حضرت زینب

روایت هلال بن نافع از شب عاشورا

از مرحوم شـیخ مفید (ره) نقل شده: از وقتی که امام حسـین علیه السلام  در کربلا فرود آمد صـمیمی ترین اصحابش و بیشترین ملازمش هلال بن نافع بود که در امور جنگ و سیاست بیشتر آشنا بود، هلال میگوید: شبی امام حسـین علیه السلام  بیرون از خیمه ها رفت و مقداري از خیمه ها دور شد، من شمشیر را حمایل کرده به دنبال آن حضرت رفتم تا به آن حضـرت رسـیدم دیدم آن حضرت راه هاي مشرف به خیمه ها را بررسی و از خار و خاشاك تمیز میکند سپس به پشت سرش متوجه شـد مرا دیـد فرمود: کیستی، هلاـل هستی؟ گفتم فـدایت شوم، بلی شـبانه بیرون آمـدن شـما به سوي لشـگر دشـمن یاغی مرا بیقرار کرد، فرمود: آمدم این مسـیر را بررسی کنم تا سنگ و خار و اینها در مسیر نباشد چون موقعی سوارها بر خیمه ها حمله کنند، (کودکانم با پاهاي برهنه از خیمه ها بیرون میآینـد مبادا به پایشان خار برود) سـپس حضـرت برگشت در حالیکه بر سـمت چپ من تکیه داده بود و میفرمود: بخـدا قسم این وعده اي  است که تخلف بردار نیست، بعد فرمود: اي هلال چرا آهسـته از میان این دو کوه برنمیگردي، خودت را نجـات بـده، هلاـل خودش را به پاي حضـرت انـداخت و گفت: آن وقت بایـد بگوینـد اي هلال مادرت به عزایت بنشـیند، مولاي من شمشـیرم هزار درهم و اسبم هزار درهم ارزش دارد، قسم به خدایی که با محبت و ولایت شما بر من منت گذاشـته از شما جدا نمیشوم تا خونم ریخته شود، آنگاه حضرت از من جدا شد و به خیمه خواهرش وارد شد به امید آنکه حضرت زود خارج شود کناري ایسـتادم، از حضـرت اسـتقبال کردنـد برایش پشتی گذاشـتند، نشـست آهسـته صـحبت میکردند پس زینب نتوانست جلوي گریه اش را بگیرد میگفت: واي بر برادرم آیا شاهد کشـته شدن شـما و گرفتار ترس و وحشت اهل حرم خواهم بود این مردم همـانطور که میـدانی بـا ما کینه قـدیمی دارنـد این حادثه بزرگی است، براي من کشـته شـدن این جوانها و آرمیـدن قمرهـاي بنی هاشم بر روي خاکها سـخت است، پس از آن گفت: اي برادر آیا از نیات درونی اصـحاب خود اطلاع داري؟ من میترسم هنگام گرفتاري و سـختی شـما را به دشـمن تسـلیم کنند، حضرت گریه کرد، فرمود: بخدا قسم، آنها را امتحان کردم و گفتم بروند در میان آنان فاسد خود سـر نیست، انس آنان به مرگ بیش از انس کودك به شیر مادرش است، وقتی هلال این سخن را از امام علیه السلام  شنید از خوشحالی گریه کرد به خیمه حبیب بن مظاهر رفت او را دید نشسته و در دستش شمشیر عریانی است، سلام گفت و بر در خیمه نشـست حبیب گفت: اي هلال چه باعث شـده که این موقع از خیمه ات بیرون بیایی؟ هلال ماوقع را گفت، حبیب گفت: که اگر واالله حقـا انتظـار امر حضـرت نبود همین امشب بـا این شمشـیر بر آنـان میتـاختم، هلال گفت: اي حبیب، الآن حسـین علیه السلام  در خیمـه خـواهرش رفـت مـن فکر میکنـم زنـان گریـه و زاري میکننـد و در غـم و حزن بـا زینب علیهاالسـلام مشـارکت دارنـد، به نظر تو صـلاح نیست برویم و بـا یـاران خود تجمع کنیم؟ تـا با سـخنان خود آرامش را بر قلب آنها برگردانیم و ترس و وحشت را بزدائیم حبیب گفت: موافقم. آنگاه حبیب از یک طرف و هلال از طرف دیگر راه افتادنـد و اصـحاب حضـرت را بـاخبر کردنـد. از خیمه هایشـان بیرون آمدنـد وقتی دور هم جمع شدنـد، حبیب به بنی هاشم گفت: شـما به خیمه هایتـان برگردیـد تا چشـمان شما بیداري نکشد، سپس به یاران گفت: اي یاران باوفا و غیرتمند و اي شیران جنگ، هلال لحظاتی پیش جریانی را به من گفت و گریه کرد، خواهر مولایمان و سایر اهل بیت از جریان آگاه شـده و شـکوه و گریه میکنند، به من بگوئید چه نظري دارید؟ آنها صـداهایشان را بلنـد کرده و عمامه هایشان را انداختنـد و گفتند: به خدایی که ما را به آمدن به این مکان منت گذاشـته اگر این قوم قصد حمله داشـته باشـند سـرهایشان را از تنشان جدا میکنیم و به اجـداد ذلیلشان ملحق میکنیم و سـفارش پیامبر صلی االله علیـه و آلـه را در مـورد فرزنـدانش رعـایت میکنیم، آنگـاه گفت: بـا من بیائیـد، و حرکت کرد و دیگران پشت سـر او در لابلاي طنابهاي خیمه ها و فریاد زد: اي عزیزان ما و اي سروران ما و اي عزیزان رسول خدا صلی االله علیه و آله، این شمشیرهاي برنده غلامان و جوانان شماست که آنها را بر گردن کسانیکه سوء قصد به شما داشته باشند فرود میآوریم و این نیزه هاي غلامان شماست قسم میخوریم که بر سـینه دشـمنان شـما فروکنیم. امام حسـین علیه السلام  به اهل بیت خود فرمود: اي آل االله، (براي تشکر از آنها) از خیمه خارج شویـد. از خیمه خارج شدنـد، در حالیکه میگفتنـد اي بنـدگان پاك خـدا از فرزندان فاطمه حمایت کنید تا نزد رسول خـدا صـلی االله علیه و آله سـربلند باشـید و آن روز مـا به رسول خـدا صـلی االله علیه و آله شـکایت میکنیم از کسـانی که به ما سـتم کردند، امام فرمود: آیا حبیب و اصـحاب حبیب حاضر بودند میشنیدند و میدیدند، فرمود: بخدایی که جز او خدایی نیست آنچنان ضجه کردنـد که زمین از آن موج زد و مرکبهایشان گرد آمـد و اسـبان شـیهه میکشـیدند گوئی هر اسبی صاحب و سوار کارش را صـدا میزنـد.

خبر دادن حضرت از شهادت خویش

شـیخ مفید (ره) میگوید: حضرت علی بن الحسین علیه السلام  فرمود: در شبی که فرداي آن پدرم کشته شد، نشسته بودم عمه ام زینب در کنـارم پرسـتاري میکرد پـدرم نشسـته بود و جون غلاـم ابوذر غفـاري در کنارش بود و او شمشـیرش را تعمیر میکرد آنگاه پدرم این ابیات را میخواند: یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشـراق و الأصیل من صاحب أوطالب قتیـل و الـدهر لا یقنع یالبـدل و انما الأمر الی الجلیل و کل حی سالک سبیل دو یا سه بار این ابیات را تکرار کرد تا به ما بفهمانـد ما منظور امام را دانستیم، بغض گلویم را گرفت اما خودم را کنترل کردم و سـکوت را رعایت نمودم من دانستم که بلا نازل شده است. امـا وقتی عمه ام آن سـخنان را که من شـنیدم از آنجـا که زنان رقیق القلب هسـتند نتوانست خود را نگه دارد دامن کشان و ناله کنان نزد پـدرم رسـید و گفت: واي بر من کاش مرگ مرا از این زنـدگی خلاص میکرد مرگ مادرم فاطمه، پدرم علی، برادرم حسن را دیده ام اي جانشین گذشتگانم و آرامش دهنده بازماندگان، امام حسین علیه السلام  نگاهی به خواهرش نمود و فرمود: شیطان به صبر و حلم تو راه پیـدا نکند، چشـمانت را پر از اشک نکن، فرمود: اگر مرغ قطا را به حال خود میگذاشـتند در لانه اش میآرمید، زینب علیهاالسـلام گفـت: واي بر مـن آیـا خـود را براي مرگ آمـاده کرده اي، ایـن امر بر دل مـن خیلی سـنگین و سـخت است، سـپس به صورتش زد و یقه اش را پـاره کرد و بیهوش افتـاد، امـام حسـین علیه السلام  برخـاست و آب بصورت خواهرش زد و فرمود: خواهرم تقواي الهی را پیشه ساز و صـبور باش و بـدان که تمام مردم زمین خواهنـد مرد حتی آسـمانیان هم باقی نخواهنـد مانـد همه چیز جز خداونـد متعـال میمیرد، خداونـد مخلوقـات را بـا قـدرت خود آفریـده و مردم را مبعوث نموده و برمیگردنـد، خداونـد یکتـاست و شریکی ندارد، جدم بهتر از من بود، پدرم، مادرم و برادرم بهتر از من بودند پیامبر صلی االله علیه و آله براي من و همه مسلمانان اسوه و الگو است از دنیـا رفتنـد. خواهرم تو را به جـان خودم قسم میدهم بخاطر من گریبان چاك نکن، به صورتت لطمه نزن و آه و نـاله منمـا، ســپس عمـه ام زینـب علیهاالســلام را آورد و در کنـار مـن نشانـد. مرحـوم ســید (ره) میگویـد: وقـتی زینب علیهاالسـلام این سـخنان را از امام حسـین علیه السلام  شنید گفت: برادر این سخنان خبر از مرگ میدهد، فرمود: بلی خواهرم، زینب گفـت: واي بر مـن ایـن حسـین مـن اسـت کـه مرگ خـود را بـه مـن خـبر میدهـد، زینـب گریـه کرد و زنـان نیز گریه کردنـد و به صورتهایشـان زدنـد و گریبان چاك کردنـد، امکلثوم فریاد کشـید: وامحمـدا واعلیا وااماه وااخاه واحسـینا، اي واي بر ما، امام حسـین علیه السلام  به آنها تسـلی داد و فرمود: خواهرم صبور باش بدان ساکنان آسمانها هم فانی میشوند و تمام اهل زمین میمیرند و تمام وحوش بیابانها هلاك میشونـد. فرمود: خواهرم اي امکلثوم و تو اي زینب و تو اي فاطمه و تو اي رباب مواظب باشـید، وقتی کشـته شـدم براي مرگ من گریبان خود را چاك نکنیـد به صورت خود چنگ نیندازید و ناسـزا نگویید. شـیخ مفید (ره) میگوید: سـپس امام حسـین علیه السلام  به نزد اصـحابش رفت و دسـتور داد خیمه هایشان را نزدیک یکدیگر قرار داده و طنابها را از لابلاي یکدیگر عبور دهند و میان خیمه ها باشـند، تا از روبرو با دشـمن مقابله کنند و خیمه ها پشت سـر آنان قرار بگیرد سـمت راست یا چپ و پیش رویشان چیزي غیر از دشـمن نباشـد، بعد حضـرت به خیمه خود بازگشت و تمام شب را به نماز و اسـتغفار و دعا و تضـرع گذراند و اصـحاب آن حضرت نیز همین حال را داشتند.

منع نمودن امام از نوشیدن آب و فریب ایشان

 در روایتی دیگر آمـده وقتی امام حسـین علیه السلام  خواست جرعه اي  از آب بنوشـد حصـین بن نمیر (لعنه الله) تیري به سمت حضـرت پرتاب کرد آن تیر به ران پاي حضـرت اصابت نمود حضرت تیر را از پایش درآورد و خون پایش را در کف دست جمـع کرد و به آسـمان پاشـید و فرمـود: خداونـدا به تـو شـکایت میکنم از مردمی که خـون مرا میریزنـد و از نوشـیدن آب مرا منع مینمایند سـپس حضـرت خواست براي بار دوم آب بنوشد. پس عمر بن سـعد (لعنه الله) ندا داد: به حق بیعت یزید بن معاویه بر شما اگر حسـین آب بنوشـد همه شـما را نـابود میکنـد. آنگاه خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) فریاد زد: اي حسـین به خیام حرم خود بـازگرد که در آتش میسوزنـد و تـو زنـده هسـتی. پس آب از دست امـام ریخته شـد و حضـرت به سوي خیمه ها بـازگشت و دید خیمه ها سالم هسـتند فهمیـد این خبرها مکر و حیله آن ملعونین است وقتی حضـرت به خیمه ها آمدند زنان و کودکان به خیال اینکه حضـرت آب آورده به سوي او آمدند تا آب بگیرند ولی تا امام حسین علیه السلام  را خون آلوده دیدند زاري کنان بر سر و صورت ها زدند، ضجه زدند و فریاد برآوردند پس امام حسین علیه السلام  به ایشان گفت: آرام باشید که گریه هاي زیادي را پیش رو دارید. در معدن آمده است در این حال امام ندا داد: اي زینب، اي ام کلثوم ، اي سـکینه، اي رقیه، اي فاطمه سـلام من بر شـما (یعنی خداحافظ) زینب علیها السـلام نزد برادر آمـد و گفت: برادر جان گمان میکنی که کشـته خواهی شـد؟ حضـرت فرمود: چگونه گمان نکنم در حـالی که نه دوستی دارم نه یـاوري. زینب علیها السـلام گفت: برادر جـان مـا را به سوي حرم جـدمان رسول الله صـلی الله علیه و آله بفرست. حضـرت فرمود: اي واي، اگر مرا رهـا میکردنـد خود را در این مهلکه قرار نمیدادم. گویـا میبینم به همین زودي شـما را روي مرکبها ماننـد اسـیران و بردگان میبرنـد و میگردانند و شـما را به گرفتاري و رنج بسـیار خوار خواهند ساخت. چون حضـرت زینب علیها السـلام این سـخنان را از برادر شنید، گریست و اشک از دیدگان هر دوي آنها جاري شد. آنگاه حضـرت زینب علیهاالسـلام نـدا داد: اي واي از تنهـایی، واي از بییـار و یـاوري، واي از گردش سوء روزگار، واي از شومی این صـبح، پس گریبان چاك کرد، مو پریشان ساخت و بر صورت خویش لطمه زد. شاعر در این مقام میگوید: أتته زینب مذ وعت ما قاله حسـري القناع و ذیلها مجرور تـدعوه یا خلف الـذین مضواویا لکی اذا طم البلا و السور لماذا الوداع أهل تیقنت الفنا ما الرأي و ما لـدي خفیر فأجابها قل الفدا کثر العدا قصر المداء و سبیلنا محصور رافعت عنکم ما استطعت فلم یفد والصحب ذا شلو و ذاك عفیر قالت فوعظهم و حـذرهم فقـال قلت فمـا أفـاد الوعـظ و التخـدیر و لکم دعوت القوم کفوا عن قتـالی و اترکونی فی الشـعاب أسـیر و ذکرت ما فجر الصـخور فلم بکن الا قلوبهم هناك صـخور سـپس امام به زینب علیها السـلام فرمود: آرام باش اي دختر علی مرتضـی علیه السلام  که گریه بسـیار در پیش داري. چون امـام حسـین علیه السلام  خواست از خیمه بیرون رود زینب علیهاالسـلام دامن او را گرفت و گفت: آرام اي برادر صبر کن تـا بـا نگـاهم از جمـال تو در این وداع بی بازگشت توشه اي برگیرم: فمهلا أخی قبل الممات هنیئـۀ لتبرد منی لوعۀ و غلیل زینب به دست و پاي برادر بوسه زد و دیگر زنان نیز به پاي حضـرت افتادند و دست و پایش را بوسـیدند

گریوان چاک زدن سکینه خاتون و دیدن مرگ پدرشان

در خبر ابی مخنف آمـده اسب به سوي خیمه ها رفت. هنگامی که زینب دختر علی علیه السلام  صـداي شـیهه را شـنید به نزد سکینه رفت. به او گفت: پدرت با آب آمده. سکینه با شنیدن نام پدر خوشحال از خیمه بیرون آمد ولی دید که اسب عریان و بدون سوار آمده فریاد زد: واقتیلا واي پدرم، واحسـینا واغربتا، اي واي از سـفر طولانی و گرفتاري بسـیار، این حسین است که بروي خاك عریـان افتاده و عمامه و ردایش ربوده شـده، انگشتر و نعلین و کفش او دزدیـده شـده، اي من به فـداي کسـی که سـرش در جایی و جسـمش در جایی دیگر است، من به فـداي کسـی که سـرش به سوي شام هدیه فرسـتاده میشود. اي من به فداي کسـی که در بین دشـمنان حرمتش هتک شده، من به فداي کسـی که لشـگرش در روز دوشـنبه قتل عام شد، سپس گریه بسیار بلند و شدیدي نمود و چنین گفت: مات الفخار مات الجود و الکرم و الا غبرت الأرض و الآفاق و الحرم و أغلق الله أبواب السـماء فلا ترقی لهم دعوة تجلی بهـا الهمم یـا أخت قومی انظري هـذا الجواد أتی ینبئـک أن ابن خیر الخلق محترم مات الحسـین فیا لهفی لمصـرعه و صار یعلو ضـیاء الأمامـۀ الظلم یـا موت هـل من فـدي یا موت هل عوض الله ربی من الفجار ینتقم هنگامی که اهل حرم شـعر او را شـنیدند از خیمه ها بیرون آمدنـد و به اسب امام نظاره کردنـد و دیدنـد که بـدون سوار و بیراکب آمـده به صورتهایشان لطمه و صـدمه زدنـد و گریبان هایشان را چاك کردند و فریاد میزدند: وامحمدا واعلیا واحسـنا واحسـینا، امروز محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله مرد، امروز علی مرتضی علیه السلام  مرد، امروز فاطمه زهرا علیهاالسلام مرد سپس ام کلثوم  به سوي خواهرش زینب علیهاالسلام آمد و اشعاري را بر زبان راند که در جاي خود خواهد آمد.

روایات حضرت زینب

در بعضی روایات آمـده که حضـرت زینب علیها السـلام چنین نـدا داد: یا محمدا دختران تو را اسـیر نموده اند و فرزندانت را کشـتند. بر اجساد مطهرشان باد صـبا میوزد. این بدن حسـین توست که سـرش را از قفا بریده اند و عمامه و ردایش را غارت نموده اند. پدرم فداي آن آقایی که در روز دوشـنبه لشـگرش از هم پاشید و غارت شد، پدرم فداي کسی که طناب خیمه اش را پاره کردند، پدرم فداي کسی که امیـد دیـدار او نیست و جراحاتش مداوا ندارد. پدرم فداي کسـی که جانم فداي اوست. پدرم فداي کسـی که غمگین و محزون است تـا بین او و دشـمنانش حکم شود. پـدرم فـداي کسـی که از فرط تشـنگی جان داد. پـدرم فـداي کسـی که از ریش او خونش میچکـد. پـدرم فـداي کسـی که جسم مطهرش روي زمین در بیابان افتاده، پـدرم فداي کسـی که جدش پیامبر صـلی الله علیه و آله خداوند آسـمان است. پدرم فداي کسی که نوه پیامبر صلی الله علیه و آله هدایتگر است. پدرم فداي محمد مصطفی صلی الله علیه و آله، پدرم فداي خدیجه کبري علیهاالسـلام، پدرم فداي علی مرتضـی علیه السلام ، پدرم فداي فاطمه علیهاالسـلام سرور زنان عالم، پدرم فداي کسی که خورشید براي او بازگشت تا او نماز خود را بخواند. راوي میگوید: بخدا قسم پس از سخنان زینب دختر علی بن ابیطالب علیه السلام  دوست و دشمن گریستند. در منتخب آمده زینب علیهاالسلام چنین ندا داد: یا محمدا، صلوات سلطان آسمان بر تو باد. این حسـین است که روي خاک هاي بیابان افتاده و به خون خویش غلتیـده و بخاك آغشـته شده واعضاء او قطعه قطعه شده، یامحمدا دختران تو در بین لشـگریان دشـمن اسـیر شده اند و فرزنـدان تو به خاك و خون افتاده اند و بر بدنهاي مطهر آنان باد صـبا میوزد. این پسر تو حسین علیه السلام  است که سرش را از قفا بریده اند امید دیدار او نیست و زخم هایش درمان ندارد. هنگامی که زینب این سـخنان را میگفت، دوست و دشـمن میگریسـتند حتی دیدم اسب ها نیز چشم هایشان غرق اشک شده است. و الطهر زینب تسـتغیث بنـدبها غرقت به فیض دموعها و جناتها رقت لعظم مصابها أعدائها و من الرزیۀ أن ترق عداتها  

راجب ده ملعونی که اسب تاختند و عواقبشان

سـید بن طاووس (ره) گفت: سپس عمر بن سـعد (لعنه الله) فریاد زد در بین اصـحابش که چه کسـی به سوي حسین میرود و با اسب بر بدن او میتازد و پشت و سینه او را لگدمال میکند؟ از لشـگریان دشمن ده نفر آمدند که عبارت بودند: از اسحاق بن حویۀ که پیراهن امام حسین علیه السلام  را غارت نمود، أخنس بن مرثد و حکیم بن طفیل سنبی و عمرو بن صبیح صیداوي و رجاء بن منقذ عبدي و سالم بن خثیمه جعفی و صالـح بن وهب جعفی و داحـظ بن ناعم و هانی بن ثبیت حضـرمی و اسـید بن مالک (لعنهم الله تعالی اجمعین) پس بـدن مطهر امام حسـین علیه السلام  را با سـم هاي اسبان خویش لگدکوب کردند تا اینکه پشت جسد به سینه چسبید. بعدها این ده ملعون نزد ابن زیاد  (لعنه الله) آمدند و اسـید بن مالک به نمایندگی از آنها گفت: نحن رضضـنا الصدر بعد الظهر بکل یعبوب شدید الأسر ابن زیاد  (لعنه الله) گفت: شـما چه کسانی هستیـد (در کربلا چه کرده اید)؟ اسـید بن مالک گفت: ما همان کسانی هستیم که با اسـبه ایمان حسـین علیه السلام  را آنقدر لگدکوب کردیم تا استخوان هاي سینه اش خورد شد. ابن زیاد  (لعنه الله) امر کرد تا جایزه مختصري به آنها بدهند. ابوعمر زاهد میگوید: ما در این ده نفر و اصل و نسبشان دقت کردیم و فهمیدیم همه آنها زنازاده بودند. هنگامی که مختـار قیـام کرد آنها را گرفت و دسـتور داد با میـخ دسـتها و پاهایشان را به زمین کوبیدنـد و سـپس امر کرد آنقـدر اسب بتازنـد تا همگی آنهـا به هلاـکت رسـیدند (لعنهم الله تعالی).

راجب عواقب شراکت در خون ایشان

 در زیارت ناحیه مقـدسه که منسوب به مولاي ما حضـرت صاحب الزمان (عـج) است همانطور که در مزار بحار آمـده، حضـرت جد مظلومشان را مخاطب قرار داده و چنین میگویند: یا اباعبدالله، با سم اسـبها بدن تو را لگـدمال کردنـد و ظالمان و سـتمگران جسم مطهر تو را پاره پاره کردند… در عوالم و بحار از سدي حکایت شده گفت: شبی مردي به ضـیافت من آمد. به او خوش آمد گفته و گرامیاش داشتم و این همنشینی خوش میگذشت و شب نشینی تا به صبح ادامه داشت. او بسـیار صـحبت کرد و من میشـنیدم تـا اینکه در پایـان صـحبتش به جریـان کربلاـ رسـید و از واقعه ي کربلاـ زمان زیادي نگذشـته بود. با غصه و اندوه آه سـردي کشـیدم، گفت: چه شده؟ گفتم ماجراي مصیبتی به یادم آمد که همه مصائب عالم در پیش آن مصـیبت هیـچ است. گفت: آیا روز عاشورا تو در کربلا بودي؟ گفتم: نه، الحمدالله. گفت: براي چه الحمدالله گفتی؟ گفتم: براي اینکه در خون حسین علیه السلام  شریک نبودم و از عذاب الهی خلاصی یافتم چون جدش رسول الله صلی الله علیه و آله فرموده بود: هر کس در خون پسـرم حسـین علیه السلام  شـریک باشد و دسـتش آلوده به خون او گردد روز قیامت در حالی محشور میشود که چیزي از اعمال نیک در پرونـده اعمالش نـدارد. گفت: آیا واقعا جدش چنین گفته است؟ گفتم: بله و نیز پیامبر صـلی الله علیه و آله فرموده که پسرم حسین علیه السلام  از روي کینه و ظالمانه به قتل میرسد، هر کس و را بکشد و یا در خون او شریک باشد در تابوتی از آتش داخل میشود و به عذاب نصف اهل جهنم عذاب میگردد، دسـتان و پاهایش را زنجیر میکنند و از او بویی متصاعد میگردد که اهل جهنم از آن بو فرار میکنند و پناه میجویند. هر کس از قاتلین حسـین علیه السلام  پیروي کند یا با او پیمان ببنـدد یـا به کشـتن فرزنـدم راضـی باشـد چـون در جهنم پوست تنش بریزد، پوسـتی دیگر به جـاي پوست قبلی میرویـد تـا عـذاب دردناك دائمی بچشـد عـذابی که لحظه اي از آنها برداشـته نمیشود و از حمیم جهنم مینوشـند و به عذاب جهنم معذب میگردند. آن ملعون گفت: اي برادر این حرفها را قبول نکن! گفتم: چگونه این سـخنان را تکـذیب مینمایی حال آنکه این سـخنان رسول الله صلی الله علیه و آله است او دروغ نگفته و منهم از او به دروغ نقـل نکرده ام. آن ملعـون گفت: میگـویی اینهـا میگوینـد رسـول الله صلی الله علیه و آله گفته که قاتـل پسـرم حسـین علیه السلام  عمر طولاـنی نمیکنـد حال آنکه من هم جزء قاتلین حسـین علیه السلام  هسـتم و بجـان تو من عمرم از نود سـال گذشـته با اینکه تو مرا نمیشناسـی. گفتم تو را به خـدا آیا واقعا راست میگویی؟ آن ملعون گفـت: مـن اخنس بـن زیـد هسـتم. گفتم: روز عـاشورا در کربلاـ چه کردي؟ آن ملعـون گفت: من کسـی هسـتم که فرمـان دادم به سوارانی که عمر بن سـعد به آنهـا امر کرده بود تـا جسم حسـین علیه السلام  را بـا سم اسـب هایشان لگـدمال کننـد و اسـتخوان هایش را بشـکنند، من همان کسـی هسـتم که قطعه پوستی را که زیر علی بن الحسین علیه السلام  بود و او با حال مریضی بر آن خوابیده بود از زیر بدن او کشیدم تا اینکه به صورت بر زمین افتاد. من گوش دختر امام حسین علیه السلام  را براي ربودن گوشواره هایش پاره کرده و مجروح سـاختم. سـدي میگویـد: بسـیار نـاراحت شـدم، قلبم شـکست و چشـمانم پر از اشک شـد. از نزد او بیرون رفتم و در فکر کشـتن آن ملعون بودم. در این هنگام نور چراغ ضـعیف شد برخاستم که روشنایی آن را زیـاد کنم. آن ملعون گفت: بنشین در حالیکه از سلامتی خود شگفت زده بود برخاست که نور چراغ را زیاد کند. دستش را به سوي چراغ برد تا روشنایی آن را زیاد کنـد که ناگاه دیدم انگشـتش آتش گرفت، آن را به خاك مالید ولی آتش خاموش نشد به من فریاد زد کمک کن، پس علی رغم میل باطنی ام مقداري آب روي انگشتش که در حال سوختن بود ریختم ولی تا آتش بوي آب را استشمام کرد شعلهورتر شد و شـدت یـافت. آن مرد فریـاد زد این آتش چیست؟ چگونه خـاموش میشود؟ گفتم خودت را به داخل رودخانه بینـداز. او خود را به رودخانه انـداخت. هنگامی که خود را به آب انـداخت تمام بدنش مشـتعل شد مانند چوبی که میسوزد و باد گرم بر او میوزد من این صحنه ها را میدیدم به خدایی که جز او خدایی نیست آتش او خاموش نشد تا اینکه تمام وجود او سوخت و سیاه شد و بر روي آب رفت.

آنچه بر اهل بیت ایشان آمد

 بیان سید (ره) است که(عمر بن سعد (لعنه الله) سـر امام حسـین علیه السلام  را همان روز عاشورا با خولی بن یزید اصـبحی و حمید بن مسـلم ازدي (لعنهما الله) به سوي ابن زیاد (لعنه الله) فرسـتاد و امر کرد بقیه سـرهاي اصـحاب و اهل بیت امام حسـین علیه السلام  را بریده و با شـمر بن ذي الجوشن و قیس بن اشـعث و عمرو بن حجاج لعنهم الله را به سوي کوفه فرسـتاد. بقیه آن روز را عمر سعد و همراهانش در کوفه ماندند و روز دوم نیز تا  زوال خورشـید در کوفه بودند سپس با بقیه خاندان امام حسین علیه السلام  به راه افتادند. عمر سعد (لعنه الله) دستور داد که دختران و زنان امام حسـین علیه السلام  که امانت هاي برترین پیامبران است را بر شترهاي بیجهاز با روي باز و بیچادر و پوشش در بین دشمنان سوار کردند و آنها را مانند اسـیران ترك و روم در اوج مصـیبت و غم و اندوه به حال اسیري میراندند، شاعر میگوید: یصلی علی المبعوث من آل ه اشم و یعزي بنوه أن ذالعجیب

سخنان هاتف غیبی

 در بحار از مناقب نقل شده: وقتی وارد خزیمیه شدند یک شبانه روز آن جا اقـامت کردنـد صـبح خـواهرش زینـب نزد امـام حسـین علیه السلام  رفت و گفت: برادر، چیزي را که دیشب شـنیدم بگـویم، حسـین علیه السلام  فرمود: چیست آن سخن؟ گفت: نیمه شب از خیمه ام بیرون شده بودم از هاتف غیبی شنیدم که گفت: ألا یا عین فاحتفلی بجهـد و من یبکی علی الشـهداء بعـدي علی قوم تسوقهم المنایا بمقـدار الی انجاز وعـدي امام حسـین علیه السلام  فرمود: خواهرم هر آنچه که مقـدر است واقع خواهـد شـد. أفدي الذین غدت تسـري رکائبهم و الموت خلفهم یسـري علی الأثر ما أبرقت فی الوغا یوما سیوفهم الا و فاض سحاب الهلم بالمطر ثاروا و لولا قضاء االله یمسکهم لم یترکوا لبنی سفیان من أثر