امام حسین

روایت 1060

مرحوم مفید (ره) میگوید: حر آرام آرام خود را به حسین علیه السلام  نزدیک میکرد، مهـاجر بـن اوس او را دیـد و گفت: اي حر، چه اراده کرده اي؟ میخـواهی حمله کنی؟ پاسـخش را نـداد، لرزه بر انـدامش افتـاده بود آنگـاه مهـاجر به او گفت: بخـدا قسم رفتـارت مشـکوك است هیچگـاه تو را به اینحـال ندیـده بودم. اگر به من میگفتند شجـاعترین فرد کـوفی کیست، جز تـو را نـام نمیبردم. این چه حـالی است که در تـو میبینم؟ حر گفت: بخـدا قسم من خود را بین بهشت و جهنم مخیر میبینم، بخدا قسم چیزي را به بهشت ترجیح نمیدهم هر چند مرا قطعه قطعه کنند و بسوزانند، سـپس اسـبش را به حرکت درآورد و به امام حسـین علیه السلام  ملحق شد.

برگشت حر به سوی امام ع برای توبه

مرحوم سـید (ره) میگوید: حر اسـبش را به سوي حضـرت حسـین علیه السلام  حرکت داد و دسـتش را روي سـرش گذاشـته، میگفت: خـدایا به سوي تو برمیگردم توبه مرا قبول کن، من دل اولیاء تو را و اولاد دختر پیامبرت را ترسانـده ام. مرحوم مفیـد (ره) نقل نموده، حر گفت: فدایت شوم اي پسـر پیامبر صـلی الله علیه و آله من همان هسـتم کـه راه برگشت شـما را بسـتم و به این سـو مجبـور کردم شـما را در این مکـان مجبـور به توقـف کردم و فکر نمیکردم با شـما چنین رفتار کنند و کار به اینجا برسد. بخدا اگر میدانسـتم کار این مردم و شـما به اینجا میکشید هیچگاه آنچه با تـو کردم نمیکردم و من از عملکرد خـود پشـیمانم، آیـا توبه من مورد قبول است؟ حضـرت حسـین علیه السلام به او فرمـود: بلی، خداونـد توبه تو را میپـذیرد، پیاده شو. حر گفت: اي پسـر پیامبر بخاطر دفاع از شـما سواره باشم بهتر از اینست که پیاده باشم، روي اسـبم با آنها مبارزه میکنم و آخر کارم به پیاده شـدن خواهـد انجامیـد.

حر در راه شهادت برای امام حسین ع

ابن نما میگوید: حر به امام حسـین علیه السلام  گفت: وقتی ابن زیاد  مرا به سوي شـما فرسـتاد هنگام خارج شدن از قصر، ندایی از پشت سر خود شنیدم که میگفت: اي حر تو را به خیر بشارت بـاد. برگشـتم کسـی را ندیـدم. گفتـم: بخـدا قسـم این بشـارتی نـدارد که من علیه امـام حسـین علیه السلام  حرکت میکنم من بـاور نمیکردم تابع شـما باشم. حضـرت فرمود: تو به پاداش و خیر رسـیدي. ابومخنف میگوید: سپس حر به فرزندش گفت: »فرزندم، به سوي این قوم ظالم حمله نما« آن پسر سوار شد و به سوي لشگر رفت و با آنها جنگید و هفتاد نفر از سواران آنها را بقتل رساند و به شهادت رسید. وقتی پدرش او را کشته دید بسیار خوشحال شد و گفت: شکر خدا را که به تو شهادت در رکاب مولایمان را روزي کرد سـپس حر به محضـر امام علیه السلام  رسید و گفت: اي مولاي من، میخواهم به من اجازه بدهی به میدان بروم من اولین کسی هسـتم که بر شـما خروج کرد دوست دارم در مقابل شـما کشـته شوم. حضرت فرمود: برو خداوند به تو خیر دهد.

سخنان حر راجب امام حسین ع و رود فرات

مرحوم مفید (ره) میگوید: حر از نزد امام حسـین علیه السلام  به میدان رفت و گفت: اي مردم کوفه داغتان بر دل مادرانتان بنشـیند، این بنده صالح را دعوت کردید چون به نزد شـما آید تسـلیم امرش شوید و در مقابلش جانفشانی کنید، سپس بامدادان علیه او شورش میکنیـد تـا او را بکشـید. دعوتموه فلمـا حـل سـاحتکم ثرتم الی قتله خیلاـ و رکبانا براي او همه چیز را تحریم کردیـد، او را گرفتار کردید و از هر سو احاطه نمودید تا نگذارید در این زمین پهناور خدا جایی برود، همانند اسـیري در دست شـما باشد نه بتواند نفعی به خود برساند و نه ضرري را از خود دفع کند. فرزندان و اهل و عیال و او را از آب فرات محروم کردید در حالیکه از آن آب یهود  و نصاري و مجوس میخورند. خوک ها و سـگ هاي عراق از آن سـیراب میشوند اما ذریه پیامبر صلی الله علیه و آله از تشنگی بر زمین میافتند، چه بد رعایت حرمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در مورد ذریه اش نمودید خداوند روز قیامت شما را سیراب نکند. آنگاه مردانی به حر حمله کرده و به او تیر انداختند. برگشت و نزد امام علیه السلام  ایسـتاد.

رجز و نبرد عبدالله ابن عمیر

میگوید: دو لشگر یکدیگر را به مبارزه طلبیدند. یسار غلام زیاد بن ابیسـفیان جلو رفت و عبدالله بن عمیر به مقابل او آمد. یسار گفت: تو که هستی؟ خود را معرفی کرد. یسار گفت: من تو را نمیشـناسم، یا زهیر بن قین یا حبیب بن مظاهر به جنگ من بیاینـد. عبـدالله بن عمیر گفت: اي زنازاده تو کی هستی که از میـان مردم براي خودت هم سـطح انتخـاب کنی سـپس به او حمله کرد و بـا شمشـیر او را زد، او افتاد. سالم غلام ابن زیاد  بر او حمله کرد با فریاد به او گفتند: غلام در حال حمله است اما عبدالله متوجه نشد، غلام ضربتی به او حواله کرد که ابن عمیر دست چپ خود را جلوي آن گرفت که انگشـتانشان قطع شـد. سـپس بر او حمله شدیـدي کرد تا او را از پاي درآورد بعد جلو رفت در حالیکه این رجز را میخواند: ان تنکرونی فأنا ابن کلب أنا امرء ذو مرة و عضب و لسته بالخوار عند النکب عمرو بن حجاج با کسانی که از اهل کوفه همراهش بودند به سـمت راست لشـگر امام حسـین علیه السلام  حمله برد. وقتی به حضرت حسین علیه السلام نزدیک شـد یاران حضـرت زانو به زمین گذاشـته و نیزه هایشان را به سوي آنها گرفتنـد بطوري که سواره ها نتوانسـتند از نیزه ها عبور کنند. سواره ها برگشتند تا دوباره مراجعت کنند، یاران حضرت با تیر آنها را مورد حمله قرار دادند عده اي  از آنها کشته و عده اي  نیز زخمی شدنـد.

جنگیدن و شهادت حر

بحار، مناقب و ابن اثیر در کامل همگی با روایات نزدیک بهم از محمـد بن ابیطالب نقل میکنند گفت: حر نزد امام حسـین علیه السلام  آمد و گفت: اي پسـر پیامبر، من اول کسـی بودم که رو در روي شـما ایستادم پس اجازه بده اول کسی باشم که پیش روي شـما کشـته شوم و اول کسـی باشم که فردا با جـدت مصافحه میکند (منظور حر این بوده که اول کسـی باشم که در راه شما میجنگم چون عده ای پیش از حر در حمله اول کشـته شـده بودنـد) لذا اول کسـی شد که از لشـگر امام حسـین علیه السلام  به جنگ دشـمن رفت و این رجز را میخواند: انی أنا الحر و مأوي الضـیف أضرب فی اعناقکم بالسیف عن خیر من حل بأرض الخیف أضـربکم و لا أري من حیف میگوینـد: وقتی حر به امام حسـین علیه السلام  ملحق شـد مردي از تمیم که نامش یزید بن سـفیان بود گفت: بخدا قسم اگر به او برسم نیزه ام را به او میکوبم. وقتی حر مشـغول مبارزه بود، اسـبش از ناحیه صورت و گوش زخمی شده و خونش جاري بود. حصـین گفت: اي یزید این حر است که آرزویش را داشتی، گفت: آري و از جاي خود حرکت کرد وقتی با حر روبرو شـد، حر او را و چهل سواره و پیاده غیر از او را نیز به قتل رساند تا اینکه اسـبش از رمق افتاد و حر پیاده ماند و میگفت: انی أنا الحر و نجل الحر أشـجع من ذي لبـد هزبر و لست بالجبان عنـد الکر لکننی الرفاق عنـد الفر سـپس آنقـدر به جنگ ادامه داد تا به شـهادت رسـید. یاران حضرت او را آوردند و در محضر امام حسین علیه السلام  گذاشتند. هنوز رمقی در او مانده بود، حضـرت صورت او را مسـح میکرد و میفرمود: تو حري (آزاد مردي) همـانطور که مـادرت تو را اینگونه نامیـد، تو هم در دنیا حر هستی و هم در آخرت. مرحوم صدوق (ره) میگوید: امام حسـین علیه السلام  بالاي سر او آمد. خون از بدن حر جاري بود. حضرت فرمود: مبارك باد بر تو اي حر، تو آزاد مرد هستی در دنیا و آخرت همانطور که نامگذاري شدي سـپس حضـرت اینچنین سـرودند: لنعم الحر حر بنی ریاح صـبور عند مختلف الرماح و نعم الحر اذ نادي حسـینا فجاد بنفسه عند الصـباح مرحوم مفید (ره) میگوید: در قتـل حر، ایوب بن مسـرح و مردي از سواران اهل کوفه شـراکت داشـتند.

روایت 1067

پس از آن بریر بن خضـیر همدانی به میدان رفت که از بندگان صالح خدا بود. مبارز طلبید و گفت: أنا بریر و أبی خضـیر لیث یروع الأسد عند الزیر یعرف فینـا الخیر أهـل الخیر أضـربکم و لا أري من ضـیر کـذاك فعل الخیر من بریر آنگاه به آن قوم طاغی حمله کرده میگفت: اقتربوا منی یا قتلـۀ المؤمنین اقتربوا منی یا قتلـۀ اولاد البدریین اقتربوا منی یا قتلۀ أولاد رسول رب العالمین و ذریـۀ الباقین بریر بهترین قاري اهل زمانش بود. وقتی وارد جنگ شـد سـی نفر از دشـمنان را از پاي درآورد. مردي به نام یزید بن معقـل به جنگ او آمـد و به بریر گفت: من گواهی میدهم که تو از گمراهان هستی، بریر گفت: بیا تا دعا کنیم خداونـد لعنت کند هر کس را که دروغ میگوید تا هر کدام از ما حق است باطل را بکشد پس به یکدیگر یورش بردند، یزید به بریر ضـربه خفیفی زد که اثري نداشت، بریر ضـربه اي به او زد که سرش را شکافت و شمشیر به مغزش رسید و در جا کشته شد. مردي به نام بحیر بن اوس از لشـگر ابن زیاد  خـارج شـد تـا بـا بریر بجنگـد و بریر بـدست او بـه شـهادت رسـید و آن مرد همچنـان در میـدان جولاـن میداد و میخوانـد: سـلی تجزي عنی و أنت ذمیمـۀ غداة حنین و الرماح شوارع ألم آت أقصـی ما کرهت و لم یحل غداة الوغی و الروع ما أنا صـانع معی مزنی لم تخته کعوبه و أبیض مشـحوذ العـذارین قـاطع فجردته فی عصـبۀ لیس دینهم کـدینی و انی بعـد ذاك لقـانع و قد صبروا للطعن و الضـرب حسرا و قد جالدوا لو أن ذلک نافع فأبلغ عبیدالله اذ ما لقیته بأنی مطیع للخلیفۀ سامع قتلت بریرا ثم جلت بهمۀ غـداة الوغی لمـا دعا من یقارع پس از اینکه بحیر بن اوس، بریر را به شـهادت رسانـد به او گفتنـد: اینکه تو کشتی از بندگان صالح خدا بود. آنگاه پسـر عمویش نزد او آمد و گفت: اي واي بر تو اي بحیر، تو بریر بن خضـیر را کشـته اي، فرداي قیامت چگونه خـدا را ملاقات میکنی. پس آن بـدبخت از عمل خود پشـیمان شـد و چنین گفت: فلو شاء ربی ما شـهدت قتالهم و لا جعل النعمـاء عنـد ابنجابر لقـد کان ذا عارا علی و سـبۀ یعیبرها الأبناء عنـد المعاشـر فیالیت انی کنت فی الرحم حیضـۀ و یوم حسـین کنت ضمن المقـابر فیـا سوأتـا مـاذا أقول لخـالقی و ما حجتی یوم الحساب القما طري علامه مجلسـی (ره) میفرمایـد: پس از آن وهب بن عبـدالله بن کلبی به میدان رفت که در کربلا مادرش نیز همراهش بود. مادرش به او گفت: پسـرم برخیز و پسـر دختر پیامبر صـلی الله علیه و آله را یـاري کن، گفت: مـادر این کـار را میکنم و در یـاري امـام حسـین علیه السلام  کوتـاهی نمیکنم. او در حالیکه مبارز میطلبیـد، میگفت: ان تنکرونی فأنـا ابن الکلـبی سوف ترونی و ترون ضـربی و حملتی و صولتی فی الحرب أدرك ثـأري بعـد ثـأر صحبی و أدفع الکرب أمام الکرب لیس جهادي فی الوغا باللعب حمله کرد و تعدادي از آنها را به هلاکت رساند، سـپس نزد مادر و همسـرش بـازگشت و پیش روي آنهـا ایسـتاد و گفت: مـادر آیـا از من راضـی شـدي؟ مـادرش گفت: پسـرم تـا بخـاطر امام حسـین علیه السلام  کشـته نشوي راضـی نمیشوم. همسـرش گفت: مرا در مصیبت خودت دردمند نکن. مادرش گفت به حرفش توجه نکن بـازگرد و براي دفاع از پسـر پیامبر صـلی الله علیه و آله جنگ کن تا روز قیامت نزد خـدا از تو شـفاعت کنـد. بازگشت و چنین رجز خوانـد؛ انی زعیم لک ام وهب بالطعن فیهم تارة و الضـرب ضـرب غلام مؤمن بالرب حتی یـذیق القوم مر الحرب انی امرء ذو مرة و عضب و لست بـالخوار عنـد النکب حسبی الهی من علیم حسبی وهب بـازگشت با آنها جنگیـد و نوزده نفر از سواران آنهـا و دوازده نفر از پیاده هایشان را به هلاکت رسانـد سـپس دسـتهایش قطع شـد. همسـرش چوبی گرفت و به سوي میـدان آمـد و گفت: پـدر و مـادرم فـداي تو اي وهب که در راه پاکان حرم رسول خـدا صـلی الله علیه و آله جنگ کردي. وهب خواست او را به سوي سـایر زنـان برگردانـد، آن زن گوشه لبـاس شوهرش را گرفت و گفت بر نمیگردم تا اینکه با تو کشـته شوم. امام علیه السلام فرمود: خداونـد به تو جزاي خیر دهـد، بـازگرد نزد زنـان، خداونـد به تو خیر و رحمت عنایت کنـد. آن زن برگشت و وهب پس از جنگی کشـته شـد. گویند همسـرش به کنار جنازه وهب رفت و خون را از صورتش پاك میکرد، شـمر ملعون این منظره را دید، به غلامش دسـتور داد او را بزند و آن غلام با عمود آهنی بر او زد و همسـر وهب نیز به شـهادت رسید و او اولین زنی بود که از لشگر امـام حسـین علیه السلام  کشـته شـد. مؤلف میگویـد: روایـتی را دیـدم که وهب و مـادرش نصـرانی بوده اند و بـدست امـام حسـین علیه السلام  مسـلمان شـده بودنـد. وهب در جنـگ بیست و چهـار نفر پیاده و دوازده نفر سواره از لشـگر عمر بن سـعد را به هلاکت رساند، سـپس اسیر شد. عمر سعد ملعون جلو آمد و گفت چه هیبت و شجاعتی داري، سپس دستور داد گردنش را زدند و سرش را به سوي لشـگر امام حسـین علیه السلام  انداختند. مادرش سر او را برداشت و بوسید سپس به سوي لشگر عمر بن سعد انداخت که به مردي از لشـکر ابن سـعد  خورد و او نیز کشـته شد. سـپس مادر وهب تیرك خیمه را برداشت و به آنها حمله کرد و دو نفر از آنها را کشت. امام علیه السلام  فرمود: اي مادر وهب بازگرد، تو و پسـرت همراه جدم رسول خدا صـلی االله علیه و آله هستید. جهاد بر زنان واجب نیست. آن بانو نیز برگشت در حالیکه میگفت: خـدایا امیـد مرا قطع نکن. امام علیه السلام  فرمود: خداوند امید تو را قطع نمیکند اي ام وهب. طوبی لها بذلت للقتل أنفسـها و عندها ان ذاك القتل یحییها تسابقت للفنا فی ذات سـیدها و استبدلت بجوار عنـد باریها

به میدان رفتن حبیب و مسلم بن عوسجه

پس از آن مسلم بن عوسجه به میدان رفت و چنین رجز خواند: ان تسألوا عنی فانی ذولبد من فرع قوم من ذري بنی اسد  فمن بغانا حائد عن الرشد و کافر بدین جبار صـمد سـپس جنگ شدیدي نمود و بر اثر جراحات بسـیار بر زمین افتاد، رمقی در بدن داشت که امام حسـین علیه السلام  با حبیب بن مظاهر بالاي سرش رفتند. حضـرت فرمودند: خداوند تو را رحمت کند اي مسـلم (فمنهم من قضـی نحبه و مهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا) سپس حبیب نزدیک رفت و گفت: اي مسلم به زمین افتادن تو براي من غم بزرگی است تو را به بهشت مژده میدهم. مسلم نیز به صداي ضعیفی گفت: خدا تو را به خیر بشارت دهد. حبیب گفت: اگر نمیدانستم که منهم پشت سر تو میآیم، دوست داشتم هر چه میخواستی وصـیت میکردي تا من انجام میدادم. مسـلم گفت: تو را وصیت میکنم به حمایت از ایشان (و اشاره کرد به امام حسین علیه السلام ) آنقدر در حمایت از امام حسین علیه السلام  بجنگ تا کشته شوي. حبیب گفت: به روي چشمم، سپس به شهادت رسید. نصـروه احیاء عند مماتهم یوصی بنصرته الشفیق شفیقا أوصی ابن عوسجۀ حبیبا قال قا تل دونه حتی الحمام تذوقا. آورده اند کنیز مسلم ابنعوسجه ناله میزد و میگفت: واي مولاي من واي ابن عوسجه. یاران عمر بن سعد به هم بشارت میدادند که ما مسلم بن عوسجه را کشتیم. شـبث بن ربعی که نزدیـک آنهـا بود گفت: مادرانتـان بعزایتان بنشـینند. شـما با دسـتانتان خود را کشتیـد و خود را تحقیر کردید. آیا خوشـحالید از اینکه مسلم بن عوسجه را کشتید؟ بخدائیکه در مقابل او تسلیم هستیم او جایگاهی بزرگ در میان مسلمین داشت. مسـلم بن عوسجه در جنگ آذربایجان شش نفر از مشرکین را به هلاکت رساند پیش از آنکه لشگر مسلمانان فرابرسند.

به میدان رفتن هلال بن نافع بجلی

پس از آن هلال بن نافع بجلی به میـدان رفت و جنگ شدیدي کرد و این رجز را خواند: أنا ابن نافع البجلی أنا علی دین علی و دینه دین النبی مردي از بنیقطیعۀ براي جنگ با او به میدان آمد. نام او مزاحم بن حریث بود، گفت: من بر دین عثمان هسـتم. هلال گفت: تو بر دین شیطان هستی آنگاه هلال به او حلمه کرد و او را به قتل رساند. پس عمرو بن حجاج فریاد زد: اي احمقها آیا نمیدانید با چه کسانی میجنگید؟  جنگاوران زبـده و تیزهوش، صاحبان بینش و آگاهی و کسانیکه طالب مرگنـد با شـما میجنگند. هیچکدام از شـما را توان مبارزه با آنها نیست. همه شـما را خواهند کشت. بخدا قسم اگر با سنگ به آنها حمله نکنید همه تان کشته میشوید. عمر سـعد ملعون گفت: سـخن همانست که گفتی، لذا کسانی را به میدان فرسـتاد که قصد جنگ با آنها را داشتند نه آنها که نمیخواسـتند بجنگنـد، گفت: هر گـاه تنهـایی به سوي آنهـا رفتیـد مبـارز بطلبیـد، عمرو بن حجـاج نزدیـک لشـگر امـام حسـین علیه السلام  شـد و گفت: اي اهـل کوفه اطـاعت و جمعیت خود را جـدي بگیریـد و در جنـگ بـا کسـانیکه از دین خـارج شـده و با امامشان مخالفت کرده اند تردید نداشـته باشـید. امام حسـین علیه السلام  فرمود: اي پسر حجاج، مردم را علیه من تحریک میکنی آیا من از دین خارج شـده ام و تو در دین ثابت هستی؟ خدا میداند چه کسـی از دین خارج شده و شایسـته افتادن به آتش است. سـپس عمرو بن حجاج در سمت راست لشگر به طرف فرات حمله کرد و ساعاتی جنگ کردند سپس عمرو و یارانش عقب نشستند و گرد و غبـار قطع شـد.

در روز عاشورا و اتفاقاتی که بر سر اهل بیت در آن روز افتاد

محمـد بن ابیطالب میگویـد: پس از آن شـمر بن ذي الجوشن ملعون بر سـمت چپ لشـگر حمله کرد. یاران امام حسـین علیه السلام  که سـی و دو نفر سواره بودنـد با آنها جنگ شدیـدي کردنـد و از هیچ طرفی به اهل کوفه حمله نمیکردند مگر آنکه آنها را پراکنـده مینمودنـد. عمر سـعد ملعون، حصـین بن نمیر را با پانصـد نفر تیرانـداز خواست و آنها را روبروي لشـگر امام حسـین علیه السلام  فرسـتاد. آنها به سوي یاران حضرت تیر اندازي میکردند و نمیگذاشتند سواران به لشگر کوفه حمله کنند و این چنین جنگ ادامه داشت تا اینکه وسط روز شـد و در وسط روز چنان جنگ شـدت یافت که جز از یک سو رفت وآمد ممکن نبود، چون که آنقـدر ازدحام جمعیت زیاد بود و مردم تنگاتنگ بودنـد که دو طرف به یکـدیگر در جنگ بسـیار نزدیک شده بودند. عمر بن سـعد (لعنۀ الله) مردانی را فرستاد تا آنها را از راست و چپ احاطه کنند و صفوف ایشان را بر هم بزنند. آنها بین سه و چهار نفر از اصـحاب امام حسـین علیه السلام  و آن حضـرت فاصـله انداختنـد و بر یکی از آنها یورش میبردنـد او را به غارت میبردنـد و از نزدیک با تیر میزدند و به شـهادت میرساندند. ابن سـعد  گفت: آنها را (خیمه ها) با آتش بسوزانید. یاران عمر سـعد شعله ها برافروختنـد. آنگاه امام حسـین علیه السلام  فرمودند: آنها را رها کنید و بگذارید بسوزانند، که اگر این کار را بکنند به سوي شما حمله نمیکننـد، پس همان طور شـد که امام علیه السلام  فرموده بود. آورده اند که: شـبث بن ربعی نزد او رفت و گفت: زنان را بترسانیم؟! مادرت به عزایت بنشـیند، شرم کرد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد