امام حسین

اجنه و ملائکه هایی که یاور ایشان بودند

از منتخب نقل است وقتی امام حسـین علیه السلام  در کربلا بود گروه هایی از اجنه به نزد آنحضـرت آمده عرض کردند: یا اباعبداالله ما یار شـما هستیم، هر چه میخواهی امر نما. اگر امر نمایی همه دشـمنان شـما را بکشیم این کار را خواهیم کرد. حضرت فرمود: من با سخن جدم رسول الله صـلی الله علیه و آله مخالفت نمینمایم، چون مرا امر کرده به سرعت به سوي او روم. من هم اکنون، ساعتی به خـواب رفتم دیـدم جـدم رسـول الله صـلی الله علیه و آله مرا در آغوش گرفته، به سـینه اش چسـبانده و بین دو چشـمم را میبوسـد و میفرماید: حسـین، خداوند عزوجل میخواهد تو را کشته ببیند در حالیکه به خون خود آغشته اي و محاسنت به خونت خضاب شده و سر تو را از قفا بریده اند، خداوند میخواهد حرم و خانواده تو را اسیر بر پشت شتران ببیند. آنگاه امام فرمود: به خدا سوگند صبر خواهم کرد تا حکم خداونـد جاري شود زیرا او بهترین حکم کنندگان است

دشمنی آنها نسبت به امام به سبب دشمنی امیر المومنین با پدران آن ملعونین

در خبر ابی مخنف آمده حضـرت نزد دشـمنان رفت و فرمود: اي واي بر شما براي چه با من میجنگید؟ آیا بر حقی که آن را ترك کرده ام؟ یا سنتی که آن را تغییر داده ام؟ یا دین خدا را تبدیل و تحریف کرده ام؟ دشمنان گفتند: ما با تو به خاطر کینه و بغضی که از پدرت در دل ماست میجنگیم، بخاطر رفتارش با پـدران ما در جنگ بـدر و حنین. هنگامی که حضـرت این سـخنان را شـنید، گریه شدیـدي نمود، آنگاه به سـمت چپ و راست خود نگاهی کرد و هیـچ یک از انصار و یاران خود را ندیـد همه بروي خاك افتاده شـهید شـده بودنـد. سـپس دست از جان شسـته به لشـگریان حمله نمود (روحی و روح العـالمین له الفـداء) آنگـاه حمله شدیـدي به دشـمنان کرد و آنها را متفرق ساخت در حمله اش هزار و پانصد سوار را از پاي درآورد.

سه درخواست امام از عمر سعد ملعون

در منتخب آمده امام حسین علیه السلام  برابر عمر بن سعد (لعنۀ الله) آمد به او فرمود: تو را در سه کار مخیر میکنم، آن ملعون گفت: آن سه کار چیست؟ حضـرت فرمود: مرا رها کن تا به مـدینه و حرم جدم رسول الله صلی الله علیه و آله بازگردم. آن ملعون گفت: در این مورد راهی نیست و نمیتوانم این کار را بکنم. حضـرت فرمود: جرعه اي آب به من بنوشان جگرم از تشـنگی بسیار خشکیده، باز آن ملعون گفت: در این مورد نیز راهی ندارم. حضرت فرمود: پس اگر ناچار به کشـتن من هستی لشـگریانت را یـک نفر، یک نفر به سوي من بفرست عمر سـعد (لعنـۀ الله) گفت: این خواسـته را قبول میکنم. در بحـار آمـده سـپس عمر سـعد لشـگریانش را براي مبارزه با امام فراخوانـد هر شخصـیت و بزرگ و شـجاعی براي مبارزه با حضـرت میرفت کشـته میشـد، تا اینکه افراد زیادي از دشـمن به دست حضـرت کشـته شدنـد.  در لهوف است حضـرت هنگام نبرد در میان معرکه چنین رجز میخواند: القتل أولی من رکوب العار و العار أولی من دخور النار

قوی دل بودن ایشان در جنگ جلوی لشکر دشمنان

در بحار است امام به سـمت راست لشـگر حمله کرد و فرمـود: مرگ بهـتر است از اینکه انسـان اسـیر ننـگ و عـار و خفت و خـواري شود. سـپس به سـمت چپ حمله نمود و چنین فرمود: أنـا الحسـین بن علی آلیت أن لاـ انثنی أحمی عیالاـت أبی أمضـی علی دین النـبی در لهوف به نقـل از بعضـی راویان آمده که بخدا پیش از این ندیده بودم کسـی که دشـمنان او را در میان گرفته باشـند، فرزندان و اهل بیت و اصحابش همگی کشـته شده باشـند، قوي دلتر از او که چون دشمنان بر او حمله میکردند او نیز با شمشیري آخته به آنها حمله مینمود و بین ایشان جدایی میانداخت همانند شـیري که بین گله آهوان جدایی میاندازد حضـرت به ایشان حمله میآورد تا اینکه تعداد لشگریان عمر سعـد بر اثر الحاق سـپاهیان بیش از سـی هزار نفر شـد. در برابر حملات امام علیه السلام  ماننـد ملخ هاي سـرگردان پراکنده و گریزان شدند، سـپس امام علیه السلام  به محل استقرار خود در میدان جنگ بازگشت در حالیکه میفرمود: لا حول و لا قوة الا باالله.

روایت زره از خون خضاب شده

در معدن از سـعید بن مسلم (لعنه الله) نقل است گفت: بخدا قسم دیدم که محاسن او با خون خضاب شده بود و زره او را که آشکار شده بود و براي دیگران قابل دیدن نبود. امام حسـین علیه السلام  هنگامی که به لشگریان عمر سعد حمله میکرد بین آنان جدایی می انداخت ماننـد شـیري بین گله آهوان جـدایی میانـدازد و چه خوب گفته شاعر که: و لم یر مکثور ابیدت حمامۀ و عز مواسـیه و قل المساعد بأربـط جأشـا منه فی حومـۀ الوغی اذا البیض فیهـا بادیـات عوائـد

رشادت ایشان در جنگ و هلاک کردن جمع زیادی از آنها

در بحار آمـده امام حسـین علیه السلام  هزار و نهصـد و پنجاه نفر از دشـمنان را به جز مجروحین به هلاـکت رسانـد. در منتخب آمـده امـام بر لشـگر حملاـتی پیـاپی نمود و ایشان را تار و مار ساخت و از کشـته هاي آنها پشـته ساخت. وقتی شمر (لعنه الله) این صحنه ها را دید به عمر بن سعد گفت: اي امیر بخدا قسم اگر همـه اهـل زمیـن را بـه سـوي حسـین علیه السلام  بفرسـتی همگی ایشـان از اول تـا آخرشـان را خواهـد کشـت، نظر من این است که لشـگریان را به دور او بفرسـتیم و نیزه داران و تیر انـدازان را از هر سو به دور او جمع کرده و از همه طرف محاصـره اش نمـائیم عمر سعد گفت: این کار را بکنید. امام حسـین علیه السلام  یک بار به راست لشـگر حمله میکرد و بار دیگر به سـمت چپ لشـگر حمله میآورد و بسـیاري را کشت ولی به خاطر کثرت افراد دشـمن هر چه امام از آنها میکشت به چشم نمیآمـد. البته در تأییـد این قول میگویم بعد از واقعه کربلا مردم جنگرهاي أمیرالمؤمنین علیه السلام  را فراموش کرده و از جنگ ها و رشادت هاي امام حسین علیه السلام در کربلاـ یـاد میکردنـد. در همین خصوص نیز شـیخ طوسـی (ره) دعایی آورده که میگویـد: اللهم صل و سـلم وزد و بارك علی الدعوة النبویۀ و الصولۀ الحیدریۀ والعصـمۀ الفاطمیۀ، و الحلم الحسـنیه و الشجاعۀ الحسینیه و چه نیکو شاعر گفته که: امام یرد الجیش و هو کتائب بسـطوته یوم الوغی و هو واحد اذا رکع الهندي یوما بکفه لدي الحرب فاله امات منه سواجد یلوح الردي فی شفرتیه کأنه شهـاب هوي لمـا تطرق مـارد و ان ظمـأ الخطی بل أدامه لـدي الروع من دم الطلا فهو وارد قریب النـدا نائی المـد مورد العـدا حیاض الردي و الضـرب فی اله ام شاهـد یصول علیهم صولـۀ حیـدریه یقیم لواء الـدین والله عاقـد در بعضـی از کتب معتبر آمده هنگامی که لشـگریان دیدند امام حسـین علیه السلام  با ایشان چه میکند، مردي از آنها گفت (برخی میگویند عمر سعد بوده) واي بر شما مگر نمیدانیـد بـا چه کسـی جنگ میکنیـد. او پسـر علی بن ابیطالب است، او فرزنـد قتال العرب است، از همه طرف به او حمله کنید. آنگاه چهار هزار تیرانداز که آنجا بودند به سوي امام تیراندازي کردند و بین او و خیمه ها حایل شده و جدایی انداختند.

حمله بردن تمام لشکر به امام و رها کردن خیام حرم

در بحار آمده: فرزند ابیطالب و صاحب مناقب و سـید (ره) میگویند: امام علیه السلام  به دشـمنان فریاد زد و فرمود: واي بر شـما اي دوسـتان آل ابی سفیان اگر دین ندارید و از آخرت نمیترسید در دنیاي خود آزاد مرد باشید و به ریشه و اصلیت خود بازگردید زیرا شما عرب هستیـد؟ شـمر (لعنه الله) به حضـرت گفت: اي پسـر فاطمه علیهاالسـلام چه میگویی؟ حضـرت فرمود: میگویم من با شـما میجنگم و شـما با من میجنگید، زنان با شـما کاري ندارند، تا وقتی من زنده هستم سربازان خود را از تعرض به خیام حرم من منع نمائید. کیف السلو عن المکثور منفردا من غیر نسوته خلو مطارحه یلقی الأعادي بقلب منه منقسم بین الخیام و أعداء تکافحه و اللحظ کـالقلب عین نحو نسوته ترنوا و أخري لقوم لا تبارحه لهفی علیه و قـد مال الطغاة الی نحو الخیام و خاض النقع سائحه قال اقصـدونی بنفسـی و اترکـوا حرمی قـد حـان حینی و قـد لاـحت لوائحه شـمر (لعنه الله) گفت: خواسـته تو را قبول میکنم، آنگـاه فریـاد زد اي لشـگریان خیمه ها را رها کنید و به سوي او حمله برید به جان خودم سوگند او مرد کریمی است. پس لشگریان به امام حمله کردند.

معجزه امام در مصیبت تشنگی

امام به طلب جرعه اي آب بطرف فرات رفت، هر گاه با اسب به سوي فرات میرفت دشـمنان همگی به او حمله میکردنـد و او را از فرات دور نگاه میداشـتند. در معـدن از کتاب انساب النواصب از فتوحات القـدس مطلبی قریب به این مضمون آمده که: وقتی تشـنگی امام شدید شد گذر سـیاحی به امام علیه السلام  افتاد همراه او ظرف چوبی پر از آب بود آن ظرف پر از آب را به امـام داد حضـرت آن ظرف را گرفـت و آبش را روي زمیـن ریخـت و فرمـود: اي سـیاح گمـان داري من به آب دسترسـی نـدارم و نمیتوانم آبی بیـابم، نظـاره کن. چون نگاه کرد به معجزه امام نهر هاي آب روان دیـد امام حسـین علیه السلام  آن ظرف چوبی را از ریـگ بیابـان پر نمود و به او داد آن مرد دیـد ریگ ها همگی تبـدیل به جواهر و مرواریـدهاي بینظیر شدنـد.

رسیدن ایشان و اسبشان به شریحه فرات

در بحار آمـده ابن شـهر آشوب از ابومخنف از جلودي نقـل کرده امـام حسـین علیه السلام  بر اعور السـلمی و عمرو بن الحجاج زبیـدي حمله برد و آنها را با چهار هزار مرد، محافظ شـریعه فرات بودند. امام علیه السلام  آنان را متفرق ساخت و اسب خود را وارد فرات کرد. هنگامی که اسب سرش را براي نوشـیدن آب پایین برد حضـرت فرمود: اي اسب تو تشنه اي منهم تشنه ام بخدا قسم از این آب نمینوشم مگر اینکه تو از آن بنوشـی پس چون اسب این سخن امام را شنید سرش را بلند کرد و از آب ننوشید گویی سخن امام را فهمید آنگاه امام حسین علیه السلام  فرمود: اي اسب بنوش من هم مینوشم پس امام حسـین علیه السلام  دسـتش را به سـمت آب برد و یک کف دست آب برداشت که ناگهان سواري به امام گفت: اي حسـین از نوشـیدن آب لـذت میبري در حالیکه به خیمه هاي تو حمله شـده و حریمت هتـک شـده. امـام آب را ریخت و به سوي دشـمن حمله برد و آنهـا را متفرق سـاخت و دیـد خیمه ها و اهل آن سالم هسـتند. شاعر میگویـد: ویـل الفرات أبـاد الله غـامره و رد وارده بـالرغم ظمآنـا لم یطف حر غلیل السـبط بارده حتی قضـی فی سبیل الله عطشانا

منع نمودن امام از نوشیدن آب و فریب ایشان

 در روایتی دیگر آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  خواست جرعه اي  از آب بنوشـد حصـین بن نمیر (لعنه الله) تیري به سمت حضـرت پرتاب کرد آن تیر به ران پاي حضـرت اصابت نمود حضرت تیر را از پایش درآورد و خون پایش را در کف دست جمـع کرد و به آسـمان پاشـید و فرمـود: خداونـدا به تـو شـکایت میکنم از مردمی که خـون مرا میریزنـد و از نوشـیدن آب مرا منع مینمایند سـپس حضـرت خواست براي بار دوم آب بنوشد. پس عمر بن سـعد (لعنه الله) ندا داد: به حق بیعت یزید بن معاویه بر شما اگر حسـین آب بنوشـد همه شـما را نـابود میکنـد. آنگاه خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) فریاد زد: اي حسـین به خیام حرم خود بـازگرد که در آتش میسوزنـد و تـو زنـده هسـتی. پس آب از دست امـام ریخته شـد و حضـرت به سوي خیمه ها بـازگشت و دید خیمه ها سالم هسـتند فهمیـد این خبرها مکر و حیله آن ملعونین است وقتی حضـرت به خیمه ها آمدند زنان و کودکان به خیال اینکه حضـرت آب آورده به سوي او آمدند تا آب بگیرند ولی تا امام حسین علیه السلام  را خون آلوده دیدند زاري کنان بر سر و صورت ها زدند، ضجه زدند و فریاد برآوردند پس امام حسین علیه السلام  به ایشان گفت: آرام باشید که گریه هاي زیادي را پیش رو دارید. در معدن آمده است در این حال امام ندا داد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه، اي فاطمه سـلام من بر شـما (یعنی خداحافظ) زینب علیها السـلام نزد برادر آمـد و گفت: برادر جان گمان میکنی که کشـته خواهی شـد؟ حضـرت فرمود: چگونه گمان نکنم در حـالی که نه دوستی دارم نه یـاوري. زینب علیها السـلام گفت: برادر جـان مـا را به سوي حرم جـدمان رسول الله صـلی الله علیه و آله بفرست. حضـرت فرمود: اي واي، اگر مرا رهـا میکردنـد خود را در این مهلکه قرار نمیدادم. گویـا میبینم به همین زودي شـما را روي مرکبها ماننـد اسـیران و بردگان میبرنـد و میگردانند و شـما را به گرفتاري و رنج بسـیار خوار خواهند ساخت. چون حضـرت زینب علیها السـلام این سـخنان را از برادر شنید، گریست و اشک از دیدگان هر دوي آنها جاري شد. آنگاه حضـرت زینب علیهاالسـلام نـدا داد: اي واي از تنهـایی، واي از بییـار و یـاوري، واي از گردش سوء روزگار، واي از شومی این صـبح، پس گریبان چاك کرد، مو پریشان ساخت و بر صورت خویش لطمه زد. شاعر در این مقام میگوید: أتته زینب مذ وعت ما قاله حسـري القناع و ذیلها مجرور تـدعوه یا خلف الـذین مضواویا لکی اذا طم البلا و السور لماذا الوداع أهل تیقنت الفنا ما الرأي و ما لـدي خفیر فأجابها قل الفدا کثر العدا قصر المداء و سبیلنا محصور رافعت عنکم ما استطعت فلم یفد والصحب ذا شلو و ذاك عفیر قالت فوعظهم و حـذرهم فقـال قلت فمـا أفـاد الوعـظ و التخـدیر و لکم دعوت القوم کفوا عن قتـالی و اترکونی فی الشـعاب أسـیر و ذکرت ما فجر الصـخور فلم بکن الا قلوبهم هناك صـخور سـپس امام به زینب علیها السـلام فرمود: آرام باش اي دختر علی مرتضـی علیه السلام  که گریه بسـیار در پیش داري. چون امـام حسـین علیه السلام  خواست از خیمه بیرون رود زینب علیهاالسـلام دامن او را گرفت و گفت: آرام اي برادر صبر کن تـا بـا نگـاهم از جمـال تو در این وداع بی بازگشت توشه اي برگیرم: فمهلا أخی قبل الممات هنیئـۀ لتبرد منی لوعۀ و غلیل زینب به دست و پاي برادر بوسه زد و دیگر زنان نیز به پاي حضـرت افتادند و دست و پایش را بوسـیدند

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد