حضرت عباس

روایت 1023

مرحـوم شـیخ مفیـد (ره) میفرمایـد: محمـد بن ابیطـالب گفت: وقـتی تشـنگی بر امـام حسـین علیه السلام  شـدت گرفت برادرش عباس علیه السلام  را خواست و سـی سواره و بیست پیاده همراه او کرد و بیست مشگ با او همراه نمود نیمه شب براي آوردن آب به سوي فرات، حرکت کردنـد عمرو بن حجـاج گفت: شـما که هستیـد؟ یکی از یاران امام حسـین علیه السلام  که نامش هلال بن نافع بجلی بود گفت: من پسـر عموي تو هسـتم، آمده ام آب بخورم، گفت: بخور گوارایت باد، هلال گفت: واي بر تو چگونه میگویی آب بخورم در حالیکه امام حسـین علیه السلام  و یارانش از تشنگی میمیرند، عمرو گفت: راست گفتی امـا من به این کـار مـأمور و بایـد آن را دقیقا انجام دهم، هلال به اصـحابش فریاد زد: داخل فرات شویـد، عمرو نیز به یارانش دسـتور ممانعت داد، جنگ سـختی واقع شـد عده ای از یاران حسـین علیه السلام  وارد فرات شدنـد و مشـگها را پر کردنـد و عده اي مشـغول جنـگ شدنـد از اصـحاب امـام علیه السلام  هیچکس کشـته نشـد و همگی سـالم به اردوگـاه خـود برگشـتند و امـام حسـین علیه السلام  و تمامی اهل خیام و حرم او از آب سـیراب شدند و براي همین امر به حضـرت عباس علیه السلام  سـقاء گفته شد. سپس امام حسـین علیه السلام  کسـی را نزد عمر سعد فرستاد و فرمود: میخواهم با تو صحبت کنم امشب بین دو لشگر براي دیدار بیا، عمر سعد با بیست نفر از لشـگر خود خارج شد امام حسـین علیه السلام  نیز با بیست نفر حرکت کرد وقتی به یکدیگر رسـیدند حضرت به یارانش فرمود از آنها فاصله بگیرید و فقط برادرش عباس و پسرش علی اکبر ماندند، عمر سعد ملعون نیز به همراهانش گفت: دورتر قرار بگیرند و تنها پسـرش حفص و غلامش باقی ماندند. امام حسـین علیه السلام  به او گفت: واي بر تو اي عمر سـعد چگونه از خدائی که به سوي او خواهی رفت نمیترسی آیا میخواهی با من جنگ کنی در حالیکه میدانی من پسر چه کسی هستم این مردم را رها کن و با من باش که راه نزدیک شدن به خدا همراهی با من است، عمر سعد گفت: میترسم خانه ام را خراب کنند، فرمـود، من برایت میسـازم، گفت: میترسم املاـك مرا مصـادره کننـد، فرمـود: من بهـتر و بیشـتر را از مـال خـودم در حجـاز به تو میدهم، گفت: براي اهـل و عیـالم میترسم، امـام علیه السلام  سـاکت شـد و دیگر چیزي نگفت و برگشت در حالیکه میگفت: اي بیچاره بزودي در بستر تو را میکشند و خداوند روز قیامت تو را نمیبخشد، بخدا قسم امیدوارم از گندم عراق چیز زیادي نصیب تو نشود، ابن سـعد  از روي تمسـخر به این سخن امام علیه السلام  گفت: اگر گندم نصیبم نشد از جوي عراق میخورم.

روایت 1028

حضرت عباس با بیست نفر سـواره از جمله زهیر بن قین و حـبیب بن مظـاهر بـود حرکت کرد، از آنهـا سؤال کرد چه میخواهیـد براي چه آمده اید؟ گفتند: دسـتور امیر این است که متعرض شـما بشویم یا به حکم امیر تابع شوید یا شما را بکشیم، فرمود: عجله نکنید تا موضوع را به اباعبدالله علیه السلام  برسانم، آنها ایستادند و گفتند: برو و او را آگاه کن و بعد نتیجه را به ما بگو، حضرت عباس برگشت و موضوع را باطلاع امام حسین علیه السلام  رساند. همراهان حضرت عباس در مقابل دشمن ایستادند و آنها را نصیحت میکردند و میخواسـتند آنها را از جنگ با امام حسـین علیه السلام  منصـرف کنند. امام حسـین علیه السلام  به عباس فرمود: برگرد اگر میتوانی جنـگ را تـا فردا به تأخیر بینـداز و امشب آنها را از ما دور کن تا یک شب هم بیشتر به درگاه پروردگار نماز بخوانیم و خـدا را یاد کنیم و طلب مغفرت نمـائیم خـدا میدانـد نماز و تلاوت قرآن و دعا و اسـتغفار دوست میدارم، حضـرت عباس به سوي لشـگر عمر سعـد برگشت. مرحوم شـیخ مفیـد (ره) اضافه میکنـد: حضـرت عباس از آنها تا فردا مهلت خواست اما عمر سـعد جواب نداد، عمر حجاج زبیري گفت: بخـدا قسم اگر آنها از ترك و دیلم بودند و از ما چنین تقاضایی میکردند میپذیرفتیم چه رسد به اینها که آل محمد صـلی الله علیه و آله هسـتند، خواسـته هایشان را پذیرفتند.  شـیخ مفید (ره) میفرماید: عباس علیه السلام  از پیش آنها برگشت و فرسـتاده عمر سـعد نیز همراه آن حضـرت بود، گفت: ما تا فردا به شـما مهلت میدهیم اگر تسلیم شدید شما را پیش عبیدالله بن زیاد میفرستیم و اگر خودداري کردید شما را رها نمیکنیم این را گفت، و برگشت.

روایت 1049

همچنان تشـنگی بر امام حسـین علیه السلام  و یارانش شـدت پیـدا میکرد. در منتخب آمـده: امام علیه السلام  برادرش عباس علیه السلام  را خواست و فرمود: برادرانت را جمع کن و چـاهی بکن، آن حضـرت نیز اینکار را کرد اما بعلت نداشـتن آب آن را پر کرد، چاه دیگري کند و آن نیز بعلت عدم وجود آب پر کرد. عطش آنها بیشتر شد. در معجزات امام حسـین علیه السلام  گذشت که هر گاه تشنگی به امـام و یارانش شدیـد میشـد با صـداي بلنـد میفرمود: هر کس تشـنه است پیش من بیایـد مردي از یاران حضـرت پیش میآمـد و حضـرت انگشت سبابه خود را در کف دست یکی از آنـان قرار میداد یکی یکی میآمدنـد و آب مینوشـیدند تـا سـیر آب شوند یاران حضـرت به یکدیگر میگفتند: بخدا قسم نوشیدنی خوردیم که هیچکس تاکنون نخورده است.

روایت 1050

مرحوم صدوق (ره) میگوید: یکی از شـیعیان آن حضـرت بنام یزید بن حصـین همدانی نزد آن حضـرت آمد راوي حدیث (ابراهیم بن عبدالله) میگوید: آن مرد دائی ابواسـحاق همدانی بوده گفت: یابن رسول الله آیا به من اجازه میدهی با لشـگر عمر سـعد گفتگو کنم؟ حضرت به او اجازه داد او نیز به سوي لشـگر آمد و گفت: اي مردم، خداوند محمد صلی الله علیه و آله را به حق و راستی براي بشارت بهشت و ترساندن از عذاب و دعوت کننده مردم به سوي خدا و چراغ روشن فرستاد و این آب فرات است که خوکها و سگهاي عراق از آن میخورند در حالیکه شما بین آب فرات و پسر پیامبر صلی الله علیه و آله مانع شده اید. گفتند: اي یزید زیاد حرف زدي، بس کن بخدا قسم حسین را تشـنه نگه میداریم همانطور که پیشـینیان او را تشـنه نگه داشتیم. امام حسین علیه السلام  فرمود: اي یزید بنشین، سپس آن حضرت آمدند به شمشـیرش تکیه کرده و ایسـتادند و با صداي بلند فرمودند: شـما را به خدا قسم میدهم آیا مرا میشناسـید؟ گفتند آري تو پسـر رسول خـدا صـلی الله علیه و آله و نوه او هستی، فرمود: شـما را بخدا آیا میدانید جد من رسول خدا صـلی الله علیه و آله است؟ گفتند: بار خدایا شاهد باش آري. فرمود: شـما را بخدا آیا میدانید مادرم فاطمه علیهاالسلام  دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است؟ گفتند: خدایا شاهد باش آري، شـما را بخدا قسم آیا میدانید پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام  است؟ گفتند: آري خـدایا شاهـد باش. فرمود: آیا میدانیـد مادر بزرگم حضـرت خـدیجه دختر خویلـد اولین زن مسـلمان در اسـلام است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانیـد، حمزه سیدالشـهداء عموي پـدر من است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید جعفر طیار که در بهشت است عموي من است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید این شمشـیر که من حمایل کرده ام شمشـیر رسول خدا صـلی الله علیه و آله است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید این عمامه که بر سر من است عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله است؟ گفتند: آري فرمود: شما را بخدا سوگنـد آیا میدانید علی که اول از همه اسـلام آورد و از همه مسـلمانان عالمتر و بیش از همه حلم داشت و ولی هر مرد و زن مؤمن است پـدر من است؟ گفتنـد: آري. فرمود: پس براي چه خون مرا حلاـل کرده اید در حـالیکه صاحب حوض کوثر پـدر من است و پرچم حمـد روز قیامت در دست جد من خواهد بود گفتند: ما اینها را میدانیم، اما تو را رها نمیکنیم مگر اینکه با تشـنگی مرگ را دریـابی. امـام حسـین علیه السلام  که پنجاه و هفت سال داشت دست به محاسـنش کشـید و فرمود: غضب خـدا وقتی بر یهود شـدت گرفت که گفتند: عزیر پسـر خداست، و غضب خدا بر نصاري وقتی شدت گرفت که گفتند: مسیح پسر خداست و غضب خدا وقتی بر مجوس شدیـد شـد که آتش را به جـاي خـدا پرستیدنـد و غضب خـدا بر اقوام دیگر وقتی شدیـد شـد که پیامبرشان را کشـتند و غضب خدا بر این مردم آنگاه شدید شد که تصمیم به قتل فرزند پیامبرشان گرفتند. مرحوم سید (ره) میگوید: وقتی امام علیه السلام این سـخنان را بیان فرمود خواهران و دختران آن حضـرت که این سـخنان را شـنیدند صـدایشان به گریه بلند شد امام برادرش عباس و فرزندش علی اکبر را به سوي آنها فرسـتاد و فرمود بگوئید ساکت باشند به جانم قسم بعد از این زیاد گریه خواهند کرد. سپس فرمود: بخدا قسم آنچه میخواهند (بیعت با یزید) را نمیپذیرم تا خدایم را ملاقات کنم در حالیکه به خون خود صورتم را خضـاب کرده بـاشم.

فرستاده شدن برادران ایشان توسط حضرت عباس

در بحار آمده پس از او برادرش عبدالله بن علی علیه السلام  که بیست و پنـج سال داشت به میـدان رفت. او اولادي نـداشت، پس عباس به او گفت: پیش چشم من قدري راه برو تا تو را ببینم چون تو فرزندي نداري، او در پیش چشـمان حضرت قدم میزد و میگفت: أنا ابن ذي النجدة و الأفضال ذاك علی الخیر ذوالفعال سیف رسول الله ذوالنکال فی کل قوم ظاهر الأهوال پس عبدالله به میدان رفت و جماعتی از دشمن را کشت. هانی بن شبیب حضرمی (لعنۀ الله) او را به شـهادت رسانیـد. روایت کرده اند که حضـرت عباس علیه السلام  برادرش جعفر را بعـد از عبدالله به نبرد فرسـتاد پس بر هـانی بـن شـبیب حضـرمی قاتـل برادرش حملـه برد و او را از پـاي درآورد.

حمله لشکریان عمر سعد و حایل شدن آنها بین امام و نهر فرات

گروهی از لشـگریان عمر سـعد به امام حسـین علیه السلام  حمله کردند و ایشان بسـیار تشـنه بود. آن حضـرت بر مرکب خود سوار شد و به همراه عباس علیه السلام  به سوي شریعه فرات رفت. گروهی از لشگریان ابن سـعد  کـه در بیـن آنهـا مردي از بنیدارم بـود به سـوي حضـرت عبـاس علیه السلام  حمله کردنـد آن مرد به جمـاعت یـاران یزید میگفت: اي واي بر شـما بین او و شـریعه ي فرات حایل شوید و نگذارید که او به آب برسد، امام حسین علیه السلام  فرمود: خداوندا او را روز قیـامت تشـنه محشـور کن آن مرد بنیدارمی بـا شـنیدن این سـخن خشـمگین شـد و تیري به سوي امـام انـداخت که تیر به چانه امام اصابت کرد و حضرت تیر را بیرون آورد و کف دستش را زیر زخم گرفت، کف دستش پر از خون شد و خون را افشانـد، و فرمود: خداوندا به تو شـکایت میکنم از آنچه که اینان با پسـر دختر پیامبرت صـلی الله علیه و آله میکنند. آنگاه لشـگریان بین امام حسـین علیه السلام  و حضرت عباس علیه السلام  جدایی انداخته و از همه طرف او را محاصره کردند و همگی به او که یکه و تنهـا بود حمله بردنـد تا او را به شـهادت رساندنـد امام حسـین علیه السلام  براي شـهادت او بسـیار گریست و شاعر در این خصوص گفته: أحق الناس أن یبکی علیه فتی أبکی الحسین بر کبلاد أخوه و ابن والده علی أبوالفضل المضرج بالدماء و من واساه لا یثنیه شـیء و جـادله علی عطش بماء قاتلان حضـرت عباس علیه السلام  یزیـد بن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل (لعنـۀ الله) بودنـد آن حضـرت به شدت زخمی و مجروح شده بود و نمیتوانست حرکت نماید، آنها آمدند و حضـرت را با ضربات شمشیر و نیزه و تیر به شهادت رسانیدنـد و این بعضـی از مواردي است که در باب شـهادت عباس بن علی علیه السلام  روایت شـده است.

روایت کامل حضرت عباس ع و سعی امام حسین ع در منصرف کردن ایشان

معروفترین اخبار درباره شـهادت حضـرت عباس علیه السلام  در عوالم و بحار آمـده که وقتی تمامی برادران حضـرت عباس علیه السلام  به شـهادت رسـیدند، ایشان نزد برادرش حضـرت اباعبـدالله الحسـین علیه السلام  رفت تا اذن میـدان بگیرد. کنیه آن حضـرت اباالفضل و مادرش ام البنین بود عباس علیه السلام  بزرگترین فرزند مادرش بود و در بین برادرانش آخرین نفري بود که به شـهادت رسـید. به او سـقا نیز میگفتنـد، او مردي بسـیار زیبا و خوش چهره بود بر اسبی راهوار و خوش انـدام مینشـست و بخاطر بلندي قامتش پاهاي او از روي اسب بر زمین کشـیده میشد. به آن حضـرت قمر بنی هاشم نیز میگفتند. او جوان بود و در بین چشـمان و پیشانیش آثار سـجده هاي طولانی و بسـیار بود. حضـرت عباس علیه السلام  پرچمدار امام حسین علیه السلام  بود. هنگامی که دید برادرش حسین علیه السلام  تنهاست به سوي او آمد و عرض کرد: برادرم آیا اجازه رفتن به میدان نبرد به من میدهید؟ امام حسـین علیه السلام  گریه بسـیاري نمود و گفت: برادرم تو صاحب لوا و علمدار من هستی اگر بروي سـپاه من از هم میپاشد و متفرق میشود. حضرت عباس علیه السلام  عرض کرد: مولاي من سـینه ام به تنگ آمده و از زندگی سیر شده ام، میخواهم که انتقام خون عزیزانم را از این منافقین بگیرم امام حسـین علیه السلام  فرمود: حال که چنین است کمی آب براي این کودکان طلب کن. حضـرت عباس علیه السلام  به سوي دشمن رفت و ایشان را موعظه نموده و بر حذر داشت ولی هر چه گفت سودي نبخشید به سوي برادرش بازگشت و جریان را گفت در این هنگام شـنید که ناله العطش العطش کودکان از تشنگی برخاسته بر مرکبش سوار شد و نیزه اش را برداشت و مشکی خالی به دست گرفت و به سوي شـط فرات رفت. شـاعر این چنین میگویـد: فهنا لکم ملک الشـریعۀ و اتکا من فوق قائم سـیفه قمقامها فأبت نقیبته الزکیـۀ ریها وحشـی ابن فاطمـۀ یشب ضـرامها فکـذلکم ملأ المزاد و زمها و انصاع یرفل بالجدیـد همامها حتی اذا وافی المخیم جلجلت سوداء قد ملأ القضا ازدامها فجاد جلاجلها بجأش ثابت فتقا عست منکوسۀ أعلامها و مذ استطال علیهم متطلعا کا لایم یذقف بالشواظ سـه امها حسـمت یـدیه یدالقضاء بمبرم و ید القضا لم ینتقض ابرامها و اعتاقه شـرك الردي دون الشـري ان المنایا لأن تطیش سهامها. راوي میگوید: حضـرت عباس علیه السلام  را چهار هزار نفر از سـربازانی که نگهبان شط فرات بودند احاطه کردنـد و او را بـا تیر هـدف قرار میدادنـد. آن حضـرت به ایشان حمله کرد و هشـتاد نفر را کشت تا به فرات رسـید داخل آب شـد هنگـامی که از فرط عطش میخواست یک کف دست آب بنوشـد ناگاه تشـنگی برادرش حسـین علیه السلام  و خانـدانش را به یاد آورد و آب را ریخـت و مشـک را پر از آب کرد و آن را بر کتـف راسـتش انـداخت و بـه سـوي خیمه هاي حسـینی حرکـت کرد. دشـمنان که چنین دیدنـد راه او را سد کردند و به ایشان حمله نموده و از هر سو محاصـره اش کردند. حضـرت نیز به دشـمنان حمله میکرد و با آنها میجنگید و چنین میفرمود: لا أرهب الموت اذا الموت رقا حتی أواري فی المصالیت لقی نفسـی لنفس المصـطفی الطهروقا انی انا العباس أغدو بالسقا و لا أخاف الشر یوم الملتقی دشمن را متفرق ساخت. در این هنگام زید بن ورقاء به همراه حکیم بن طفیل سـنسبی (لعنۀ الله) که در پشت نخلی براي او کمین کرده بودند با شمشـیر ضـربهاي به دست راست حضرت فرود آوردند و دست مبارکش قطع شد پس حضـرت شمشـیر را به دست چپ داد و حمله نمود و این گونه رجز میخواند والله ان قطعتم الیمنی انی احامی ابدا عن دینی و عن امام صادق الیقین نجل النبی الطاهر الأمین حضـرت آنقدر جنگید تا خسـته و بیرمق شد. حکیم بن طفیل طائی لعنـۀ الله که کمین کرده بود ضـربه اي دیگر به دست چپ آن حضـرت زد و دست ایشان را قطع کرد. حضـرت چنین فرمود: یا نفس لا تخشـی من الکفار و ابشـري برحمۀ الجبار مع النبی السـید المختار قد قطعوا ببغیهم یساري فاصـلهم یا رب حر النار پس حضـرت مشک را به دندان گرفت و با پایش به اسب زد که هر چه سـریعتر به خیمه ها برود تا آنحضرت آب را به تشنگان اهل بیت برساند. ناگاه تیري آمد و به مشک اصابت نمود و آب مشک بر زمین ریخت سـپس تیر دیگري آمد و بر سـینه حضـرت نشـست ایشان از اسب به زمین افتاد. برادرش امام حسـین علیه السلام  را صـدا زد و گفت برادر جان مرا دریاب: فخر للأرض مقطوع الیدین له من کل مجد یمین غیر منخذم در روایتی آمده شـخص ملعونی با عمود آهنین بر فرق مبارك حضـرت ضربه اي فرود آورد و ایشان را به شـهادت رسانید. امام حسین علیه السلام  چون این صحنه را دید ناله کنان به سوي شط فرات آمد و بر سر جنازه برادر بسـیار گریست و جنازه او را به خیمه ها حمل نمود و چنین سـرود: تعـدیتم یا شـر قوم ببغیکم و خالفتموا دین النبی محمـد أما کان خیر الرسل أوصاکم بنا أما نحن من نسل النجا المسدد أما کانت الزهراء أمی ویلکم أما کان من خیر البریه والدي لعنتم و اخزیتهم بما قـد جنیتم فسوف تلاقوا حر نار توقـد سـپس امام حسـین علیه السلام  فرمود: با مرگ تو اي برادر کمرم شـکست و امیدم قطع شد. در بعضـی از کتب معتبر آمده است آن قدر بر بدن مبارك حضـرت عباس علیه السلام  جراحت وارد شده بود که امام حسین علیه السلام نتوانست جنـازه او را به سوي خیمه ببرد. لـذا جنـازه مطهر ایشـان را در محـل شـهادتشان بر زمین گذاشـته خود با غم و انـدوه و اشـک و آه به سوي خیمه ها بازگشت.

روایتی در فضیلت حضرت عباس ع

از ابی الفرج در کتاب مقاتل الطالبین از شـیخ ابونصـر نجـاري به اسـنادش از مفضـل بن عمر از امـام صـادق علیه السلام  منقول است که فرمودنـد: خداونـد عموي مـا عباس علیه السلام  را رحمت کنـد، بخـدا قسم که او داراي بصـیرت و بینـایی و ایمانی محکم و اسـتوار بود که با برادرش حسـین علیه السلام  در کربلا به شهادت رسید و در راه خداوند شهید شد، در آن هنگام سی و چهار سال داشت و بنیخیف او را به شهادت رساندند.

جایگاه حضرت عباس در بهشت و در بین شهداء

فضائـل حضـرت عبـاس علیه السلام  بر جمیع شـهداء در مجلس سوم از فصـل هفتم گـذشت، براي آن حضـرت نزد خـداوند تبـارك و تعـالی منزلت و جایگاهی است که همه شـهدا در روز قیامت به آن مقام و منزلت غبطه میخورنـد: الله اکبر أي بـدر خر عن أفق الهدایۀ فاستشاظ ظلامها فمن المعزي السبط سبط محمد بفتی له الأشراف طأطأ ه امها و أخ کریم لم یخنه بمشهد حیث السراة کبابهـا أقـدامها تا الله لا أنسـی ابنفاطم اذ جلا عنه العجاجـۀ یسـبکر قتامها من بعـد أن حطم الوشـیج و ثلمت بیض الصـفاح و نکسـت أعلامهـا حتی اذا حم البلاـء و ان ما أیـدي القضاء جرت به أقلامها وافی به نحو المخیم حاملا من شاهقی علیاء عز مرامها و هوي علیه ما هنالک قائلا الیوم بان عن الیمین حسامها الیوم رساعن الکتائب کبشها الیوم غاب عن الصلاة امامها الیوم آل الی التفرق جمعنا الیوم حل عن البنود نظامها الیوم خر عن الهدایۀ بدرها الیوم غب عن البلاد غمامها الیوم نامت أعین بک لم تنم و تسهدت أخري فعز منامها أشـقیق روحی هـل تراکت علمت اذ غودرت و انثالت علیک لئامها ان خلت طبقت السـماء علی الثري أو دکـدکت فوق الربا أعلامها لکن أهان الخطب عنـدي أننی بک لاحق أمر قضـی علامها من مبلغ اشـیاخ مکـۀ أنه قد غاض زاخرها و زال شـمامها من مبلغ أشـیاخ مکۀ أنه قد دق مارنها و جب سنامها من مبلغ اشیاخ مکۀ أنه قد شل ساعدها و فل حسامها من مبلغ اشیاخ مکۀ أنه طلاع کل ثنیـۀ مقدامها الله اکبر أي جلا انزلت بمحمد فلینتبه اسـلامها الله اکبر أي غاشـیۀ علت بیت الرسالۀ و اسـتمر مرامها الله اکبر ما أجل رزیۀ مضت الدهور و ما مضت أیامها سـمعا أباالفضل الشهید قصیدة أزریۀ مسکا یفوح نظامها

شهادت یکی از فرزندان کوچک ایشان

در منتخب آمـده وقتی حضـرت عباس علیه السلام  به شـهادت رسـید، دشـمنان به خیمه گاه امام حسـین علیه السلام  حمله آوردند. هنگامی که امام حسین علیه السلام  این صحنه را دید ندا داد: اي مردم آیا پنـاهی نیست که مـا را پناه دهـد، آیا فریاد رسـی نیست که به فریاد ما برسـد و حق طلبی نیست که ما را یاري کنـد، آیا خـدا ترسـی نیست که از مـا دفـاع کنـد، آیا یک نفر نیست که جرعه اي آب به این کودك بنوشانـد زیرا او طاقت تشـنگی نـدارد. پسـر بزرگش برخـاست، آن زمان هفـده سال داشت به امام گفت: اي مولاي من میخواهم بروم آب بیاورم. مشک کوچکی به دست گرفت و به شجـاعت تمـام به سوي فرات رفت مشـک را پر از آب کرد، به سوي پـدرش آمـد و گفت: پـدر جـان این هم آبی که میخواستی، برادرم را سـیراب نما، اگر چیزي از آن باقی ماند به من بده که بخدا بسـیار تشـنه ام. امام حسین علیه السلام  گریست و پسر کوچکش را گرفت و او را روي زانویش نشانیـد و ظرف آب بطرف دهـان کودك نزدیک نمود، هنگامی که کودك خواست از آب بنوشـد ناگهان تیري مسـموم از سوي دشـمن آمـد و بر حلق کودك خورد و گلوي او را برید قبل از اینکه آن طفل جرعه اي از آب بنوشد: امام حسین علیه السلام  گریست و ظرف آب را به روي زمین انداخت و به آسمان نظاره نمود.