حضرت محمد

دانستن شهادت جناب مسلم و سخت بودن ان بر امیرالمومنین

مرحوم شیخ صدوق (ره) در امالی از ابنعباس آورده: علی علیه السلام  به پیامبر صلی االله علیه و آله گفت: آیا شـما عقیل را دوست داریـد؟ فرمود بخـدا قسم دو محبت به او دارم یکی به خاطر ابوطالب و دیگر به خاطر خودش پسـر او در محبت پسر تو کشته میشود، براي او چشمان مؤمنین میگرید و ملائک مقرب بر او نماز میخوانند، سپس پیامبر صلی االله علیه و آله گریه کرد به حـدي که اشک چشـمانش بر سـینهاش جاري شـد، و فرمود: از آنچه که بعـد از من بر عترتم پیش خواهد آمد به خدا شـکایت میکنم.

در نابود کردن سپاه بن زیاد ملعون توسط جناب مسلم بن عقیل

در منتخب آمده: مسلم تعداد زیادي از آنها را به قتل رساند ابناشعث که چنین دید از ابنزیاد سواران و جنگجویان بیشتري خواست به کمک آنها بفرستد، ابنزیاد عده اي دیگر به کمک آنها فرسـتاد و گفت: مادرت به عزایت بنشـیند او یک نفر است و اینهمه از افراد تو را کشـته، چگونه میخواهید با قویتر و شـجاعتر از او یعنی حسـین بن علی علیه السلام  بجنگید؟ ابناشعث گفت: تو گمان کردي ما را به سوي بقالهاي کوفه فرسـتادي یا سـراغ چرم دوزان؟ تو ما را به سوي شمشـیري از شمشـیرهاي محمـد بن عبداالله صـلی االله علیه و آله فرسـتادي: وقتی این جواب به ابنزیاد رسید لشگر فراوانی به کمک اشعث فرستاد وقتی مسلم دید تعدادشان بیشتر شد به داخل خانه برگشت و بـا زره مجهز و آمادگی بیشتر براي حمله به آنها بیرون رفت، از شـدت تیر انـدازی هاي دشـمن تمام بـدن مسـلم ماننـد خار پشت پر از تیر شـده بود براي چنـدمین بـار ابناشـعث از ابنزیـاد کمـک خواست، ابنزیاد عـده اي دیگر را به کمک آنها فرسـتاد و گفت: واي بر شـما به او امان بدهیـد تا دست از جنگ بکشـد و الا همه شـما را نابود میکنـد.

روایت گرفتار شدن جناب مسلم در دست دشمنان

شـیخ مفیـد (ره) میگوید: محمد بن اشـعث گفت: تو در امـان هستی، خودت را به کشـتن نـده امـا مسـلم میجنگیـد و میگفت: أقسـمت أن لاـ أقتل الا حرا و ان رأیت الموت شـیئا نکرا و یخلط البارد سخنا مرا رد اشعاع الشمس فاستقرا کل امرء یوما ملاق شرا أخاف أن أکذب أواغرا محمد بن اشعث گفت: ما به تو دروغ نمیگوئیم و تو را فریب نمیدهیم این طایفه (ابنزیاد و…) پسـر عم شما هستند و قاتل شما نیستند و قصد ضرر زدن به شـما را ندارنـد، آنوقت سـنگ بزرگی از پشت بام بر او انداختند مسـلم زخم عمیقی برداشت و از جنگیدن باز ماند بر دیوار خـانه تکیه داد، بـاز هم ابناشـعث به او قول امـان داد همه قول امان را تأییـد کردنـد غیر از عبیـداالله بن عباس سـلمی… مسـلم گفت: گرچه امان شـما جدي و حقیقی نیست اما دست در دستتان میگذارم. در منتخب آمده مسلم گفت: شما مورد اعتماد من نیستید اي دشـمنان خدا و دشـمنان رسول خدا صلی االله علیه و آله پس آنها حیله کرده و گودال عمیقی را کندند و روي آن را پوشاندند و در حال جنگ او را به آن سـمت کشـیدند حضـرت در آن گودال افتاد، آنگاه مسـلم را دسـتگیر نمودند.

روایت کامل شهادت جناب مسلم بن عقیل

 شیخ مفید (ره) میگوید: استري براي آن حضـرت آوردند و او را بر آن نشاندند سـپس آن جمعیت اطراف او را گرفته و در تصرف شمشیرش نزاع میکردنـد مسـلم فهمیـد جز به قتلش تصـمیمی ندارنـد چشـمانش پر از اشک شـد و فرمود: این اولین فریب است، محمد بن اشـعث گفت: امیـدوارم تصـمیم ناخوشاینـدي براي تـو نگرفته باشـند، فرمـود: امیـد تو واهی است پس کو آن امـان دادنتـان انـا الله و انـا الیه راجعون گفت و گریه کرد، عبیداالله بن عباس گفت: کسـی که خواسـته هایی مانند خواسـته تو دارد (حکومت) اگر به این روزي که تو افتادي بیفتـد گریه نمیکنـد. مسـلم فرمود: بخـدا قسم براي مرگم گریه نمیکنم و از کشـته شدن هم نمیترسم اما گریه من براي اهلم است که در راه هسـتند گریه من براي حسـین علیه السلام  و اولاد حسین گریه میکنم. سپس به محمد بن اشعث گفت: اي بنده خدا من میبینم که به خدا از انجام امانی که به من دادي ناتوانی آیا میتوانی در حق من کار خیري انجام دهی، کسی را بفرست و از قول من پیامی به حسـین علیه السلام  برسان، زیرا من او را دیدم که آماده حرکت به سوي شـما بود بگو به حسین علیه السلام  بگویند: ابن عقیل در دست دشـمن اسیر بود و تا شب نشده کشته میشود و مرا به سوي شما فرستاد تا این پیام را بگویم، مسلم میگوید: پدر و مادرم فداي تو و اهل بیت تو برگرد به مردم کوفه اعتماد نکن اینان همان اصـحاب پدرت هسـتند که آن حضـرت از خدا مرگ یا شهـادت خود را میخواست تا از دست آنها راحت شود اهل کوفه تو را تکـذیب کردنـد و بیعت اینها قابل اعتماد نیست، ابناشـعث گفت: بخـدا قسم این کار را میکنم و یقین دارم که ابنزیاد نیز به تو امان خواهـد داد. ابناشـعث، مسـلم را تا در قصـر رساند اجازه ورود خواست، و بر ابنزیاد داخل شـد و جریان مسـلم را به او گفت و آنچه واقع شـده بود و اینکه با امان دادن او را دسـتگیر کرده اند را نقـل کرد، عبیـداالله به او گفت: تو چه کـاره بودي به او امـان بـدهی تو را نفرسـتاده بودم به او امان بـدهی بلکه فرسـتاده بودم او را نزد من بیاوري، ابناشـعث ملعون ساکت شد نزد مسـلم رفت که دم در قصـر بود در حالیکه تشنگی بر مسلم غلبه کرده بود و عده اي از مردم هم بر در قصـر نشسـته بودند و منتظر اجازه ورود بودند، مقداري آب در قصـر گذاشـته بودند، مسـلم بن عقیـل گفـت: مقـداري از این آب به من بدهیـد، مسـلم بن عمرو گفت: میبینی چه قـدر خنـک است بخـدا قسم از آن آب قطرهاي نخواهی چشید تا از حمیم جهنم بچشی، حضرت گفت: واي بر تو، تو کیستی؟ گفت: من همانم که وقتی تو حق را انکار کردي من شنـاختم وقتی تو به امـامت خیـانت کردي من خیرخواه او بودم وقتی تو مخـالفت کردي من مطیع او بودم، من مسـلم بن عمرو باهلی هسـتم، ابنعقیـل گفت: مـادرت برایت گریه کنـد چقـدر جفـا کـار و بیمروت و قسـی القلب هسـتی. اي پسـر بـاهله تـو براي جهنم سزاوارتر از من هستی، سپس نشست و به دیوار تکیه داد، عمرو بن حریث غلامی را فرستاد تا مقداري از آن آب براي مسلم آورد و گفت: بنوش، اما وقتی مسـلم میخواست از آن آب بخورد کاسه از خون دهان مسلم پر شد و نتوانست بیاشامد، و دوباره آب دادند بـاز هم نتوانست. بار سوم برایش آب آوردنـد، دنـدانهاي ثنایایش داخل آب افتاد مسـلم گفت: خـدا را شاکر هسـتم اگر روزیم بود میتوانسـتم آب بخورم، فرسـتاده ابنزیاد آمد و او را وارد قصـر کرد، وقتی مسـلم بر ابنزیاد وارد شد سـلام نگفت، محافظ ابنزیاد گفت: چرا بر امیر سلام نگفتی؟ مسلم گفت: اگر میخواهد مرا بکشد چه سلامی به او بگویم و اگر قصد کشتن مرا ندارد آنوقت به او سلام خواهم گفت ابنزیاد گفت: بجانم قسم تو را خواهم کشت، مسـلم گفت: حتما و ابنزیاد گفت: آري، مسلم فرمود: بگذار به یکی از خویشانم وصـیتی بکنم، گفت: وصـیت کن، مسـلم بن عقیل نگاهی به حاضرین در مجلس ابنزیاد کرد در آن میان عمر بن سـعد بن ابیوقاص ملعون را دید گفت: اي عمر بین من و تو قرابتی هست و الآن به تو حاجتی دارم حاجتم را به تو میگویم اما پنهانی، عمر از شـنیدن سـخنان مسـلم خود داري کرد، عبیـداالله بن زیاد گفت: عمر بن سـعد چه باعث شده که نخواستی سخنان پسـر عمت را بشـنوي؟ عمر بن سـعد برخاست و با مسلم در گوشهاي نشست که ابنزیاد آنها را میدید، مسلم پس از شهادت دادن به یگانگی خدا و رسالت پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله و ولایت علی علیه السلام  (همانطور که در منتخب آمده) به او گفت: هنگام ورود به کوفه هفتصد درهم قرض گرفته ام شمشـیر و لباسـهایم را بفروش قرض مرا ادا کن بعد از آنکه کشته شدم جنازه ام را از ابنزیاد بگیر و دفن کن. من به حسـین علیه السلام  نوشته ام که مردم با او هستند و او الآن در راه است فردي را نزد او بفرست، تا از قضایا مطلع شود و به سوي کوفه نیاید. عمر بن سـعد به ابنزیاد گفت، اي امیر مسـلم به من چنین و چنان گفت، ابنزیاد گفت: امین نبایـد خیـانت کنـد اما بعضـیها به خائن اطمینان میکننـد، اما آنچه به تو مربوط است خود دانی و آنچه دوست داري انجام دهی ما مـانع تو نمیشویم پس از کشـتنش جسـدش براي مـا مهم نیست و امـام حسـین علیه السلام ، اگر او قصـد مـا را نکنـد، ما قصـد او را نمیکنیم. سـپس ابنزیاد گفت: اي پسـر عقیل، آمـدي این مردم متحـد را متفرق کردي و بینشان اختلاف انـداختی و بعضـی را علیه بعضـی تحریک کردي، مسـلم گفت: هرگز چنین نیست، من براي تفرقه نیامدم این مردم معتقد بودند پدر تو، خوبان آنها را کشـته، خونشان را ریخته و همانند کسـري و قیصـر با آنها رفتار شده، ما آمـدیم آنها را به عدالت و کتاب خدا دعوت کنیم، ابنزیـاد گفت: اي فـاسق تو اهـل این کـار نیستی چرا بـا این مردم چنین عمل میکنی تو در شـهر شـراب مینوشـی. حضـرت مسـلم علیه السلام  فرمود: من شـراب خورده باشم؟ نه بخدا قسم دروغ میگویی تو نمیدانی چه میگویی من اهل شراب نیستم تو بیش از من به این کار شایسـته اي کسی به شراب خوري شایسته است که خون مسلمانان را میلیسد و نفوس محترمه را به قتل میرساند، نفوسی که خداونـد قتـل آنهـا را حرام قرار داده و تو آنهـا را از روي کینه و سوءظن بقتـل میرسانی و چنان به لهو و لعب مشـغول هستی که گمـان داري کـاري نکرده اي. ابنزیـاد گفت: اي فاسق این تویی که نفسـهاي زکیه را کشتی و تو اهلیت آن را نـداري حافظ جان و مال مردم باشـی، مسـلم گفت: اگر ما نیستیم پس چه کسی اهلیت دارد، ابنزیاد گفت: امیرالمومنین یزید، مسلم گفت: در همه حال خـدا را سپاسـگزارم و به آنچه بین ما و شـما حکم کند راضـی هستیم، ابنزیاد گفت: خدا مرا بکشد تو را چنان بکشم که در تاریخ اسلام کسی را بدان نوع نکشته باشند. مسلم گفت: بلی تو اهلیت این را داري کارهایی را در اسلام انجام دهی که کسی انجام نداده تـو بیش از همـه به جنـایت در کشـتن و مثله کردن و خبـاثت درونی و لئیم بـودن شایسـتهتري، ابنزیـاد جلـو آمـد به مسـلم، حسـین علیه السلام  و علی علیه السلام  و عقیل ناسزا گفت مسلم دیگر با او سخن نگفت. سپس ابنزیاد گفت: او را ببرید بالاي قصر گردنش را بزنید جسدش را از بالاي قصـر پائین بیندازید، حضرت مسلم گفت: بخدا قسم اگر بین من و تو نسبتی بود مرا نمیکشتی، ابنزیاد گفت: کجاست کسـی که سر پسر عقیل را با شمشیر بزند، پس بکر بن حمران احمري را صدا کرد و به او گفت او را ببر بالاي قصر و گردنش را بزن. او را به پشت بام قصـر برد مسـلم االله اکبر میگفت و از خدا طلب مغفرت میکرد و بر پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله و آل او درود میفرسـتاد و میگفت: پروردگـارا بین مـا و کسانی که به دروغ به ما نامه نوشـتند و ما را تکـذیب کرده و ما را خوار نمودند قضاوت و حکم کن، باري مسـلم را به پشت بام برده و گردنش را زدند.

فرستادن غلام برای قتل مسلم توسط ابن زیاد

در روایت دیگر نقل شده: وقتی این صـحنه را دید پیش از آنکه مسـلم را بکشد دسـتهایش خشک شد. این موضوع را به ابنزیاد گفت، ابنزیاد او را خواست و به کشـتن مسـلم مجبور کرد ابنزیاد تبسـم کرد و گفت: چون میخواهی برخلاـف عـادت خود کـاري انجـام دهی خیالاتی شـده اي، آنگاه ابنزیاد فرد دیگري را براي کشـتن مسلم به بالاي قصر فرستاد آن شخص وقتی خواست مسلم را بکشد پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله را دید او هم از ترس در دم مرد آنگاه ابنزیاد شامی ملعونی را براي کشـتن مسـلم فرسـتاد (مرحوم علامه مجلسی (ره) در جلاء این مطلب را نقل کرده).

روایت و داستان شهادت فرزندان مسلم بن عقیل

شـیخ صـدوق (ره) در امالی از حمران بن اعین از ابیمحمـد، شـیخ اهل کوفه آورده میگوید: وقتی حسـین بن علی علیه السلام  به شهادت رسید در بین اهل و عیالش دو کودك اسیر شدند. آندو را نزد عبیداالله بن زیاد آوردنـد، ابنزیاد زنـدانبان را خواست و آن دو کودك را به او تحویل داد و گفت غـذاي خوب به آنها نده و آب گوارا هم به آنها ننوشان و زنـدان را به آنها سـخت بگیر آن کودکان روزها را روزه میگرفتنـد، شب که میشـد زندانبان دو تکه نان خیلی ناگوار و مقـداري آب بـدبو در کوزه به آنهـا میداد. زنـدان آن عزیزان پیـامبر صـلی االله علیه و آله طولانی شـد یکی به دیگري گفت: برادر زندان ما به طول کشـید نکند عمر ما در زندان تلف شود و جسم ما نابود گردد وقتی پیر مرد (زندانبان) آمد خودمان را به او معرفی کنیم و نسـبت خودمان را با پیامبر اسـلام صـلی االله علیه و آله به او بگوئیم شایـد مقـداري در آب و غـذا ما را رعایت کنـد، وقتی شب شـد و پیرمرد مثـل همیشه مقـداري آب و نـان نـاگوار براي آنهـا آورد، برادر کوچـک گفت: اي پیرمرد آیا محمد رسول خـدا صـلی االله علیه و آله را میشناسـی؟ گفت چگونه نشـناسم، او پیـامبر صـلی االله علیه و آله من است، گفت: آیـا جعفر بن ابیطـالب را میشناسـی؟ گفت: چگونه نشـناسم در حـالیکه خداونـد به او دو بال داده در بهشت با ملائک پرواز میکنـد. گفت: آیا علی بن ابیطالب علیه السلام  را میشناسـی؟ گفت: چگونه نشـناسم او پسر عمو و برادر پیامبر صلی االله علیه و آله من است گفت: اي پیرمرد ما از دودمان محمد صـلی االله علیه و آله و فرزندان مسـلم بن عقیل هستیم که در دست تو اسـیر میباشیم غذاي مناسب و آب گوارا به ما نمیدهی، زندان را بر ما تنگ گرفتی، همینکه پیرمرد اینها را شـنید به پاي آنها افتاد و پاهایشان را میبوسـید و میگفت: جانم فـداي جان شـما اي عترت پیامبر خـدا صـلی االله علیه و آله این در زنـدان است به روي شـما باز است هر جا میخواهید بروید. وقتی شب شـد مقـداري نـان و آب برایشان آورد و آنها را راه انـداخت و به آنها گفت: عزیزان من، شـبها راه برویـد و روزها پنهان شویـد تـا خـدا در امر شـما فرج و گشـایش عنـایت کنـد، آن دو کودك چنین کردنـد وقـتی شب فرا رسـید آن دو کودك نزدیک خـانهاي بـه پیرزنی برخـورد کردنـد بـه او گفتنـد: اي زن، مـا دو کـودك خردسـال هسـتیم در ایـن شــهر غریـب میباشــیم و راه را نمیشناسیم شب نیز همه جا را فراگرفته امشب ما را مهمان خود بنما صبح که شد به راه خود ادامه میدهیم آن پیرزن گفت: عزیزان من شـما که هستید؟ خوشـروتر از شـما تاکنون ندیده ام؟ گفتند: ما از عترت پیامبر مصـطفی صلی االله علیه و آله هستیم از ترس کشته شـدن از زندان ابنزیاد فرار کردهایم، آن زن گفت: عزیزانم من داماد فاسق و ظالمی دارم که مانند ابنزیاد از جریان فرار شـما آگاه شده میترسم شـما را اینجا پیدا کند و بکشد، گفتند: الآن تاریک است و رفتن براي ما مقدور نیست، صـبح که شـد راه میافتیم، گفت: داخـل شویـد سـپس برایشان غـذا و آب آورد خوردنـد. وقتی برایشان رختخواب انـداخت برادر کوچک گفت: فکر میکنم امشب شب آخر زنـدگیمان باشـد بیا دست در گردن یکـدیگر بینـدازیم و یکدیگر را ببوئیم پیش از آنکه مرگ بین ما جـدائی بینـدازد، آن دو برادر چنین کردنـد و دست در گردن یکـدیگر خوابیدنـد وقتی پاسـی از شب گذشت داماد فاسق آن پیرزن آمد و آهسـته در را زد، زن گفت: کیست؟ گفت منم فلانی، زن گفت: این چه وقت در زدن است این وقت آمدن تو نیست گفت: واي بر تو در را باز کن پیش از آنکه عقل از سـرم خارج شود و از مشـکلاتی که برایم پیش آمـده دلم بترکد، زن گفت: واي بر تو مگر چه اتفـاقی افتـاده؟ گفت: دو کودك خردسال از زنـدان ابنزیاد فرار کرده اند عبیـداالله گفته است هر کس سـر یکی از آنها را بیـاورد، هزار درهم و اگر سـر هر دو را بیـاورد دو هزار درهم به او خـواهم داد، تـا حـال اسـبم را و خـودم را از پـاي درآورده ام، اما نتوانسـته ام پیـدایشان کنم، زن گفت: اي داماد من برحـذر باش از اینکه پیامبر خـدا محمد صـلی االله علیه و آله را روز قیامت دشـمن خود قرار بـدهی، گفت: من بر دنیا حریصترم، گفت: دنیائی که آخرت نداشـته باشـد براي چه میخواهی؟ گفت: میبینم که از آنها حمایت میکنی مثل اینکه از گم شـده امیر چیزي نزد تو هست پس امیر تو را طلب کرده پیرزن، گفت: امیر مرا میخواهـد چه کار، پیرزنی تنها در این بیابان هسـتم. آن مرد گفت: من از تو تقاضایی دارم در را باز کن تا استراحت کنم، صـبح که شـد ببینم در کدام طرف دنبال آنها بگردم، در را به روي او باز کرد و برایش نان و آب آورد نیمه هاي  شب صداي آن کودك را شـنید و حساس شـد برخـاست بـا دسـتش دیوار را لمس کرد تا دسـتش به برادر کوچـک برخـورد کرد کـودك گفـت: این چیست؟ مرد گفت: من صاحب خانه هسـتم شـما دو نفر که هستیـد؟ برادر کوچک برادر بزرگ را حرکت داد و گفت: عزیزم بیدار شو از چیزي ه فرار میکردیم به سـرمان آمـد، داماد پیرزن گفت: شـما که هستیـد؟ گفتند: اگر راسـتش را بگوییم درامان هستیم؟ گفت: آري، گفتند: درامان خدا و امان رسول خدا صـلی االله علیه و آله و در پناه خدا و پناه رسول خدا صـلی االله علیه و آله! گفت: آري، گفتند: محمـد بن عبـداالله صـلی االله علیه و آله شاهـد این تعهـد تو میباشـد! گفت: آري، گفتنـد: خداوند به آنچه میگوییم وکیل و شاهد باشـد! گفت: آري، گفتنـد: ما از عترت پیامبر تو محمـد صـلی االله علیه و آله هستیم از زنـدان ابنزیاد فرار کردهایم، گفت: از مرگ فرار کرده ایـد و در مرگ افتاده ایـد خدا را شـکر که مرا به شـما پیروز کرد دسـته اي آنها را بهم بست آن دو شب را با دسـتان بسـته صبـح کردنـد. وقتی سپیـده صـبح دمیـد، غلام سـیاهی داشت که به او فلیح میگفتند، به غلامش گفت: این دو بچه را ببر کنار شـط فرات گردنشان را بزن و سـرهایشان را بیاور تا سر آنها را نزد ابنزیاد ببرم و دو هزار درهم جایزه ام را دریافت کنم، غلام آن دو بچه را برداشت و خود پیشاپیش کودکان راه افتاد، مقداري که مانده بود به کنار فرات برسـند یکی از آن دو برادر گفت: اي غلام سـیاه چقدر به بلال مؤذن رسول خدا صلی االله علیه و آله شباهت داري، غلام گفت: ارباب من دستور داده شما را بکشم، شما که هستید؟ گفتنـد: ما از عترت رسول خدا صـلی االله علیه و آله میباشـیم از زندان ابنزیاد از مرگ فرار کردهایم، این پیرزن ما را مهمان کرد و ارباب تو میخواهد ما را بکشد، غلام سـیاه به پاي آن دو برادر افتاد و آنها را میبوسـید و میگفت: جانم فداي جان شـما اي عترت نبی خـدا محمـد مصـطفی صـلی االله علیه و آله بخـدا قسم روز قیامت پیامبر اسـلام صـلی االله علیه و آله دشـمن من نخواهد بود، پس شمشـیرش را انـداخت و خـود را بـه آب فرات زد و از آن سـوي آب بیرون آمـد، اربـابش بـه او صـیحه زد، اي غلاـم از دسـتور من مخالفت کردي؟ گفت: تا آنجا که مخالفت با خدا نباشد مطیع تو هسـتم اما اگر دسـتور تو مخالف دسـتور خدا باشـد من در دنیا و آخرت از تو بیزارم، فرزندش را خواست و به او گفت: اي پسـرم تمام حلال و حرام دنیا را برایت جمع کرده ام و به دنیا حریص هستیم این دو پسر بچه را به کنار شط فرات ببر و گردنشان را بزن و سرهایشان را بیاور تا پیش ابنزیاد ببرم و دو هزار درهم بگیرم. پسـر شمشـیر را گرفـت و پیش افتـاد نزدیـک فرات که رسـیدند یکی از دو برادر گفت: اي جـوان به جـوانیت از آتش جهنم نمیترسـی؟ گفت: عزیزان من شـما که هستید؟ گفتند: ما از عترت رسول خدا صـلی االله علیه و آله هستیم که پدرت میخواهد ما را بکشـد، او هم به پـاي این دو برادر افتاد و همان سـخنان غلام را گفت و شمشـیر را کنار انـداخت و خود را به آب زد، پـدرش به او صیحه زد و گفت: بـا من مخـالفت میکنی؟ گفت: خـدا را اطاعت کنم و با تو مخالفت بهتر است تا اینکه با خـدا مخالفت کنم. آن مرد گفت: غیر از من کسـی به قتـل شـما اقـدام نمیکنـد، شمشـیر را گرفت و پیش افتاد وقتی کنار فرات رسـید شمشـیر را از غلاف بیرون آورد وقتی آن دو کودك به شمشـیر برهنه نگاهشـان افتـاد چشـمانشان پر از اشـک شـد و گفتنـد: اي مرد مـا را به بـازار برده فروشان ببر و بفروش و از قیمت ما بهرهمند شو تا روز قیامت پیامبر اسلام صلی االله علیه و آله دشمن تو نباشد. گفت: نه من باید شما را بکشم و سـرهاي شـما را پیش ابنزیاد ببرم تا جایزه دو هزار درهمی بگیرم. گفتند: اي مرد نسبت خویشاوندي ما را با پیامبر صلی االله علیه و آله رعایت نمیکنی؟ گفت: شـما هیچ نسبتی با رسول خدا صلی االله علیه و آله ندارید. گفتند: ما را ببر پیش ابنزیاد تا هر چه خواست تصمیم بگیرد گفت: هیچ راهی نیست جز اینکه با ریختن خون شما پیش ابنزیاد تقرب پیدا کنم. گفتند: آیا به کودکی  ما رحم نمیکنی؟ گفت: خداوند هیچ رحمی از شـما در دل من قرار نداده، گفتند: حال که اصـرار بر کشتن ما داري مهلت بده دو رکعت نماز بخوانیم، گفت: اگر نماز نفعی به شـما دارد هر چه میخواهید نماز بخوانید، آنها هر کدام دو رکعت نماز خواندند سـپس دستهایشان را به سوي آسمان بلند کردند و گفتند: یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین خودت بین ما و او بحق حکم کـن، آن ملعـون برخـاست برادر بزرگـتر را کشت و سـر او را جـدا کرد، موهـاي سـرش را گرفت و سـر او را زمین گـذاشت، برادر کوچکتر در خون برادر غوطه میخورد و میگفت: رسول خدا صـلی االله علیه و آله را ملاقات کنم در حالیکه به خون برادر آغشـته بـاشم، آن ملعون گفت: بزودي تو را نیز به برادرت ملحق میکنم، سـپس سـر برادر کوچـک را بریـد و بـدنشان را به آب انـداخت. سرها را پیش عبیداالله برد عبیداالله روي تخت نشسـته و چوبی از خیزران در دستش بود، سرها را پیش روي عبیداالله گذاشت وقتی آن ملعون سـرها را دید سه بار برخاست و نشـست، گفت: واي بر تو کجا اینها را پیدا کردي؟ گفت: مهمان مادر زنم بودند، گفت: حق مهمان بودن را برایشان رعایت نکردي؟ گفت: نه، پرسید به تو چه گفتند: گفت، به من گفتند: ما را به بازار ببر و به نام برده بفروش و از قیمت مـا سود ببر و کـاري نکن که روز قیـامت محمـد رسول خـدا صـلی االله علیه و آله خصم تو باشـد، پرسـید: تو به آنهـا چه گفتی؟ گفتم: نه بلکه باید شما را بکشم و سرهاي شما را پیش عبیداالله ببرم تا از او جایزه دو هزار درهمی بگیرم. پرسید: آنها باز چه گفتنـد؟ گفت: از من خواسـتند آنها را زنده پیش تو بیاورم تا تو چه دسـتور بدهی پرسـید تو چه گفتی؟ گفتم: هیچ راهی نیست جز اینکه با خون شما پیش ابنزیاد محبوبیت پیدا کنم. عبیداالله گفت: چرا آنها را زنده نیاوردي تا جایزه تو را دو برابر کنم و چهار هزار درهم بدهم؟ گفت: راه محبوبیتم را پیش تو با ریختن خون آنها دیدم، پرسـید، دیگر چه گفتند؟ گفت، به من گفتند: احترام نسـبت ما را با پیامبر اسـلام صـلی االله علیه و آله رعایت کن، منهم گفتم: هیچ نسـبتی بین شما و پیامبر نیست. گفت واي بر تو دیگر چه گفتنـد؟ مرد گفت آنها گفتند: به کودکی ما رحم کن، گفت: به آنها رحم نکردي؟ گفتم: خداوند در دل ما رحمی براي شمـا قرار نـداده، گفت: واي بر تو دیگر چه گفتنـد؟ گفت آن دو گفتنـد: اجازه بـده دو رکعت نماز بخوانیم، پرسـید: آخر نماز چه گفتند؟ گفت: دسـتهایشان را به سوي آسمان بلند کردند و گفتند: یا حی یا حکیم یا احکم الحاکمین خودت بین ما و او بحق حکم کن. عبیداالله گفت: اکنون خداوند حکم کرده است، بعد گفت: چه کسی دشمن آدمهاي فاسق است؟ مردي از اهل شام برخاست و گفت: من، گفت: این مرد را ببر همانجـا که بچه هـا را کشـته، گردنش را بزن امـا نگـذار خونش با خون آنها مخلوط شود سـرش را پیش من بیاور، آن مرد چنین کرد و سـرش را نزد عبیداالله آورد. عبیداالله دستور داد سر او را از گذرگاه آویزان کردند، بچه ها به آن سنگ و خاك میانداختند و میگفتند: این قاتل ذریه پیامبر اسـلام صلی االله علیه و آله است.

خارج شدن امام از مکه قبل از مطلع شدن از شهادت مسلم

مرحوم سید (ره) در لهوف میگوید: امام حسـین علیه السلام  روز سوم ذي الحجه سال شصت هجري قبل از اینکه از شهادت مسلم علیه السلام  مطلع شود از مکه خارج شد زیرا او در همان روز که مسـلم به شـهادت رسـیده بود از مکه خارج شد. سید میگوید، وقتی آن حضرت تصمیم گرفت به سوي عراق حرکت کند خطبه اي خواند و فرمود: الحمد االله و ما شاء االله و لا قوة الا باالله و صـلی االله علی رسوله، خط مرگ براي فرزنـدان آدم همانند گردنبندي است در گردن دختران جوان و علاقه من براي رسـیدن به گذشـتگانم بیش از علاقه یعقوب به یوسف علیه السلام  است. خیر من در جـاي بزمین افتـادنم است که آنرا ملاقـات میکنم. گویا میبینم گرگان بیابانها بین نواویس و کربلاـ بنـدهایم را از یکـدیگر جـدا میکننـد و شـکمبه هاي  تهی و انبانهـاي خالی را از من پر میکننـد چارهاي از آن روز نیست و نمیتوان از سـرنوشتی که مقدر شده دوري جست، رضاي خدا رضاي ما اهل بیت است. به بلاهایش صبر میکنیم و پاداش صابرین را بـدست میآوریم، هرگز پـاره ي تن رسول خـدا صـلی االله علیه و آله از او جـدا نشود بلکه آنـان در خظیرة القـدس بهشت گرد او خواهند بود که چشم آن حضـرت به آنها روشن میشود و وعدهي او محقق میشود کسـی که جانش را براي ما بذل نموده و نفس خود را براي دیدار خدا آماده کرده همراه ما حرکت کند زیرا من ان شاء االله صبحگاهان عازم هستیم.  

درخواست محمد بن حنفیه از منصرف شدن برای رفتن به عراق

در منتخب نیز شبیه همین روایت آمـده که خلاصه اش این است: وقتی محمد بن حنفیه شـنید حضرت حسین علیه السلام  تصمیم دارد فردا صبح از مکه خارج شود، پیش رویش تشتی بود که در آن وضو میگرفت، بحدي گریه کرد که اشک چشـمانش همانند باران داخل تشت میریخت نماز مغرب را خواند و به سوي برادرش حضرت حسین علیه السلام  رفت و گفت: برادر شما مکر و حیله مردم کوفه را نسبت به پدرت و برادرت میدانی میترسم وضع تو نیز مانند پدر و برادرم شود اگر صـلاح بدانی در حرم اقامت کنی، حضرت فرمود: برادر، میترسم یزید بن معاویه، مرا در حرم غـافلگیر به قتل برسانـد و با قتل من در حرم، حرمت آن شکسـته شود، ابنحنفیه گفت: پس به سوي یمن یا نقطه اي دیگر سـفر کن چون در این صورت نمیتوانند خطري به تو برسانند، حضـرت فرمود: در مورد سـخنانت فکر میکنم وقتی سـحرگاهان شد امام حسـین علیه السلام  سـفر خود را آغاز کرد، محمـد حنفیه آمـد افسار مرکب حضـرت را گرفت و گفت: برادر مگر نگفتی نسـبت به پیشـنهادم میاندیشـی فرمود: بلی، گفت: پس چرا با این عجله حرکت میکنی؟ فرمود: پس از جـدا شدن از تو رسول خدا صـلی االله علیه و آله در خواب نزد من آمد و فرمود: اي حسـین، حرکت کن خداوند میخواهد تو را کشته ببیند، محمد بن حنفیه گفت: انا الله و انـا الیه راجعون، پس چه معنـایی دارد این زنـان و کودکـان را بـا خودت ببري در حالیکه تو با این دیـدگاه حرکت میکنی؟ امام فرمود: پیامبر صـلی االله علیه و آله به من فرمود: خداونـد میخواهد زنان و فرزندان تو را اسـیر ببیند حضـرت با او خداحافظی کردند و حرکت نمودنـد.

توضیح امام ع از دلیل جنگ کردن

علامه مجلسـی (ره) میفرماید: عبداالله بن عباس و عبداالله بن زبیر خدمت حضـرت رسـیده و از ایشان خواسـتند در مکه بماند، فرمود: پیامبر اسـلام صلی االله علیه و آله مرا به موضوعی دستور داده و من هم براي انجام آن میروم. میگوید: ابن عباس خارج شد در حالیکه میگفت: وا حسـیناه، سپس عبداالله بن عمر آمد و به امام گفت: با اهل ضـلالت صـلح کن و با آنها جنگ نکن، حضـرت فرمود: اي ابوعبدالرحمن، آیا میدانی از پستی دنیا بر خدا این است که سـر حضـرت یحیی را به یکی از سـتمگران بنیاسـرائیل هدیه کردند، آیا میدانی بنیاسـرائیل در یک روز از طلوع فجر تا طلوع خورشید هفتاد پیامبر خدا را به قتل رساندند سـپس در بازار نشسـتند و به خرید و فروش مشـغول شدند کأنه هیچ کار خلاف و زشتی مرتکب نشده اند خداوند در مجازاتشان عجله نکرد اما بعد از آن انتقام سـختی از آنان گرفت، از خدا بترس اي ابوعبدالرحمان و از یاري من غفلت نکن.

تلاش عبدالله بن جعفر برای منصرف کردن امام ع از این سفر

مرحوم شـیخ مفیـد (ره) میفرمایـد: آنگاه امام کاروانی را دیدند که از یمن میآمد از او شترانی را براي حمل افراد و وسایـل خود اجـاره کردنـد، حضـرت به آنـان فرمود: هر کس بخواهـد همراه ما به عراق بیایـد کرایه اش با من و هم صـحبت بودنش را گرامی میداریم و هر کس هم بخواهـد از مـا جـدا شود کرایه اش را تا آنجا که میآیـد پرداخت میکنیم، عـده اي با حضـرت رفتنـد و عده اي جدا شدند. نامه ي عبداالله بن جعفر (همسـر حضـرت زینب علیهاالسـلام) همراه فرزندانش عون و محمد به حضـرت حسـین علیه السلام  رسید در آن نوشته بود: اما بعد، شما را به خدا تا به نوشتهي من نگاه کردي برگرد، من به شما خیلی مهربانم، میترسم هلاکت شـما و اسارت اهل بیت شـما در این سفر واقع شود و اگر شما امروز از دنیا بروي نور زمین خاموش میشود زیرا که شـما پرچم هدایت جویان و امید مؤمنان هستی براي این سفر عجله نکن و من پیگیر این نامه هستم. عبداالله بن جعفر نزد عمرو بن سـعید رفت از او خواست نامهاي بحضـرت حسـین علیه السلام  بنویسـد به او امان دهد. وعده کند در صورت بازگشـت مشـکلات او را حل میکند، عمرو بن سـعید نامهاي نوشت که در آن قصد نیکی به امام حسین علیه السلام  دارد و او را امان داد نامه را توسـط برادرش یحیی بن سـعید فرسـتاد: یحیی بن سـعید و عبـداالله بن جعفر وقتی رسـیدند که فرزنـدان جعفر رسـیده و نـامه را به حضـرت داده بودند و تلاش میکردند حضـرت را به برگشـتن وادار کنند، حضرت فرمود: من رسول خدا صلی االله علیه و آله را در خواب دیدم او به من دسـتوري داده و من در پی آن دسـتور میروم، گفتند: این خواب چیست؟ فرمود: کسی به آن آگاهی ندارد و من نیز کسـی را به آن آگاه نمیکنم تا اینکه پروردگار را ملاقات نمایم. وقتی عبداالله بن جعفر از منصرف کردن حضرت ناامید شد به فرزندانش عون و محمد دسـتور داد همه جا در خدمت امام باشـند و در رکاب او جنگ کنند و با یحیی بن سعید به مکه برگشت و امـام علیه السلام  به سـوي عراق حرکت کرد به هیـچ چیز توجه نمیکرد، (به هیـچ جهـتی میـل نکرد) تـا در ذات عرق فرود آمـد.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد