روایت هلال بن نافع از شب عاشورا
از مرحوم شـیخ مفید (ره) نقل شده: از وقتی که امام حسـین علیه السلام در کربلا فرود آمد صـمیمی ترین اصحابش و بیشترین ملازمش هلال بن نافع بود که در امور جنگ و سیاست بیشتر آشنا بود، هلال میگوید: شبی امام حسـین علیه السلام بیرون از خیمه ها رفت و مقداري از خیمه ها دور شد، من شمشیر را حمایل کرده به دنبال آن حضرت رفتم تا به آن حضـرت رسـیدم دیدم آن حضرت راه هاي مشرف به خیمه ها را بررسی و از خار و خاشاك تمیز میکند سپس به پشت سرش متوجه شـد مرا دیـد فرمود: کیستی، هلاـل هستی؟ گفتم فـدایت شوم، بلی شـبانه بیرون آمـدن شـما به سوي لشـگر دشـمن یاغی مرا بیقرار کرد، فرمود: آمدم این مسـیر را بررسی کنم تا سنگ و خار و اینها در مسیر نباشد چون موقعی سوارها بر خیمه ها حمله کنند، (کودکانم با پاهاي برهنه از خیمه ها بیرون میآینـد مبادا به پایشان خار برود) سـپس حضـرت برگشت در حالیکه بر سـمت چپ من تکیه داده بود و میفرمود: بخـدا قسم این وعده اي است که تخلف بردار نیست، بعد فرمود: اي هلال چرا آهسـته از میان این دو کوه برنمیگردي، خودت را نجـات بـده، هلاـل خودش را به پاي حضـرت انـداخت و گفت: آن وقت بایـد بگوینـد اي هلال مادرت به عزایت بنشـیند، مولاي من شمشـیرم هزار درهم و اسبم هزار درهم ارزش دارد، قسم به خدایی که با محبت و ولایت شما بر من منت گذاشـته از شما جدا نمیشوم تا خونم ریخته شود، آنگاه حضرت از من جدا شد و به خیمه خواهرش وارد شد به امید آنکه حضرت زود خارج شود کناري ایسـتادم، از حضـرت اسـتقبال کردنـد برایش پشتی گذاشـتند، نشـست آهسـته صـحبت میکردند پس زینب نتوانست جلوي گریه اش را بگیرد میگفت: واي بر برادرم آیا شاهد کشـته شدن شـما و گرفتار ترس و وحشت اهل حرم خواهم بود این مردم همـانطور که میـدانی بـا ما کینه قـدیمی دارنـد این حادثه بزرگی است، براي من کشـته شـدن این جوانها و آرمیـدن قمرهـاي بنی هاشم بر روي خاکها سـخت است، پس از آن گفت: اي برادر آیا از نیات درونی اصـحاب خود اطلاع داري؟ من میترسم هنگام گرفتاري و سـختی شـما را به دشـمن تسـلیم کنند، حضرت گریه کرد، فرمود: بخدا قسم، آنها را امتحان کردم و گفتم بروند در میان آنان فاسد خود سـر نیست، انس آنان به مرگ بیش از انس کودك به شیر مادرش است، وقتی هلال این سخن را از امام علیه السلام شنید از خوشحالی گریه کرد به خیمه حبیب بن مظاهر رفت او را دید نشسته و در دستش شمشیر عریانی است، سلام گفت و بر در خیمه نشـست حبیب گفت: اي هلال چه باعث شـده که این موقع از خیمه ات بیرون بیایی؟ هلال ماوقع را گفت، حبیب گفت: که اگر واالله حقـا انتظـار امر حضـرت نبود همین امشب بـا این شمشـیر بر آنـان میتـاختم، هلال گفت: اي حبیب، الآن حسـین علیه السلام در خیمـه خـواهرش رفـت مـن فکر میکنـم زنـان گریـه و زاري میکننـد و در غـم و حزن بـا زینب علیهاالسـلام مشـارکت دارنـد، به نظر تو صـلاح نیست برویم و بـا یـاران خود تجمع کنیم؟ تـا با سـخنان خود آرامش را بر قلب آنها برگردانیم و ترس و وحشت را بزدائیم حبیب گفت: موافقم. آنگاه حبیب از یک طرف و هلال از طرف دیگر راه افتادنـد و اصـحاب حضـرت را بـاخبر کردنـد. از خیمه هایشـان بیرون آمدنـد وقتی دور هم جمع شدنـد، حبیب به بنی هاشم گفت: شـما به خیمه هایتـان برگردیـد تا چشـمان شما بیداري نکشد، سپس به یاران گفت: اي یاران باوفا و غیرتمند و اي شیران جنگ، هلال لحظاتی پیش جریانی را به من گفت و گریه کرد، خواهر مولایمان و سایر اهل بیت از جریان آگاه شـده و شـکوه و گریه میکنند، به من بگوئید چه نظري دارید؟ آنها صـداهایشان را بلنـد کرده و عمامه هایشان را انداختنـد و گفتند: به خدایی که ما را به آمدن به این مکان منت گذاشـته اگر این قوم قصد حمله داشـته باشـند سـرهایشان را از تنشان جدا میکنیم و به اجـداد ذلیلشان ملحق میکنیم و سـفارش پیامبر صلی االله علیـه و آلـه را در مـورد فرزنـدانش رعـایت میکنیم، آنگـاه گفت: بـا من بیائیـد، و حرکت کرد و دیگران پشت سـر او در لابلاي طنابهاي خیمه ها و فریاد زد: اي عزیزان ما و اي سروران ما و اي عزیزان رسول خدا صلی االله علیه و آله، این شمشیرهاي برنده غلامان و جوانان شماست که آنها را بر گردن کسانیکه سوء قصد به شما داشته باشند فرود میآوریم و این نیزه هاي غلامان شماست قسم میخوریم که بر سـینه دشـمنان شـما فروکنیم. امام حسـین علیه السلام به اهل بیت خود فرمود: اي آل االله، (براي تشکر از آنها) از خیمه خارج شویـد. از خیمه خارج شدنـد، در حالیکه میگفتنـد اي بنـدگان پاك خـدا از فرزندان فاطمه حمایت کنید تا نزد رسول خـدا صـلی االله علیه و آله سـربلند باشـید و آن روز مـا به رسول خـدا صـلی االله علیه و آله شـکایت میکنیم از کسـانی که به ما سـتم کردند، امام فرمود: آیا حبیب و اصـحاب حبیب حاضر بودند میشنیدند و میدیدند، فرمود: بخدایی که جز او خدایی نیست آنچنان ضجه کردنـد که زمین از آن موج زد و مرکبهایشان گرد آمـد و اسـبان شـیهه میکشـیدند گوئی هر اسبی صاحب و سوار کارش را صـدا میزنـد.