حضرت محمد

کشتن دشمنان خدا به دست اسب امام

در بعضـی از کتب معتبر آمده و میتوان این مضـمون را از منتخب نیز اسـتفاده نمود: وقتی امام حسـین علیه السلام  به شـهادت رسید، اسب امام حسین علیه السلام  شیهه میکشید و صدا میکرد و قدم به قدم بر سر تمام کشـتگان کربلا در میدان نبرد رفت تا اینکه در کنار جسد شـریف و مطهر امام حسـین علیه السلام  ایسـتاد و آن جسد را بیسـر یافت پس به دور آن چرخید و یالها و پیشانی خود را به خون امام حسـین علیه السلام  آغشـته نمود و شـیهه هاي بسیار بلند میکشید. عمر بـن سـعد (لعنه االله) به او نگـاه کرد و بر سـربازان خـود بانـگ برآورد و گفت: واي بر شـما اسب حسـین را بگیریـد و پیش من بیاوریـد. آن اسب از بهترین اسـب هاي رسول الله صـلی االله علیه و آله بود. سواران به سوي آن اسب تاختنـد، هنگـامی که اسب متوجه شـد به سوي او میآیند مانع شد که آنها به او نزدیک شوند آنها را با نشان دادن دندان هاي خود میترساند و با پرت کردن دسـتها و پاهایش به سوي یکی از سواران او را به زمین انـداخته و آنقدر او را لگدکوب نمود تا مرد به همین روش چهل مرد و ده اسب را از پاي درآورد و دشـمنان هیچ کاري در برابر آن اسب نتوانسـتند انجام دهند. ابن سـعد  بر سـر آنها فریاد کشـید: واي بر شـما از او دور شویـد تا ببینم چه میخواهـد بکنـد.سـربازان و سواران از او دور شدنـد. هنگامی که مردم از کنار اسب پراکنـده شدند و اوضاع امن شـد، اسب امام از کنار کشـتگان کربلا گـذشت تا به جسد امام علیه السلام  رسـید آن را بوئید و پیشانی خود را به خون امام آغشـته نمود و بـا هر دو چشم خود میگریست و بـا نگـاهش بر امام گویی بوسه میزد و شـیهه هاي بسـیار بلنـد میکشـید ماننـد مادري که بچـه اش را از دسـت داده گریـه میکرد بگـونه ای که همه حاضـران از این صـحنه متعجب شدنـد.

گریوان چاک زدن سکینه خاتون و دیدن مرگ پدرشان

در خبر ابی مخنف آمـده اسب به سوي خیمه ها رفت. هنگامی که زینب دختر علی علیه السلام  صـداي شـیهه را شـنید به نزد سکینه رفت. به او گفت: پدرت با آب آمده. سکینه با شنیدن نام پدر خوشحال از خیمه بیرون آمد ولی دید که اسب عریان و بدون سوار آمده فریاد زد: واقتیلا واي پدرم، واحسـینا واغربتا، اي واي از سـفر طولانی و گرفتاري بسـیار، این حسین است که بروي خاك عریـان افتاده و عمامه و ردایش ربوده شـده، انگشتر و نعلین و کفش او دزدیـده شـده، اي من به فـداي کسـی که سـرش در جایی و جسـمش در جایی دیگر است، من به فـداي کسـی که سـرش به سوي شام هدیه فرسـتاده میشود. اي من به فداي کسـی که در بین دشـمنان حرمتش هتک شده، من به فداي کسـی که لشـگرش در روز دوشـنبه قتل عام شد، سپس گریه بسیار بلند و شدیدي نمود و چنین گفت: مات الفخار مات الجود و الکرم و الا غبرت الأرض و الآفاق و الحرم و أغلق الله أبواب السـماء فلا ترقی لهم دعوة تجلی بهـا الهمم یـا أخت قومی انظري هـذا الجواد أتی ینبئـک أن ابن خیر الخلق محترم مات الحسـین فیا لهفی لمصـرعه و صار یعلو ضـیاء الأمامـۀ الظلم یـا موت هـل من فـدي یا موت هل عوض الله ربی من الفجار ینتقم هنگامی که اهل حرم شـعر او را شـنیدند از خیمه ها بیرون آمدنـد و به اسب امام نظاره کردنـد و دیدنـد که بـدون سوار و بیراکب آمـده به صورتهایشان لطمه و صـدمه زدنـد و گریبان هایشان را چاك کردند و فریاد میزدند: وامحمدا واعلیا واحسـنا واحسـینا، امروز محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله مرد، امروز علی مرتضی علیه السلام  مرد، امروز فاطمه زهرا علیهاالسلام مرد سپس ام کلثوم  به سوي خواهرش زینب علیهاالسلام آمد و اشعاري را بر زبان راند که در جاي خود خواهد آمد.

نازل شدن فرشته و نهر آبی بر امام علیه السلام

در مناقب نیز از امام رضا علیه السلام  روایت شـده: فرشـته اي به سوي امام علیه السلام  نازل شد اصـحاب امام از تشـنگی به او شـکوه نموده بودند آن فرشـته گفت خداوند به تو سلام میرساند و میگوید: آیا حاجتی داري؟ امام حسین علیه السلام  فرمود: اوست سلام و از اوست سـلام، خداوند خود بهتر میداند که اصـحاب من از عطش و تشنگی به من شکوه کرده اند خداوند متعال به آن فرشـته وحی فرمود به حسـین علیه السلام  بگو: براي اصـحابت بـا انگشت خطی روي زمین در پشت خیمه بکش. امـام حسـین علیه السلام  با انگشت سـبابه اش خطی روي زمین کشـید پس نهري از شـیر سفیدتر و از عسل شیرینتر جاري شد امام از آن نوشید و اصحابش نیز نوشیدند پس آن فرشته گفت: اي پسر رسول االله صلی االله علیه و آله آیا به من اجازه میدهید که از آن بنوشم. این نهر فقط براي شماست و آن شرابی مختص و مهر زده است که مهر آن مشک است امام حسین علیه السلام  فرمود: اگر دوستداري بنوشی پس بنـوش.

قیام زنی از قبیله بکر ابن وائل برای اهل بیت

سـید (ره) گوید: لشگریان عمر سعد براي غارت خیام آل رسول الله صلی الله علیه و آله و نور چشم حضـرت زهراي بتول علیهاالسـلام از یکـدیگر سـبقت میگرفتنـد حتی پارچه اي که بر دوش زنان بود دزدیدند. زنان و دختران حرم رسول الله صـلی الله علیه و آله از خیمه ها بیرون آمـده و صـدایشان به گریه و زاري بلنـد شـده و به خاطر فراق عزیزان و دوسـتان ناله میکردند و میگریسـتند. حمید بن مسـلم (لعنه الله) میگوید: دیدم زنی از قبیله بکر بن وائل که با همسـرش در اصـحاب عمر سـعد (لعنه الله) بود، چون دید که لشـگر عمر سـعد بر خیمه هاي زنان حسـین علیه السلام  حمله کردند و آنها را غارت نمودند شمشیري به دسـت گرفـت و بـه سـوي خیمه ها رفت و فریـاد زد: اي قـبیله بکر بن وائـل آیـا دخـتران رسـول الله صـلی الله علیه و آله را غـارت میکنید؟ براي خون خواهی رسول خدا صـلی الله علیه و آله قیام کنید حکمی جز حکم خداوند نیست پس همسـر آن زن آمد و او را با خود برد.

مختار و شروع خون خواهی امام حسین ع

ابومخنف میگوید: اندك زمانی گذشت تا مختـار بن ابیعبیـده ثقفی براي خونخواهی از امـام حسـین علیه السلام  در کوفه ظهور کرد آن ملعون را که خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) بود نزد مختار آوردنـد. وقتی نزد او ایسـتاد مختار به او گفت: روز کربلا چه کردي؟ خولی (لعنه الله) گفت: به سوي علی بن الحسـین علیه السلام  رفتم و پوستی را که بر آن خوابیده بود ربودم و مقنعه از سـر زنیب علیهاالسـلام برداشته و گوشواره هایش را گرفتم. مختار گریست و گفت: در آن موقع از حضـرت زینب علیهاالسـلام چه شـنیدي؟ آن ملعون گفت: شـنیدم میگفت: خداوند دسـتان و پاهاي تو را قطع کند و در آتش دنیا تو را بسوزاند قبل از اینکه به آتش آخرت بسوزي. مختار گفت: به خدا من نداي آن طاهره ي مظلومه علیهاالسـلام را لبیک گفته و دعایش را به اجابت میرسانم سـپس نزد او آمد. دسـتان و پاهایش را قطع کرد و او را در آتش انـداخت و سوزانیـد. سـپس لشـگریان به سـوي علی بن الحسـین علیه السلام  رفتنـد تـا او را نیز بکشـند. برخی از لشـگریان میگفتنـد: او را بکشـید و برخی میگفتنـد: اي مردم این کودکی ناتوان است کشـتن او دردي از شـما دوا نمیکنـد و فایده اي براي شما ندارد حضـرت ام کلثوم  علیهاالسـلام چون این صحنه را مشاهده نمود گریست و چنین فرمود: أضحکنی الدهر و أبکانی و الدهر ذو صـروف ألوانی فسل بنا فی تسـعۀ صـرعوا بالطف أضـحوا رهن أکفان و ستۀ لیس یجاري بهم بنو عقیل أخیر فرسان و أین عون و أخوانی معا فـذکرهم جدد أخزانی در معدن آمده که شـمر (لعنه الله)تصـمیم گرفت که پسـر حسـین علیه السلام  را بکشد و علی بن الحسـین علیه السلام  بیمار بود. حضـرت زینب علیهاالسلام دختر علی بن ابیطالب علیه السلام  به سوي او رفت و جلوي او را گرفـت و فرمـود: بـه خـدا قسم نمیگـذارم او را بکشـی مگر اینکه اول مرا بکشـی. شـمر دست از علی بن الحسـین علیه السلام  برداشت.

از اتفاقاتی که بعد شهادت ایشان رخ داد

در ارشاد آمده حمید بن مسـلم (لعنه الله) گوید: به خدا قسم دیدم زنی از زنان و اهل بیت و دختران او را که لباس او را از پشت کشـیدند تا اینکه به زور لباس او را گرفته و بردند، سپس به سوي علی بن الحسین علیه السلام  رفتیم. او به حال بیماري بر روي زیرانـدازي بر زمین خوابیـده بود. شـمر با گروهی از مردان به سوي او آمد. برخی از مردان به او گفتند: این علیل را نمیکشـی؟ من گفتم: سـبحان الله آیـا کودکـان را میکشـید؟ این کودکی بیش نیست با این سـخن مردان را از کشـتن علی بن الحسـین علیه السلام  منصرف کردم. عمر بن سعد (لعنه الله) آمد، زنان در مقابل او گریستند و ناله و فریاد کردند عمر سعد به یارانش گفت: هیچ یک از شما به داخل خیمه این زنان نرود. به این پسر مریض کاري نداشته باشید. زنان حرم حسینی از او خواستند که هر چه از ایشان توسط سربازان او به سـرقت رفته بازگردانند که آنها بتوانند بوسـیله آن لباسـ ها خود را بپوشانند. آن ملعون به سربازان خود گفت: هر کس چیزي را از این زنان به سرقت برده به ایشان بازگرداند بخدا قسم هیچ یک از آنها چیزي به ایشان بازنگرداند عمر بن سعد (لعنه الله) افرادي را به خیمه هاي زنان و علی بن الحسـین علیه السلام  گماشت و به آنها گفت: از آنها محافظت کنید تا از خیمه ها خارج نشوند و شـما هم با آنها بـد رفتاري نکنید. در منتخب آمده فاطمه صـغري گفت: من در خیمه ایسـتاده بودم و بر اجساد پدرم و اصـحاب و یارانش نگاه میکردم که ماننـد قربانی عید قربان ذبح شده بودند. بدنشان روي شـنها و رمل هاي بیابان بود. اسـب ها بر بدن هاي مطهرشان میتاختند. من در این فکر بودم که بعـد از پـدرم بنی امیه  (لعنهم الله) بـا مـا چه میکننـد؟ ما را میکشـند یا به اسارت میبرنـد؟ در این هنگـام مردي سوار بر اسب به سوي زنـان آمـد و بـا چوب نیزه اش به زنان میزد و هر چه روسـري و زینت و زیور داشـتند از ایشان گرفت. زنان فریاد میزدند و میگفتند: واجدا واأبتا واعلیا واحسنا اي واي از بییار و یاوري، آیا کسی نیست که ما را پنـاه دهـد آیا مـدافعی نیست که از ما دفاع کنـد: یلهجن بالمرتضـی یا خیر من رقصت به النجائب تحت السـرج والکور عطفا علی حرم التقوي فقـد فجعت بصارم من سـیوف الله مشـهور جـدعت أنف قریش بالحسام و مـذ مضـیت دبت الینا بالفواقیر ألست یا فارس الخیلین تنظرنا فریسۀ من فی یدي کلب و خنزیر یا للکریم الذي أمست کرائمه مسبیۀ بعد احصان و تحذیر کان الحسین لنا من بعدکم سندا و سیدا مانعا من کل محذور فخیم الضیم فینا حین فارقنا و أدرك الوتر منا کل موتور یقاعد الصقر عن أفراخه فعذت و الیوم من دمها حمر المناقیر یا لیت عین رسول الله ناظرة أیتامه بین مقهور و منهور فاطمه صـغري گفت: دلم لرزید و به شدت ترسیدم و خود را در پشت عمه ام ام کلثوم  پنهان نمودم از ترس اینکه مبادا آن مرد به طرف من بیایـد. در همین حال بودم که آن مرد به قصد من آمد، با خود گفتم: چاره اي جز فرار نـدارم هراسان فرار کردم و گمان کردم از دست او در امان هسـتم. ناگهان دیدم او مرا دنبال میکند. از ترس سراسیمه شدم و در این هنگام او چوب نیزه اش را بین دو کتفم گذاشت و مرا به زمین انداخت. با صورت به زمین خوردم و بینی ام شـکست و خون از صورتم جاري شد آن ملعون آمد و گوشواره ها و مقنعه ام را از سـرم گرفت و برداشت و سـرم سوزش آفتاب سوخت. به سوي خیمه ها آمـدم و در این حال از هوش رفتم. چون به هوش آمـدم دیـدم که عمه ام در کنار من است و میفرمایـد: برخیز برویم. نمیدانم چه بر سـر دختران و برادر بیمارت آمده. گفتم: عمه جان آیا پارچه اي نداري که من با آن سرم را از انظار نامحرمان بپوشانم. عمه ام گفت: دخترم ببین، عمه ات هم مثل تو شـده چون نگاه کردم دیـدم سـرش بی مقنعه شـده و صورتش از ضـرب تازیـانه کبود و سـیاه گردیـده. با هم به سوي خیمه بازگشتیم دیـدیم خیمه و هر چه در آن است به غارت رفته و برادرم علی بن الحسـین علیه السلام  با صورت به زمین افتاده و از شدت گرسنگی، عطش و بیماري طاقت نشستن ندارد. ما به حال او گریستیم و او بر حـال مـا گریست. شـاعر چنین گفته: و واحـد العصـر ملقی فی جوامعه یشـفه ناحـل الأحزان و السـقم کأنما العین لم تدرك حقیقته من النحول و شف الضر و الألم و حوله الخفرات الغر مهملۀ تحوم حول بنی الزرقا بغیر حمی من کل ربۀ أطمار ممزقۀ و ذات عقد هشـیم الحلی منقصم هذي تلوذ بهذي و هی حاسـرة و الدمع فی سـجم و الشـجو فی ضرم مولاي ما صاحب الزمان (عج)

راجب اتفاقاتی که بر اهل بیت ایشان آماده

در زیـارت ناحیه مقـدسه میفرمایـد: خانواده ات را ماننـد بردگان به اسارت بردنـد و به زنجیر هاي آهنین بسـته و بر روي چهار پایان سوار کردنـد. آفتـاب بیابان هـا صورت هایشان را سوزانـد. آنها را در دشـت ها و بیابان ها میبردنـد. دسـت هایشان را بر گردنشان غل و زنجیر کرده بودنـد. اهـل بیت را در کوچه ها و بازارهـا میگرداندنـد. در لهوف آمـده: زنـان را از خیمه بیرون آوردنـد و خیمه ها را آتش زدنـد. زنـان بیروسـري در حـالیکه لباس ـهایشان ربوده شـده بود پا برهنه و گریان از خیمه خارج شدنـد و در نهایت اسارت و بیچارگی میگفتند: شما را به خدا ما را از کنار مقتل حسین علیه السلام  عبور دهید. در تظلم الزهرا علیهاالسلام از منتخب و المعـدن نقل است: منافقین بنی امیه  (لعنهم االله) جسد مطهر امام حسـین علیه السلام  را بر روي زمین بیغسل و کفن رها کردند. ابدان اصـحابش را نیز به همین صورت و از روي قصد و کینه و دشـمنی، اهل بیت را از کنار مقتل آل رسول االله صـلی االله علیه و آله عبور دادنـد. چون ام کلثوم  علیهاالسـلام برادرش حسـین علیه السلام  را دیـد که بر روي زمین به رو افتـاده و بر پیکر غرقه به خون و غارت شـده امام علیه السلام  بادها میوزد، خود را از بالاي شتر به زمین افکنـد و پیکر برادرش حسـین علیه السلام  در بر گرفت و با گریه و زاري گفت: یا رسول االله صـلی االله علیه و آله به جسد پسـرت که بیغسل و کفن روي زمین در میان خاکها و رملها افتاده نگاه کن. شن هـاي بیابان کفنش شـده و خونی که از رگهایش جاري است آب غسل اوست. این اهل بیت اوست که در حقارت و بیچارگی به اسارت میرونـد. کسـی نیست از اهل بیت و خانواده اش در برابر دشـمنان حمایت کنـد و سـر فرزنـدان اباعبداالله علیه السلام  با رأس شریفش روي نیزه ها مانند ماه آسـمان در بیابان میدرخشـند. در لهوف آمده چون زنان نگاهشان به کشـتگان و شـهدا افتاد شـیون و زاري کردنـد و با دست به صورتهاي خود میزدنـد. به خـدا هیچگاه حالات زینب دختر علی علیهالسـلام از یـادم نمیرود که براي امام حسین علیه السلام  گریه و زاري میکرد و با صوتی حزین و قلبی شکسته میگفت: یا محمدا درود پادشاه آسمانها بر تو باد. این حسـین توست که بخون خود غلتیده و اعضاي بدن او قطعه قطعه شده و دختران تو به اسارت میروند به خدا، به محمد مصـطفی، به علی مرتضـی و به حمزه سیدالشـهدا شـکایت میکنم. وا محمدا این حسـین توست که روي خاکها در بیابان افتاده و باد صبا بر پیکر او میوزد، فرزندان طاغیان و کافران او را کشـته اند، اي واي از غم و اندوه و مصـیبت، امروز جدم رسول االله صـلی االله علیه و آله مرد. اي اصـحاب و پیروان محمد اینان فرزندان مصطفی صلی االله علیه و آله هستند که به اسارت برده میشوند.

روایات حضرت زینب

در بعضی روایات آمـده که حضـرت زینب علیها السـلام چنین نـدا داد: یا محمدا دختران تو را اسـیر نموده اند و فرزندانت را کشـتند. بر اجساد مطهرشان باد صـبا میوزد. این بدن حسـین توست که سـرش را از قفا بریده اند و عمامه و ردایش را غارت نموده اند. پدرم فداي آن آقایی که در روز دوشـنبه لشـگرش از هم پاشید و غارت شد، پدرم فداي کسی که طناب خیمه اش را پاره کردند، پدرم فداي کسی که امیـد دیـدار او نیست و جراحاتش مداوا ندارد. پدرم فداي کسـی که جانم فداي اوست. پدرم فداي کسـی که غمگین و محزون است تـا بین او و دشـمنانش حکم شود. پـدرم فـداي کسـی که از فرط تشـنگی جان داد. پـدرم فـداي کسـی که از ریش او خونش میچکـد. پـدرم فـداي کسـی که جسم مطهرش روي زمین در بیابان افتاده، پـدرم فداي کسـی که جدش پیامبر صـلی الله علیه و آله خداوند آسـمان است. پدرم فداي کسی که نوه پیامبر صلی الله علیه و آله هدایتگر است. پدرم فداي محمد مصطفی صلی الله علیه و آله، پدرم فداي خدیجه کبري علیهاالسـلام، پدرم فداي علی مرتضـی علیه السلام ، پدرم فداي فاطمه علیهاالسـلام سرور زنان عالم، پدرم فداي کسی که خورشید براي او بازگشت تا او نماز خود را بخواند. راوي میگوید: بخدا قسم پس از سخنان زینب دختر علی بن ابیطالب علیه السلام  دوست و دشمن گریستند. در منتخب آمده زینب علیهاالسلام چنین ندا داد: یا محمدا، صلوات سلطان آسمان بر تو باد. این حسـین است که روي خاک هاي بیابان افتاده و به خون خویش غلتیـده و بخاك آغشـته شده واعضاء او قطعه قطعه شده، یامحمدا دختران تو در بین لشـگریان دشـمن اسـیر شده اند و فرزنـدان تو به خاك و خون افتاده اند و بر بدنهاي مطهر آنان باد صـبا میوزد. این پسر تو حسین علیه السلام  است که سرش را از قفا بریده اند امید دیدار او نیست و زخم هایش درمان ندارد. هنگامی که زینب این سـخنان را میگفت، دوست و دشـمن میگریسـتند حتی دیدم اسب ها نیز چشم هایشان غرق اشک شده است. و الطهر زینب تسـتغیث بنـدبها غرقت به فیض دموعها و جناتها رقت لعظم مصابها أعدائها و من الرزیۀ أن ترق عداتها  

راجب عواقب شراکت در خون ایشان

 در زیارت ناحیه مقـدسه که منسوب به مولاي ما حضـرت صاحب الزمان (عـج) است همانطور که در مزار بحار آمـده، حضـرت جد مظلومشان را مخاطب قرار داده و چنین میگویند: یا اباعبدالله، با سم اسـبها بدن تو را لگـدمال کردنـد و ظالمان و سـتمگران جسم مطهر تو را پاره پاره کردند… در عوالم و بحار از سدي حکایت شده گفت: شبی مردي به ضـیافت من آمد. به او خوش آمد گفته و گرامیاش داشتم و این همنشینی خوش میگذشت و شب نشینی تا به صبح ادامه داشت. او بسـیار صـحبت کرد و من میشـنیدم تـا اینکه در پایـان صـحبتش به جریـان کربلاـ رسـید و از واقعه ي کربلاـ زمان زیادي نگذشـته بود. با غصه و اندوه آه سـردي کشـیدم، گفت: چه شده؟ گفتم ماجراي مصیبتی به یادم آمد که همه مصائب عالم در پیش آن مصـیبت هیـچ است. گفت: آیا روز عاشورا تو در کربلا بودي؟ گفتم: نه، الحمدالله. گفت: براي چه الحمدالله گفتی؟ گفتم: براي اینکه در خون حسین علیه السلام  شریک نبودم و از عذاب الهی خلاصی یافتم چون جدش رسول الله صلی الله علیه و آله فرموده بود: هر کس در خون پسـرم حسـین علیه السلام  شـریک باشد و دسـتش آلوده به خون او گردد روز قیامت در حالی محشور میشود که چیزي از اعمال نیک در پرونـده اعمالش نـدارد. گفت: آیا واقعا جدش چنین گفته است؟ گفتم: بله و نیز پیامبر صـلی الله علیه و آله فرموده که پسرم حسین علیه السلام  از روي کینه و ظالمانه به قتل میرسد، هر کس و را بکشد و یا در خون او شریک باشد در تابوتی از آتش داخل میشود و به عذاب نصف اهل جهنم عذاب میگردد، دسـتان و پاهایش را زنجیر میکنند و از او بویی متصاعد میگردد که اهل جهنم از آن بو فرار میکنند و پناه میجویند. هر کس از قاتلین حسـین علیه السلام  پیروي کند یا با او پیمان ببنـدد یـا به کشـتن فرزنـدم راضـی باشـد چـون در جهنم پوست تنش بریزد، پوسـتی دیگر به جـاي پوست قبلی میرویـد تـا عـذاب دردناك دائمی بچشـد عـذابی که لحظه اي از آنها برداشـته نمیشود و از حمیم جهنم مینوشـند و به عذاب جهنم معذب میگردند. آن ملعون گفت: اي برادر این حرفها را قبول نکن! گفتم: چگونه این سـخنان را تکـذیب مینمایی حال آنکه این سـخنان رسول الله صلی الله علیه و آله است او دروغ نگفته و منهم از او به دروغ نقـل نکرده ام. آن ملعـون گفت: میگـویی اینهـا میگوینـد رسـول الله صلی الله علیه و آله گفته که قاتـل پسـرم حسـین علیه السلام  عمر طولاـنی نمیکنـد حال آنکه من هم جزء قاتلین حسـین علیه السلام  هسـتم و بجـان تو من عمرم از نود سـال گذشـته با اینکه تو مرا نمیشناسـی. گفتم تو را به خـدا آیا واقعا راست میگویی؟ آن ملعون گفـت: مـن اخنس بـن زیـد هسـتم. گفتم: روز عـاشورا در کربلاـ چه کردي؟ آن ملعـون گفت: من کسـی هسـتم که فرمـان دادم به سوارانی که عمر بن سـعد به آنهـا امر کرده بود تـا جسم حسـین علیه السلام  را بـا سم اسـب هایشان لگـدمال کننـد و اسـتخوان هایش را بشـکنند، من همان کسـی هسـتم که قطعه پوستی را که زیر علی بن الحسین علیه السلام  بود و او با حال مریضی بر آن خوابیده بود از زیر بدن او کشیدم تا اینکه به صورت بر زمین افتاد. من گوش دختر امام حسین علیه السلام  را براي ربودن گوشواره هایش پاره کرده و مجروح سـاختم. سـدي میگویـد: بسـیار نـاراحت شـدم، قلبم شـکست و چشـمانم پر از اشک شـد. از نزد او بیرون رفتم و در فکر کشـتن آن ملعون بودم. در این هنگام نور چراغ ضـعیف شد برخاستم که روشنایی آن را زیـاد کنم. آن ملعون گفت: بنشین در حالیکه از سلامتی خود شگفت زده بود برخاست که نور چراغ را زیاد کند. دستش را به سوي چراغ برد تا روشنایی آن را زیاد کنـد که ناگاه دیدم انگشـتش آتش گرفت، آن را به خاك مالید ولی آتش خاموش نشد به من فریاد زد کمک کن، پس علی رغم میل باطنی ام مقداري آب روي انگشتش که در حال سوختن بود ریختم ولی تا آتش بوي آب را استشمام کرد شعلهورتر شد و شـدت یـافت. آن مرد فریـاد زد این آتش چیست؟ چگونه خـاموش میشود؟ گفتم خودت را به داخل رودخانه بینـداز. او خود را به رودخانه انـداخت. هنگامی که خود را به آب انـداخت تمام بدنش مشـتعل شد مانند چوبی که میسوزد و باد گرم بر او میوزد من این صحنه ها را میدیدم به خدایی که جز او خدایی نیست آتش او خاموش نشد تا اینکه تمام وجود او سوخت و سیاه شد و بر روي آب رفت.

آگاه شدن فاطمه صغری از شهادت پدر بزرگوارشان

در عوالم و بحار از کتاب مناقب قـدیم آمـده علی بن احمـد عاصـمی از اسـماعیل بن احمد بیهقی از پدرش از ابیعبدالله حافظ از یحیی بن محمـد علوي از حسـین بن محمد علوي از ابیعلی طرسوسـی از حسن بن علی حلوانی از علی بن یعمر از اسـحاق بن عباد از مفضل بن عمر جعفی از امام جعفر صادق علیه السلام  از پدرش از علی بن الحسـین علیه السلام  نقل شده حضـرت فرمود: هنگامی که حسـین بن علی علیه السلام  به شهادت رسید، کلاغی آمد و در خون آن حضرت نشست سپس در خون حضرت غلتید و آنگاه به سوي مدینه پرواز کرد و بر دیوار خانه فاطمه صـغري دختر حسین بن علی علیه السلام  نشست، آن مخدره سرش را بلند کرد و آن کلاغ به خون آغشـته را دید، با دیدن او بسـیار گریست و این چنین اشعاري را زمزمه کرد: نعب الغراب فقلت من تنعاه و یلک یا غراب قال الأمام فقلت من قال الموفق للصواب ن الحسـین بکربلا بین الأسنۀ و الضراب فابکی الحسین بعبرة ترجی الاله مع الثواب قلت الحسـین فقال لی حقا و قد سـکن التراب ثم استقل به الجناح فلم یطق رد الجواب فبکیت مما حل بی بعد الدعاء الرضا المسـتجاب محمد بن علی گفت: براي اهل مدینه جریان قتل حسین بن علی علیه السلام  و آمدن آن کلاغ را تعریف کرد. اهل مدینه گفتند که براي ما جریان اصـحاب فیل را زنده کردي زیرا سـرعت انتشار رسیدن خبر قتل حسین بن علی علیه السلام  از سرعت انتشار خبر جریان اصـحاب فیل بیشتر بود.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد