حضرت محمد

درباره حضرت ایوب

شیخ ابوالحسن شریف در کتاب خود بنام مرآة الانوار و مشکاة الاسرار از کتاب کنز الفوائد از خط شیخ طوسی (ره) از کتاب مسائل البلدان از جابر جعفی از مردي از اصـحاب امیرالمومنین علیه السلام  با بعضی قسمتها آن را نقل کرده و در حالات حضرت ایوب که در بحار آمـده از ثعلبی در عرائش نقل میکنـد وهب و کعب و غیر اینها از اهل کتاب میگویند: ایوب پیامبر مردي از اهل روم بود مردي قـد بلنـد و سـري بزرگ داشت، موهـاي مجعـد، چشـمانی زیبـا و خوش خلق، گردن کوتـاه، ساقهـا و بازوان قوي داشت و در پیشانیش نوشـته بود گرفتار صابر و او ایوب بن اموص بن رازح بن روم بن عیص بن اسـحاق بن ابراهیم علیه السلام  بود و مادرش از نوادگان لوط بن هاران علیه السلام  بود خداونـد او را از میان مردم برگزید و پیامبرش قرار داده بود و دنیا را بر او فراخ و فراوان قرار داده بود منطقه وسـیعی از سـرزمینهاي شام دشته اي هموار، کوهها و هر آنچه در آن بود از آن ایوب بود و از هر نوع چهارپایان اعم از شتر و گاو و اسب و گوسفند و الاغ بحدي دارا بود که هیچکس باندازه او نداشت، پانصد قطعه زمین داشت که هر کـدام را پانصد برده اداره میکرد و براي هر برده همسـر و اولاد و اموالی بود، و ابزار آلات هر قطعه زمین هم دو، سه، چهار، پنج و بیشـتر مـأمور و مسـئول داشـت و خداونـد متعـال به ایـوب اهـل و عیـال فراوانی داده بـود و او فردي نیکوکـار و بـاتقوي و دلسـوز به نیازمنـدان بود، بیوه زنان و یتیمان را سـرپرستی میکرد مهمان را گرامی میداشت و به مسافران رسـیدگی مینمود و به نعمته اي خدا شاکر و حقوق خدا را اداء میکرد…

داستان زندگی حضرت ایوب

علی بن ابراهیم در تفسـیر خود از پدرش از ابنفضال از عبدالله بن بحر از ابنمسکان از ابیبصیر از امـام صـادق علیه السلام  نقـل میکنـد: از آن حضـرت در مورد گرفتاري حضـرت ایوب پرسـیدند: به چه دلیل به آن بلایا در دنیا گرفتـار شـد؟ فرمود: بخـاطر نعمتهـایی که خداونـد در دنیا به او عطا کرده بود و بجا آوردن شـکر آن نعمتها و این در زمانی بود که ابلیس لعین از زیر عرش محروم نشـده بود لذا بالا میرفت و شـکر نعمت ایوب را میدید و به او حسادت میورزید گفت: خدایا این تشـکر و قدردانی ایوب بخاطر آن همه عطایایی است که در دنیا به او دادي اگر اینهمه نعمت نبود هیچگاه شکر بجا نمیآورد، پس مرا به دنیاي او مسـلط کن تا معلوم شود هیچگاه به درگاه تو شـکر گزار نیست، ندا آمد: تو را به مال و اولادش مسلط کردم، ابلیس ملعون نیز تمام مال و اولاد ایوب را از بین برد و نابود کرد، اما شکر و سپاس ایوب بیشتر شد، شیطان گفت: مرا به زراعتهایش مسلط کن، ندا آمد مسـلط شدي، شـیطان با اعوان و انصارش تمام مزارع ایوب را به آتش کشـید، شـکر و سـپاس ایوب بیشتر شد، شـیطان گفت: خدایا مرا به احشامش مسـلط کن، آنها را نیز نابود کرد شـکر گزاري ایوب بیشتر شد، شیطان گفت: مرا به بدنش مسلط کن، به بدنش مسـلط شـد بجز عقـل و چشـمان ایوب، شـیطان بـا نفس نحس خود به بـدن ایوب دمیـد آبله تمام بـدنش را فراگرفت و بـدین طریق زمانی طولانی گـذشت ولی ایوب باز حمـد و سـپاس خـدا را بجا آورد تا اینکه در بـدنش کرم بوجود آمد بعضـی از آن کرمهـا از بـدنش میافتـاد و او آن را بجاي خود میگـذاشت و میگفت: برگرد به همانجا که خـدا تو را از آنجا خلق کرده تـا اینکه بـدنش بو گرفت و مردم آبـادي او را از آبادي بیرون کرده و در مزبلهاي انداختنـد همسـر او رحمت دختر یوسف بن یعقوب بن اسـحاق بن ابراهیم علیه السلام  بود که از مردم صـدقه و کمـک میگرفت و براي ایوب میآورد. وقتی گرفتاریهاي ایوب طول کشـید و ابلیس صبر او را دیـد، پیش عـده اي از اصـحاب او آمـد که ترك دنیا کرده و در کوهی بسـر میبردنـد به آنها گفت: برویـد نزد این مرد گرفتـار و از گرفتـاریش بپرسـید آنهـا استرهایشـان را سوار شـده و به سوي ایوب رفتنـد همینکه به نزدیکی ایوب رسـیدند از شـدت تعفن استرهـا رم کردنـد پس استرهـا را به یکـدیگر بسـته و پیاده نزد او رفتنـد در میان آنها جوانی بود آنها نزد او نشسـته و گفتند: اي ایوب اگر میشود گناهت را به ما بگو شاید اگر ما بخشـش ترا بخواهیم خداوند بر ما خشم بگیرد زیرا ما کسی را چنین گرفتـار ندیـدیم مگر آنکه موضوعی را از دیگران پنهان بکنـد، ایوب گفت: به عزت پروردگارم که او میدانـد من لقمهاي طعام نخوردم مگر آنکه یتیمی یا ضـعیفی همراه من طعام میخورد، هیچگاه در اطاعت پروردگارم موضوعی پیش نیامـد، مگر آنکه سختترین آنها را بر بدن خودم پذیرفتم، آن جوان گفت: زشت باد روي شـما چرا که آنقدر با پیامبران خدا چنان بدرفتاري کردید که به غیرت و خشم آمـد و آنچه که از عبـادت پروردگـارش پنهان داشت آشـکار نمود، ایوب گفت: پروردگارا هر گاه در دادگاه عدل قرار میگرفتم دلیل مرا میپذیرفتی، در این هنگام خداوند ابري را فرستاد و صدا آمد که: اي ایوب دلایل را به ما بگـو تـو را در جایگـاه حکمیت قرار دادهایم و اکنـون من به تو نزدیکم و از تو دور نمیشوم ایوب گفت: پروردگـارا تو میـدانی دو دسـتور به من نـدادي در اطـاعت خود مگر آنرا که به جانم سـختتر بود پـذیرفتم آیا سـپاس و شـکر تو را بجا نیاوردم؟ آیا تو را به پاکی یاد نکردم؟ از آن ابر با ده هزار زبان جواب آمـد: اي ایوب چه کسـی در راه بنـدگی خدا به تو صبر داد در حالیکه مردم از تو غافل بودنـد و تو خدا را حمد کردي و به پاکی یاد کردي و او را بزرگ شـمردي آیا بر خدا منت میگذاري، منت بر توست، ایوب مقداري خاك برداشت و در دهانش گذاشت (بعنوان تحقیر خود در مقابل خدا دهانش را با خاك بست) سـپس گفت: خداوندا به رضاي تو راضـیام چون تو چنین براي من مقـدر کردي، خداونـد هم ملکی فرسـتاد با پایش بر زمین کوبید از آنجا آب خارج شـد ایوب را با آن آب شـست ایوب به وضـعی بهتر از گذشـتهاش و جوانتر از قبل بازگشت، خداوند براي او باغی سـرسبز ایجاد نمود و اهل و عیال و مال و اولاد و مزرعه او را به او برگرداند و آن ملک با او نشست و با او مشغول صحبت شده و با او مأنوس شد، همسر ایوب (که براي تهیه غـذا براي ایوب رفته بود) با پاره اسـتخوانی گوشت دار آمـد تا به محل سـکونت قبلی ایوب رسـید و دید، آنجا  بسـیار تغییر پیدا کرده و دو مرد با هم نشسـته و صـحبت میکردند، پس همسر عیوب ناله و گریه سرداد و گفت: اي ایوب چه بلایی سرت آمده؟ ایوب او را صدا زد و جلو رفت وقتی همسـرش را دید که خداوند بلایا را از او دور کرده و نعماتش را به او برگردانده سجـده شـکر بجاي آورد، ایوب دیـد گیسوان همسـرش بریـده شده (و این بخاطر آن بود که همسـر ایوب براي تهیه غذا براي ایوب پیش خـانواده اي رفت آنهـا گفتنـد گیسوانت را بـده تـا ما به تو طعام بـدهیم او هم ناچار گیسوانش را داد براي ایوب مقـداري غـذا گرفت) وقتی حضرت ایوب گیسوان او را بریده دید خشم او را فراگرفت و قسم یاد کرد که به او صد تازیانه بزند، از سوي خداونـد به ایوب گفته شـد که داسـتان بریـده شـدن گیسوان همسـرت چنین و چنان بوده، ایوب خیلی ناراحت و غمگین شد، پس خداوند به او وحی فرسـتاد »و خذ بیدك ضـغثا فاضـرب به ولا تحنث« پس صد قطعه برگ یا شاخه نازك گرفت و یک ضرب آرام به او زد و بـدینصورت از سوگنـدش خارج شـد. سـپس خداوند فرمود: »و وهبنا له اهله و مثلهم معهم رحمۀ منا و ذکري لاولی الالبـاب« حضـرت فرمود: خداونـد اهل و عیال او را که پیش از گرفتاري او مرده بودنـد به او برگردانـد خداونـد همه آنها را برایش زنـده کرد و با او زنـدگی کردنـد، از حضـرت ایوب پس از بـدست آوردن عافیت پرسـیدند در این مدت گرفتاري چه چیزي بیشتر براي تو سـخت بود؟ گفت: شـماتت دشـمنان، سـپس حضرت فرمود: خداوند در منزل او تگرگهایی از طلا فرو فرستاد، آنها را جمع میکرد پشت سـر آن بـاد میوزیـد باد تعـدادي را میبرد ایوب آنها را نیز جمع میکرد، جبرئیل به او گفت: اي ایوب سـیر نشـدي؟ گفت: چه کسـی از رزق و نعمت پروردگارش سـیر میشود؟

جوانی همسر ایوب

در بحار در جلد قصـص از بعضـی مفسـرین از ابنعباس نقل شده که: خداوند براي همسر ایوب جوانیش را برگرداند بیست و شش پسر بدنیا آورد، پیش از آن هفت دختر داشت و هفت پسر که خداوند همانها را نیز برایش زنده کرد.

چگونگی برگشت فرزندان ایوب به ان حضرت

از ابیبصیر از امام صادق علیه السلام  در مورد کلام خداوند که میفرماید: (و آتیناه اهله و مثلهم معهم) میگویـد از امـام صـادق علیه السلام  پرسـیدم: چگـونه مثـل آنهـا را به ایوب برگردانـد؟ فرمود: خداونـد آن عـده از فرزنـدان ایوب را که پس از گرفتاریش با مرگ طبیعی از دنیا رفته بود هماننـد فرزندانی که بعلت بلایاي ایوب از دنیا رفته بود زنده کرد.

درباره چگونگی پیامبر شدن ان حضرت

در آن کتاب نقل است که ایوب: شصت و سه سال داشت و آن حضرت هنگام رحلتش به فرزندش حومل وصیت کرد: خداونـد متعال پس از او فرزندش بشـر بن ایوب علیه السلام  را پیامبر قرار داده و او را ذالکفل نامیده و او را امر کرد تا مردم را به یگانگی خدا دعوت کند، او تمام عمر در شام اقامت داشت تا از دنیا رفت، او هم پنجاه و پنج سال عمر کرد و بشر نیز به فرزندش عبدان وصیت کرد که خداوند پس از او فرزندش شعیب را پیامبر قرار داد.

درباره حضرت شعیب

صاحب کتاب الکامل میگوید: اسم حضرت شعیب یثرون بن صیقون بن عنقا ابن ثابت بن مدین بن ابراهیم علیه السلام  است و بعضی گفتند: او شعیب بن مکیل از اولاد مدین است، و بعضی گفته اند: شعیب از نسل حضرت ابراهیم علیه السلام  نبـوده بلکه از فرزنـدان بعضـی از مـؤمنین به ابراهیم علیه السلام  بـوده که همراه حضـرت ابراهیم به شـام هجرت کرد، اما شعیب از فرزنـدان دختر لوط علیه السلام  بود و مادر بزرگش دختر لوط بوده و چشـمانش آسـیب دیـده یا نابینا بود و اینکه خـداوند میفرماید: (و انا لنریک فینا ضعیفا) احتمالا نابینا یا کم سو بودن چشمان اوست. پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله میفرمود: شعیب به خطیب الانبیاء معروف است و با مراجعه کنندگان از قومش خوش برخورد بود و خداوند او را به اهل مدین که همان اصـحاب ایکۀ هسـتند مبعوث نمود.

گریه تمام نشدنی ان حضرت

در علل از محمد بن ابراهیم بن اسحاق طالقانی (ره) از عمرو بن یوسف بن سلیمان از قسم بن ابراهیم رقی از محمد بن احمد بن مهدي رقی از عبـدالرزاق از معمر از زهري از انس نقل میکنـد که: پیامبر اسـلام صـلی الله علیه و آله فرمود: شـعیب از محبت خـدا آنقدر گریه کرد تا نابینا شـد، خداونـد بینایی او را به او برگرداند، باز هم آنقدر گریه کرد تا نابینا شد، باز هم بینایی او را به او برگرداند باز هم آنقـدر گریه کرد تا نابینا شـد تا چهار مرتبه، خداوند به او وحی نمود: اي شـعیب، تا کی میخواهی چنین ادامه بدهی؟ اگر گریه تو از ترس جهنم است، تو را از جهنم خلاصـی داده ام و اگر از شوق بهشت است آن را به تو مبـاح قرار داده ام؟ عرض کرد: اي مولاي مـن و اي آقـاي مـن، تـو خـوب میـدانی که گریه من نه از ترس جهنم است و نه از شـوق بهشت امـا محبت تـو در دلم گره خـورده نمیتوانم در محبت تو صبر کنم یـا به لقـاء تو برسم، خداونـد فرمود: پس حال که چنین است هم صـحبت خود موسـی بن عمران را خـدمتکار تو قرار میدهم.

داستان زندگی حضرت شعیب

در بحـار از صـدوق از وهب نقـل است: شـعیب علیه السلام  و ایوب علیه السلام  و بلعم بـا عورا از فرزنـدان رهط بودنـد، روزي که حضـرت ابراهیم علیه السلام  را به آتش انداختند و او نجات پیـدا کرد به او ایمان آوردند و همراه او به شام هجرت کردند و با دختران حضـرت لوط ازدواج کردند و تمام پیامبران پیش از بنی اسـرائیل و بعد از ابراهیم علیه السلام  از نسل رهط میباشـند، پس خداوند شـعیب را به اهل مدین مبعوث نمود و آنها نه از قبیله شـعیب بودند و نه از عشیرهي او بلکه امتی بودند مانند سایر امتها که شعیب علیه السلام  به آنها مبعوث شد، آنها پادشاه زورگویی داشتند که هیچ یک از پادشاهان معاصر او طاقت مقاومت در مقابل او را نداشت، در معاملات خیانت میکردند، کم فروشی و تقلب مینمودند هم مال مردم را بحرام تصرف میکردند و هم به خدا کافر بودند و هم پیامبرش را تکذیب میکردند و هم آدمهاي سرکش بودند. اما هر وقت چیزي را پس میگرفتند خیلی کامل و بـدون کم و کاست میگرفتنـد در نتیجه مال و منال فراوانی بـدست آورده بودند، پادشاه آنها احتکار مواد غذایی و کم فروشـی و خیـانت را آغـاز کرد، شـعیب آنهـا را موعظه فرمود، پادشـاه از شـعیب سؤال کرد این کـار من چگونه است؟ گفت: پادشـاهی فاجر، پادشاه شـعیب و قوم او را اخراج کرد خداونـد متعال آن را چنین نقل میکنـد: »لنخر جنک یا شـعیب و الذین آمنوا معک من قریتنا« شعیب بیشتر تبلیغ کرد »فقالوا یا شـعیب اصـلاتک تامرك ان نترك ما یعبد آباؤنا اوان نفعل فی اموالنا ما نشاء« حضـرت شـعیب را با تبعید از شـهر اذیت کردند، خداوند گرما و تشنگی را بر آنها مسلط نمود نه روز بدین صورت گذشت در نتیجه آب شربشان گرم و شور و غیر قابل شـرب شـد، ناچار به جنگلها فرار کردند و خداوند درباره آنها فرمود: (و اصـحاب الایکۀ) خداوند ابر سـیاهی بالاي سر آنها فرستاد همگی در زیر سایه آن جمع شدند، پس آتشی از آن ابر بر آنها فروفرستاد تا همگی سوختند بطوریکه حتی یک نفر هم از آنها نجات نجات پیـدا نکرد و این همان قول خداونـد است که: (فاخذهم عذاب یوم الظله). هر گاه نزد رسول خـدا صـلی االله علیه و آله از شـعیب سـخن به میان میآمد میفرمود: روز قیامت خطیب انبیاء خواهد بود، وقتی این بلا بر سـر قومش آمد حضـرت شـعیب و پیروانش به مکه آمدند و تا آخر عمر همانجا ماندند.

قتل فرستاده ی حضرت شعیب

کمیل بحث در کتاب خرائج از ابنبابویه در کتاب النبوة از سـهل بن سـعید نقل است که وي میگوید: هشام بن عبدالملک مرا فرسـتاد تا در باغ او چاهی حفر کنم، دویست قامت جمجمه اي را پیدا کردم اطراف آن را کندیم مردي را روي صـخره با لباس سـفید دیدم دست راسـتش زیر سرش بود، دسـتش را از زیر سرش برداشتیم از زخمی که در سرش بود خون جاري شد و هر زمان دستش را زیر سرش میگذاشتیم خونش بنـد میآمد، در لباسـش نوشـته شده بود: من شـعیب بن صالح فرسـتاده شـعیب پیامبر صـلی االله علیه و آله هسـتم مرا به سوي قومش فرسـتاده. آنها این ضـربت را به من زده و مرا در این چاه انداختنـد و خاك بر روي من ریختنـد آنچه که دیده بودیم به هشام نوشتیم، به ما نوشت خاك آنجا را به جاي خود برگردانیـد.

قتل فرستاده حضرت شعیب

در بحار از خرائج از ابنبابویه در کتاب النبوة از سـهل بن سـعید، و مثل همین را نیز کراجکی در کتـاب »کنز الفوائـد« از عبـدالرحمن بن زیاد الافریقی نقل کرده میگویـد: در آفریقا همراه عمویم به سوي مزرعه مان رفتیم جایی را در مزرعه کندیم تا به خاکی شل و نرم رسـیدیم مدتی به کندن ادامه دادیم به خانه اي دراز رسـیدیم جنازه مرد پیري آنجا بود و نوشـته اي زیر سـرش بود وقتی آنرا خواندیم چنین نوشـته بود: من حسان بن سـنان اوزاعی هستم فرسـتاده شـعیب پیـامبر صـلی االله علیه و آله به سوي مردم این منطقه تـا آنهـا را به دین خـدا دعوت کنم مرا تکـذیب کرده و در این گودال زندانیم کرده اند تا روزي که خداوند مرا برانگیزاند و در قیامت علیه آنها ادعاي حق نمایم. و گفته اند سـلیمان بن عبدالملک از وادي القري گذر کرد دستور داد آنجا چاهی بکنند. رسیدند به صخرهاي، آن صخره را بیرون آوردند زیر آن مردي را دیدند که دو پیراهن داشت و دسـتش را زیر سـرش گذاشـته بود دسـتش را که برمیداشـتند خون از سـرش جاري میشـد، وقتی به جاي خود میگذاشـتند خونش بند میآمد نوشـته اي همراهش بود که: من حرث بن شـعیب الغتانی فرستاده شعیب پیامبر صلی االله علیه و آله به سوي مدین هستم مرا تکذیب کرده و به قتل رسانده اند.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد