پس از شهادت آن حضرت

غارت اموال امام حسین علیه السلام بعد از شهادت

ترجمه لهوف: راوی گوید: پس از آنکه آن گروه گمراه سبط پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را به شهادت رساندند و سر از بدن مطهر آن جناب جدا نمودند، جملگی یک مرتبه روی آوردند برای غارت لباسها و اسلحه امام مظلومان و سرور شهیدان. پیراهن آن عزیز فاطمه علیها السلام را اسحاق بن حوّيه حضرمی حرام زاده ربود و آن را به قامت نحس و پلید خود پوشانید که از اعجاز آن شهید کربلا، بدن نحس آن روسیاه به مرض برص سفید مبتلا شد به طوری که جمیع موهای بدن آن پلید ریخت.

گفته راوی بعدقتل آن امام ***آن گروهی بی حیا آنجا تمام

از برای غارت شمشیر او ***هم لباسش جانبش آورده رو

ابتدا پیراهن او را همی ***بر رُبود اسحاق پست حضرمی

چونکه آن پیراهن از قامت رُبود ***بر تن نحس و خبیث خود نمود

از کرامات خدا بر آن امام ***مبتلا شد بر لک و پیس و جذام

آنچنانکه موی پستِ*** آن عدو ریخته از جسم نحسِ او فرو

در روایت است که بر دو پیراهن آن امام شهید، جای زیاده بر یکصد و ده جراحت از زخم تیر و نیزه و شمشیر، یافتند. امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: «بر بدن مطهر آن سرور شهیدان جای سی و سه طعنۀ نیزه و سی و چهار ضربه شمشیر یافتند». بحر بن کعب تمیمی طَمّاع شلوار حضرت را به غارت برد و در روایت است که آن کافر از معجزه امام عليه السلام پاهای نحسش فلج شد و زمین گیر گردید.

در روایت آمده بَحرُ بنِ کَعب*** بی حیائی کرده در پیشگاه ربّ

آنکه آن طمّاعِ کافر از عنود ***با شَعَف شلوارِ حضرت را رُبود

پس چو بر تن کرده او از روی از ***هر دو پایش از تحرک مانده باز

عِمامۀ آن امام همام را اَخنَس بن مَرثَد بن عَلقَمه حَضرَمی ملعون از سر آن بزرگوار برداشت و بعضی گفته اند که جابر بن یزید اودی، عمامه امام را برداشت و آن را بر سر نحس خود پیچید و عقل و هوشش رفت و دیوانه گردید. نَعلَين امام علیه السلام را اَسوَد بن خالدِ خبیث از پای حضرت ربود. انگشتر حضرت را بَجدَل بن سليم کلبی بیرون آورد و آن ظالم یهودی انگشت مبارک حضرت را به خاطر انگشتر قطع نمود. مختار بن ابی عبیده همین لعین را گرفته و دستها و پاهای نحسش را برید و آن پلید در خون خود می غلطید تا روح نحسش تسلیم مالک دوزخ گردید. لعنه الله.

گفته راوی بعد از آن اِبنِ سليم ***آن لعین مانده از قوم کلیم

یعنی آن ملعون و کافر از یهود ***خاتم حضرت در آن وادی رُبود

آن شقی چون خاتم حضرت بدید ***از شَعَف انگشت را از بُن بُرید

پس چو مختار قوی گشته امیر ***آن دنی را کرده در کوفه اسیر

بعد از آن ببریده دست و پای ***او آنچنانکه رفته در خونش فرو

قطيفۀ حضرت را قيس بن اشعث ظالم ربود. زره آن شیر بیشۀ شجاعت را که موسوم به «بَتراء» بود، عمر سعد ربود، و وقتی که به دست مختار کشته شد، آن زره را به «ابی عمره» قاتل آن لعین، بخشید.

گفته راوی این چنین آنجا که بعد ***آن لعین بی مُروّت اِبن سَعد

یک زره با نام بَترا از نبی ***از امام حق رُبود آنجاهمی

بعد از آن مختار قادر آن زره*** بر اَبی عُمره عطاکرده صِله

چون اَبی عُمره عُمَر را با ملاک ***در میان کوفه بنموده هلاک

شمشیر حضرت را «جُميع بن خَلِقِ اودې» ملعون ربود. و بعضی گفته اند که مردی از بنی تمیم که نام آن روسیاه « اسود بن حنظله» بود، شمشیر را از کمر حضرت باز نمود. و به روایت ابن ابی سعد، شمشیر را «فَلافِس نَهشلي» برداشت. و محمد بن زکریّا گفته که عاقبت آن شمشیر به دختر حبيب بن بُدَيل رسید. البته شایان ذکر است که آن شمشیری که از جناب سیّدالشّهدا – عليه آلافُ التَّحيَّةَ و الثَّناءِ – در کربلا به غارت رفت سوای ذوالفقار امیرالمؤمنین علیه السلام است؛ زیرا ذوالفقار حضرت با سایر ذخایر و ودایع نبوّت و امامت در خدمت و در دست امام زمان علیه السلام مصون و محفوظ است و تصدیق این مدعا و صورت ما حَکَیناه را راویان اخبار و آثار بیان نموده اند.

خبر شهادت حضرت حسین علیه السلام به زنان اهل حرم

ترجمه لهوف: روای گوید: کنیزکی از طرف خیمه های حرم امام حسینعلیه السلام از بیرون آمد. مردی به او رسید و گفت:

ای زن اینک دان که آقایت حسین ***کُشته شد در این قیام و شُور و شَین

يا أَمَةَ الله! آقایت کشته شد. آن کنیزک گفت: من صیحه زنان به سرعت نزد خانم خود رفتم و این خبر وحشتناک را به او دادم. پس همه زنان برخاستند و یک مرتبه در مقابل من ناله و فریادشان به گریه بلند گردید.

ناگهان فریاد و شیون آنچنان برملا ***شد از تمام آن زنان

که صدای هریک از آن پرده پوش ***نزد من می آمد از ایشان به گوش

ظلم و داد کوفیان و غارت اموال خیام امام حسین علیه السلام

ترجمه لهوف گوید: لشکر دشمن در غارت اموال آل رسول و قرة العين بتول از همدیگر سبقت می گرفتند و کار غارت و چپاول اموال به جایی رسید که از سر زنهای حریم امام، چادر برداشتند و دختران حرم مطهّر به اتّفاق هم به گریه و ناله مشغول شدند و گریه در فراق کسان و دوستان خود می نمودند. حميد بن مسلم گوید: دیدم زنی از قبیله بكر بن وائل که با همسر خود در میان اصحاب عمر سعد لعین بود، وقتی که لشکریان بر سر زنان و حرم امام حسين علي هجوم آوردند و در خیمه ها داخل شده اند و به غارت مشغولند، به ناگه شمشیری برداشت و به جانب خیمه ها شتافت و فریاد استغاثه برآورد که ای آل بكر بن وائل! آیا سزاوار و شایسته است که دختران رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم را برهنه و سرباز نمایند؟ !! پس غیرت شما کجاست؟! « لَا حُکمَ الَّا لِلَّهِ یا لِثَارَاتِ رَسُولِ اللَّهِ »!! شوهرش او را گرفته و به خیمه اش برگردانید.

روایت راویان از ناله جانسوز زینب کبری علیها السلام بعد ازشهادت امام حسين عليه السلام

ترجمه لهوف: راوی گوید: پس از غارت خیمه ها، آن گروه بی دین زنان آل طاها را از خیمه ها بیرون نمودند و آتش بر آن خیمه ها که مهد امان و پناهگاه عالمیان بود، برافروختند و زنان با سر و پای برهنه و غارت زده و گریه کنان بیرون آمدند و در حالی که با خواری به اسارت گرفته شده بودند می گفتند: شما را به خدا قسم می دهیم که ما را بر قتلگاه حسين علیه السلام بگذرانید. دشمنان نیز این تقاضا را قبول کردند. و چون چشم زنان به آن شهیدان افتاد فریاد و صیحه بر آوردند و سیلی به صورت خود می زدند. راوی گوید: به خدا سوگند که فراموش نمی کنم عليا مكرمه زينب خاتون علیه السلام دختر علی مرتضی را که بر حسین علیه السلام ندبه می نمود و به آواز حزین و قلبی غمگین صدا می زد: «ای خواجہ کائنات که پیوسته هدیه ها و تحفه ها با درود نامحدود فرشتگان آسمان تقدیم درگاه جلالت می گردد، اینک این حسین است که به خون خود آغشته شده و اعضایش قطعه قطعه گردیده است و اینها دختران تو هستند که اسیر شده اند. از این ظلم و ستم ها به خداوند و به خدمت محمد مصطفی و علی مرتضی و فاطمۀ زهرا و حمزه سیّدالشّهدا علیهم السلام شکایت می برم. یا محمّد! این حسین است که در گوشه بیابان افتاده و باد صبا بر (جسم پاک و صد چاک) او می وزد و او به دست زنازادگان کشته شده است. ای بسا حزن و اندوه من بر تو ای اباعبدالله، امروز احساس میکنم که جدّ بزرگوارم احمد مختار از دنیا رحلت نموده. کجایید ای اصحاب و یاران محمد صلی الله علیه وآله وسلم؟! (بیائید ببینید اینک این (ناکسان) و بی کسان، ذریّۀ مصطفی را به اسیری می برند».

ای محمّد، ای که ربّ العالَمين ***خالق این آسمان او این زمین

بر تو دارد می فرستد [بی حدود] ***از بَرِ خود هم سلام و هم درود

این حُسین است که تمام جسم او ***قطعه قطعه کرده در اینجاعدو

این حُسین است که برهنه، سر جُدا ***بر زمین افتاده و [آن روحی فدا ]

این زنان و دخترانی که اسیر*** گشته و افتاده اندر این [مسیر]

جمله از ذُرّیّه پاک تُو اند*** که عدو بر دستشان بسته کَمَند

این همه از دست ظلمِ ظالمان ***شکوه دارد بر خدا در این زمان

همچنین دارد شکایت برنبی ***هم شکایت پیش زهرا و علی

همچنین بر نزد حَمزَه [آن عمو]*** شکوه دارد این همه در پیش او

ای محمّد این حسین است که کنون ***پیکرش افتاده اینک غرق خون

این حسین است که بدن گردیده چاک ***باتن بی سر فِتاده روی خاک

این حسین است که در این بَرِّبَلا*** می وزد بر جسم او باد صَبا

بر تو اَفسوس ای برادر ای حسین ***[ای تمام هستی و اى نور عَين]

من به خود حِس میکنم جدَّم نبی ***رفته اینک از جوار ما همی

اِی صحابه از نبی، این بی کسان ***که اسیرند بریَدِ این ناکسان

جمله اولاد نبیِّ اکرمند ***که به هر سوئی اسیری می روند

روایت دیگر راویان از ناله های جانسوز زینب کبری علیها السلام بعد از شهادت امام حسین علیه السلام

در روایت دیگر وارد شده است که حضرت زینب علیها السلام می گفت: «یا محمد! اینک دختران تو اسیر و ذرّیۀ تو کشته شده اند و باد صبا بر اجساد ایشان می وزد و اینک حسین سر از قفا جدا گردیده و عمامه و ردایش را از سر و دوشش کشیده اند. پدرم فدای آن حسین که در روز دوشنبه لشکرش به تاراج رفت». شاید این کلمه اشاره باشد به روز سقیفه بنی ساعده.

ای محمّد این بدنها که کنون ***بر زمین افتاده اینجا غرق خون

این کسانی که در این دشتِ بَلا*** می وزد بر جسمشان باد صبا

این اسیران اسیر تیغ و بند ***جمله از ذرّیّه پاک تُو اند

این حسین است که سرش را از جَفا*** دشمن کافر بریده از قفا

این حسین است که از آن روحی فدا*** برده دشمن هم عمامه هم ردا

همچنین جسم شریفش بر زمین ***مانده عریان و برهنه این چنین

باب من گردد فدای آن حسين ***آن حسینی که عدو او را به شَین

ص: 209

در دوشنبه با گروهی، لشکرش ***بُرده یَغما [و جدا کرده سرش]

گوئیاغصب ولایت از امام ***بوده منظورش همی از آن کلام

یعنی روزی که گروهی بر نفاق ***در سقیفه کرده با هم اتفاق

روز قتل و غارت و این شور و شَین ***بوده و کُشته شده اینک حسین

پدرم به فدای آن حسین که طناب خیمه های حرمش را بریدند. پدرم به فدای آن حسین که به سفری نرفته تا امید بازگشتنش را داشته باشم و زخم و جراحت وارده بر بدنش طوری نیست که بتوان او را مداوا نمود. جان و روحم به فدایش که با بار غم و اندوه از دنیا رفت. پدرم به فدای او که با لب تشنه از دار دنیا رفت. پدرم به فدای او که جدّش محمد مصطفی است. پدرم به فدای او که فرزند زاده رسول الله آسمانهاست. پدرم به فدای او که سبط نبی هدی است. جانم به فدای محمد مصطفی و خدیجه کبری و علی مرتضی و فاطمه زهرا سیّدۀ زنان. جانم به فدای آن کس که آفتاب بر او از مغرب بازگشت و طلوع دیگر نمود تا او نماز گزارد.

باب من گردد فدای آن حسين ***آن حسینی که عدو در پیش عَين

خیمه اش را بُرده و خرگاه او*** از عداوت کرده اینجا زیر و رو

باب من گردد فدای آن حسين ***آن حسینی که در این هنگام و حَین

آنچنان هجرت نکرده تا اُميد ***بردلم از عودتش آید پدید

همچنین زخم تنش آنگونه چاک ***خورده و افتاده اینک روی خاک

که مداوایش به مَرهَم يا مَدَد*** غیر ممکن گشته بر من تا اَبَد

جان من گردد فدای آنکه ریش ***کرده آغشته همی از خون خویش

باب من گردد فدای آنکه کوچ ***کرد و رفت از این بر دنیای [پوچ ]

با چنان حالی که بار غم بر او ***بوده ظاهر برتمام رنگ رو

من فدا گردم بر آن کس که دهان ***تشنه بود و این چنین رفت از جهان

راوی گفت: به خدا سوگند! زینب کبری علیها السلام با این سخنان سوزناک و آتشین، دوست و دشمن را به گریه در آورد. سپس سکینه، جنازه پدر خود حسين علیه السلام را در آغوش گرفت. در آن هنگام گروهی از اعراب جمع شدند و آن مظلومه ستمدیده را از روی نعش مطهر پدر جدا نمودند.

گفته راوی میدهم قَسَم خدا ***زینب کبری همی با این ندا

این ندا و آن همه شُورِ سخن ***در میان آن زمین پُر مِحَن

آنچنان آتش بزد بر هر جگر ***از رفیق و دشمن و هر رهگذر

که همه از ناله جانسوز او ***ناله خود را بیاوردند به رو

وانگهی آمده سُکَینه بعد از آن ***نعش بابا را گرفته در میان

زین عمل با حادثه قِشری عرب ***رحمی آمد کرده برایشان ادب

جملگی پس آمدند و بر خدا ***دختر از نعش پدر کرده جدا

ده نفر حرام زاده که بر جنازه مطهر حضرت سیّدالشّهدا علیه السلام تاختند

پس از شهادت امام حسین علیه السلام ، عمر سعد لعین در میان اصحاب و یاران بی دین خود ندا داد: کیست که دعوت امیر خود ابن زیاد را درباره حسین بجا آورد و بر بدن او بتازد؟ پس ده نفر ولد الزنا اجابت درخواست آن پلید را نمودند که نامهای منحوس آن اهل دوزخ عبارت است از: اسحاق بن حويّه بی دین و او همان ملعونی بود که پیراهن از بدن شریف امام علیه السلام بیرون آورد، اَخنَس بن مَرثَد دَنی، حکیم بن طُفَیل سِنبِسی لعين، عَمرو بن صَبیح صیداوی کافر، رجاء بن مُنقِذ عبدی عنید، سالم بن خثيمۀ جعفی جفاکار، واحظ بن ناعم شقی، صالح بن وهب جعفی جفاپیشه، هانی بن شَبَث حضر می ملعون و 10) اُسَيد بن مالک سیه دل – لعنهم الله اجمعین – آن لعينان، سینه و پشت فرزند رسول صلی الله علیه وآله و سلم را به سم اسبهای خود پایمال کردند و درهم شکستند. راوی گوید: ده نفری که جرأت نمودند اسب بر بدن مطهر نور چشم حیدر کرار بتازند همگی به نزد ابن زیاد آمدند و در بارگاه آن لعین ایستادند. یکی از آن روسیاهان که نام نحسش اسید بن مالک بود این بیت را خواند:

نَحْنُ رَضَضْنَا الصَّدْرَ بَعْدَ الظَّهْرِ * * * بِكُلِّ يَعْبُوبٍ شَدِيدِ الْأَسْرِ.

یعنی: ماییم آن ده نفر که اول پشت حسین و سپس سینه اش را به وسیله اسبهای تیزرو، بلند قامت و قوی هیکل درهم شکستیم و خرد ساختیم. ابن زیاد پرسید: شما چه کسانید؟ گفتند: ماییم آن کسانی که با اسبها بر بدن حسین تاختیم و او را پایمال مركبهای خود نمودیم. راوی گوید: ابن زیاد حکم نمود که جایزه ای ناچیز به آنها دادند. ابو عُمرو زاهد مروی گفت: آن ده نفر ملعون را چون نیک نظر نمودیم همه آنها را حرام زاده یافتیم و وقتی مختار این ده نفر را دستگیر نمود، امر کرد تا دست و پای آنها را با میخ های آهنین به زمین بستند و اسبها را بر پشت نحس آنها تاختند تا جان به مالک دوزخ سپردند. از ابن رباح روایت است که گفت: مرد کوری را دیدم که در روز شهادت حضرت سیّدالشّهدا علیه السلام در لشکر ابن زیاد حضور داشت. از او سؤال می کردند از سبب نابینا شدنش. او در جواب گفت: من با یه نفر دیگر از لشکریان در روز عاشورا در کربلا حاضر بودم جز آنکه من نه شمشیر زدم و نه تیر انداختم و چون آن حضرت به شهادت رسید، من به سوی خانه خود برگشتم و نماز عشار را بجا آوردم و به خواب رفتم. در عالم رؤیا شخصی به نزد من آمد و به من گفت: رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم تو را طلب نموده، به نزد پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم بيا. گفتم: مرا با رسول خدا چه کار است؟ آن شخص گریبان مرا گرفت و کشان کشان برد تا به خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آورد. آن جناب را دیدم در صحرایی نشسته و آستین های خود را تا مرفق بالا زده و حربه ای در دست دارد و فرشته ای در پیش روی آن حضرت صلی الله علیه وآله وسلم ایستاده و شمشیری از آتش در دست دارد و آن نُه نفر دیگر هم حاضر بودند. آن فرشته آن نه نفر را به این کیفیت به قتل رسانید که هر یک را با ضربه ای که میزد شعله آتش او را فرا می گرفت و به درک می رفت. من نزدیک حضرت شدم و در حضور آن جناب دو زانو نشستم و گفتم: السَّلامُ عَلَيكَ يَا رَسُولَ اللهِ». آن حضرت جواب سلام مرا نفرمود. مدّتی دراز سر مبارک را زیر افکند سپس سرش را بالا نمود و فرمود: «ای دشمن خدا! حرمت مرا شکستی و عترت مرا به قتل رسانیدی و رعایت حق را ننمودی و کردی آنچه را کردی»!! من گفتم: یا رسول الله! به خدا سوگند که من نه شمشیر زدم و نه نیزه به کار بردم و نه تیر انداختم. رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: راست می گویی و لکن بر تعداد آنها افزودی. آنگاه فرمود: به نزدیک من بیا و چون نزدیک شدم در خدمتش طشتی پر از خون دیدم. پس حضرت فرمود: این خون فرزندم حسین است و سپس از آن خون مانند سرمه در چشمانم کشید و وقتی از خواب بیدار گشتم، دیدم دیگر چشمانم جایی را نمی بیند.

دادخواهی حضرت فاطمه علیها السلام از قاتلین امام حسين عليه السلام در روز قیامت

از حضرت صادق علیه السلام آمده که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت نموده که: «چون روز قیامت شود از برای فاطمه زهرا عليها السلام قبه ای از نور نصب می نمایند و حسین علیه السلام به محشر می آید در حالتی که سر خود را بر روی دست گرفته و سر بر بدن ندارد و چون فاطمه علیه السلام او را به این شکل ببیند یک نعره می زند که هیچ فرشته مقرب و نه پیغمبر مرسل نمی ماند مگر آنکه همگی به گریه می افتند. سپس خدای عزوجل، حسین علیه السلام را به بهترین صورتها از برای فاطمه زهرا عليها السلام ممثل می نماید و در آن حال، حسین علیه السلام در حالی که سر بر بدن ندارد به قاتلان خود مخاصمه می کند سپس خداوند، کشندگان او را و آنانکه سر از بدن اطهرش جدا نمودند و یا به نحوی در ریختن خون آن مظلوم شرکت داشته اند در مکانی جمع می کند و من همه آنان را به قتل می رساند.سپس خدای عزوجل آنان را زنده می کند باز جناب امیر مؤمنان علیه السلام همه ایشان را مقتول می نماید؛ باز زنده می شوند و امام حسن علیه السلام آن اشقیا را به قتل می رساند و باز خدا ایشان را زنده می کند پس امام حسین علیه السلام آنان را به قتل می رساند و باز زنده می گردند. پس احدی از ذرّیه ما باقی نمی ماند مگر آنکه هر کدام یک مرتبه آنها را به قتل می رساند در این هنگام غیظ و خشم ما فرو می نشیند و اندوه و مصیبت حضرت سیّدالشّهداء علیه السلام از خاطرها رفته و به فراموشی سپرده می شود. پس از آن، امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: خدا رحمت کند شیعیان ما را، به خدا سوگند که ایشان مؤمنان بر حق اند. به خدا قسم! آنها به واسطه درازی حزن و اندوه و حسرتشان، در مصیبت با ما شریکند. و از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم روایت است که فرمود: «چون قیامت شود فاطمه زهرا علیها السلام در حالی که زنان اطرافش را گرفته اند، می آید. پس به او گفته می شود داخل بهشت شو! فاطمه علیها السلام می گوید: من داخل بهشت نمیشوم تا آنکه بدانم بعد از رحلت من از دنیا، با فرزندم حسین علیه السلام چگونه رفتار کرده اند. به او گفته می شود: «أُنظُري في قَلبِ القِيامَةِ»؛ یعنی به وسط صحرای محشر نظر نما! چون نظر نماید حسین علیه السلام را می بیند ایستاده و سر در بدن ندارد. در این هنگام فریاد بر می آورد و من نیز از فریاد او به فریاد می آیم و فرشتگان هم به فریاد می افتند. در آن هنگام خدای عزّوجلّ از برای دادخواهی فاطمه علیها السلام ، به غضب می آید، پس امر می کند آتشی را که نام او «هَب هَب» است و هزار سال افروخته شده تا آنکه به غایت سیاه گردیده که هرگز نسیم روحی در آن داخل نمی گردد و هیچ غم و اندوهی از درون آن خارج نمی شود. خطاب به آن آتش می رسد که مانند دانه، آن کسانی را که حسین علیه السلام را کشتند، بر چین. آتش آنان را از میان مردم بر می چیند و چون در میان آتش «هَب هَب» جای گرفتند، آن آتش مانند اسب شیهه می کشد و ایشان نیز به شیهه او، شیهه می کشند و «هَب هَب» به نعره می آید و آنان هم به نعره او، نعره می کشند و «هَب هَب» به شعله خویش به فریاد می آید و آنها نیز به فریاد او، فریاد می کشند. پس ایشان به زبان گویا به سخن می آیند که پروردگار را، به چه علت ما را قبل از بت پرستان، مستوجب آتش نمودی؟

از جانب پروردگار جواب به ایشان می رسد که آن کس که می داند، مانند کسی که نمی داند، نیست.

این روایت آمده در خاتمه ***روز محشر دُختِ احمد فاطمه

چون ندائی میدهد آن وقت و حَين ***از برای قتل فرزندش حسین

خشم ایزد می شود ظاهر به عين ***بر هر آن کس کُشته است روزی حسین

پس خدا گوید به هَب هَب آن زمان ***قاتلین چون دانه برچین از میان

ناگهان هَب هَب کند آنجا خروش ***آنچنانکه نعره اش آید به گوش

می کند آنگه به فرمان خدا*** قاتلین را از همه مردم جدا

میبرد آن دم به دوزخ تا ابد*** هریکی را تا نماند یک عدد

آن زمان آید سخن از هر کدام*** هرکدام از قاتلین آن امام

کِای خدا واجب نمودی جای ما ***در جهنّم باشد و مأوای ما

لكن اینک بت پرستان را چرا*** قبل ما آتش نمیگیرد فرا؟

پس جواب آید که فرد ذی خبر ***او نباشد

مثل فرد بی خبر سیّد ابن طاوس – اعلى الله مقامه – می گوید: این خبر را ابن بابویه در کتاب «عقاب الاعمال» ذکر نموده و فرموده که آن را در مجلّد سوم کتاب «تذییل» شیخ محدثین بغداد محمّد بن نجّار، که در شرح حالات فاطمه بنت ابي العبّاس

تقسیم سرهای منور شهدای کربلا

ترجمه لهوف: راوی گوید: عمر سعد لعین پس از قتل فرزند خاتم النبیّین، سر مطهّر امام شهید را در همان روز عاشورا به همراه خَولی بن یزید اصبحی و حُمَید بن مسلم اَزدی – لعنهما الله – به نزد عبيد الله بن زياد فرستاد و دستور داد که سرهای انور دیگر شهدا چه از اصحاب و یاران و چه از اهل بیت آن حضرت را پاک و پاکیزه نمودند و آنان را با شمر بن ذی الجوشن پلید و قيس بن اشعث وعمرو بن حجاج روانه کوفه نمود. آن ظالمين شقاوتمند باسرهای مطهر به سوی کوفه رفتند و عمر سعد عنيد نیز روز عاشورا و روز یازدهم را تا زمان زوال در زمین کربلا ماند و بعد از زوال، آن اهل بیت و آن کسانی را که باقی مانده بودند از زن و فرزندان امام حسین علیه السلام را بر روی شتران بی کجاوه، سوار نمودند و زنان آل عصمت و طهارت را که امانتهای انبیاء بودند مانند اسیران ترک و روم با شدت محنت و مصیبت و کثرت غم و غصه، به اسیری بردند. روایت شده که سرهای نور یاران امام حسین علیه السلام ، هفتاد و هشت سر نورانی بودند که قبیله ها برای تقرب پیدا کردن به ابن زیاد و یزید آنها را در بین خود تقسیم نمودند به این نحو که طایفه «کِندِه» که رئیس ایشان قيس بن اشعث پليد بود، سیزده سر مطهر را برداشتند. «قبيلة هَوازِن» دوازده سربه سرکردگی شمر بن ذی الجوشن – لَعنَه الله – و گروه تَمیم هفده سر را و بَنی اَسَد شانزده سر را و قبيله مَذحِج هفت سر و باقی مردم سیزده سر را قسمت نمودند و با خود به کوفه آوردند.

خاکسپاری شهدای کربلا

ترجمه لهوف: راوی گوید: چون عمر ابن سعد لعین از کربلا بیرون آمد از آن سرزمین، با دستهای خونین به سوی کوفه حرکت نمود، جماعتی از طایفه بنی اسد از خانه های خود بیرون آمدند و بر آن اجساد طيّبه و طاهره، نماز گزاردند و آن شهدا را به خاک سپردند. در همان مکانی که اینک قبرهای آنهاست. عمر ابن سعد اسیران را حرکت داد و به همراه خود آنها را به کوفه رسانید و چون اهل بیت به کوفه رسیدند، مردم برای تماشای اسیران به اطراف شهر آمدند. در این هنگام زنی از زنان کوفه بر پشت بام آمد و فریاد زد: «مِن أَىَّ الأُساری أَنتُنَّ ؟»، شما اسیران از کدام قبیله و خاندان هستید؟ اسیران همه گفتند: «نَحنُ أُساری آلِ مُحَمَّد!» ما اسیران از اهل و آل محمد هستیم! در این هنگام آن زن از پشت بام پائین آمد و چندین قطعه لباس و چارقد و مقنعه به خدمت آنها آورد و تقدیمشان نمود. آنان آن لباس و پوشاکها راپذیرفتند و آنها را حجاب و پرده خویش نمودند. راوی گوید: امام سجاد علیه السلام هم همراه زنان اهل بیت، اسير اشقیاء گردید در حالی که مرض او را ضعیف و ناتوان ساخته بود و حسن مثنّی فرزند امام حسن علیه السلام هم که با زنان اسیر شده بود شرط یاری و خدمتگذاری به عموی بزرگوار و امام عالی مرتبه خود را بجای آورده و صبر بسیار بر ضربت شمشیر و زخم نیزه نموده بود و در اثر زخمهای بسیار که بر بدن شریفش رسیده بود، ضعیف و ناتوان شده بود. مصنّف کتاب«مصابيح» روایت کرده که حسن مثنّی فرزند امام حسن علیه السلام در آن روز بلا، هفده نفر از گروه اشقیا را به جهنم فرستاد و هیجده زخم بر بدن شریفش وارد آمد و در آن حال، دایی او اسماء بن خارجه او را از میان معرکه برداشت و به سوی کوفه آورد و زخمهای بدنش را معالجه و مداوا نمود تا بهبود یافت و او را روانه مدینه ساخت. همچنین در میان اسیران، زید وعمرو، فرزندان امام حسن علیه السلام بودند. هنگامی که اهل کوفه اهل بیت را دیدند، شروع به گریه و زاری نمودند. امام زین العابدین علیه السلام فرمود: «أَتنُوحُونَ وَ تَبکُونَ…» ای اهل کوفه! در اینجا اجتماع نموده اید و بر حال ما گریه می کنید؟ و چه کسی عزیزان ما را به قتل رسانیده ؟!

سخنرانی کوبنده حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه

بشیر بن حذلم (یا حزیم) اسدی می گوید: در آن روز زینب دختر امیرالمؤمنین علیه السلام را دیدم. به خدا سوگند در عین حال که سخنوری توانا و بی نظیر بود، حیا و متانت سراپای او را فراگرفته بود و گویا سخنان گهربار على علیه السلام از زبان رسای او فرو می ریخت و او علی وار سخن می گفت، به ناگه به مردم اشاره فرمود، سکوت کنید. پس نفسها در سینه ها حبس شد و زنگهای شتران از صدا افتاد. سپس زینب کبری علیها السلام شروع به سخنرانی نمود: «الحَمدُ لِلهِ وَالصَّلاةُ عَلى جَدّی مُحَمَّدٍ وَآلهِ الطَّيِّبينَ الأخیارِ» اما بعد، ای مردم کوفه! ای اهل خدعه و و خیانت و مکر و فریب! آیا برای گرفتاری ما اشک می ریزید؟ پس اشک چشمانتان خشک نشود و ناله هایتان آرام نگیرد! جز این نیست که مثل شما مردم مثل آن زنی است که رشته خود را بعد از آنکه محکم بست و تابید، تاب آن را دوباره بازگرداند. شما ایمان خود را مایه دغلی و مکر و خیانت و فریب در میان خود کرده اید؛ آیا در شما صفتی هست مگر به خود بستن ناراستی و دروغ و لاف و گزاف زدن و به جز آلودگی به آنچه موجب عیب و عار است و مگر سینه های پری از کینه و زبان چاپلوسی و تملق گو بمانند کنیزکان و چشمک زدن مانند کفار و دشمنان دین یا بمانند گیاهی هستید که در منجلابها می روید و قابل خوردن نیست یا به نقره ای می مانید که گور مرده ای را با آن آرایش می دهند.

ظاهرت چون طاقِ نُصرَت پُر حُلَل*** باطنت غَدر و خیانت برمِلَل

کاکُلت زیبا و بر رویش کَلَل*** سیرتت پنهان و مملو از خَلَل

آگاه باشید که بد کاری بوده آنچه را که نفس های شما برای شما پیش فرستاد که موجب خشم الهی شد و شما را در عذاب آخرت، جاویدان و مخلّد خواهد نمود. آیا گریه و ناله می کنید؟ بلی به خدا که گریه بسیار و خندۀ کم باید بکنید؛ زیرا به حقیقت که به ننگ و عار روزگار آلوده شدید که این پلیدی را به هیچ آبی نتوان شست و شو داد؛ لوث گناه کشتن فرزند خاتم نبوت و سيّد شباب اهل جَنّت را چگونه می توان شست؟! کشتن همان کسی که در اختیار نمودن امور، او پناه شما بود و در هنگام نزول بلا، فریادرس شما و در مقام حجت با دشمن، رهنمای شما و در آموختن سنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بزرگ و سرور شما بود. اگاه باشید که بد گناهی بجا آوردید، هلاكت و دوری از رحمت الهی بر شما باد و به تحقیق که به نومیدی کشید کوشش شما، و زیانکار شد دستهای شما و خسارت و ضرر گردید این معامله شما؛ به غضب خدای عزوجل برگشتید و زود گردد بر شما داغ ذلّت ومسکنت؛ وای بر شما باد، ای اهل کوفه! آیا میدانید کدام جگرگوشۀ رسول خدا او را پاره پاره نمودید و چه زنان و بانوان محترمه و معزّزه را (در پیش همه) نمایان ساختید و کدام خون رسول خدا را ریختید و کدام حرم او را ضایع نمودید؟ به تحقیق که کاری زشت و قبیح و داهیه ای ناخوش بجا آوردید که موجب سرزنش و ظلمی به انداز و مقدار زمین و آسمان . آیا شما متعجب گشته اید از اینکه آسمان خون بر سرتان باریده است و البتّه عذاب روز قیامت خوارکننده تر از این است و در آن روز محشر شما را یار و یاوری نخواهد بود؛ پس به واسطه آنکه خدا شما را فرصت و مهلتی دیگر داد سبک و آسوده خاطر نشوید و از حد و حدود خویش خارج نگردید؛ زیرا عجله در انتقام، خداوند را به شتاب نمی آورد و او را بی تاب و طاقت نمی کند که بر خلاف حکمت الهیش کاری انجام دهد و نمی ترسد که خونخواهی و انتقام از دست او برود. به درستی که پروردگار عالم به انتظار بر سر راه است (تا داد مظلوم از ظالم بگیرد). راوی گوید: به خدا سوگند! مردم کوفه را در آن روز آنچنان دیدم که همه حیران و سرگردان بودند و دستهای خویش بر دهان گرفته و گریه می کردند. در آن حال پیر مردی را دیدم که در پهلویم ایستاده بود و چنان گریه می کرد که ریشش از اشک چشمانش خیس شده بود و می گفت: پدر و مادرم به فدای شما گردد؛ پیران شما از بهترین پیران عالمند و جوانان شما از بهترین جوانان و زنانتان از بهترین زنان و نسل شما از بهترین نسلهاست و این نسل خوار و مغلوب ناکسان نمی گردد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد