حضرت محمد

روایت 1020

مرحوم مجلسی (ره) گفت، محمد بن ابیطـالب میگویـد: حبیب بن مظاهر نزد امام حسـین علیه السلام  آمـد و گفت: یابن رسول الله این (اشاره به منطقه اي) قبیله بنی اسـد است که در نزدیکی ما است آیا اجازه میدهی نزد آنها بروم و ایشان را به یاریمان دعوت کنم؟ شاید خداوند به وسیله آنها دشمن را از شـما دفع کند، حضـرت فرمود: اجازه دادم، حبیب نیمه هاي شب بطور ناشناس حرکت کرد تا به آنها رسید او را شناختند که از بنی اسد است، گفتند: چه میخواهی گفت: من با بهترین خیر به سـراغ شـما آمده ام من آمده ام تا از شما بخواهم پسر دختر پیامبرتان را یاري کنیـد، او امروز در میان عـده قلیلی از مؤمنین است مردانی که هر کـدام بهتر از هزار مرد هسـتند و هیچگاه امام حسـین علیه السلام  را خوار و تسـلیم دشـمن نمیکنند، این عمر سـعد است که او را محاصره کرده است و شما قوم و عشیره من هستید آمدم تا خیر خواه شـما باشم اکنون در یاري امام حسـین علیه السلام  از من اطاعت کنید تا به شرافت دنیا و آخرت برسید، من به خـداي متعـال قسم میخورم که هیچکـدام از شـما در راه خـدا بـا پسـر دختر پیـامبر صـلی الله علیه و آله بـا صبر و بردباري به قتل نمیرسد مگر اینکه در علیین همنشـین و رفیق پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواهد بود. مردي از بنی اسد که نامش عبدالله بن بشر بـود پیش آمـد و گفت: من اول کسـی هسـتم که این دعـوت را میپـذیرم سـپس این چنین رجز خوانـد: قـد علم القوم اذا تواکلوا و أحجم الفرسان اذ تثاقلوا انی شـجاع بطل مقاتل کأننی لیث عرین باسل سپس مردانی از آن قبیله داوطلبی خودشان را اعلان کردند تا اینکه نود نفر شدنـد و حرکت کردند تا خود را به امام حسـین علیه السلام  برسانند در آن هنگام مردي از آن میان خود را به عمر بن سعـد رسانـد و او را خبر داد، عمر بن سـعد یکی از یارانش بنام »ازرق« را با چهارصد نفر سواره به سوي قبیله بنی اسد فرسـتاد تا بین آنها و لشگر امام حسین علیه السلام  حایل باشند عده اي  از قبیله بنی اسد  نیمه شب به قصد ملحق شدن به لشگر امام علیه السلام  حرکت کردند که لشـگریان عمر سعد در ساحل فرات بین آنها و بین لشگر امام حسین علیه السلام  مانع شدند، آنگاه با لشگر ابن سعد  جنگ سختی کردنـد، حبیب بن مظاهر به ازرق فریاد زد: واي بر تو، بر ما و بر تو چه شـده، ما را بحال خود بگـذار و برو، بگذار دیگري به جنگ ما بیایـد، اما ازرق از برگشـتن خودداري کرد، مردان بنی اسد  فهمیدنـد که توان مقابله با آنها را ندارند لذا به سوي قبیله خود فرار کردند نیمه هاي شب از ترس لشـگر ابن سـعد  به قبیله خود برگشته و بیتوته کردند و حبیب بن مظاهر به سوي امام حسـین علیه السلام  برگشته و آنچه را اتفاق افتاده بود خبر داد. حضرت فرمود: لا حول و لا قوة الا باالله.

روایت 1026

مرحوم مفیـد (ره) گویـد: عمر بن سـعد روز پنجشـنبه نهم محرم قصد حمله به امام حسـین علیه السلام  را داشت شـمر در مقابل اصـحاب امام حسـین علیه السلام  ایسـتاد و گفت: کجاینـد خواهر زاده هاي من. جعفر، عباس و عثمان پسـران علی علیه السلام ، خارج شـده و گفتند: چه میخواهی؟ گفت: اي خواهرزادگان من شـما درامان هستیـد، با هم گفتنـد: خـدا لعنت کنـد تو را و امانت را آیا به ما امان میدهی و فرزند رسول خدا صـلی الله علیه و آله درامان نیست. در روایت آمده است که: عباس بن علی علیه السلام  صدا زد: نفرین بر تو و لعنت بر آن امانی که آورده اي اي دشمن خدا، آیا از ما میخواهی برادرمان و مولایمان حسین علیه السلام  را رها کنیم و در اطاعت انسان هاي ملعون و اولاد ملعونین قرار بگیریم شمر با خشم به لشگرش برگشت.

روایت 1027

شیخ مفید (ره) میگوید: سپس عمر سعد فریاد زد اي لشگر خدا سوار شویـد، مژده باد بر شـما به بهشت، سوار شدند و بعد از عصـر به سوي امام حسـین علیه السلام  حرکت کردند، حضـرت در خیمه اش نشـست و به شمشـیرش تکه داده بود خواهرش صداي صیحه اي را شنید نزد برادر آمد و گفت: برادر این صداها را میشنوي دشمن نزدیک شده، حضـرت سـر برداشت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم به من فرمود: تو به سوي ما میآیی. تا خواهر شـنید سیلی بر صورت خود زد و با صداي بلند شیون کرد و فرمود: واي بر من حضرت فرمود: واي از آن تو نیست آرام باش خواهر خداوند تو را رحمت کند. و در روایت سید آمده که حضرت فرمود: خواهرم الآن در خواب جدم محمد صلی الله علیه و آله و پـدرم علی علیه السلام  و مادرم فاطمه علیهاالسـلام و برادرم حسن علیه السلام  را دیدم که میگفتند: یا حسـین تو به زودي پیش ما میآیی (و در بعضـی روایات آمـده که میگفتنـد، فردا پیش ما میآیی). راوي میگویـد: زینب به صورت خود زد و فریاد کشـید، حضـرت فرمود: آرام باش کاري نکن که این مردم ما را شـماتت کنند.

روایت 1028

حضرت عباس با بیست نفر سـواره از جمله زهیر بن قین و حـبیب بن مظـاهر بـود حرکت کرد، از آنهـا سؤال کرد چه میخواهیـد براي چه آمده اید؟ گفتند: دسـتور امیر این است که متعرض شـما بشویم یا به حکم امیر تابع شوید یا شما را بکشیم، فرمود: عجله نکنید تا موضوع را به اباعبدالله علیه السلام  برسانم، آنها ایستادند و گفتند: برو و او را آگاه کن و بعد نتیجه را به ما بگو، حضرت عباس برگشت و موضوع را باطلاع امام حسین علیه السلام  رساند. همراهان حضرت عباس در مقابل دشمن ایستادند و آنها را نصیحت میکردند و میخواسـتند آنها را از جنگ با امام حسـین علیه السلام  منصـرف کنند. امام حسـین علیه السلام  به عباس فرمود: برگرد اگر میتوانی جنـگ را تـا فردا به تأخیر بینـداز و امشب آنها را از ما دور کن تا یک شب هم بیشتر به درگاه پروردگار نماز بخوانیم و خـدا را یاد کنیم و طلب مغفرت نمـائیم خـدا میدانـد نماز و تلاوت قرآن و دعا و اسـتغفار دوست میدارم، حضـرت عباس به سوي لشـگر عمر سعـد برگشت. مرحوم شـیخ مفیـد (ره) اضافه میکنـد: حضـرت عباس از آنها تا فردا مهلت خواست اما عمر سـعد جواب نداد، عمر حجاج زبیري گفت: بخـدا قسم اگر آنها از ترك و دیلم بودند و از ما چنین تقاضایی میکردند میپذیرفتیم چه رسد به اینها که آل محمد صـلی الله علیه و آله هسـتند، خواسـته هایشان را پذیرفتند.  شـیخ مفید (ره) میفرماید: عباس علیه السلام  از پیش آنها برگشت و فرسـتاده عمر سـعد نیز همراه آن حضـرت بود، گفت: ما تا فردا به شـما مهلت میدهیم اگر تسلیم شدید شما را پیش عبیدالله بن زیاد میفرستیم و اگر خودداري کردید شما را رها نمیکنیم این را گفت، و برگشت.

خواب حضرت در سحرگاه عاشورا

در بحار از مناقب نقل است: سحرگاه که شد امام حسین علیه السلام  مدت کوتاهی به خواب رفت، از خواب که بیـدار شـد فرمود: میدانیـد الآن چه خوابی دیـدم؟ گفتند: چه خوابی دیـدي اي پسـر پیامبر صلی االله علیه و آله؟ فرمود: دیدم سگهایی به شدت به من حمله کردند و در میان آنها سگی ابلق (سیاه و سفید) بود که بیش از بقیه به من حمله میکرد گمان کنم مردي ابرص از میان این قوم قاتل من خواهد بود، پس از آن جدم رسول خدا صـلی االله علیه و آله را دیدم که عده اي  از اصـحابش همراه او بودند به من میفرمود: پسـرم تو شـهید آل محمد صـلی االله علیه و آله هستی، اهل آسـمانها و اهل بهشت به تو تبریک میگوینـد، امشب افطار را پیش من خواهی بود عجله کن این فرشـته ایست که از آسـمان نازل شده تا خون ترا در یک شـیشه سبز بریزد این خوابی بود که دیـدم معلوم میشود امروز مقـدر شـده و وقت رفتن از این نزدیک است و شـکی در این نیست

روایت 1044

فاضل از قول محمـد بن ابیطالب نقل میکنـد: یاران عمر سـعد سوار شدنـد و از این سو مرکب امام حسـین علیه السلام  را آوردند و حضـرت سوار شد و در مقابل لشـگر عمر سـعد با تعدادي از اصـحاب ایسـتاد، و بریر بن خضـیر پیش روي امام علیه السلام  بود حضـرت به او فرمود با این جماعت صـحبت کن، بریر پیش رفت و گفت: اي مردم از خدا بترسـید این امانت پیامبر خدا صـلی الله علیه و آله اسـت که پیش روي شـما ایسـتاده و اینان عترت او، اهل بیت و فرزنـدان او هسـتند، شـما به چه دلیل و مدرکی به جنگ او آمده اید، و چه منظوري داریـد؟ گفتنـد: میخواهیم از دسـتور امیر عبیـدالله بن زیاد اطاعت کنند در غیر این صورت دسـتور او را درباره اینها اجرا کنیم، بریر گفت: چرا نمیگذارید از همانجا که آمده اند بازگردند، واي بر شـما اي مردم کوفه آیا فراموش کرده اید نامه هایی را که به او نوشتیـد و پیمان هایی که با او بسـتند و خدا بر آن شاهد گرفتند؟ واي بر شـما، اهل بیت پیامبرتان را دعوت کردید و گفتید جان خود را فدایشان میکنیم، آنها به دعوت شـما آمدند حال میخواهید او را به ابن زیاد  تسـلیم کنید و آب را بر آنها حرام میکنید چه بـد رفتاري است که بعـد از پیامبرتان با ذریه و فرزنـدان او میکنید، خداوند روز قیامت شـما را سـیراب نکند چه بد جماعتی هستید شما. یک نفر از آن میان گفت: ما نمیدانیم چه میگویی، بریر گفت: شـکر خداي را که ما را داناتر و درك ما را بیشتر از شـما قرار داده و بینش مـا را در مورد شـما افزوده، پروردگـارا من از عملکرد این جماعت، نزد تو اظهار برائت مینمایم، پروردگارا وحشت و ترسشان را در دل یکدیگر بینداز تا آن هنگام که تو را ملاقات میکنند و تو بر آنها غضبناك هستی و آنان به سوي بریر تیر اندازي کردنـد، بریر بازگشت، امام حسـین علیه السلام  جلـو آمـد تـا روبروي آن قوم ملعون ایسـتاد و به آن مردم نابکـار که همانند سیل بودند نگاه کرد. عمر سعد ملعون را که در میان لشگر کوفیان ایستاده بود دید.

روایت 1045

شیخ مفید (ره) میگوید، امام علیه السلام با صداي بلند فرمود: اي اهل عراق (در حالیه اغلب میشـنیدند): اي مردم سخنم را بشنوید عجله نکنید تا شما را موعظه کنم به آنچه که شـما بر من حق داریـد تا حجت را بر شـما تمام کرده و هیـچ عذري باقی نماند اگر باانصاف با من رفتار کردید فبها و اگر هم با انصاف رفتار نکردید به آراء خود عمل کنید تا تصـمیمتان موجب پشیمانی شما نباشد آنگاه به من حمله آوردید و مرا مهلت ندهید که همانا: »ان ولی الله الذي نزل الکتاب و هو یتولی الصالحین«، سـپس حمد خدا را بجا آورد و خدا را آنچنان که باید یاد کرد و بر پیامبر صلی الله علیه و آله و ملائک خدا و بر پیامبران درود فرستاد و چنین کلام رسایی پیش از آن و نه بعد از آن از هیچ گوینده اي شنیـده نشـده. سـپس فرمود: اما بعد به نسب من توجه کنید من که هسـتم، سـپس به خود رجوع کنید و آن را مورد عتاب قرار دهید ببینید آیا کشتن من و بی احترامی به من صلاح شما است؟ آیا من پسر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله شما نیستم؟ آیا پسر جانشین و پسـر عموي پیامبرتان نیسـتم؟ پـدر من اول مؤمنی بود که رسول خـدا صـلی الله علیه و آله را به آنچه از سوي خدا آورده بود تصدیق نمود، آیا حمزه سیدالشـهدا عموي من نیست؟ آیا جعفر که با دو بال در بهشت پرواز میکند عموي من نیست؟ آیا این سخن رسول خـدا صـلی الله علیه و آله درباره من و برادرم که فرمود: اینها دو آقاي جوانان بهشـتند، به شـما نرسـیده؟ اگر سـخنان مرا تأییـد کنید بدانید که راست و حق است و به خدا قسم از وقتی دانسـتم خداوند دروغ گویان را دشـمن میدارد دروغ نگفته ام و اگر مرا تکذیب کنید در میان شما کسانی هستند که این سخنان را به شما خبر بدهند از جابر بن عبدالله انصاري، اباسعید خدري، سهل بن سـهل ساعدي، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید، آنان این سخنان را درباره من و برادرم از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده اند آیا این سـخنان براي خودداري شـما از ریختن خون من کافی نیست، شـمر بن ذي الجوشن ملعون گفت: اگر بدانید او چه میگویـد خواهیـد دید که او به نفع خود خدا را بندگی میکند حبیب بن مظاهر گفت: اي شـمر به خدا قسم من تو را میبینم که به هفتاد طمع و فریب اظهار بندگی میکنی و شـهادت میدهم راست میگویی که نمیفهمی او چه میگوید زیرا خداوند بر دل تو مهر زده، سـپس امام حسـین علیه السلام  فرمود: اگر به گفته هاي من تردید دارید آیا شک دارید که من پسـر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله شـما هسـتم بخدا قسم بین مغرب و مشـرق کسـی جز من پسـر پیغمبر صلی الله علیه و آله شما نیست نه در میان شما و نه در میان قبایل دیگر، واي بر شـما آیا کسی از شما را کشته ام که خونش را از من مطالبه میکنید، یا مال شما را از بین برده ام که آن را از من میخواهیـد یـا زخمی بر کسـی وارد کرده ام میخواهیـد قصاص کنیـد، همهمه کردنـد تا امام علیه السلام  سـخن نگویـد. آنگاه امام علیه السلام  ندا کرد: اي شـبث بن ربعی، اي حجار بن بجر، اي قیس بن اشـعث و اي یزید بن حریث مگر شـما به من ننوشتید میوه ها رسـیده و باغهـا سـرسبز شـده؟ اکنون با لشـکر مجهز از من اسـتقبال میکنیـد؟ قیس بن اشـعث گفت: ما نمیدانیم چه میگویی؟ در مقابل فرمان ابن زیاد  تسلیم باش زیرا آنها جز خیر شما را نمیخواهند، حضرت فرمود: نه، بخدا قسم، با دست خود ذلت را نمیپذیرم و ماننـد بردگان در مقابل شـما اعتراف نمینمایم. بأبی أبی الظیم لا یعطی العـدي حـذر المنیـۀ منه فضل قیادي بأبی فریدا أسـلمته ید الردي فی دار غربته لجمع أعـادي سـپس حضـرت فرمودنـد: اي مردم به پروردگارم و پروردگار شـما پناه میبرم، و به خداي خود و خداي شما از هر متکبر کافر به روز قیامت، پناه میبرم سپس حضرت مرکبش را برگرداند و به عقبۀ بن سمعان فرمود: مرکب مرا ببند دشمن به سوي حضرت یورش برد.

روایت 1046

ابوالفرج یوسف بن عبدالرحمن بن جوزي در تاریخش میگوید: هشام بن محمد گفته: وقتی امام حسـین علیه السلام  دید آنها بر قتلش اصـرار دارند قرآن را روي سـر گذاشت و ندا داد: حاکم بین من و شما کتاب خدا و جدم رسول خدا صـلی الله علیه و آله، اي مردم براي چه خون مرا حلال میدانید مگر من پسـر دختر پیامبر صلی الله علیه و آله شما نیسـتم؟ مگر سـخن جدم درباره من و برادرم که فرمود اینها دو آقاي جوانان بهشتند، به شما نرسیده است؟ اگر سخن مرا باور نمیکنید از جابر و زید بن ارقم و ابوسعید خدري بپرسید آیا جعفر طیار عموي من نیست، شمر ملعون ندا داد؛ الآن تو را روانه جهنم میکنم، امام حسین علیه السلام  فرمود: الله اکبر جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله به من خبر داد، در خواب دیدم گویا سگی خون اهل بیتم را مینوشد و آن جز تو نیست، شمر گفت: من خدا را به منافع خودم بندگی میکنم، تو هر چه میخواهی بگو.

روایت 1047

در بحار از مناقب باسـنادش از عبـدالله بن محمد بن سـلیمان بن عبدالله بن الحسن از پدرش از جدش از عبدالله نقل شده: وقتی عمر سـعد ملعون لشـگر خود را براي جنگ با امام حسین علیه السلام  آماده کرد و آنها را منظم و بترتیب قرار داد و پرچمها را در مکان هاي خود نصب کرد افرادي کـه بایـد در سـمت راست و چپ لشـگر قرار میگرفتنـد تعیین کرد سـپس به آن گروه که در قلب لشـگر بودنـد گفت: محکم باشید و از هر طرف حسین را محاصره تا مثل حلقه در اطراف او باشید، امام حسین علیه السلام  خارج شد پیش آن مردم آمد، همه آنها ساکت شدنـد عده اي  خواسـتند سـکوت را بشـکنند، به آنها فرمود: واي بر شـما چرا ساکت نمیشوید تا سـخنانم را گوش دهید من شـما را به راه خیر دعوت میکنم، هر کس سـخنانم را قبول کنـد هدایت میشود و هرکس مخالفت کند به هلاکت میافتد شما که از دستور من سرپیچی میکنید و به گفته هاي من گوش نمیدهید بخاطر آنست که شکم خود را از حرام پر کرده اید و قلبتان مهر خورده و قفل شـده. واي بر شـما چرا ساکت نمیشویـد؟ چرا به سـخنان من گوش نمیکنید؟ آنگاه لشـگریان عمر سـعد ملعون یکـدیگر را سـرزنش کردنـد و گفتند: ساکت باشـید، امام حسـین علیه السلام  برخاست و فرمود: نفرین بر شـما اي جماعت خیر نبینید به هنگام تحیر و سـرگردانی از ما کمک خواستید حال که به یاري شـما آمده ایم شمشـیرهایتان را براي گردن ما تیز کرده اید، و آتش جنگ و فتنه را بر ما میریزید که دشـمن ما و شـما آن را روشن کرده، بر روي اولیائتان لشگر آراستید و بدون رعایت حق و عـدالت دست دشـمنانتان علیه اولیائتان شده اید آرزوي شـما از دنیا جز حرام چیز دیگري نیست که به آن برسـید و به زنـدگی ناچیز دنیاي خود بدون اینکه از جانب ما براي آن حادثهاي پیش آید یا کاري که فایدهاي براي ما داشـته باشد طمع کردید چرا واي بر شـما نباشد، با ما دشـمنی کردید، ما را ترك نمودید و علیه ما مسـلح شدید. هنوز شمشـیري کشیده نشده و دلها آرامش دارد و راي خردمنـدانه روشن است اما در حمله به ما عجله کردیـد، هماننـد پرواز مگس و هماننـد مردان سـبک، ادعاهایی کردید، پس زشتی بر شـما باد زیرا شـما از طاغوتیان این امت هستیـد و گروه هایی پراکنـده و مخالف و نادیـده، گیرنـده قرآن و دم شـیطان هستیـد زمینه سـاز گنـاه و تحریف کننـده قرآن و نابود کننـده سـنت و کشـنده اولاد انبیاء و عترت اوصـیاء میباشـید و نسب شـما از زناست که دور هم گرد آمده اید و اذیت کننـده مؤمنین و حامیان رهبران مسـخره کننـده قرآن، شـما فرزندان غارتگرانی هستید که پیروان آنها به شـما تکیه دارنـد. از یاري ما دست برداشتیـد، آري بخدا قسم شـما در بیوفایی و خوار کردن مشـهور هستند بیوفائی شما ریشه در ذات شما دارد اصول و فروع شما بیوفایی را ارث برده و در دلهایتان جا کرده و بر قلبهایتان بیوفایی پرده کشـیده، شـما بر بیننـدگان خبیثترین موجودات، براي دشـمن شمشـیر و براي غاصـبان لقمهاي راحت هستیـد، لعنت خـدا بر پیمـان شکنانی که بعد از قبول ایمان آن را نقض کردند، شما خداوند را بر خودتان کفیل قرار دادید. بخدا قسم شما همانها هستید، بدانید که آن زنازاده فرزنـد زنازاده (ابن زیاد ) مرا بین متاع جزئی و ذلت مخیر کرده و هیهات که من دنیاي پست را انتخاب کنم، خـدا و رسول خدا صلی االله علیه و آله و اجداد طاهرین من و دامنهاي پاك گذشتگانم ابا دارد، غیرت و مردانگی و نفوس قدسی ما زیر بارننـگ نمیرود. آري جایگـاه افراد لئیم شایسـته بزرگواران نیست بدانیـد من شـما را از عملکرد زشـتتان بر حـذر داشـتم و شـما را ازعذاب الهی ترساندم. من با خانواده و امکانات و یاران اندك آمده ام. سـپس حضرت این شعر را خواند: فان تهزم فهزامون قدما و ان نهزم فغیر مهزمینـا و مـا ان طبنـا جبـن ولکن منایانـا و دولـۀ آخرینـا بدانیـد پس از این (کشـتن من) جز غم و انـدوه چیزي براي شـما نمیمانـد تا دور زمانه سـر رسـد. پدرم از جدم صـلی الله علیه و آله با من این عهد را بسـته اند پس تمام نقشه ها و شـرکایتان را جمع کنید و تمام فریبهایتان را بکار بندید و به من مهلت ندهید توکل من به پروردگار خودم و پروردگار شـماست. هیچ جنبنده اي نیست مگر اینکه خدا او را خواهد گرفت. (ان ربی علی صـراط مستقیم« پروردگارا باران را از آنها قطع کن و مانند زمان یوسف قحطی را بر آنـان بفرست غلامان ثقیف را بر آنها مسـلط کن تا آنها را با مرگ سـیراب کننـد تا کسـی از آنها را باقی نگـذارد و آنها را بقتل برساند و انتقام مرا و اولیاء مرا و انتقام اهل بیت و پیروان مرا از آنها بگیرد زیرا آنها مرا فریب داده و به ما دروغ گفتند و ما را خوار نمودند. تو پروردگار ما هستی به تو توکل کرده و انابه نموده و به سوي تو برمیگردیم. مهما نسـیت فلا أنسی الحسین وقد کرت علی قتله الأفواج و الزمر کم قام فیهم خطیبا منذرا و تلا آیا فما أغنت الآیات و النذر سـپس امام علیه السلام  فرمود: عمر سعد کجاست؟ بگوئید بیاید عمر سـعد را خبر کردند ولی او اکراه داشت پیش روي امام بیاید، حضرت فرمود: اي عمر تو مرا میکشی و گمان میکنی زنا زاده پسـر حرامزاده تو را والی ري و گرگان (گلسـتان) میکنـد بخـدا قسم گنـدمش گیر تو نمیآید و این را با قاطعیت میگویم، آنچه میخواهی انجام بـده اما بدان پس از من نه در دنیا و نه در آخرت روي خوشـی را نمیبینی من میبینم سـر تو را بالاي چوب کرده اند و بچه ها با سـنگ آن را میزنند و بین خودشان مسابقه گذاشـته و آن را هدفگیري مینمایند، عمر سعد از سخنان حضرت خشمگین شد و صورتش را از حضرت برگرداند و به لشگرش گفت: چرا ایستاده اید و نگاه میکنید دسته جمعی حمله کنیـد که لقمهاي بیش نیست، سـپس امـام علیه السلام  مرتجز مرکب رسول خـدا صـلی الله علیه و آله را خواست و به آن سوار شد.

روایت 1050

مرحوم صدوق (ره) میگوید: یکی از شـیعیان آن حضـرت بنام یزید بن حصـین همدانی نزد آن حضـرت آمد راوي حدیث (ابراهیم بن عبدالله) میگوید: آن مرد دائی ابواسـحاق همدانی بوده گفت: یابن رسول الله آیا به من اجازه میدهی با لشـگر عمر سـعد گفتگو کنم؟ حضرت به او اجازه داد او نیز به سوي لشـگر آمد و گفت: اي مردم، خداوند محمد صلی الله علیه و آله را به حق و راستی براي بشارت بهشت و ترساندن از عذاب و دعوت کننده مردم به سوي خدا و چراغ روشن فرستاد و این آب فرات است که خوکها و سگهاي عراق از آن میخورند در حالیکه شما بین آب فرات و پسر پیامبر صلی الله علیه و آله مانع شده اید. گفتند: اي یزید زیاد حرف زدي، بس کن بخدا قسم حسین را تشـنه نگه میداریم همانطور که پیشـینیان او را تشـنه نگه داشتیم. امام حسین علیه السلام  فرمود: اي یزید بنشین، سپس آن حضرت آمدند به شمشـیرش تکیه کرده و ایسـتادند و با صداي بلند فرمودند: شـما را به خدا قسم میدهم آیا مرا میشناسـید؟ گفتند آري تو پسـر رسول خـدا صـلی الله علیه و آله و نوه او هستی، فرمود: شـما را بخدا آیا میدانید جد من رسول خدا صـلی الله علیه و آله است؟ گفتند: بار خدایا شاهد باش آري. فرمود: شـما را بخدا آیا میدانید مادرم فاطمه علیهاالسلام  دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است؟ گفتند: خدایا شاهد باش آري، شـما را بخدا قسم آیا میدانید پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام  است؟ گفتند: آري خـدایا شاهـد باش. فرمود: آیا میدانیـد مادر بزرگم حضـرت خـدیجه دختر خویلـد اولین زن مسـلمان در اسـلام است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانیـد، حمزه سیدالشـهداء عموي پـدر من است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید جعفر طیار که در بهشت است عموي من است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید این شمشـیر که من حمایل کرده ام شمشـیر رسول خدا صـلی الله علیه و آله است؟ گفتند: آري، فرمود: آیا میدانید این عمامه که بر سر من است عمامه رسول خدا صلی الله علیه و آله است؟ گفتند: آري فرمود: شما را بخدا سوگنـد آیا میدانید علی که اول از همه اسـلام آورد و از همه مسـلمانان عالمتر و بیش از همه حلم داشت و ولی هر مرد و زن مؤمن است پـدر من است؟ گفتنـد: آري. فرمود: پس براي چه خون مرا حلاـل کرده اید در حـالیکه صاحب حوض کوثر پـدر من است و پرچم حمـد روز قیامت در دست جد من خواهد بود گفتند: ما اینها را میدانیم، اما تو را رها نمیکنیم مگر اینکه با تشـنگی مرگ را دریـابی. امـام حسـین علیه السلام  که پنجاه و هفت سال داشت دست به محاسـنش کشـید و فرمود: غضب خـدا وقتی بر یهود شـدت گرفت که گفتند: عزیر پسـر خداست، و غضب خدا بر نصاري وقتی شدت گرفت که گفتند: مسیح پسر خداست و غضب خدا وقتی بر مجوس شدیـد شـد که آتش را به جـاي خـدا پرستیدنـد و غضب خـدا بر اقوام دیگر وقتی شدیـد شـد که پیامبرشان را کشـتند و غضب خدا بر این مردم آنگاه شدید شد که تصمیم به قتل فرزند پیامبرشان گرفتند. مرحوم سید (ره) میگوید: وقتی امام علیه السلام این سـخنان را بیان فرمود خواهران و دختران آن حضـرت که این سـخنان را شـنیدند صـدایشان به گریه بلند شد امام برادرش عباس و فرزندش علی اکبر را به سوي آنها فرسـتاد و فرمود بگوئید ساکت باشند به جانم قسم بعد از این زیاد گریه خواهند کرد. سپس فرمود: بخدا قسم آنچه میخواهند (بیعت با یزید) را نمیپذیرم تا خدایم را ملاقات کنم در حالیکه به خون خود صورتم را خضـاب کرده بـاشم.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد