روایت 1023
مرحـوم شـیخ مفیـد (ره) میفرمایـد: محمـد بن ابیطـالب گفت: وقـتی تشـنگی بر امـام حسـین علیه السلام شـدت گرفت برادرش عباس علیه السلام را خواست و سـی سواره و بیست پیاده همراه او کرد و بیست مشگ با او همراه نمود نیمه شب براي آوردن آب به سوي فرات، حرکت کردنـد عمرو بن حجـاج گفت: شـما که هستیـد؟ یکی از یاران امام حسـین علیه السلام که نامش هلال بن نافع بجلی بود گفت: من پسـر عموي تو هسـتم، آمده ام آب بخورم، گفت: بخور گوارایت باد، هلال گفت: واي بر تو چگونه میگویی آب بخورم در حالیکه امام حسـین علیه السلام و یارانش از تشنگی میمیرند، عمرو گفت: راست گفتی امـا من به این کـار مـأمور و بایـد آن را دقیقا انجام دهم، هلال به اصـحابش فریاد زد: داخل فرات شویـد، عمرو نیز به یارانش دسـتور ممانعت داد، جنگ سـختی واقع شـد عده ای از یاران حسـین علیه السلام وارد فرات شدنـد و مشـگها را پر کردنـد و عده اي مشـغول جنـگ شدنـد از اصـحاب امـام علیه السلام هیچکس کشـته نشـد و همگی سـالم به اردوگـاه خـود برگشـتند و امـام حسـین علیه السلام و تمامی اهل خیام و حرم او از آب سـیراب شدند و براي همین امر به حضـرت عباس علیه السلام سـقاء گفته شد. سپس امام حسـین علیه السلام کسـی را نزد عمر سعد فرستاد و فرمود: میخواهم با تو صحبت کنم امشب بین دو لشگر براي دیدار بیا، عمر سعد با بیست نفر از لشـگر خود خارج شد امام حسـین علیه السلام نیز با بیست نفر حرکت کرد وقتی به یکدیگر رسـیدند حضرت به یارانش فرمود از آنها فاصله بگیرید و فقط برادرش عباس و پسرش علی اکبر ماندند، عمر سعد ملعون نیز به همراهانش گفت: دورتر قرار بگیرند و تنها پسـرش حفص و غلامش باقی ماندند. امام حسـین علیه السلام به او گفت: واي بر تو اي عمر سـعد چگونه از خدائی که به سوي او خواهی رفت نمیترسی آیا میخواهی با من جنگ کنی در حالیکه میدانی من پسر چه کسی هستم این مردم را رها کن و با من باش که راه نزدیک شدن به خدا همراهی با من است، عمر سعد گفت: میترسم خانه ام را خراب کنند، فرمـود، من برایت میسـازم، گفت: میترسم املاـك مرا مصـادره کننـد، فرمـود: من بهـتر و بیشـتر را از مـال خـودم در حجـاز به تو میدهم، گفت: براي اهـل و عیـالم میترسم، امـام علیه السلام سـاکت شـد و دیگر چیزي نگفت و برگشت در حالیکه میگفت: اي بیچاره بزودي در بستر تو را میکشند و خداوند روز قیامت تو را نمیبخشد، بخدا قسم امیدوارم از گندم عراق چیز زیادي نصیب تو نشود، ابن سـعد از روي تمسـخر به این سخن امام علیه السلام گفت: اگر گندم نصیبم نشد از جوي عراق میخورم.