجر و مزدی نمی خواهم مگر آنکه دربارة اقرباء و خاندانم دوستی نمایید. آن شیخ عرض کرد: بلی، این آیه را خوانده ام. امام سجاد ع فرموده: ماییم «ذوی القربی» که خدا در قرآن فرموده است. سپس فرمود: ای شیخ! آیا این آیه را خوانده ای «وَآتِ ذَا الْقُرْبَى »حقه؛ یعنی: ای پیغمبر ما، حق اقرباء خود را به ایشان برسان. آن پیر مرد گفت:بلی، این آیه را هم قرائت کرده ام. امام سجاد علیه السلام فرمود: ما خویشان پیامبر هستیم. امام علیه السلام ادامه داد که: ای شیخ این آیه را خوانده ای «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى»؛ یعنی: بدانید هرگونه غنیمتی به دست آوردید، خمس آن برای خدا و برای پیامبر و برای ذوی القربی است. پیرمرد گفت: آری، این آیه را نیز خوانده ام. امام سجاد علیه السلام فرمود: آن ذوي القربی ما هستیم. سپس امام فرمود: آیا آیه تطهیر را خوانده ای که خداوند متعال می فرماید: « إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا » یعنی: خداوند می خواهد که از شما اهل بیت هر پلیدی را بزداید و شما را چنانکه باید و شاید پاکیزه بدارد. پیرمرد گفت: این آیه را نیز تلاوت کرده ام. امام فرمود: ماییم آن اهل بیت که خدا تخصیص داد ما را به نزول آیه تطهير. راوی گوید: آن پیر مرد پس از استماع این کلام از فرزند خير الأنام زبان از گفتار فروبست و از گفته های خود پشیمان گشت و از روی شگفت و تعجب، آن حضرت را سوگند داد که آیا شما همان اهل بیت حضرت رسول هستید ؟! امام زین العابدین علیه السلام فرمود: به خدا سوگند که ما همان اهل بیت پیامبریم و در این خصوص مجال هیچ شک و شبهه ای نیست و به حق جد ما رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم سوگند که ماییم اهل بیت خاتم الانبياء. پیر مرد چون از حقیقت حال مطلع گشت اشک از چشمانش جاری شد عمامه را از سر برداشت و بر زمین انداخت و سر را به سوی آسمان بلند نمود و گفت: خداوندا! من بیزارم از آن کسی که دشمن آل محمد علیهم السلام است چه از جن باشد و چه از انس. سپس عرض نمود: آیا تو به من قبول می شود؟ امام علیه السلام فرمود: اگر توبه نمایی، خدا توبه تو را می پذیرد و تو در آخرت با ما خواهی بود. آن پیر مرد عرض نمود: من از کردار خویش توبه کردم. وقتی این خبر به یزید بن معاویه – عليهما الهاوية – رسید، حکم نمود آن پیر مرد را به قتل رساندند.

زدن چوب خیزران بر لب و دندان حسين عليه السلام

ترجمه لهوف: روای گوید: بعد از آن، سر نازنین امام حسین علیه السلام را با زنان و کودکان آن امام مبین، به مجلس یزید بی دین بردند در حالی که همه آنها را به یک ریسمان بسته بودند و وقتی با آن حالت وارد مجلس یزید شدند در مقابلش ایستادند و حضرت سجاد علیه السلام فرمود: ای یزید! تو را به خدا سوگند میدهم به گمان تو اگر پیامبر، ما را به این حالت ببیند چه می کند؟ یزید حکم کرد ریسمانها را بریدند و آل طه و یاسین را از قید طناب رها ساختند. سپس یزید، سر مبارک امام علیه السلام را در پیش رو گذاشت و زنان را در پشت سر خود جای داد تا چشم ایشان به سر انور امام حسین علیه السلام نيفتد و لیکن جناب سیدالساجدين علیه السلام چشمش بر آن سر نازنین افتاد و بعد از آن صحنه دلخراش، دیگر تا آخر عمرش گوشت كله حلال گوشتی تناول نفرمود. و اما حضرت زینب علیه السلام وقتی سر مبارک برادر خود را دید از شدت ناراحتی دست در گریبان برد و پیراهن چاک زد سپس به آواز غمناک فریاد واحسيناه… برآورد به طوری که ناله اش دلها را خراشید.راوی گوید: به خدا سوگند که همه آن کسانی که در مجلس یزید حضور داشتند از ناله جانسوز او به گریه افتادند و در آن حال خود آن پلید لب از گفتار فرو بست و ساکت بود. یکی از زنان بنی هاشم که در خانه یزید بود بی اختیار برای امام حسین علیه السلام گریه کرد و به آواز بلند با ناله و فغان گفت: یا حبيباه! يا سید أهل بیتاه یا بن محمداه! راوی گفته که هر کس از آن اهل مجلس صدای آن زن را می شنید بی اختیار گریه می کرد. در این بین یزید لعین چوب خیزران طلبید و مکرر با آن چوب به دندان مبارک فرزند رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم می زد. در این هنگام ابو برزه أسلمی خطاب به آن بدتر از کفار، گفت: وای بر توای یزید! به چه جرأت چنین جسارتی می نمایی و با چوب، به گوهر دندان حسین فرزند فاطمة أطهر میزنی؟ من گواهی میدهم که به چشم خود دیدم که رسول خدا به دندانهای ثنايای حسن و حسین را می بوسید و می فرمود: «أنا سيدا الجنة» شما دو نفر سید و سرور جوانان اهل بهشت هستید، خدا بکشد کشندگان شما را و لعنت کند آنها را و جایگاه ایشان جهنم باد که بد جایگاهی است. روای گوید: یزید از این سخنان به خشم آمد و دستور داد که «ابوبرزه» را از مجلسش بیرون کنند. در این هنگام او را کشان کشان بیرون نمودند. راوی گفت که یزید ملعون در مقام تمثيل به ابیات ابن زبعری را که در هنگام شکست مسلمانان در جنگ احد به عنوان فتح نامه برای کفار قریش و اصحاب ابوسفیان در مکه انشاء نموده بود، خواند: «ليت أشياخي ببدر…»؛ یعنی: ای کاش بزرگان قوم از قریش که در جنگ بدر کشته شدند (مانندعتبه، شیبه، ولید، ابوجهل و غیره) در اینجا حاضر بودند و مشاهده می کردند چگونه طائفه خزرج که یاور رسول الله بودند، از شمشیرهای قریش به جزع و افغان آمده اند، تا از دیدن این صحنه، صداها به شادی بلند نمایند و صورتهایشان از شدت سرور و خرسندی، درخشنده شود و بگویند: یزید دستت شل مباد که این چنین عمل نمودی و انتقام از بنی هاشم گرفتی. (این بیت از اشعار خود یزید است). ما بزرگان خزرج را در جنگ احد کشتیم و این معامله را با معامله دربرابر داشتیم و جنگ بدر بر جنگ احد زیادتی ننمود. بنی هاشم به لعب، هوای سلطنت داشتند و اسلام را بهانه کردند؛ نزول وحی را حقیقتی نبود (مراد آن کافر از بنی هاشم جسارت است نسبت به حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله و سلم ) از نسل خندف نبودمی اگر از اولاد احمد مختار انتقام خون کشتگان بدر را نمی گرفتم.

سخنرانی آتشین زینب کبری علیها السلام در شام

ترجمه لهوف: راوی گوید: در آن هنگام زینب کبری دختر علی علیه السلام برخاست و این خطبه را، قرائت فرمود: «الحمدلله رب العالمين وصلى الله على محمد وآله أجمعين…»؛ درود بیکران خدا بر محمد و آل اطهار او باد. خداوند فرمود: «ثُمَّ كَانَ عَاقِبَةَ الَّذِينَ أَسَاءُوا السُّوأَى أَنْ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَكَانُوا بِهَا يَسْتَهْزِئُونَ »؛ سپس سرانجام کسانی که اعمال بد مرتکب شدند به جایی رسید که آیات خدا را تکذیب کردند و آن را به سخره گرفتند؟ ای یزید! آیا گمان بردی که وقتی اطراف و اقطار زمین و کرانه ها و آفاق آسمان را بر ما سخت تنگ گرفتی و راه چاره را بر رویمان بستی به نحوی که سر انجام آن به اینجا رسید که مانند اسیران کفار ما را دیار به دیار به این سو و آن سو کشاندی، در نزد خدا موجب خواری و مذلت ما و عزت و کرامت و سربلندی برای تو خواهد بود؟! با این اندیشه و خیال باطل دماغ تخوت و تکبر را بالا کشیدی و به اظهار شادمانی پرداختی و مانندمتکبران به دامانت نظر عجب و خودبینی افکندی که اینک دست روزگار را به اراده و مراد خویش بسته و امور را منظم برای خود می پنداری. مگر نه این است که سلطنت و حکومت حق ما اهل بیت پیامبر است که تو به ظلم و ستم آن را از آن خود کردی ؟! پس اینک آرام باش و به خود آی و سخن خدا را فراموش مکن که فرموده: «وَلَا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ خَيْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِينٌ »(1)؛ یعنی: آنها که کافر شدند (و راه طغیان در پیش گرفتند) مپندارند اگر به آنان مهلت میدهیم، به سودشان است. ما به آنان مهلت میدهیم فقط برای اینکه بر گناهان خود بیفزایند و برای آنها، عذاب خوار کننده ای (آماده شده است. ای فرزند آزادشدگان! (که پیامبر مکرم صلی الله علیه و آله و سلم بعد از اسپری همچون غلامان آزادشان نمود)؛ آیا این از عدالت و دادگستری تو است که زنان و کنیزکان خود را در پس پرده قرار داده ای و از نامحرمان پنهان نمودهای (ولی) دختران پیغمبر را در حالی که پوشش مناسب ندارند، مانند اسیران از این شهر به آن شهر می گردانی و در جلو چشم نامحرمان به تماشا می گذاری؟! و مردم دور و نزدیک و پست وشريف با چشمان اهانت آمیزی به اهل بیت رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم بنگرند در حالی که از مردان آنان کسی را باقی نگذاشتی تا یاور آنها باشند. چگونه می توان امید رعایت از گروهی داشت که پاره های جگر پاکان از دهان آنها فروریخته و گوشت تنشان از خون شهیدان روییده است! و چگونه در بغض و عدوات ما اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم کوتاهی تواند نمود آن کس که همیشه به چشم دشمنی و به دیدۂ حسد و کینه به سوی ما نگریسته و اینک تو با چوپ خود دندانهای ثنایای ابی عبدالله سيد شباب اهل جنت را آزرده میداری و نه این گناه را به چیزی شمری و نه این امر شنیع را عظیم می پنداری؟ ای یزید! اینک تو به پدران خود مباهات می کنی و می گویی که اگر آنها بودند از روی شادی می گفتند که ای یزید، دستت شل مباد که چنین انتقام از بنی هاشم گرفتی! و اکنون هم با تکبر و غرور و با چوب خیزران) بر دندانهای مبارک سید و سرور جوانان اهل بهشت می زنی. چگونه چنین سخن نگوئی در حالی که خون ذریه محمدی را ریختی و زخم دلها را تازه کردی و زمین را از خون آل عبدالمطلب که ستارگان روی زمین بودند، رنگین کردی و به پدران کافر خود همی خطاب کردی، به گمانت که ایشان را بر این طلب داری که شتابان به آرامگاه ایشان (در جهنم) خواهی شتافت و در آنجا آرزو میکنی که ای کاش دستت شل و زبانت لال بود تاناگفتنی را نمی گفتی و ناکردنی را بجا نمی آوردی. خداوند! حق ما را از ستمکاران ما بگیر و خشم و غضب خود را بر آنان فرود آورد؛ زیرا خون ما را ریختند و یاران ما را کشتند. ای یزید! به خدا سوگند که با این جنایت عظیم، پوست خود را دریدی و گوشت بدن خویش را پاره نمودی ! و در فردای قیامت به نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حالی بیایی که بار گناه کشتن ذریه پیامبر او را بر دوش کشیده وحرمت عترت او را شکسته ای و بر آنان که پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند، ستم نموده ای و بر آنان در آن مقام که خدای عزوجل پراکنده است، آل رسول را جمع می سازد و کار ایشان را به صلاح آورد و حق ایشان را از ستمکاران می گیرد که خداوند متعال فرمود: «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ »؛ یعنی: هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزی داده می شوند ای یزید! برای تو همین مقدار بدبختی کافی است که حاکمی همچون خدا و دشمنی همچون محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و سلم داری همانطور که ما را پشتیبانی مانند جبرئیل، کافی است. به زودی معاویه و یاران بی ایمانت که تو را به خیال استحکام اساس سلطنت انداختند و بر گردن مسلمانان سوار نمودند، خواهند فهمید که ستمکاران راآتش دوزخ بد پاداشی است. و همچنین خواهند دانست که شما ستمکاران یاما ستم دیدگان، کدامیک جایگاهش بدتر و یاورانش ضعیف تر و کمتر خواهد بود. اگر چه مصیبت های وارده از چرخ دون، کار مرا به جایی رسانید که با چون تو ناکسی سخن گویم ولی با این همه من برای تو ارزشی قائل نیستم و تو را زیاد سرزنش نمایم؛ چه کنم که دیده گریان و سینه از داغ مصیبت بریان است؛ چه بسیار جای شگفت است که حزب خدا و مردمان نجیب، به دست لشکر شیطان که از زمرة طلقاء و آزاد شدگانند، شهید شوند. اینک خون ما از دستان شما می ریزد و گوشت ما از بن دندانتان آویزان است. اینک اجساد طاهره و پاک شهیدان و نوگلهای سید لولاک در بیابان افتاده که وار ایشان گرگان بیابان و درندگان صحراست. پس اگر امروز اسارت ما را غنیمت شمردی، به زودی خواهی یافت که به جز غرامت و خسران چیزی نبردی و آن در روز باز پسین است که نبینی به جز جزای عملی را که خود پیش فرستاده ای و پروردگار بر بندگان خود ستمکار نیست و شکایت من به سوی خدای تعالی و تکیه و اعتماد من بر اوست. ای یزید! تو مکر و حیله خویش را به پایان، و کوشش خود را به انجام رسان و تلاشت را بکار بر. اما به خدا سوگند که نمی توانی نام ما را از صفحه روزگار برداشته و محو کنی و نمی توانی نور وحی را خاموش کنی و به گرد همت عالی ما نخواهی رسید و پلیدی این ننگ را نتوانی از خود پاک کنی. حال رأی واندیشه ات نیست الا سستی و خرافت، و روزگار زندگانیت نیست مگر اندک. و جمع اثاث حکومتت نیست مگر پراکندگی، آن روز که منادی ندا کند که لعنت خدا بر ستمکاران است. حمد شایسته خدای متعال که اول کار ما را به سعادت و مغفرت و آخر آن را به شهادت و رحمت ختم نمود. و از حضرت باری تعالی چنین مسئلت دارم که شهیدان دشت بلا را ثواب کامل و اجر و پاداش فراوان عطا فرماید و بر بازماندگان ایشان نیکو خلیفه باشد؛ زیرا حضرتشرحیم و ذات اقدسش ودود و کریم است و «حسبنا الله ونعم الوكيل»خلاصه، وقتی خطبه پاره تن حضرت زهرا علیه السلام به پایان رسید، یزید نتوانست سخنی بگوید جز آنکه بر سبک اراذل و اوباش این شعر را بخواند:«یا صيحة…)؛ بسا ناله زنان داغدار که به نزد کسان، شایسته است و چه سهل و آسان است مردن بر زنانی که از درد مصیبت مینالند. راوی گوید: سپس یزید با اهل شام مشورت کرد که نسبت به اسیران چگونه رفتار کند؟ آن سگهای ناسپاس سخن به زشتی گفتند و در مشورت خیانت کردند و اشاره به قتل اهل بیت نمودند به سخنی که ذکر آن نشاید. ولی نعمان بن بشیر (پدر زن جناب مختار) گفت: ای یزید! اندیشه کن که اگر احمد مختار (حضرت محمد)صلی الله علیه و آله و سلم در این روزگار می بود چه قسم با ایشان رفتار می نمود،اکنون تو همان طور رفتار را نما.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد