در چگونگی شهادت حضرت مسلم بن عقیل

روایت کامل شهادت جناب مسلم بن عقیل

 شیخ مفید (ره) میگوید: استري براي آن حضـرت آوردند و او را بر آن نشاندند سـپس آن جمعیت اطراف او را گرفته و در تصرف شمشیرش نزاع میکردنـد مسـلم فهمیـد جز به قتلش تصـمیمی ندارنـد چشـمانش پر از اشک شـد و فرمود: این اولین فریب است، محمد بن اشـعث گفت: امیـدوارم تصـمیم ناخوشاینـدي براي تـو نگرفته باشـند، فرمـود: امیـد تو واهی است پس کو آن امـان دادنتـان انـا الله و انـا الیه راجعون گفت و گریه کرد، عبیداالله بن عباس گفت: کسـی که خواسـته هایی مانند خواسـته تو دارد (حکومت) اگر به این روزي که تو افتادي بیفتـد گریه نمیکنـد. مسـلم فرمود: بخـدا قسم براي مرگم گریه نمیکنم و از کشـته شدن هم نمیترسم اما گریه من براي اهلم است که در راه هسـتند گریه من براي حسـین علیه السلام  و اولاد حسین گریه میکنم. سپس به محمد بن اشعث گفت: اي بنده خدا من میبینم که به خدا از انجام امانی که به من دادي ناتوانی آیا میتوانی در حق من کار خیري انجام دهی، کسی را بفرست و از قول من پیامی به حسـین علیه السلام  برسان، زیرا من او را دیدم که آماده حرکت به سوي شـما بود بگو به حسین علیه السلام  بگویند: ابن عقیل در دست دشـمن اسیر بود و تا شب نشده کشته میشود و مرا به سوي شما فرستاد تا این پیام را بگویم، مسلم میگوید: پدر و مادرم فداي تو و اهل بیت تو برگرد به مردم کوفه اعتماد نکن اینان همان اصـحاب پدرت هسـتند که آن حضـرت از خدا مرگ یا شهـادت خود را میخواست تا از دست آنها راحت شود اهل کوفه تو را تکـذیب کردنـد و بیعت اینها قابل اعتماد نیست، ابناشـعث گفت: بخـدا قسم این کار را میکنم و یقین دارم که ابنزیاد نیز به تو امان خواهـد داد. ابناشـعث، مسـلم را تا در قصـر رساند اجازه ورود خواست، و بر ابنزیاد داخل شـد و جریان مسـلم را به او گفت و آنچه واقع شـده بود و اینکه با امان دادن او را دسـتگیر کرده اند را نقـل کرد، عبیـداالله به او گفت: تو چه کـاره بودي به او امـان بـدهی تو را نفرسـتاده بودم به او امان بـدهی بلکه فرسـتاده بودم او را نزد من بیاوري، ابناشـعث ملعون ساکت شد نزد مسـلم رفت که دم در قصـر بود در حالیکه تشنگی بر مسلم غلبه کرده بود و عده اي از مردم هم بر در قصـر نشسـته بودند و منتظر اجازه ورود بودند، مقداري آب در قصـر گذاشـته بودند، مسـلم بن عقیـل گفـت: مقـداري از این آب به من بدهیـد، مسـلم بن عمرو گفت: میبینی چه قـدر خنـک است بخـدا قسم از آن آب قطرهاي نخواهی چشید تا از حمیم جهنم بچشی، حضرت گفت: واي بر تو، تو کیستی؟ گفت: من همانم که وقتی تو حق را انکار کردي من شنـاختم وقتی تو به امـامت خیـانت کردي من خیرخواه او بودم وقتی تو مخـالفت کردي من مطیع او بودم، من مسـلم بن عمرو باهلی هسـتم، ابنعقیـل گفت: مـادرت برایت گریه کنـد چقـدر جفـا کـار و بیمروت و قسـی القلب هسـتی. اي پسـر بـاهله تـو براي جهنم سزاوارتر از من هستی، سپس نشست و به دیوار تکیه داد، عمرو بن حریث غلامی را فرستاد تا مقداري از آن آب براي مسلم آورد و گفت: بنوش، اما وقتی مسـلم میخواست از آن آب بخورد کاسه از خون دهان مسلم پر شد و نتوانست بیاشامد، و دوباره آب دادند بـاز هم نتوانست. بار سوم برایش آب آوردنـد، دنـدانهاي ثنایایش داخل آب افتاد مسـلم گفت: خـدا را شاکر هسـتم اگر روزیم بود میتوانسـتم آب بخورم، فرسـتاده ابنزیاد آمد و او را وارد قصـر کرد، وقتی مسـلم بر ابنزیاد وارد شد سـلام نگفت، محافظ ابنزیاد گفت: چرا بر امیر سلام نگفتی؟ مسلم گفت: اگر میخواهد مرا بکشد چه سلامی به او بگویم و اگر قصد کشتن مرا ندارد آنوقت به او سلام خواهم گفت ابنزیاد گفت: بجانم قسم تو را خواهم کشت، مسـلم گفت: حتما و ابنزیاد گفت: آري، مسلم فرمود: بگذار به یکی از خویشانم وصـیتی بکنم، گفت: وصـیت کن، مسـلم بن عقیل نگاهی به حاضرین در مجلس ابنزیاد کرد در آن میان عمر بن سـعد بن ابیوقاص ملعون را دید گفت: اي عمر بین من و تو قرابتی هست و الآن به تو حاجتی دارم حاجتم را به تو میگویم اما پنهانی، عمر از شـنیدن سـخنان مسـلم خود داري کرد، عبیـداالله بن زیاد گفت: عمر بن سـعد چه باعث شده که نخواستی سخنان پسـر عمت را بشـنوي؟ عمر بن سـعد برخاست و با مسلم در گوشهاي نشست که ابنزیاد آنها را میدید، مسلم پس از شهادت دادن به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله و ولایت علی علیه السلام  (همانطور که در منتخب آمده) به او گفت: هنگام ورود به کوفه هفتصد درهم قرض گرفته ام شمشـیر و لباسـهایم را بفروش قرض مرا ادا کن بعد از آنکه کشته شدم جنازه ام را از ابنزیاد بگیر و دفن کن. من به حسـین علیه السلام  نوشته ام که مردم با او هستند و او الآن در راه است فردي را نزد او بفرست، تا از قضایا مطلع شود و به سوي کوفه نیاید. عمر بن سـعد به ابنزیاد گفت، اي امیر مسـلم به من چنین و چنان گفت، ابنزیاد گفت: امین نبایـد خیـانت کنـد اما بعضـیها به خائن اطمینان میکننـد، اما آنچه به تو مربوط است خود دانی و آنچه دوست داري انجام دهی ما مـانع تو نمیشویم پس از کشـتنش جسـدش براي مـا مهم نیست و امـام حسـین علیه السلام ، اگر او قصـد مـا را نکنـد، ما قصـد او را نمیکنیم. سـپس ابنزیاد گفت: اي پسـر عقیل، آمـدي این مردم متحـد را متفرق کردي و بینشان اختلاف انـداختی و بعضـی را علیه بعضـی تحریک کردي، مسـلم گفت: هرگز چنین نیست، من براي تفرقه نیامدم این مردم معتقد بودند پدر تو، خوبان آنها را کشـته، خونشان را ریخته و همانند کسـري و قیصـر با آنها رفتار شده، ما آمـدیم آنها را به عدالت و کتاب خدا دعوت کنیم، ابنزیـاد گفت: اي فـاسق تو اهـل این کـار نیستی چرا بـا این مردم چنین عمل میکنی تو در شـهر شـراب مینوشـی. حضـرت مسـلم علیه السلام  فرمود: من شـراب خورده باشم؟ نه بخدا قسم دروغ میگویی تو نمیدانی چه میگویی من اهل شراب نیستم تو بیش از من به این کار شایسـته اي کسی به شراب خوري شایسته است که خون مسلمانان را میلیسد و نفوس محترمه را به قتل میرساند، نفوسی که خداونـد قتـل آنهـا را حرام قرار داده و تو آنهـا را از روي کینه و سوءظن بقتـل میرسانی و چنان به لهو و لعب مشـغول هستی که گمـان داري کـاري نکرده اي. ابنزیـاد گفت: اي فاسق این تویی که نفسـهاي زکیه را کشتی و تو اهلیت آن را نـداري حافظ جان و مال مردم باشـی، مسـلم گفت: اگر ما نیستیم پس چه کسی اهلیت دارد، ابنزیاد گفت: امیرالمومنین یزید، مسلم گفت: در همه حال خـدا را سپاسـگزارم و به آنچه بین ما و شـما حکم کند راضـی هستیم، ابنزیاد گفت: خدا مرا بکشد تو را چنان بکشم که در تاریخ اسلام کسی را بدان نوع نکشته باشند. مسلم گفت: بلی تو اهلیت این را داري کارهایی را در اسلام انجام دهی که کسی انجام نداده تـو بیش از همـه به جنـایت در کشـتن و مثله کردن و خبـاثت درونی و لئیم بـودن شایسـتهتري، ابنزیـاد جلـو آمـد به مسـلم، حسـین علیه السلام  و علی علیه السلام  و عقیل ناسزا گفت مسلم دیگر با او سخن نگفت. سپس ابنزیاد گفت: او را ببرید بالاي قصر گردنش را بزنید جسدش را از بالاي قصـر پائین بیندازید، حضرت مسلم گفت: بخدا قسم اگر بین من و تو نسبتی بود مرا نمیکشتی، ابنزیاد گفت: کجاست کسـی که سر پسر عقیل را با شمشیر بزند، پس بکر بن حمران احمري را صدا کرد و به او گفت او را ببر بالاي قصر و گردنش را بزن. او را به پشت بام قصـر برد مسـلم االله اکبر میگفت و از خدا طلب مغفرت میکرد و بر پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله و آل او درود میفرسـتاد و میگفت: پروردگـارا بین مـا و کسانی که به دروغ به ما نامه نوشـتند و ما را تکـذیب کرده و ما را خوار نمودند قضاوت و حکم کن، باري مسـلم را به پشت بام برده و گردنش را زدند.

ترس غلام از قتل مسلم ابن عقیل

مرحوم سید (ره) میفرماید: پس از کشـتن مسـلم، بکر بن حمران با حالت ترس پائین آمد، ابنزیاد به او گفت: چه شده است، گفت: اي امیر لحظه کشـتن مسلم مرد سیاه چهرهاي پیش روي خود دیدم که انگشت اشاره خود را میگزید (یا اینکه گفت لبهایش را میگزید) چنان از آن مرد ترسـیدم که تاکنون چنین نترسـیده ام، ابنزیاد گفت: خیالاتی شده اي.

فرستادن غلام برای قتل مسلم توسط ابن زیاد

در روایت دیگر نقل شده: وقتی این صـحنه را دید پیش از آنکه مسـلم را بکشد دسـتهایش خشک شد. این موضوع را به ابنزیاد گفت، ابنزیاد او را خواست و به کشـتن مسـلم مجبور کرد ابنزیاد تبسـم کرد و گفت: چون میخواهی برخلاـف عـادت خود کـاري انجـام دهی خیالاتی شـده اي، آنگاه ابنزیاد فرد دیگري را براي کشـتن مسلم به بالاي قصر فرستاد آن شخص وقتی خواست مسلم را بکشد پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله را دید او هم از ترس در دم مرد آنگاه ابنزیاد شامی ملعونی را براي کشـتن مسـلم فرسـتاد (مرحوم علامه مجلسی (ره) در جلاء این مطلب را نقل کرده).

در شهادت مسلم بن عقیل

 در بحار از مسعودي نقل است: ابنزیاد ملعون بکر بن حمران قاتل مسلم را خواست و از او پرسید تو مسلم را کشتی؟ گفت: آري، گفت: وقتی براي کشـتن به پشت بـام میبردي، چه میگفت؟ گفت تکبیر میگفت و تسبیـح میگفت، لا اله الا االله و اسـتغفار میگفت: وقتی هم خواسـتم گردنش را بزنم گفت: پروردگارا بین ما و مردمی که ما را فریب دادنـد و سـپس تکـذیب کردند و ما را خوار نموده و قتل رساندنـد خودت حکم کن، به او گفتم شـکر خدا را که من ترا خلاص و راحت میکنم آنگاه ضـربتی زدم ولی به او اثر نکرد به من گفت: اي غلاـم کشـتن من دردي از تو دوا نمیکنـد. ابن زیـاد گفت: هنگـام مرگ هم مباهات میکرد، بکر گفت: ضربت دیگري به او زدم پس کشـته شـد.

شهادت هانی در بازار

مرحوم شـیخ مفیـد (ره) میگویـد: محمـد بن اشـعث نزد عبیداالله بن زیاد رفت و در مورد هـانی بن عروة بـا او صـحبت کرد و گفت: تو جایگـاه و منزلت هـانی را در شـهر و جایگـاه خـانواده او را در قبیله میـدانی و قبیله او میدانند که من رفیقم او را نزد تو آوردهایم تو را به خدا قسم میدهم بر ما منت بگذار او را بر ما ببخش من، از خصومت مردم شهر و اهل او اکراه دارم، ابنزیاد او را وعده داد که این کار را بکند سپس او را مرخص کرد و دستور داد هانی را از زندان بیرون آورده و در بازار گردن او را بزنند، هانی را به بازار آورده و بجایی رسـیدند که آنجا گوسفند میفروختند در حالیکه دستان هانی بسته بود میگفت: واي بر مذحج، امروز دیگر براي من قبیله مذحجی وجود ندارد یا مذحجا یا مذحجا و کجایند مذحج؟ وقتی دید کسـی او را یاري نمیکند دسـتش را از شانهاش درآورد و گفت: حتی اگر عصایی یا چاقویی یا سنگی یا استخوانی بود میشد به آن امیدوار بود و از آنها خیر دید و به آنها اعتماد کرد، سـپس به او گفتند: گردنت را بلند بگیر، گفت: نسـبت به گردنم اینقدر سـخی نیستم بر علیه خودم شـما را یاري نمیکنم، غلام عبیـداالله بن زیاد که به او رشـید میگفتنـد شمشـیري به هانی زد اما تأثیري نکرد، هانی به او گفت بازگشت همه به سوي خـداست، پروردگارا رحمت و رضایت خود را به من عنایت کن، آنگاه ضـربتی دیگر زد و هانی را به قتل رساند

شهادت هانی بن ابیحیه

در کتاب تظلم الزهرا علیهاالسلام از مناقب نوشته است: ابنزیاد ملعون دستور داد هانی را در محله خرید و فروش گوسـفندان بکشـند و سـپس دسـتور داد او را سرازیر از دار بیاویزند. در منتخب آمده: آنها مسلم و هانی را دستگیر کرده و با زنجیر بسـتند و در بازار گرداندند، خبرشان به طایفه مذحج رسید بر مرکبهایشان سوار شده و با آنها قتال کردند جنازه آنها را گرفته و دفن کردنـد. در ریاض المؤمنین آمده: وقتی مسـلم بن عقیل و هانی بن عروه به شـهادت رسـیدند، ابنزیاد سـرهاي آنها را توسـط هـانی بن ابیحیه وداعی و زبیر بن ارواح تمیمی براي یزیـد بن معاویه فرسـتاد و طی نامهاي تمام جریان را براي او شـرح داد.

شعری از عبدالله بن زبیر

سـید (ره) در قتـل مسـلم بن عقیل و هانی بن عروة (رحمها االله) آورده که عبداالله بن زبیر از فرزدق شعري را نقل کرده است (که البته بعضی میگویند این شعر از سلیمان حنفی است). فن کنت لا تـدرین ما الموت فانظري الی هانی فی السوق و ابنعقیل الی بطل قد هشم السـیف وجهه و آخر یهوي من طمار قتیل أصابهما فرخ البغی فأصبحا أحادیث من یسري بکل سبیل تري جسدا قد غیر الموت لونه و نضح دم قد سال کل مسیل فتی کان أحیا من فتاة حییۀ و أقطع من ذي شـفرتین صـقیل أیرکب أسـماء الهما لیج آمنا و قد طلبته مذحج بذحول تطوف حفا فیه مراد و کلهم علی رقبۀ من سائل و مسول فان أنتم لم تثأروا بأخیکم فکونوا بغایا أرضیت بقلیل

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد