آنچه بر اهل بیت آن حضـرت پس از شـهادتشان حادث شد

خبر شدن زنان و کنیزان ایشان از شهادتشان

سـید بن طاووس (ره) گوید: وقتی امام حسـین علیه السلام  به شـهادت رسید کنیزي از خیمه هاي امام حسـین علیه السلام  بیرون آمد، مردي به او گفت: اي کنیز بخدا که سـرور تو را کشتند. آن کنیز گفت: ناله کنان و به سرعت به سوي سـرورانم رفتم، زنان با شنیدن این خبر بر صورت خود صدمه زدند و گریه و زاري نمودند: اذا تباکین لم یفصـحن عن کمد الا تحدر دمع غیر منزور و ان تشاکین لم یسـمعن واعیۀ الا تصعد أنفاس و تزفیر یندبن یا جد یا جداه احمد من مشاد ذکرك رجس غیر مذکور

قیام زنی از قبیله بکر ابن وائل برای اهل بیت

سـید (ره) گوید: لشگریان عمر سعد براي غارت خیام آل رسول الله صلی الله علیه و آله و نور چشم حضـرت زهراي بتول علیهاالسـلام از یکـدیگر سـبقت میگرفتنـد حتی پارچه اي که بر دوش زنان بود دزدیدند. زنان و دختران حرم رسول الله صـلی الله علیه و آله از خیمه ها بیرون آمـده و صـدایشان به گریه و زاري بلنـد شـده و به خاطر فراق عزیزان و دوسـتان ناله میکردند و میگریسـتند. حمید بن مسـلم (لعنه الله) میگوید: دیدم زنی از قبیله بکر بن وائل که با همسـرش در اصـحاب عمر سـعد (لعنه الله) بود، چون دید که لشـگر عمر سـعد بر خیمه هاي زنان حسـین علیه السلام  حمله کردند و آنها را غارت نمودند شمشیري به دسـت گرفـت و بـه سـوي خیمه ها رفت و فریـاد زد: اي قـبیله بکر بن وائـل آیـا دخـتران رسـول الله صـلی الله علیه و آله را غـارت میکنید؟ براي خون خواهی رسول خدا صـلی الله علیه و آله قیام کنید حکمی جز حکم خداوند نیست پس همسـر آن زن آمد و او را با خود برد.

غارت شدن اهل بیت (توسط حولی لعنت الله علیه)

ابومخنف گویـد: هنگامی که صـداي شـیون زنان بالا رفت ابن سـعد  بر سر لشگریان فریاد برآورد واي بر شما، خیمه را بر سر زنان خراب کنید و خیمه را با هر چه در آن است به آتش بکشـید. یکی از همراهـانش گفت: واي بر تو اي ابن سـعد  آیا براي تو کشـتن حسـین و خانواده و اصـحابش کافی نیست حالا میخواهی کودکان و زنانش را به آتش بسوزانی و بکشـی، گویا میخواهی خداونـد ما را در زمین فروببرد. پس زنان طاهره ي اهل بیت علیهمالسـلام را غارت کردند. حضـرت زینب علیهاالسـلام دختر أمیرالمؤمنین علیه السلام  فرمود: من در آن زمان در خیمه بودم مردي چشم آبی وارد خیمه شد هر چه در خیمه بود از ما غارت کرد نگاهش به علی بن الحسـین علیه السلام  افتاد که بر تکه پوستی به حال بیماري افتاده بود. آن مرد تکه پوستی را که زیر امام بود کشـید و او را به روي زمین انداخت سپس به من نگاه کرد و مقنعه از سـرم برداشت نگـاهش به دو گوشواره من افتـاد آنها را از من خواست در حالیکه گریه میکرد گوشواره ها را از من گرفت، به او گفتم مرا غارت میکنی و اشک میریزي؟ آن ملعون گفت: بخاطر مصائب شـما اهل بیت گریه میکنم. به او گفتم: خداوند دو دست و دو پاي تو را قطع کند و به آتش دنیا قبل از آتش آخرت بسوزاند.  

مختار و شروع خون خواهی امام حسین ع

ابومخنف میگوید: اندك زمانی گذشت تا مختـار بن ابیعبیـده ثقفی براي خونخواهی از امـام حسـین علیه السلام  در کوفه ظهور کرد آن ملعون را که خولی بن یزیـد اصـبحی (لعنه الله) بود نزد مختار آوردنـد. وقتی نزد او ایسـتاد مختار به او گفت: روز کربلا چه کردي؟ خولی (لعنه الله) گفت: به سوي علی بن الحسـین علیه السلام  رفتم و پوستی را که بر آن خوابیده بود ربودم و مقنعه از سـر زنیب علیهاالسـلام برداشته و گوشواره هایش را گرفتم. مختار گریست و گفت: در آن موقع از حضـرت زینب علیهاالسـلام چه شـنیدي؟ آن ملعون گفت: شـنیدم میگفت: خداوند دسـتان و پاهاي تو را قطع کند و در آتش دنیا تو را بسوزاند قبل از اینکه به آتش آخرت بسوزي. مختار گفت: به خدا من نداي آن طاهره ي مظلومه علیهاالسـلام را لبیک گفته و دعایش را به اجابت میرسانم سـپس نزد او آمد. دسـتان و پاهایش را قطع کرد و او را در آتش انـداخت و سوزانیـد. سـپس لشـگریان به سـوي علی بن الحسـین علیه السلام  رفتنـد تـا او را نیز بکشـند. برخی از لشـگریان میگفتنـد: او را بکشـید و برخی میگفتنـد: اي مردم این کودکی ناتوان است کشـتن او دردي از شـما دوا نمیکنـد و فایده اي براي شما ندارد حضـرت ام کلثوم  علیهاالسـلام چون این صحنه را مشاهده نمود گریست و چنین فرمود: أضحکنی الدهر و أبکانی و الدهر ذو صـروف ألوانی فسل بنا فی تسـعۀ صـرعوا بالطف أضـحوا رهن أکفان و ستۀ لیس یجاري بهم بنو عقیل أخیر فرسان و أین عون و أخوانی معا فـذکرهم جدد أخزانی در معدن آمده که شـمر (لعنه الله)تصـمیم گرفت که پسـر حسـین علیه السلام  را بکشد و علی بن الحسـین علیه السلام  بیمار بود. حضـرت زینب علیهاالسلام دختر علی بن ابیطالب علیه السلام  به سوي او رفت و جلوي او را گرفـت و فرمـود: بـه خـدا قسم نمیگـذارم او را بکشـی مگر اینکه اول مرا بکشـی. شـمر دست از علی بن الحسـین علیه السلام  برداشت.

از اتفاقاتی که بعد شهادت ایشان رخ داد

در ارشاد آمده حمید بن مسـلم (لعنه الله) گوید: به خدا قسم دیدم زنی از زنان و اهل بیت و دختران او را که لباس او را از پشت کشـیدند تا اینکه به زور لباس او را گرفته و بردند، سپس به سوي علی بن الحسین علیه السلام  رفتیم. او به حال بیماري بر روي زیرانـدازي بر زمین خوابیـده بود. شـمر با گروهی از مردان به سوي او آمد. برخی از مردان به او گفتند: این علیل را نمیکشـی؟ من گفتم: سـبحان الله آیـا کودکـان را میکشـید؟ این کودکی بیش نیست با این سـخن مردان را از کشـتن علی بن الحسـین علیه السلام  منصرف کردم. عمر بن سعد (لعنه الله) آمد، زنان در مقابل او گریستند و ناله و فریاد کردند عمر سعد به یارانش گفت: هیچ یک از شما به داخل خیمه این زنان نرود. به این پسر مریض کاري نداشته باشید. زنان حرم حسینی از او خواستند که هر چه از ایشان توسط سربازان او به سـرقت رفته بازگردانند که آنها بتوانند بوسـیله آن لباسـ ها خود را بپوشانند. آن ملعون به سربازان خود گفت: هر کس چیزي را از این زنان به سرقت برده به ایشان بازگرداند بخدا قسم هیچ یک از آنها چیزي به ایشان بازنگرداند عمر بن سعد (لعنه الله) افرادي را به خیمه هاي زنان و علی بن الحسـین علیه السلام  گماشت و به آنها گفت: از آنها محافظت کنید تا از خیمه ها خارج نشوند و شـما هم با آنها بـد رفتاري نکنید. در منتخب آمده فاطمه صـغري گفت: من در خیمه ایسـتاده بودم و بر اجساد پدرم و اصـحاب و یارانش نگاه میکردم که ماننـد قربانی عید قربان ذبح شده بودند. بدنشان روي شـنها و رمل هاي بیابان بود. اسـب ها بر بدن هاي مطهرشان میتاختند. من در این فکر بودم که بعـد از پـدرم بنی امیه  (لعنهم الله) بـا مـا چه میکننـد؟ ما را میکشـند یا به اسارت میبرنـد؟ در این هنگـام مردي سوار بر اسب به سوي زنـان آمـد و بـا چوب نیزه اش به زنان میزد و هر چه روسـري و زینت و زیور داشـتند از ایشان گرفت. زنان فریاد میزدند و میگفتند: واجدا واأبتا واعلیا واحسنا اي واي از بییار و یاوري، آیا کسی نیست که ما را پنـاه دهـد آیا مـدافعی نیست که از ما دفاع کنـد: یلهجن بالمرتضـی یا خیر من رقصت به النجائب تحت السـرج والکور عطفا علی حرم التقوي فقـد فجعت بصارم من سـیوف الله مشـهور جـدعت أنف قریش بالحسام و مـذ مضـیت دبت الینا بالفواقیر ألست یا فارس الخیلین تنظرنا فریسۀ من فی یدي کلب و خنزیر یا للکریم الذي أمست کرائمه مسبیۀ بعد احصان و تحذیر کان الحسین لنا من بعدکم سندا و سیدا مانعا من کل محذور فخیم الضیم فینا حین فارقنا و أدرك الوتر منا کل موتور یقاعد الصقر عن أفراخه فعذت و الیوم من دمها حمر المناقیر یا لیت عین رسول الله ناظرة أیتامه بین مقهور و منهور فاطمه صـغري گفت: دلم لرزید و به شدت ترسیدم و خود را در پشت عمه ام ام کلثوم  پنهان نمودم از ترس اینکه مبادا آن مرد به طرف من بیایـد. در همین حال بودم که آن مرد به قصد من آمد، با خود گفتم: چاره اي جز فرار نـدارم هراسان فرار کردم و گمان کردم از دست او در امان هسـتم. ناگهان دیدم او مرا دنبال میکند. از ترس سراسیمه شدم و در این هنگام او چوب نیزه اش را بین دو کتفم گذاشت و مرا به زمین انداخت. با صورت به زمین خوردم و بینی ام شـکست و خون از صورتم جاري شد آن ملعون آمد و گوشواره ها و مقنعه ام را از سـرم گرفت و برداشت و سـرم سوزش آفتاب سوخت. به سوي خیمه ها آمـدم و در این حال از هوش رفتم. چون به هوش آمـدم دیـدم که عمه ام در کنار من است و میفرمایـد: برخیز برویم. نمیدانم چه بر سـر دختران و برادر بیمارت آمده. گفتم: عمه جان آیا پارچه اي نداري که من با آن سرم را از انظار نامحرمان بپوشانم. عمه ام گفت: دخترم ببین، عمه ات هم مثل تو شـده چون نگاه کردم دیـدم سـرش بی مقنعه شـده و صورتش از ضـرب تازیـانه کبود و سـیاه گردیـده. با هم به سوي خیمه بازگشتیم دیـدیم خیمه و هر چه در آن است به غارت رفته و برادرم علی بن الحسـین علیه السلام  با صورت به زمین افتاده و از شدت گرسنگی، عطش و بیماري طاقت نشستن ندارد. ما به حال او گریستیم و او بر حـال مـا گریست. شـاعر چنین گفته: و واحـد العصـر ملقی فی جوامعه یشـفه ناحـل الأحزان و السـقم کأنما العین لم تدرك حقیقته من النحول و شف الضر و الألم و حوله الخفرات الغر مهملۀ تحوم حول بنی الزرقا بغیر حمی من کل ربۀ أطمار ممزقۀ و ذات عقد هشـیم الحلی منقصم هذي تلوذ بهذي و هی حاسـرة و الدمع فی سـجم و الشـجو فی ضرم مولاي ما صاحب الزمان (عج)

راجب اتفاقاتی که بر اهل بیت ایشان آماده

در زیـارت ناحیه مقـدسه میفرمایـد: خانواده ات را ماننـد بردگان به اسارت بردنـد و به زنجیر هاي آهنین بسـته و بر روي چهار پایان سوار کردنـد. آفتـاب بیابان هـا صورت هایشان را سوزانـد. آنها را در دشـت ها و بیابان ها میبردنـد. دسـت هایشان را بر گردنشان غل و زنجیر کرده بودنـد. اهـل بیت را در کوچه ها و بازارهـا میگرداندنـد. در لهوف آمـده: زنـان را از خیمه بیرون آوردنـد و خیمه ها را آتش زدنـد. زنـان بیروسـري در حـالیکه لباس ـهایشان ربوده شـده بود پا برهنه و گریان از خیمه خارج شدنـد و در نهایت اسارت و بیچارگی میگفتند: شما را به خدا ما را از کنار مقتل حسین علیه السلام  عبور دهید. در تظلم الزهرا علیهاالسلام از منتخب و المعـدن نقل است: منافقین بنی امیه  (لعنهم االله) جسد مطهر امام حسـین علیه السلام  را بر روي زمین بیغسل و کفن رها کردند. ابدان اصـحابش را نیز به همین صورت و از روي قصد و کینه و دشـمنی، اهل بیت را از کنار مقتل آل رسول االله صـلی االله علیه و آله عبور دادنـد. چون ام کلثوم  علیهاالسـلام برادرش حسـین علیه السلام  را دیـد که بر روي زمین به رو افتـاده و بر پیکر غرقه به خون و غارت شـده امام علیه السلام  بادها میوزد، خود را از بالاي شتر به زمین افکنـد و پیکر برادرش حسـین علیه السلام  در بر گرفت و با گریه و زاري گفت: یا رسول االله صـلی االله علیه و آله به جسد پسـرت که بیغسل و کفن روي زمین در میان خاکها و رملها افتاده نگاه کن. شن هـاي بیابان کفنش شـده و خونی که از رگهایش جاري است آب غسل اوست. این اهل بیت اوست که در حقارت و بیچارگی به اسارت میرونـد. کسـی نیست از اهل بیت و خانواده اش در برابر دشـمنان حمایت کنـد و سـر فرزنـدان اباعبداالله علیه السلام  با رأس شریفش روي نیزه ها مانند ماه آسـمان در بیابان میدرخشـند. در لهوف آمده چون زنان نگاهشان به کشـتگان و شـهدا افتاد شـیون و زاري کردنـد و با دست به صورتهاي خود میزدنـد. به خـدا هیچگاه حالات زینب دختر علی علیهالسـلام از یـادم نمیرود که براي امام حسین علیه السلام  گریه و زاري میکرد و با صوتی حزین و قلبی شکسته میگفت: یا محمدا درود پادشاه آسمانها بر تو باد. این حسـین توست که بخون خود غلتیده و اعضاي بدن او قطعه قطعه شده و دختران تو به اسارت میروند به خدا، به محمد مصـطفی، به علی مرتضـی و به حمزه سیدالشـهدا شـکایت میکنم. وا محمدا این حسـین توست که روي خاکها در بیابان افتاده و باد صبا بر پیکر او میوزد، فرزندان طاغیان و کافران او را کشـته اند، اي واي از غم و اندوه و مصـیبت، امروز جدم رسول االله صـلی االله علیه و آله مرد. اي اصـحاب و پیروان محمد اینان فرزندان مصطفی صلی االله علیه و آله هستند که به اسارت برده میشوند.

روایات حضرت زینب

در بعضی روایات آمـده که حضـرت زینب علیها السـلام چنین نـدا داد: یا محمدا دختران تو را اسـیر نموده اند و فرزندانت را کشـتند. بر اجساد مطهرشان باد صـبا میوزد. این بدن حسـین توست که سـرش را از قفا بریده اند و عمامه و ردایش را غارت نموده اند. پدرم فداي آن آقایی که در روز دوشـنبه لشـگرش از هم پاشید و غارت شد، پدرم فداي کسی که طناب خیمه اش را پاره کردند، پدرم فداي کسی که امیـد دیـدار او نیست و جراحاتش مداوا ندارد. پدرم فداي کسـی که جانم فداي اوست. پدرم فداي کسـی که غمگین و محزون است تـا بین او و دشـمنانش حکم شود. پـدرم فـداي کسـی که از فرط تشـنگی جان داد. پـدرم فـداي کسـی که از ریش او خونش میچکـد. پـدرم فـداي کسـی که جسم مطهرش روي زمین در بیابان افتاده، پـدرم فداي کسـی که جدش پیامبر صـلی الله علیه و آله خداوند آسـمان است. پدرم فداي کسی که نوه پیامبر صلی الله علیه و آله هدایتگر است. پدرم فداي محمد مصطفی صلی الله علیه و آله، پدرم فداي خدیجه کبري علیهاالسـلام، پدرم فداي علی مرتضـی علیه السلام ، پدرم فداي فاطمه علیهاالسـلام سرور زنان عالم، پدرم فداي کسی که خورشید براي او بازگشت تا او نماز خود را بخواند. راوي میگوید: بخدا قسم پس از سخنان زینب دختر علی بن ابیطالب علیه السلام  دوست و دشمن گریستند. در منتخب آمده زینب علیهاالسلام چنین ندا داد: یا محمدا، صلوات سلطان آسمان بر تو باد. این حسـین است که روي خاک هاي بیابان افتاده و به خون خویش غلتیـده و بخاك آغشـته شده واعضاء او قطعه قطعه شده، یامحمدا دختران تو در بین لشـگریان دشـمن اسـیر شده اند و فرزنـدان تو به خاك و خون افتاده اند و بر بدنهاي مطهر آنان باد صـبا میوزد. این پسر تو حسین علیه السلام  است که سرش را از قفا بریده اند امید دیدار او نیست و زخم هایش درمان ندارد. هنگامی که زینب این سـخنان را میگفت، دوست و دشـمن میگریسـتند حتی دیدم اسب ها نیز چشم هایشان غرق اشک شده است. و الطهر زینب تسـتغیث بنـدبها غرقت به فیض دموعها و جناتها رقت لعظم مصابها أعدائها و من الرزیۀ أن ترق عداتها  

بیتابی سکینه خاتون روی بدن مطهر پدرشان

 سـید (ره) گفت: سکینه دختر امام حسین علیه السلام  جسد مطهر پدر را در آغوش کشید، عده اي  از اعراب او را از جسد اباعبدالله علیه السلام  به سختی جدا کردند. در قول دیگر آمده سـکینه جسد شریف امام حسین علیه السلام  را در بغل گرفته بود آنچنان، فریاد و ناله و زاري سر داد که از هوش رفت. سـکینه میگوید: در حال بیهوشـی از پدرم امام حسـین علیه السلام  شنیدم این چنین میفرمود: شیعتی ما ان شربتم مـاء عـذب فـاذکرونی أو سـمعتم بغریب أو شـهید فانـد بونی و أنـا السـبط الـذي من غیر جرم قتلونی و بجرد الخیـل بعـد القتل عمـدا سحقونی لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی کیف استسـقی لطفلی فأبوا أن یرحمونی و سقوه سهم بغی عوض الماء المعین یا لرزء و مصاب هـد أرکان الحجون و یلهم قد جرحوا قلب رسول الثقلین فالعنوهم ما اسـتطعتم شـیعتی فی کل حین چون سـکینه با اندوه به هوش آمد به صورت خود صدمه میزد و گریه و زاري و نوحه خوانی میکرد پس عده اي  از مردان آمدند و او را از جسد حضـرت امـام حسـین علیه السلام  کشـیدند.

راجب ده ملعونی که اسب تاختند و عواقبشان

سـید بن طاووس (ره) گفت: سپس عمر بن سـعد (لعنه الله) فریاد زد در بین اصـحابش که چه کسـی به سوي حسین میرود و با اسب بر بدن او میتازد و پشت و سینه او را لگدمال میکند؟ از لشـگریان دشمن ده نفر آمدند که عبارت بودند: از اسحاق بن حویۀ که پیراهن امام حسین علیه السلام  را غارت نمود، أخنس بن مرثد و حکیم بن طفیل سنبی و عمرو بن صبیح صیداوي و رجاء بن منقذ عبدي و سالم بن خثیمه جعفی و صالـح بن وهب جعفی و داحـظ بن ناعم و هانی بن ثبیت حضـرمی و اسـید بن مالک (لعنهم الله تعالی اجمعین) پس بـدن مطهر امام حسـین علیه السلام  را با سـم هاي اسبان خویش لگدکوب کردند تا اینکه پشت جسد به سینه چسبید. بعدها این ده ملعون نزد ابن زیاد  (لعنه الله) آمدند و اسـید بن مالک به نمایندگی از آنها گفت: نحن رضضـنا الصدر بعد الظهر بکل یعبوب شدید الأسر ابن زیاد  (لعنه الله) گفت: شـما چه کسانی هستیـد (در کربلا چه کرده اید)؟ اسـید بن مالک گفت: ما همان کسانی هستیم که با اسـبه ایمان حسـین علیه السلام  را آنقدر لگدکوب کردیم تا استخوان هاي سینه اش خورد شد. ابن زیاد  (لعنه الله) امر کرد تا جایزه مختصري به آنها بدهند. ابوعمر زاهد میگوید: ما در این ده نفر و اصل و نسبشان دقت کردیم و فهمیدیم همه آنها زنازاده بودند. هنگامی که مختـار قیـام کرد آنها را گرفت و دسـتور داد با میـخ دسـتها و پاهایشان را به زمین کوبیدنـد و سـپس امر کرد آنقـدر اسب بتازنـد تا همگی آنهـا به هلاـکت رسـیدند (لعنهم الله تعالی).

راجب عواقب شراکت در خون ایشان

 در زیارت ناحیه مقـدسه که منسوب به مولاي ما حضـرت صاحب الزمان (عـج) است همانطور که در مزار بحار آمـده، حضـرت جد مظلومشان را مخاطب قرار داده و چنین میگویند: یا اباعبدالله، با سم اسـبها بدن تو را لگـدمال کردنـد و ظالمان و سـتمگران جسم مطهر تو را پاره پاره کردند… در عوالم و بحار از سدي حکایت شده گفت: شبی مردي به ضـیافت من آمد. به او خوش آمد گفته و گرامیاش داشتم و این همنشینی خوش میگذشت و شب نشینی تا به صبح ادامه داشت. او بسـیار صـحبت کرد و من میشـنیدم تـا اینکه در پایـان صـحبتش به جریـان کربلاـ رسـید و از واقعه ي کربلاـ زمان زیادي نگذشـته بود. با غصه و اندوه آه سـردي کشـیدم، گفت: چه شده؟ گفتم ماجراي مصیبتی به یادم آمد که همه مصائب عالم در پیش آن مصـیبت هیـچ است. گفت: آیا روز عاشورا تو در کربلا بودي؟ گفتم: نه، الحمدالله. گفت: براي چه الحمدالله گفتی؟ گفتم: براي اینکه در خون حسین علیه السلام  شریک نبودم و از عذاب الهی خلاصی یافتم چون جدش رسول الله صلی الله علیه و آله فرموده بود: هر کس در خون پسـرم حسـین علیه السلام  شـریک باشد و دسـتش آلوده به خون او گردد روز قیامت در حالی محشور میشود که چیزي از اعمال نیک در پرونـده اعمالش نـدارد. گفت: آیا واقعا جدش چنین گفته است؟ گفتم: بله و نیز پیامبر صـلی الله علیه و آله فرموده که پسرم حسین علیه السلام  از روي کینه و ظالمانه به قتل میرسد، هر کس و را بکشد و یا در خون او شریک باشد در تابوتی از آتش داخل میشود و به عذاب نصف اهل جهنم عذاب میگردد، دسـتان و پاهایش را زنجیر میکنند و از او بویی متصاعد میگردد که اهل جهنم از آن بو فرار میکنند و پناه میجویند. هر کس از قاتلین حسـین علیه السلام  پیروي کند یا با او پیمان ببنـدد یـا به کشـتن فرزنـدم راضـی باشـد چـون در جهنم پوست تنش بریزد، پوسـتی دیگر به جـاي پوست قبلی میرویـد تـا عـذاب دردناك دائمی بچشـد عـذابی که لحظه اي از آنها برداشـته نمیشود و از حمیم جهنم مینوشـند و به عذاب جهنم معذب میگردند. آن ملعون گفت: اي برادر این حرفها را قبول نکن! گفتم: چگونه این سـخنان را تکـذیب مینمایی حال آنکه این سـخنان رسول الله صلی الله علیه و آله است او دروغ نگفته و منهم از او به دروغ نقـل نکرده ام. آن ملعـون گفت: میگـویی اینهـا میگوینـد رسـول الله صلی الله علیه و آله گفته که قاتـل پسـرم حسـین علیه السلام  عمر طولاـنی نمیکنـد حال آنکه من هم جزء قاتلین حسـین علیه السلام  هسـتم و بجـان تو من عمرم از نود سـال گذشـته با اینکه تو مرا نمیشناسـی. گفتم تو را به خـدا آیا واقعا راست میگویی؟ آن ملعون گفـت: مـن اخنس بـن زیـد هسـتم. گفتم: روز عـاشورا در کربلاـ چه کردي؟ آن ملعـون گفت: من کسـی هسـتم که فرمـان دادم به سوارانی که عمر بن سـعد به آنهـا امر کرده بود تـا جسم حسـین علیه السلام  را بـا سم اسـب هایشان لگـدمال کننـد و اسـتخوان هایش را بشـکنند، من همان کسـی هسـتم که قطعه پوستی را که زیر علی بن الحسین علیه السلام  بود و او با حال مریضی بر آن خوابیده بود از زیر بدن او کشیدم تا اینکه به صورت بر زمین افتاد. من گوش دختر امام حسین علیه السلام  را براي ربودن گوشواره هایش پاره کرده و مجروح سـاختم. سـدي میگویـد: بسـیار نـاراحت شـدم، قلبم شـکست و چشـمانم پر از اشک شـد. از نزد او بیرون رفتم و در فکر کشـتن آن ملعون بودم. در این هنگام نور چراغ ضـعیف شد برخاستم که روشنایی آن را زیـاد کنم. آن ملعون گفت: بنشین در حالیکه از سلامتی خود شگفت زده بود برخاست که نور چراغ را زیاد کند. دستش را به سوي چراغ برد تا روشنایی آن را زیاد کنـد که ناگاه دیدم انگشـتش آتش گرفت، آن را به خاك مالید ولی آتش خاموش نشد به من فریاد زد کمک کن، پس علی رغم میل باطنی ام مقداري آب روي انگشتش که در حال سوختن بود ریختم ولی تا آتش بوي آب را استشمام کرد شعلهورتر شد و شـدت یـافت. آن مرد فریـاد زد این آتش چیست؟ چگونه خـاموش میشود؟ گفتم خودت را به داخل رودخانه بینـداز. او خود را به رودخانه انـداخت. هنگامی که خود را به آب انـداخت تمام بدنش مشـتعل شد مانند چوبی که میسوزد و باد گرم بر او میوزد من این صحنه ها را میدیدم به خدایی که جز او خدایی نیست آتش او خاموش نشد تا اینکه تمام وجود او سوخت و سیاه شد و بر روي آب رفت.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد