حضرت علی

بد گفتن مروان حاکم مدینه از امام علی (ع) و واکنش امام حسین (ع)

و در بحـار به اسـنادش از ابی الجاریـۀ و اصـبغ بن نباته حنظلی آمـده که: وقتی مروان حاکم مـدینه بود روزي بالاي منبر علیه امیرمؤمنان علی علیه السلام سخنانی گفت: و چون از منبر پائین آمد برخی پیش امام حسین علیه السلام رفته و گفتند: مروان علیه علی علیه السلام  سـخن گفت. حضرت فرمود مگر حسن علیه السلام  در مسجد نبود؟ گفتند: بود. فرمود: چیزي نگفت؟ گفتند: نه. گویند: حضـرت با عصـبانیت بلند شد و به پیش مروان رفت، فرمود: اي پسـر زن چشم آبی! اي پسـر زن شپش خور! تو علیه علی علیه السلام سخن میگویی؟ مروان گفت: تو بچه اي عقل نـداري، فرمود: میخواهی درباره تو و یارانت و هم از علی بگویم؟ خداوند متعال میفرماید: »ان الذین امنوا و عملوا الصالحات سـیجعل لهم الرحمن ودا« و این شـخص علی و شیعیان علی است که محبت خدا شامل حال آنهاست. و باز میفرماید: »فانما بشـرناه بلسانک لتبشـربه المتقین« پیامبر اسـلام این را به علی بن ابیطالب علیه السلام  مژده داد.

حج رفتن معاویه بعد از ظلم نمودن به شیعیان ایشان

در کشف الغمه آمـده است: وقتی معـاویه، حجر بن عـدي و یارانش را به شـهادت رسانـد، همان سال به حـج رفت و به امام حسـین علیه السلام برخورد آنگـاه، گفت: اي حسـین! آیا خبر کارهایی که با حجر و یارانش شـیعیان پـدرت کردم به تو رسـیده؟ فرمود: نه گفت: آنهـا را کشتیم، کفن کردیم و نماز خوانـدیم، حضـرت تبسـمی کرد و گفت: اینها دشـمنان روز قیامت تو هسـتند اي معاویه، بخـدا قسم اگر چنین واقعه اي به یاران تو پیش میآمـد ما آنها را کفن نمیکردیم و بر آنها نماز نمیخواندیم، اي معاویه، به من خبر رسـیده: تو علیه علی علیه السلام سـخن میگویی و به بنی هاشم اعتراض نموده و عیب جویی میکنی به خدا قسم تیري که میاندازي از کمـان خودت نیست و تیر به هـدف خـودت نمیانـدازي بلکه آنکه نزد تـو براي خودش محبوبیت ایجـاد کرده با دشمنی اینکارها را میکند (یعنی این کارها و نقشه ها، فکر خودت نیست) بلکه اینها کار مردمی است که در گذشته ایمان نداشته و نزد تو نفاقش آشـکار نشده و قصد او کمک به تو نیست پس بخود بیا و او را از خودت دور کن یعنی (عمرو بن عاص را).

نامه حضرت به محمد حنفیه

در کامـل الزیـارات از میسـر بن عبـدالعزیز از امام باقر علیه السلام  نقل شـده که، امام حسـین علیه السلام  از کربلا به محمـد بن علی علیه السلام  چنین نوشت بسم االله الرحمن الرحیم از حسـین بن علی به سوي محمـد بن علی و بنی هاشم، امـا بعـد گوئی دنیـا نبوده و آخرت همیشـگی و باقی است و قسـمتی از قصیده مرحوم حاج هاشم والسلام. یا سائق الحرة الوجناء أنحلها طی السري و طواها الاین و النصب عج بی اذا جئت غربی الحمی و بـدت منه لمقلتـک الأعلام و القبب وحی عنی الأولی أقمار هم طلعت من طیبـۀ ولـدي کرب البلاء غربوا فاعجب لهم کیف حلوا کربلاـء و قـد کانت بهم تفرج الغماء و الکرب فأین تلک البـدور التم لا غربوا و أین تلک البحور الفعم لا نضـبوا قوم لهم شـرف العلیاء من مضر و المرء یؤخذ فی تحدیده النسب و لا کیومهم فی کربلاء و قد جد البلاء و ار جحنت عندها الکرب و فتیۀ وردواء ماء المنون بها ورد المفاضۀ ظمآن الحشاء سغب

روایت 1018

مرحوم شیخ مفید (ره) از محمد بن ابیطالب نقل میکند: ابن سـعد  با نامه ابن زیاد  متعرض امام حسـین علیه السلام  نشد زیرا میدانست امام حسـین علیه السلام  هیچگاه با یزیـد بیعت نخواهـد کرد. آورده اند: ابن زیاد  مردم را در مسـجد جـامع کوفه جمع کرد به منـبر رفت و گفت: شـما آل ابوسـفیان را آزموده اید و آنچنان که دوست میداشتید ایشان را یافته اید  و این امیرالمومنین یزیـد است که او را به حسن سـیرت و رفتـار پسـندیده و خوش برخورد بـا رعایـا شـناخته اید او اهل عطا و بخشـش است، در زمان حکومت او راه ها امن شـده که در زمان پدرش معاویه نیز چنین بود و این پسرش یزید است که پس از پدرش مردم را محترم میشمارد و آنها را با مال و ثروت غنی میکند و صـد برابر رزق و مال شـما را افزون مینمایـد یزید به من دسـتور داده تا عطایایش را در حق شـما بیشتر کنم و شـما را به جنگ با دشـمنش حسـین بفرستم، گوش فرا دهید و اطاعت کنید، سپس از منبر پائین آمد و به مردم هدایاي فراوانی داد و آنها را به جنگ با امام حسـین علیه السلام  فرسـتاد که در این کار یار و یاور عمر سعد باشند، اول کسی که با عده اي به سوي کربلا از کوفه خارج شد شمر بن ذي الجوشن (لعنـۀ الله علیه) بود که با چهار هزار نفر خارج شـد لشـگر ابن سـعد  نه هزار نفر شـد، پس از آن یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر، حصین بن نمیر سکونی با چهار هزار نفر و فلان مازنی با سه هزار نفر و نصر بن فلان با دو هزار نفر که مجموعا بیست هزار نفر شـد. پس از آن ابن زیاد  دنبال شـبث بن ربعی فرسـتاد که نزد ما بیا، ما تصـمیم داریم تو را به جنگ حسـین بفرستیم، شبث خود را به مریضـی زد خواست ابن زیاد  او را معاف بـدارد، ابن زیاد  براي او پیغام فرسـتاد، اما بعد: فرسـتاده ام به من خبر داده تو اظهار مریضـی کردي و من میترسم تو از آنهایی باشی که خداوند میفرماید (اذا لقوا الذین آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شیاطینهم قالوا انا معکم انما نحن مستهزؤون) اگر تو در اطاعت ما هستی هر چه سریعتر بیا، شبث بعد از عشاء نزد عبیدالله آمد تا اثر مریضی از چهره اش قابـل تشـخیص نباشـد. وقتی که داخـل شـد ابن زیاد  به او خوش آمـد گویی گفت و نزدیک نشانـد گفت: دوست دارم به جنگ این مرد حرکت کنی و ابن سـعد  را یاري کنی، شـبث بن ربعی گفت: اي امیر این کـار را میکنم و در انـدك زمانی سـی هزار نفر از سواره و پیاده براي جنگ آماده شد ابن زیاد  به عمر سـعد نوشت، من بی دلیل اینهمه جنگجو از سواره و پیاده براي تـو نفرسـتاده ام توجه داشـته بـاش که هیـچ صـبح و شـبی نیست مگر اینکه شب و فرداي آن روز خـبر کارهـایت نزد من است. ابن زیاد  ملعون، عمر بن سـعد را از روز شـشم محرم براي جنگ با امام حسـین علیه السلام  تحریک میکرد.

روایت 1024

مرحوم شیخ مفید (ره) آورده است: عمر بن سـعد به مقر خود برگشت و به عبیـدالله بن زیاد نوشت: اما بعـد، خداوند آتش جنگ را خاموش کرد و توافق بـدست آمـد و امور امت را اصـلاح نمود، این حسـین حاضـر است به همانجایی که آمده برگردد یا به مکان دیگري مراجعت نمایـد و همانند سایر مسـلمانان زندگی کند یا نزد امیرالمؤمنین یزید برود و دست در دسـتش بگذارد تا ببینیم نظرشان چیست و این قضـیه رضایت تو را جلب و صلاح امت را بدنبال دارد. وقتی عبیداالله نامه را خواند، گفت: این نوشته اي است خیر خواهانه و از روي محبت به قوم و طایفه، شمر بن ذي الجوشن ملعون برخاست و گفت: آیا این سخن را تو میپذیري در حالیکه او به سرزمین تو آمده و در کنار تو میباشـد بخدا قسم اگر از اسـتان تو خارج شود و دست او را در دست تو قرار ندهد از توان و قدرت تو بالاتر میشـود و تو به عجز و نـاتوانی می افـتی و دیگر نمیتوان او را به این وضـعیت درآورد، این فرصت را به او مـده او و یـارانش تحت فرمـان تو برآینـد، اگر مجـازات کردي به مجازات کردن شایسـته تري و اگر بخشـیدي باز بنفع توست، ابن زیاد  گفت: درسـت است هیـچ نظري را بر نظر تو ترجیـح نمیدهم، با این نامه به سوي عمر سـعد حرکت کن و بگو: حسـین و اصـحابش را بگوید تا به فرمـان من درآینـد، اگر قبول کردنـد آنهـا را تسـلیم شـده به سوي من بفرست و اگر خودداري کرد با آنها بجنگیـد، اگر عمر سـعد پذیرفت تحت فرمان او باش و از او اطاعت کن و اگر از جنگ با حسـین خودداري کرد پس تو فرمانده لشگر هستی، گردن عمر بن سعـد را بزن و سـرش را براي مـن بفرست. و به عمر سـعد هم نـوشت: من تـو را نفرسـتاده ام که از حسـین دفـاع کنی، یـا موضـوع را طولاـنی کنی، یـا براي سـلامتی و زنـده مانـدنش التمـاس کنی، یـا از او عـذر خواهی کنی و یا نزد من از او شـفاعت کنی، ببین اگر حسـین و یارانش تحت فرمان من درآمدند آنها را تسـلیم و به سوي من بفرست و اگر از فرمان من خودداري کرد بر آنها بتاز و آنها را بقتل برسان و قطعه قطعه کن زیرا که آنها مسـتحق چنین رفتاري هسـتند، هر گاه حسین را به قتل رساندي با سواران، پشت و سینه او را لگد مال کن زیرا او ظالمانه برخواسـته و فکر نمیکنم این کار پس از مرگ ضرري و عقابی داشته باشد. اما این سخن را به تو گفته باشم اگر حسـین را بکشی و از دستورات ما اطاعت کنی تو را پاداش افراد حرف شنو و مطیع خواهم داد و اگر از دستورات ما خودداري میکنی پرچم مـا را و لشـگر مـا در اختیـار شـمر بن ذي الجوشن قرار بـده که ما او را به دسـتورات خودمان مأمور کردیم والسـلام. پس شـمر ذي الجوشن بـا نـامه ابن زیاد  به سوي عمر سـعد حرکت کرد وقتی نزد عمر سـعد رسـید و نامه را خوانـد عمر سـعد ملعون گفت: تو را چه شـده واي بر تو خداونـد تو را به مقصودت نرسانـد و پیامت را زشت نمایـد، بخدا قسم من گمـان میکنم تو ابن زیاد  را از آنچه که من نوشـته بودم نهی کردي و کار مرا خراب کردي، بخـدا قسم حسـین تسـلیم نمیشود ولو کشـته شود، پس شـمر گفت: به من بگو چه تصمیمی داري، از دستورات امیر اطاعت میکنی و با دشمنانش جنگ مینمایی در غیر اینصورت برو کنار، و بین من و لشـگر فاصله میانداز، عمر سعد گفت: نه، تو پستتر از آنی که فرمانده باشی، من خود فرماندهی را به عهده میگیرم تو فرمانده پیاده نظام باش.

آخرین آب خیمه گاه در شب عاشورا

شـیخ صدوق (ره) در امالی نقل کرده علی بن الحسـین علیه السلام  فرمود: وقتی شب دهم محرم شد پدرم دسـتور داد اطراف خیمه ها خندقی کندند و آنها را پر از هیزم نمودند و پسـرش علی اکبر را با سی سوار و بیست پیاده براي آوردن آب فرستاد، سپس به اصـحاب فرمود: برخیزیـد و همگی آب بخوریـد که آخرین غذاي شـماست. وضو بگیرید و لباسـهایتان را بشوئید که کفن شما خواهد شد.

خبر دادن حضرت از شهادت خویش

شـیخ مفید (ره) میگوید: حضرت علی بن الحسین علیه السلام  فرمود: در شبی که فرداي آن پدرم کشته شد، نشسته بودم عمه ام زینب در کنـارم پرسـتاري میکرد پـدرم نشسـته بود و جون غلاـم ابوذر غفـاري در کنارش بود و او شمشـیرش را تعمیر میکرد آنگاه پدرم این ابیات را میخواند: یا دهر اف لک من خلیل کم لک بالاشـراق و الأصیل من صاحب أوطالب قتیـل و الـدهر لا یقنع یالبـدل و انما الأمر الی الجلیل و کل حی سالک سبیل دو یا سه بار این ابیات را تکرار کرد تا به ما بفهمانـد ما منظور امام را دانستیم، بغض گلویم را گرفت اما خودم را کنترل کردم و سـکوت را رعایت نمودم من دانستم که بلا نازل شده است. امـا وقتی عمه ام آن سـخنان را که من شـنیدم از آنجـا که زنان رقیق القلب هسـتند نتوانست خود را نگه دارد دامن کشان و ناله کنان نزد پـدرم رسـید و گفت: واي بر من کاش مرگ مرا از این زنـدگی خلاص میکرد مرگ مادرم فاطمه، پدرم علی، برادرم حسن را دیده ام اي جانشین گذشتگانم و آرامش دهنده بازماندگان، امام حسین علیه السلام  نگاهی به خواهرش نمود و فرمود: شیطان به صبر و حلم تو راه پیـدا نکند، چشـمانت را پر از اشک نکن، فرمود: اگر مرغ قطا را به حال خود میگذاشـتند در لانه اش میآرمید، زینب علیهاالسـلام گفـت: واي بر مـن آیـا خـود را براي مرگ آمـاده کرده اي، ایـن امر بر دل مـن خیلی سـنگین و سـخت است، سـپس به صورتش زد و یقه اش را پـاره کرد و بیهوش افتـاد، امـام حسـین علیه السلام  برخـاست و آب بصورت خواهرش زد و فرمود: خواهرم تقواي الهی را پیشه ساز و صـبور باش و بـدان که تمام مردم زمین خواهنـد مرد حتی آسـمانیان هم باقی نخواهنـد مانـد همه چیز جز خداونـد متعـال میمیرد، خداونـد مخلوقـات را بـا قـدرت خود آفریـده و مردم را مبعوث نموده و برمیگردنـد، خداونـد یکتـاست و شریکی ندارد، جدم بهتر از من بود، پدرم، مادرم و برادرم بهتر از من بودند پیامبر صلی االله علیه و آله براي من و همه مسلمانان اسوه و الگو است از دنیـا رفتنـد. خواهرم تو را به جـان خودم قسم میدهم بخاطر من گریبان چاك نکن، به صورتت لطمه نزن و آه و نـاله منمـا، ســپس عمـه ام زینـب علیهاالســلام را آورد و در کنـار مـن نشانـد. مرحـوم ســید (ره) میگویـد: وقـتی زینب علیهاالسـلام این سـخنان را از امام حسـین علیه السلام  شنید گفت: برادر این سخنان خبر از مرگ میدهد، فرمود: بلی خواهرم، زینب گفـت: واي بر مـن ایـن حسـین مـن اسـت کـه مرگ خـود را بـه مـن خـبر میدهـد، زینـب گریـه کرد و زنـان نیز گریه کردنـد و به صورتهایشـان زدنـد و گریبان چاك کردنـد، امکلثوم فریاد کشـید: وامحمـدا واعلیا وااماه وااخاه واحسـینا، اي واي بر ما، امام حسـین علیه السلام  به آنها تسـلی داد و فرمود: خواهرم صبور باش بدان ساکنان آسمانها هم فانی میشوند و تمام اهل زمین میمیرند و تمام وحوش بیابانها هلاك میشونـد. فرمود: خواهرم اي امکلثوم و تو اي زینب و تو اي فاطمه و تو اي رباب مواظب باشـید، وقتی کشـته شـدم براي مرگ من گریبان خود را چاك نکنیـد به صورت خود چنگ نیندازید و ناسـزا نگویید. شـیخ مفید (ره) میگوید: سـپس امام حسـین علیه السلام  به نزد اصـحابش رفت و دسـتور داد خیمه هایشان را نزدیک یکدیگر قرار داده و طنابها را از لابلاي یکدیگر عبور دهند و میان خیمه ها باشـند، تا از روبرو با دشـمن مقابله کنند و خیمه ها پشت سـر آنان قرار بگیرد سـمت راست یا چپ و پیش رویشان چیزي غیر از دشـمن نباشـد، بعد حضـرت به خیمه خود بازگشت و تمام شب را به نماز و اسـتغفار و دعا و تضـرع گذراند و اصـحاب آن حضرت نیز همین حال را داشتند.

کیفیت شهادت حضرت علی اکبر و روایت کامل آن

در بحـار آمـده که ابوالفرج میگویـد: علی بن الحسـین علیه السلام  همـان علی اکـبر علیه السلام  است که فرزنـدي نـداشت و کنیه او ابـا الحسن و مـادرش لیلی دخـتر ابی مرة بن عروة بن مسـعود ثقفی بود و او اولین نفري بود که در واقعه عـاشورا (از بین بنی هاشم) به شـهادت رسـید و زیـارتی که سـید در اقبال آورده مؤیـد همین مطلب است و آن زیارت شامل زیارت حضـرت علی اکبر علیه السلام  و سایر شهدا است آنجا که میگوید: السـلام علیک یا اول قتیل، من نسل خیر سلیل من سلالۀ ابراهیم الخلیل. کیفیت شهادت آن بزرگوار از روایت وارده این گونه فهمیده میشود وقتی حضرت عباس علیه السلام  و حبیب بن مظـاهر به شـهادت رسـیدند ناراحتی و شکسـتگی در صورت امام حسـین علیه السلام  پدیـدار شـد، و حضـرت ناراحت و غمگین نشست و اشک بر گونه هاي مبارکش جاري شد. پسرش علی اکبر علیه السلام  به سوي او آمد و عرض کرد: پدر جان، عمویم عباس علیه السلام  کشـته شـد. خیري بعـد از او در زندگی برایم نیست. از فراق او سـینه ام به تنگ آمده آیا به من اذن میدان میدهی؟ امام حسـین علیه السلام  گریست و فرمود: پسـرم، بخدا سـخت است براي من دوري تو. علی اکبر گفت: چگونه به میدان نروم حال آنکه بین دشـمنان یکه و تنهـایی و یـار و یـاوري نـداري روحم به فـداي روح شـما و جـانم به قربـان جان شـما. در مهیـج الاحزان آمـده: هنگـامیکه علی بن الحسـین علیه السلام  خواست به معرکه جنگ برود، زنان بنی هاشم او را ماننـد حلقه اي گرفتنـد و به او گفتنـد: به غریبی مـا رحم کن و براي رفتن به جنگ شـتاب مکن، ما طاقت فراق تو را نـداریم. آن حضـرت براي گرفتن اذن میـدان از پـدرش کوشـش بیشتر و اصـرار زیادتري نمود تا موافقت پدر را گرفت و با پدرش امام حسـین علیه السلام  وداع نمود سـپس با حرم حسینی خـداحافظی کرد و به سوي میـدان شـتافت. در بحار آمـده محمد بن ابیطالب میگوید: علی اکبر علیه السلام  در آن روز هجده سال بیشتر نـداشت. ابن شـهر آشوب میگویـد گفته شـده بیست و پنج ساله بوده سـید (ره) میگوید: امام حسـین علیه السلام  به علی اکبر علیه السلام  نگـاهی مأیوسـانه نمود و اشـک دیـدگانش جـاري شـد و بسـیار گریست. در بحار آمـده: آنگاه امام حسـین علیه السلام  انگشت سبابه اش را به سوي آسمان گرفت و فرمود: خداوندا شاهد باش بر این مردم، به سوي ایشان کسی میرود که شبیه ترین مردم خلقا و خلقا به سوي توست و ما هر گاه مشـتاق دیدن روي پیامبر صـلی الله علیه و آله میشدیم به او نگاه میکردیم. میانشان را پراکنده کن خداوندا برکات زمین را از این دشمنان دریغ نما و جمع ایشان را متفرق نما و بسیار پراکنده شان کن و افکار و عقایـدشان را گونـاگون و مختلف سـاز و موالیان ایشان را از کارشان راضـی مگردان، ایشان ما را دعوت به یاري نموده و مـدعی نصـرت ما شدند ولی دشـمن ما شدند و با ما میجنگند سـپس حضـرت امام حسـین علیه السلام  به عمر بن سعد (لعنۀ الله) چنین فریاد زد: تو را چه شده، خداوند پیوند خویشی ترا بگسلد و تو را در کارهایت موفق و پیروز ندارد و بر تو کسی را مسلط نماید که بعد از من در خانه ات سـر از بدنت جدا کند. همانطور که پیوند خویشی مرا گسستی و حرمت نزدیکی من با رسول الله صلی الله علیه و آله را نگاه نداشتی، سـپس امام حسـین علیه السلام  با صداي بلند چنین قرآن تلاوت نمود (ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضـها من بعض واالله سمیع علیم) سپس علی بن الحسین به میدان رفت و بر دشمنان حمله کرد در حالیکه چنیـن میگفـت: أنـا علی بن الحسـین بن علی من عصـبۀ جـد أبیهم النـبی والله لاـ یحکم فینـا ابنالـدعی أطعنکم بالرمـح حـتی ینثنی أضـربکم بالسـیف احمی عن أبی ضـرب غلام ه اشم علوي و از جنگ و مقاتله دست برنـداشت تا دشـمنان از کثرت کشـته شـدگان خود در جنگ با او ناتوان و نالان شدند گفته اند آن حضـرت با وجود تشـنگی بسیار یکصد و بیست مرد را به خاك و خون کشید، سپس به سوي امـام حسـین علیه السلام  بازگشت در حالیکه جراحات و زخم هاي بسـیاري برداشـته بود گفت: پـدر جان تشـنگی مرا هلاك نموده و سنگینی زره به من دشوار آمده، آیا جرعه اي آب داري که بنوشم و تجدید قوا نموده به دشمنان حمله برم و در مقابلشان ب ایسـتم. در مهیـج الاحزان به نقل از حمیـد بن مسـلم آمده حضـرت علی بن الحسـین علیه السلام  گفت: پدر جان سنگینی زره بر من دشوار است و عطش بر گلوي من فشار میآورد امام حسـین علیه السلام  گریست و فرمود: پسرم، اندکی صبر کن بزودي بدست جدت رسول الله صـلی الله علیه و آله آبی خواهی نوشـید که بعد از آن هرگز طعم تشنگی را نخواهی چشید. در بحار آمده حضـرت امام حسـین علیه السلام  فرمود: پسرم بر جدت رسول الله صلی الله علیه و آله و بر علی بن ابیطالب و بر من بسیار سخت است که تـو آنهـا را بخـوانی و جـوابی نشـنوي و پنـاه بطلـبی ولی پنـاهی نجـویی. پسـرم زبـانت را بیرون بیـاور پس زبـان علی اکـبر علیه السلام  را در دهان خویش گرفت و مکید آنگاه انگشتر خود را به او داد و گفت: این انگشتر را در دهانت بگذار و براي جنگ به سوي دشـمن بازگرد من امیدوارم بزودي به دست جدت رسول الله صـلی الله علیه و آله با جامی سیراب شوي و شربتی بنوشی که بعد از آن هرگز طعم تشـنگی را نچشی. علی اکبر به جنگ با دشمنان بازگشت و چنین سرود: الحرب قد بانت لها الحقائق و ظهرت من بعـدها مـا مصـادق والله رب العرش لاـ نفـارق جمـوعکم أو تغمـد البوارق چیزي نگـذشت تـا اینکه دویست نفر از دشـمنان را به هلاکت رساند. شیخ مفید (ره) در ارشاد آورده اهل کوفه از کشتن او ابا میکردند، مرة بن منقذ عبدي (لعنۀ الله) چشمش به او افتاد و گفت: گناه همه عرب بر گردن من است اگر این پسر از من بگذرد و من مثل دیگران از کشتن او امتناع نمایم. چون حضرت علی اکـبر علیه السلام  بر لشـگر حمله کرد مرة بن منقـذ عبـدي (لعنـۀ الله) بر او حمله کرد و او را مجروح سـاخت.

روایت های راجب به مقدار جراحات وارده بر ایشان

در لهوف آمده که حضـرت هفتاد و دو زخم برداشت. بحار از قول ابنشهر آشوب آورده که ابومخنف از قول جعفر بن محمد بن علی علیه السلام  نقـل نمـوده کـه در بـدن حضـرت سـی و سه اثر نیزه و سـی چهـار محـل شمشـیر بـود. همچنین امـام بـاقر علیه السلام  فرمود: وقتی امام حسین علیه السلام  به شهادت رسید در بدن آنحضرت سیصد و بیست و چند جراحت نیزه و شمشیر و تیر بود و در روایتی آمده سـیصد و شصت زخم داشته، برخی گفته اند سی و سه ضربه به غیر از تیرها بر ایشان وارد آمده. آنقدر بر بدن و زره ایشـان تیر و نیزه و شمشـیر اصـابت کرده بود که تیرهـا شبیه تیغ هاي خار پشت شـده بود و نیز گفته اند که تمام تیرها بر جلوي بدن ایشان اصابت کرده بود: قد ضم قطریه الطعان فجسـمه کالتاج بالطعن الدلوج مرصع تقع السه ام علی القنا اذ لم یکن بین الأسنۀ و الأسـنۀ موضع الله شـخص فیه ألف جراحـۀ طعنا و ضـربا کیف لا یتضـعضع نسـجوا علیه من مقدمـۀ بها درعا دلاصا بالنجیع یواشع

در لحظه به قتل رسیدن ایشان

در بحار آمـده شـمر و سـنان بن انس (لعنهمـا الله) بـا هـم به سـوي امـام آمدنـد در حـالیکه آخرین رمق هـاي امـام بـود و حضـرت از عطش زبـانش را بر لب هـاي مبـارکش میچرخانـد و آب طلب میکرد. شـمر (لعنه الله) بـا لگـد به سـینه و پهلوي حضـرت زد و گفت: اي پسـر ابوتراب مگر یقین نـداري پـدرت در حوض پیـامبر صـلی الله علیه و آله به هر کس بخواهـد آب کوثر مینوشانـد انـدکی صبر کن تا از دست او آب بنوشـی، سپس شـمر (لعنه الله) به سنان گفت سرش را از پشت گردن قطع کن سنان گفت: بخدا سوگند چنین کاري نمیکنم اگر این کار را بکنم جـدش محمـد صـلی الله علیه وآله دشـمن من خواهـد شـد. پس شـمر (لعنه الله) خشـمگین شـد و بر روي سـینه امام حسـین علیه السلام  نشست و ریش مبارك حضرت را گرفت و خواست او را به شهادت برساند در این حال امام حسین علیه السلام  لبخند زد و فرمود: آیا مرا میکشـی و نمیدانی من کیسـتم؟ شمر گفت: من تو را به خوبی میشناسم، مادرت فاطمه زهرا علیهاالسلام است، پدرت علی مرتضـی علیه السلام  است و جدت محمد مصـطفی صـلی الله علیه و آله و دشـمن من خداي علی اعلی است. تو را میکشم و هیچ باکی هم ندارم، پس دوازده ضـربه شمشـیر به حضـرت زد و سپس سر از تن مبارك حضرت جدا نمود. خداوند متعال لعنت کند قاتلش و دشـمنانش را که با او جنگیدند و کسانی که با آن حضـرت دشـمنی کردند.

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد