امام حسین

حمله لشکریان عمر سعد و حایل شدن آنها بین امام و نهر فرات

گروهی از لشـگریان عمر سـعد به امام حسـین علیه السلام  حمله کردند و ایشان بسـیار تشـنه بود. آن حضـرت بر مرکب خود سوار شد و به همراه عباس علیه السلام  به سوي شریعه فرات رفت. گروهی از لشگریان ابن سـعد  کـه در بیـن آنهـا مردي از بنیدارم بـود به سـوي حضـرت عبـاس علیه السلام  حمله کردنـد آن مرد به جمـاعت یـاران یزید میگفت: اي واي بر شـما بین او و شـریعه ي فرات حایل شوید و نگذارید که او به آب برسد، امام حسین علیه السلام  فرمود: خداوندا او را روز قیـامت تشـنه محشـور کن آن مرد بنیدارمی بـا شـنیدن این سـخن خشـمگین شـد و تیري به سوي امـام انـداخت که تیر به چانه امام اصابت کرد و حضرت تیر را بیرون آورد و کف دستش را زیر زخم گرفت، کف دستش پر از خون شد و خون را افشانـد، و فرمود: خداوندا به تو شـکایت میکنم از آنچه که اینان با پسـر دختر پیامبرت صـلی الله علیه و آله میکنند. آنگاه لشـگریان بین امام حسـین علیه السلام  و حضرت عباس علیه السلام  جدایی انداخته و از همه طرف او را محاصره کردند و همگی به او که یکه و تنهـا بود حمله بردنـد تا او را به شـهادت رساندنـد امام حسـین علیه السلام  براي شـهادت او بسـیار گریست و شاعر در این خصوص گفته: أحق الناس أن یبکی علیه فتی أبکی الحسین بر کبلاد أخوه و ابن والده علی أبوالفضل المضرج بالدماء و من واساه لا یثنیه شـیء و جـادله علی عطش بماء قاتلان حضـرت عباس علیه السلام  یزیـد بن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل (لعنـۀ الله) بودنـد آن حضـرت به شدت زخمی و مجروح شده بود و نمیتوانست حرکت نماید، آنها آمدند و حضـرت را با ضربات شمشیر و نیزه و تیر به شهادت رسانیدنـد و این بعضـی از مواردي است که در باب شـهادت عباس بن علی علیه السلام  روایت شـده است.

روایت کامل حضرت عباس ع و سعی امام حسین ع در منصرف کردن ایشان

معروفترین اخبار درباره شـهادت حضـرت عباس علیه السلام  در عوالم و بحار آمـده که وقتی تمامی برادران حضـرت عباس علیه السلام  به شـهادت رسـیدند، ایشان نزد برادرش حضـرت اباعبـدالله الحسـین علیه السلام  رفت تا اذن میـدان بگیرد. کنیه آن حضـرت اباالفضل و مادرش ام البنین بود عباس علیه السلام  بزرگترین فرزند مادرش بود و در بین برادرانش آخرین نفري بود که به شـهادت رسـید. به او سـقا نیز میگفتنـد، او مردي بسـیار زیبا و خوش چهره بود بر اسبی راهوار و خوش انـدام مینشـست و بخاطر بلندي قامتش پاهاي او از روي اسب بر زمین کشـیده میشد. به آن حضـرت قمر بنی هاشم نیز میگفتند. او جوان بود و در بین چشـمان و پیشانیش آثار سـجده هاي طولانی و بسـیار بود. حضـرت عباس علیه السلام  پرچمدار امام حسین علیه السلام  بود. هنگامی که دید برادرش حسین علیه السلام  تنهاست به سوي او آمد و عرض کرد: برادرم آیا اجازه رفتن به میدان نبرد به من میدهید؟ امام حسـین علیه السلام  گریه بسـیاري نمود و گفت: برادرم تو صاحب لوا و علمدار من هستی اگر بروي سـپاه من از هم میپاشد و متفرق میشود. حضرت عباس علیه السلام  عرض کرد: مولاي من سـینه ام به تنگ آمده و از زندگی سیر شده ام، میخواهم که انتقام خون عزیزانم را از این منافقین بگیرم امام حسـین علیه السلام  فرمود: حال که چنین است کمی آب براي این کودکان طلب کن. حضـرت عباس علیه السلام  به سوي دشمن رفت و ایشان را موعظه نموده و بر حذر داشت ولی هر چه گفت سودي نبخشید به سوي برادرش بازگشت و جریان را گفت در این هنگام شـنید که ناله العطش العطش کودکان از تشنگی برخاسته بر مرکبش سوار شد و نیزه اش را برداشت و مشکی خالی به دست گرفت و به سوي شـط فرات رفت. شـاعر این چنین میگویـد: فهنا لکم ملک الشـریعۀ و اتکا من فوق قائم سـیفه قمقامها فأبت نقیبته الزکیـۀ ریها وحشـی ابن فاطمـۀ یشب ضـرامها فکـذلکم ملأ المزاد و زمها و انصاع یرفل بالجدیـد همامها حتی اذا وافی المخیم جلجلت سوداء قد ملأ القضا ازدامها فجاد جلاجلها بجأش ثابت فتقا عست منکوسۀ أعلامها و مذ استطال علیهم متطلعا کا لایم یذقف بالشواظ سـه امها حسـمت یـدیه یدالقضاء بمبرم و ید القضا لم ینتقض ابرامها و اعتاقه شـرك الردي دون الشـري ان المنایا لأن تطیش سهامها. راوي میگوید: حضـرت عباس علیه السلام  را چهار هزار نفر از سـربازانی که نگهبان شط فرات بودند احاطه کردنـد و او را بـا تیر هـدف قرار میدادنـد. آن حضـرت به ایشان حمله کرد و هشـتاد نفر را کشت تا به فرات رسـید داخل آب شـد هنگـامی که از فرط عطش میخواست یک کف دست آب بنوشـد ناگاه تشـنگی برادرش حسـین علیه السلام  و خانـدانش را به یاد آورد و آب را ریخـت و مشـک را پر از آب کرد و آن را بر کتـف راسـتش انـداخت و بـه سـوي خیمه هاي حسـینی حرکـت کرد. دشـمنان که چنین دیدنـد راه او را سد کردند و به ایشان حمله نموده و از هر سو محاصـره اش کردند. حضـرت نیز به دشـمنان حمله میکرد و با آنها میجنگید و چنین میفرمود: لا أرهب الموت اذا الموت رقا حتی أواري فی المصالیت لقی نفسـی لنفس المصـطفی الطهروقا انی انا العباس أغدو بالسقا و لا أخاف الشر یوم الملتقی دشمن را متفرق ساخت. در این هنگام زید بن ورقاء به همراه حکیم بن طفیل سـنسبی (لعنۀ الله) که در پشت نخلی براي او کمین کرده بودند با شمشـیر ضـربهاي به دست راست حضرت فرود آوردند و دست مبارکش قطع شد پس حضـرت شمشـیر را به دست چپ داد و حمله نمود و این گونه رجز میخواند والله ان قطعتم الیمنی انی احامی ابدا عن دینی و عن امام صادق الیقین نجل النبی الطاهر الأمین حضـرت آنقدر جنگید تا خسـته و بیرمق شد. حکیم بن طفیل طائی لعنـۀ الله که کمین کرده بود ضـربه اي دیگر به دست چپ آن حضـرت زد و دست ایشان را قطع کرد. حضـرت چنین فرمود: یا نفس لا تخشـی من الکفار و ابشـري برحمۀ الجبار مع النبی السـید المختار قد قطعوا ببغیهم یساري فاصـلهم یا رب حر النار پس حضـرت مشک را به دندان گرفت و با پایش به اسب زد که هر چه سـریعتر به خیمه ها برود تا آنحضرت آب را به تشنگان اهل بیت برساند. ناگاه تیري آمد و به مشک اصابت نمود و آب مشک بر زمین ریخت سـپس تیر دیگري آمد و بر سـینه حضـرت نشـست ایشان از اسب به زمین افتاد. برادرش امام حسـین علیه السلام  را صـدا زد و گفت برادر جان مرا دریاب: فخر للأرض مقطوع الیدین له من کل مجد یمین غیر منخذم در روایتی آمده شـخص ملعونی با عمود آهنین بر فرق مبارك حضـرت ضربه اي فرود آورد و ایشان را به شـهادت رسانید. امام حسین علیه السلام  چون این صحنه را دید ناله کنان به سوي شط فرات آمد و بر سر جنازه برادر بسـیار گریست و جنازه او را به خیمه ها حمل نمود و چنین سـرود: تعـدیتم یا شـر قوم ببغیکم و خالفتموا دین النبی محمـد أما کان خیر الرسل أوصاکم بنا أما نحن من نسل النجا المسدد أما کانت الزهراء أمی ویلکم أما کان من خیر البریه والدي لعنتم و اخزیتهم بما قـد جنیتم فسوف تلاقوا حر نار توقـد سـپس امام حسـین علیه السلام  فرمود: با مرگ تو اي برادر کمرم شـکست و امیدم قطع شد. در بعضـی از کتب معتبر آمده است آن قدر بر بدن مبارك حضـرت عباس علیه السلام  جراحت وارد شده بود که امام حسین علیه السلام نتوانست جنـازه او را به سوي خیمه ببرد. لـذا جنـازه مطهر ایشـان را در محـل شـهادتشان بر زمین گذاشـته خود با غم و انـدوه و اشـک و آه به سوي خیمه ها بازگشت.

ام البنین مادر حضرت عباس ع و برادرانش عثمان و جعفر و عبدالله

مصـنف شـرح شافیه ابیفراس در مناقب آل رسول صـلی االله علیه و آله و عیوب بنی العباس به اسـناد خود از عمـدة الطـالب نقـل میکنـد أمیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام  به برادرش عقیل که از خبره ترین نسـب شـناسان عرب بـود و انسـاب اعراب و خانواده ها و تیره هاي آنهـا را خـوب میشـناخت گفـت: زنی براي مـن پیـدا کن که از خـانواده دلاـوران و شـجاعان عرب باشـد تـا بـا او ازدواج کنم براي من پسـري شـجاع و پهلوان بیاورد. عقیل به حضـرت گفت: با ام البنین کلاـبیه ازدواج کن زیرا در عرب کسـی ماننـد پـدران او شـجاع و دلاـور نیست. امام علی علیه السلام  با ام البنین علیهاالسـلام ازدواج نمود و او همان مادر عباس علیه السلام  و برادرانش عثمان و جعفر و عبداالله است که در کربلا به شهادت رسیدند. اسم کامل ام البنین این است: فاطمه دختر خزام بن خالـد بن ربیعۀ بن لوئی بن کعب بن عامر بن کلاب بن ربیعۀ بن عامر بن صعصـعۀ بن معاویۀ بن بکر بن هوازن. در بحار به اسـنادش از حضـرت جعفر بن محمد علیه السلام  نقل است که فرمود: ام البنین مادر این چهار برادر بود کـه در کربلاـ شـهید شدنـد. هر روز بـه بقیـع میرفـت و براي پسـرانش بسـیار حزیـن و سوزنـاك گریه مینمـود. مردم دور او جمع میشدنـد و گریه و زاري و نـوحه سـرایی او را میشـنیدند. روزي مروان (لعنه االله) از قبرسـتان بقیـع گـذر میکرد که صـداي نـاله ونـدبه ام البنین علیهاالسـلام را شـنید و از گریه و سوز اشـک او به گریه افتـاد.

روایتی در فضیلت حضرت عباس ع

از ابی الفرج در کتاب مقاتل الطالبین از شـیخ ابونصـر نجـاري به اسـنادش از مفضـل بن عمر از امـام صـادق علیه السلام  منقول است که فرمودنـد: خداونـد عموي مـا عباس علیه السلام  را رحمت کنـد، بخـدا قسم که او داراي بصـیرت و بینـایی و ایمانی محکم و اسـتوار بود که با برادرش حسـین علیه السلام  در کربلا به شهادت رسید و در راه خداوند شهید شد، در آن هنگام سی و چهار سال داشت و بنیخیف او را به شهادت رساندند.

جایگاه حضرت عباس در بهشت و در بین شهداء

فضائـل حضـرت عبـاس علیه السلام  بر جمیع شـهداء در مجلس سوم از فصـل هفتم گـذشت، براي آن حضـرت نزد خـداوند تبـارك و تعـالی منزلت و جایگاهی است که همه شـهدا در روز قیامت به آن مقام و منزلت غبطه میخورنـد: الله اکبر أي بـدر خر عن أفق الهدایۀ فاستشاظ ظلامها فمن المعزي السبط سبط محمد بفتی له الأشراف طأطأ ه امها و أخ کریم لم یخنه بمشهد حیث السراة کبابهـا أقـدامها تا الله لا أنسـی ابنفاطم اذ جلا عنه العجاجـۀ یسـبکر قتامها من بعـد أن حطم الوشـیج و ثلمت بیض الصـفاح و نکسـت أعلامهـا حتی اذا حم البلاـء و ان ما أیـدي القضاء جرت به أقلامها وافی به نحو المخیم حاملا من شاهقی علیاء عز مرامها و هوي علیه ما هنالک قائلا الیوم بان عن الیمین حسامها الیوم رساعن الکتائب کبشها الیوم غاب عن الصلاة امامها الیوم آل الی التفرق جمعنا الیوم حل عن البنود نظامها الیوم خر عن الهدایۀ بدرها الیوم غب عن البلاد غمامها الیوم نامت أعین بک لم تنم و تسهدت أخري فعز منامها أشـقیق روحی هـل تراکت علمت اذ غودرت و انثالت علیک لئامها ان خلت طبقت السـماء علی الثري أو دکـدکت فوق الربا أعلامها لکن أهان الخطب عنـدي أننی بک لاحق أمر قضـی علامها من مبلغ اشـیاخ مکـۀ أنه قد غاض زاخرها و زال شـمامها من مبلغ أشـیاخ مکۀ أنه قد دق مارنها و جب سنامها من مبلغ اشیاخ مکۀ أنه قد شل ساعدها و فل حسامها من مبلغ اشیاخ مکۀ أنه طلاع کل ثنیـۀ مقدامها الله اکبر أي جلا انزلت بمحمد فلینتبه اسـلامها الله اکبر أي غاشـیۀ علت بیت الرسالۀ و اسـتمر مرامها الله اکبر ما أجل رزیۀ مضت الدهور و ما مضت أیامها سـمعا أباالفضل الشهید قصیدة أزریۀ مسکا یفوح نظامها

شهادت یکی از فرزندان کوچک ایشان

در منتخب آمـده وقتی حضـرت عباس علیه السلام  به شـهادت رسـید، دشـمنان به خیمه گاه امام حسـین علیه السلام  حمله آوردند. هنگامی که امام حسین علیه السلام  این صحنه را دید ندا داد: اي مردم آیا پنـاهی نیست که مـا را پناه دهـد، آیا فریاد رسـی نیست که به فریاد ما برسـد و حق طلبی نیست که ما را یاري کنـد، آیا خـدا ترسـی نیست که از مـا دفـاع کنـد، آیا یک نفر نیست که جرعه اي آب به این کودك بنوشانـد زیرا او طاقت تشـنگی نـدارد. پسـر بزرگش برخـاست، آن زمان هفـده سال داشت به امام گفت: اي مولاي من میخواهم بروم آب بیاورم. مشک کوچکی به دست گرفت و به شجـاعت تمـام به سوي فرات رفت مشـک را پر از آب کرد، به سوي پـدرش آمـد و گفت: پـدر جـان این هم آبی که میخواستی، برادرم را سـیراب نما، اگر چیزي از آن باقی ماند به من بده که بخدا بسـیار تشـنه ام. امام حسین علیه السلام  گریست و پسر کوچکش را گرفت و او را روي زانویش نشانیـد و ظرف آب بطرف دهـان کودك نزدیک نمود، هنگامی که کودك خواست از آب بنوشـد ناگهان تیري مسـموم از سوي دشـمن آمـد و بر حلق کودك خورد و گلوي او را برید قبل از اینکه آن طفل جرعه اي از آب بنوشد: امام حسین علیه السلام  گریست و ظرف آب را به روي زمین انداخت و به آسمان نظاره نمود.

کیفیت شهادت حضرت علی اکبر و روایت کامل آن

در بحـار آمـده که ابوالفرج میگویـد: علی بن الحسـین علیه السلام  همـان علی اکـبر علیه السلام  است که فرزنـدي نـداشت و کنیه او ابـا الحسن و مـادرش لیلی دخـتر ابی مرة بن عروة بن مسـعود ثقفی بود و او اولین نفري بود که در واقعه عـاشورا (از بین بنی هاشم) به شـهادت رسـید و زیـارتی که سـید در اقبال آورده مؤیـد همین مطلب است و آن زیارت شامل زیارت حضـرت علی اکبر علیه السلام  و سایر شهدا است آنجا که میگوید: السـلام علیک یا اول قتیل، من نسل خیر سلیل من سلالۀ ابراهیم الخلیل. کیفیت شهادت آن بزرگوار از روایت وارده این گونه فهمیده میشود وقتی حضرت عباس علیه السلام  و حبیب بن مظـاهر به شـهادت رسـیدند ناراحتی و شکسـتگی در صورت امام حسـین علیه السلام  پدیـدار شـد، و حضـرت ناراحت و غمگین نشست و اشک بر گونه هاي مبارکش جاري شد. پسرش علی اکبر علیه السلام  به سوي او آمد و عرض کرد: پدر جان، عمویم عباس علیه السلام  کشـته شـد. خیري بعـد از او در زندگی برایم نیست. از فراق او سـینه ام به تنگ آمده آیا به من اذن میدان میدهی؟ امام حسـین علیه السلام  گریست و فرمود: پسـرم، بخدا سـخت است براي من دوري تو. علی اکبر گفت: چگونه به میدان نروم حال آنکه بین دشـمنان یکه و تنهـایی و یـار و یـاوري نـداري روحم به فـداي روح شـما و جـانم به قربـان جان شـما. در مهیـج الاحزان آمـده: هنگـامیکه علی بن الحسـین علیه السلام  خواست به معرکه جنگ برود، زنان بنی هاشم او را ماننـد حلقه اي گرفتنـد و به او گفتنـد: به غریبی مـا رحم کن و براي رفتن به جنگ شـتاب مکن، ما طاقت فراق تو را نـداریم. آن حضـرت براي گرفتن اذن میـدان از پـدرش کوشـش بیشتر و اصـرار زیادتري نمود تا موافقت پدر را گرفت و با پدرش امام حسـین علیه السلام  وداع نمود سـپس با حرم حسینی خـداحافظی کرد و به سوي میـدان شـتافت. در بحار آمـده محمد بن ابیطالب میگوید: علی اکبر علیه السلام  در آن روز هجده سال بیشتر نـداشت. ابن شـهر آشوب میگویـد گفته شـده بیست و پنج ساله بوده سـید (ره) میگوید: امام حسـین علیه السلام  به علی اکبر علیه السلام  نگـاهی مأیوسـانه نمود و اشـک دیـدگانش جـاري شـد و بسـیار گریست. در بحار آمـده: آنگاه امام حسـین علیه السلام  انگشت سبابه اش را به سوي آسمان گرفت و فرمود: خداوندا شاهد باش بر این مردم، به سوي ایشان کسی میرود که شبیه ترین مردم خلقا و خلقا به سوي توست و ما هر گاه مشـتاق دیدن روي پیامبر صـلی الله علیه و آله میشدیم به او نگاه میکردیم. میانشان را پراکنده کن خداوندا برکات زمین را از این دشمنان دریغ نما و جمع ایشان را متفرق نما و بسیار پراکنده شان کن و افکار و عقایـدشان را گونـاگون و مختلف سـاز و موالیان ایشان را از کارشان راضـی مگردان، ایشان ما را دعوت به یاري نموده و مـدعی نصـرت ما شدند ولی دشـمن ما شدند و با ما میجنگند سـپس حضـرت امام حسـین علیه السلام  به عمر بن سعد (لعنۀ الله) چنین فریاد زد: تو را چه شده، خداوند پیوند خویشی ترا بگسلد و تو را در کارهایت موفق و پیروز ندارد و بر تو کسی را مسلط نماید که بعد از من در خانه ات سـر از بدنت جدا کند. همانطور که پیوند خویشی مرا گسستی و حرمت نزدیکی من با رسول الله صلی الله علیه و آله را نگاه نداشتی، سـپس امام حسـین علیه السلام  با صداي بلند چنین قرآن تلاوت نمود (ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضـها من بعض واالله سمیع علیم) سپس علی بن الحسین به میدان رفت و بر دشمنان حمله کرد در حالیکه چنیـن میگفـت: أنـا علی بن الحسـین بن علی من عصـبۀ جـد أبیهم النـبی والله لاـ یحکم فینـا ابنالـدعی أطعنکم بالرمـح حـتی ینثنی أضـربکم بالسـیف احمی عن أبی ضـرب غلام ه اشم علوي و از جنگ و مقاتله دست برنـداشت تا دشـمنان از کثرت کشـته شـدگان خود در جنگ با او ناتوان و نالان شدند گفته اند آن حضـرت با وجود تشـنگی بسیار یکصد و بیست مرد را به خاك و خون کشید، سپس به سوي امـام حسـین علیه السلام  بازگشت در حالیکه جراحات و زخم هاي بسـیاري برداشـته بود گفت: پـدر جان تشـنگی مرا هلاك نموده و سنگینی زره به من دشوار آمده، آیا جرعه اي آب داري که بنوشم و تجدید قوا نموده به دشمنان حمله برم و در مقابلشان ب ایسـتم. در مهیـج الاحزان به نقل از حمیـد بن مسـلم آمده حضـرت علی بن الحسـین علیه السلام  گفت: پدر جان سنگینی زره بر من دشوار است و عطش بر گلوي من فشار میآورد امام حسـین علیه السلام  گریست و فرمود: پسرم، اندکی صبر کن بزودي بدست جدت رسول الله صـلی الله علیه و آله آبی خواهی نوشـید که بعد از آن هرگز طعم تشنگی را نخواهی چشید. در بحار آمده حضـرت امام حسـین علیه السلام  فرمود: پسرم بر جدت رسول الله صلی الله علیه و آله و بر علی بن ابیطالب و بر من بسیار سخت است که تـو آنهـا را بخـوانی و جـوابی نشـنوي و پنـاه بطلـبی ولی پنـاهی نجـویی. پسـرم زبـانت را بیرون بیـاور پس زبـان علی اکـبر علیه السلام  را در دهان خویش گرفت و مکید آنگاه انگشتر خود را به او داد و گفت: این انگشتر را در دهانت بگذار و براي جنگ به سوي دشـمن بازگرد من امیدوارم بزودي به دست جدت رسول الله صـلی الله علیه و آله با جامی سیراب شوي و شربتی بنوشی که بعد از آن هرگز طعم تشـنگی را نچشی. علی اکبر به جنگ با دشمنان بازگشت و چنین سرود: الحرب قد بانت لها الحقائق و ظهرت من بعـدها مـا مصـادق والله رب العرش لاـ نفـارق جمـوعکم أو تغمـد البوارق چیزي نگـذشت تـا اینکه دویست نفر از دشـمنان را به هلاکت رساند. شیخ مفید (ره) در ارشاد آورده اهل کوفه از کشتن او ابا میکردند، مرة بن منقذ عبدي (لعنۀ الله) چشمش به او افتاد و گفت: گناه همه عرب بر گردن من است اگر این پسر از من بگذرد و من مثل دیگران از کشتن او امتناع نمایم. چون حضرت علی اکـبر علیه السلام  بر لشـگر حمله کرد مرة بن منقـذ عبـدي (لعنـۀ الله) بر او حمله کرد و او را مجروح سـاخت.

شهادت حضرت علی اکبر و ناراحتی امام حسین ع و خواهر مظلومشان حضرت زینب

روایت دیگري از بحار است میگوید: حضرت علی اکبر علیه السلام  مکرر حمله میکرد تا اینکه تیري به سوي او پرتاب کردند و آن تیر به گلوي مبارك ایشان اصابت کرد و آن را پاره نمود.« و نیز میگویند که منقذ بن مرة عبدي (لعنۀ الله) شمشـیري بر فرق سر او زد که بخاطر آن از پا افتاد و لشـگریان نیز با شمشـیر به او حمله کردند، آن حضـرت از شدت جراحات دست به گردن اسب انداختند تا از مهلکه بیرون رود لکن اسب به جاي اینکه او را از معرکه خارج کند او را به میان لشگریان دشمن برد. آنها بدن حضرت را پاره پاره و تکه تکه کردنـد هنگامی که روحش از بـدن مفارقت مینمود با صـداي بلند گفت: پدر جان این جدم رسول الله صـلی الله علیه و آله است که مرا با جامی سـیراب میکند، شربتی که بعد از آن هرگز طعم تشنگی را نخواهم چشید، جدم رسول الله صلی الله علیه و آله میفرماید: زود بیا زود بیا که براي تو نیز جامی آماده شده تا آن را بنوشـی. سیده (ره) میگوید: سپس ناله اي زد و جان داد امام حسـین علیه السلام  بر سـر بـالین او آمـد و نشـست و صورتش را بر صورت او نهـاد. شـیخ مفیـد نقل میکنـد: امام بر بالین علی اکبر علیه السلام  فرمود: بکشـد خداونـد مردمی که تو را کشـتند پسـرم، چه چیزي ایشـان را به گسـتاخی در پیشـگاه پروردگـار و ریختن حرمت رسول او واداشت. سـپس چشمانش اشک آلود شد و فرمود: علی جان بعد از تو اف بر این دنیا باد. ابومخنف میگوید: امام حسـین علیه السلام  جنـازه علی اکبر علیه السلام  را در خیمه اش قرار داد و لب و دنـدان او را پـاك کرد آنگاه لبهایش را بر لبهاي او گـذاشت و فرمود: پسـرم از ناراحتی ها و شدائـد دنیا راحت شدي و به سوي جنت رضوان پر کشـیدي و پدرت باقی ماند بزودي به تو ملحق خواهـد شـد. ابومخنف نقل نموده عمارة بن واقد گفت: زنی را دیدم که از خیمه امام حسین علیه السلام  خارج شـد گویی صورتش چون ماه میدرخشـید و این چنین ندا میداد: پسـرم، شـهیدم، اي واي از بی یار و یاوري واي از غریبی، اي واي نور قلبم، اي کاش کور میشدم و این روز را نمیدیدم، اي کاش میمردم و زیر خاك میبودم و این صحنه ها را نمیدیدم. در بحار آمده که حمید بن مسلم (لعنۀ الله) میگوید: زنی را دیدم که به سرعت از خیام خارح شد، صورتش همچون خورشید، درخشان بود و صـدایش به آه و نـاله و افغان بلنـد، و میگفت: عزیزم، میوه دلم، نور چشـمانم. از اطرافیان پرسـیدم او کیست؟ گفتنـد: او زینب علیهاالسـلام دختر علی علیه السلام  است. زینب علیهاالسـلام آمد و خود را بر روي جنازهي غرقه به خون علی اکبر انداخت پس امام حسـین علیه السلام  به سوي او آمـد و دست او را گرفت و به خیمه برد سـپس نزد جوانان بنی هاشم رفت و فرمود: برادرتان را ببرید، جنـازه علی اکبر را از محـل شـهادتش بردنـد و آن را در خیمه اي قرار دادنـد که در مقابل آن نبرد میکردنـد.

خبر رسیدن شهادت علی اکبر ع به خیام

شـیخ مفید (ره) به اسـنادش از جابر بن عبدالله انصاري نقل میکند گفت: هنگامیکه علی بن الحسین علیه السلام  به شـهادت رسـید امام حسـین علیه السلام  با چشـمان گریان و قلبی حزین و ناامیـد از خویش به خیمه داخل شد سـکینه علیهاالسـلام گفت: اي پـدر شـما تو را چگونه میبینم گویا خبر مرگت را آورده اند که چنین محزونی و چشـمانت را سـیل اشک فراگرفته، پدر برادرم علی کجـاست؟ امـام فرمـود: این مردمـان پست او را کشـتند. چون سـکینه سـخنان امـام را شـنید نـاله اي زد و گفت: اي واي برادرم، اي واي نور قلبم، سـکینه علیهاالسلام خواست از خیمه خارج شود امام حسین علیه السلام  مانع او شد و گفت: اي سکینه صبر کن به خدا پناه ببر. سـکینه گفت: پدر جان چگونه صبر کند کسـی که برادرش را کشـتند و پدرش را تنها واگذاشـتند پس امام علیه السلام  گفت: (انا الله و انا الیه راجعون)

شهادت پسری از خیام حرم

در بحار آمده پسري از خیام بیرون شد که در گوشش دو گوشواره دُر بود. ترسـان به راست و چپ خود نگـاهی انـداخت. هـانی بن بعیث (لعنـۀ الله) به او حمله کرد و او را به شـهادت رسانیـد، شـهربانو چون صحنه قتل او را دید، مدهوش دم فروبست: بنیأمیۀ لا تسري الظنون بکم ستؤ خذون بثأر الال خیر سري سیفا من الله لم تقلل مضاربه یـبري الـذي هو من دین الاـله بري کم حرمـۀ هتکت فیکم لفاطمـۀ و کم دم عنـدکم للمصـطفی هـدر أین المفر بنیسـفیان من أسـد لوصاح بالفلک الدوار لم یدر یا غایۀ الدین و الدنیا و بدأهما و عصـمۀ النفر اللاجین من سـقر فدونکم یا غیاث مرثیۀ من عبد عبدکم المعروف بالازر لیست مصـیبتکم هذي التی ذکرت فی الدهر اول مشروب لکم کدر لقد صبرتم علی أمثالها کرما واالله غیر مضیع أجر مصطبر

روایت دیگری در این دسته وجود ندارد