مسلم بن عقیل

فرستادن غلام برای قتل مسلم توسط ابن زیاد

در روایت دیگر نقل شده: وقتی این صـحنه را دید پیش از آنکه مسـلم را بکشد دسـتهایش خشک شد. این موضوع را به ابنزیاد گفت، ابنزیاد او را خواست و به کشـتن مسـلم مجبور کرد ابنزیاد تبسـم کرد و گفت: چون میخواهی برخلاـف عـادت خود کـاري انجـام دهی خیالاتی شـده اي، آنگاه ابنزیاد فرد دیگري را براي کشـتن مسلم به بالاي قصر فرستاد آن شخص وقتی خواست مسلم را بکشد پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله را دید او هم از ترس در دم مرد آنگاه ابنزیاد شامی ملعونی را براي کشـتن مسـلم فرسـتاد (مرحوم علامه مجلسی (ره) در جلاء این مطلب را نقل کرده).

در شهادت مسلم بن عقیل

 در بحار از مسعودي نقل است: ابنزیاد ملعون بکر بن حمران قاتل مسلم را خواست و از او پرسید تو مسلم را کشتی؟ گفت: آري، گفت: وقتی براي کشـتن به پشت بـام میبردي، چه میگفت؟ گفت تکبیر میگفت و تسبیـح میگفت، لا اله الا االله و اسـتغفار میگفت: وقتی هم خواسـتم گردنش را بزنم گفت: پروردگارا بین ما و مردمی که ما را فریب دادنـد و سـپس تکـذیب کردند و ما را خوار نموده و قتل رساندنـد خودت حکم کن، به او گفتم شـکر خدا را که من ترا خلاص و راحت میکنم آنگاه ضـربتی زدم ولی به او اثر نکرد به من گفت: اي غلاـم کشـتن من دردي از تو دوا نمیکنـد. ابن زیـاد گفت: هنگـام مرگ هم مباهات میکرد، بکر گفت: ضربت دیگري به او زدم پس کشـته شـد.

شهادت هانی در بازار

مرحوم شـیخ مفیـد (ره) میگویـد: محمـد بن اشـعث نزد عبیداالله بن زیاد رفت و در مورد هـانی بن عروة بـا او صـحبت کرد و گفت: تو جایگـاه و منزلت هـانی را در شـهر و جایگـاه خـانواده او را در قبیله میـدانی و قبیله او میدانند که من رفیقم او را نزد تو آوردهایم تو را به خدا قسم میدهم بر ما منت بگذار او را بر ما ببخش من، از خصومت مردم شهر و اهل او اکراه دارم، ابنزیاد او را وعده داد که این کار را بکند سپس او را مرخص کرد و دستور داد هانی را از زندان بیرون آورده و در بازار گردن او را بزنند، هانی را به بازار آورده و بجایی رسـیدند که آنجا گوسفند میفروختند در حالیکه دستان هانی بسته بود میگفت: واي بر مذحج، امروز دیگر براي من قبیله مذحجی وجود ندارد یا مذحجا یا مذحجا و کجایند مذحج؟ وقتی دید کسـی او را یاري نمیکند دسـتش را از شانهاش درآورد و گفت: حتی اگر عصایی یا چاقویی یا سنگی یا استخوانی بود میشد به آن امیدوار بود و از آنها خیر دید و به آنها اعتماد کرد، سـپس به او گفتند: گردنت را بلند بگیر، گفت: نسـبت به گردنم اینقدر سـخی نیستم بر علیه خودم شـما را یاري نمیکنم، غلام عبیـداالله بن زیاد که به او رشـید میگفتنـد شمشـیري به هانی زد اما تأثیري نکرد، هانی به او گفت بازگشت همه به سوي خـداست، پروردگارا رحمت و رضایت خود را به من عنایت کن، آنگاه ضـربتی دیگر زد و هانی را به قتل رساند

شهادت هانی بن ابیحیه

در کتاب تظلم الزهرا علیهاالسلام از مناقب نوشته است: ابنزیاد ملعون دستور داد هانی را در محله خرید و فروش گوسـفندان بکشـند و سـپس دسـتور داد او را سرازیر از دار بیاویزند. در منتخب آمده: آنها مسلم و هانی را دستگیر کرده و با زنجیر بسـتند و در بازار گرداندند، خبرشان به طایفه مذحج رسید بر مرکبهایشان سوار شده و با آنها قتال کردند جنازه آنها را گرفته و دفن کردنـد. در ریاض المؤمنین آمده: وقتی مسـلم بن عقیل و هانی بن عروه به شـهادت رسـیدند، ابنزیاد سـرهاي آنها را توسـط هـانی بن ابیحیه وداعی و زبیر بن ارواح تمیمی براي یزیـد بن معاویه فرسـتاد و طی نامهاي تمام جریان را براي او شـرح داد.

شعری از عبدالله بن زبیر

سـید (ره) در قتـل مسـلم بن عقیل و هانی بن عروة (رحمها االله) آورده که عبداالله بن زبیر از فرزدق شعري را نقل کرده است (که البته بعضی میگویند این شعر از سلیمان حنفی است). فن کنت لا تـدرین ما الموت فانظري الی هانی فی السوق و ابنعقیل الی بطل قد هشم السـیف وجهه و آخر یهوي من طمار قتیل أصابهما فرخ البغی فأصبحا أحادیث من یسري بکل سبیل تري جسدا قد غیر الموت لونه و نضح دم قد سال کل مسیل فتی کان أحیا من فتاة حییۀ و أقطع من ذي شـفرتین صـقیل أیرکب أسـماء الهما لیج آمنا و قد طلبته مذحج بذحول تطوف حفا فیه مراد و کلهم علی رقبۀ من سائل و مسول فان أنتم لم تثأروا بأخیکم فکونوا بغایا أرضیت بقلیل

امکان نبودن حج در مکه برای امام ع از ترس جاسوسان یزید

مرحوم شیخ مفید میگوید: امام حسـین علیه السلام  سال شـصت هجري روز سه شنبه هشتم ماه ذي الحجه که روز ترویه بود از مکه حرکت کرد حضرت ماه شعبان، رمضان، شوال و ذي القعده و هشت روز از ذي الحجه در مکه اقامت داشت. در مدت اقامت امام حسین علیه السلام  در مکه گروهی از اهـل حجـاز و گروهی از اهـل بصـره به حضـرت ملحق شدنـد وقتی حضـرت تصـمیم گرفت به سوي عراق حرکت کنـد، کعبه را طواف نمود سـعی صـفا و مروه را بجـا آورد و از احرام خـارج و حجش را عمره قرار داد زیرا در مکه اتمام حـج برایش ممکن نبود میترسـید نفوذیها و جاسوسان یزید بن معاویه آن حضـرت را در مکه به شهادت برسانند، حضرت به همراه اهل و عیال و فرزندان و شیعیانی که به او ملحق شده بودند حرکت کرد و این در حالی بود که خبر شـهادت حضرت مسلم علیه السلام  به آن حضرت نرسیده بود.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد