در بحـار آمـده که ابوالفرج میگویـد: علی بن الحسـین علیه السلام همـان علی اکـبر علیه السلام است که فرزنـدي نـداشت و کنیه او ابـا الحسن و مـادرش لیلی دخـتر ابی مرة بن عروة بن مسـعود ثقفی بود و او اولین نفري بود که در واقعه عـاشورا (از بین بنی هاشم) به شـهادت رسـید و زیـارتی که سـید در اقبال آورده مؤیـد همین مطلب است و آن زیارت شامل زیارت حضـرت علی اکبر علیه السلام و سایر شهدا است آنجا که میگوید: السـلام علیک یا اول قتیل، من نسل خیر سلیل من سلالۀ ابراهیم الخلیل. کیفیت شهادت آن بزرگوار از روایت وارده این گونه فهمیده میشود وقتی حضرت عباس علیه السلام و حبیب بن مظـاهر به شـهادت رسـیدند ناراحتی و شکسـتگی در صورت امام حسـین علیه السلام پدیـدار شـد، و حضـرت ناراحت و غمگین نشست و اشک بر گونه هاي مبارکش جاري شد. پسرش علی اکبر علیه السلام به سوي او آمد و عرض کرد: پدر جان، عمویم عباس علیه السلام کشـته شـد. خیري بعـد از او در زندگی برایم نیست. از فراق او سـینه ام به تنگ آمده آیا به من اذن میدان میدهی؟ امام حسـین علیه السلام گریست و فرمود: پسـرم، بخدا سـخت است براي من دوري تو. علی اکبر گفت: چگونه به میدان نروم حال آنکه بین دشـمنان یکه و تنهـایی و یـار و یـاوري نـداري روحم به فـداي روح شـما و جـانم به قربـان جان شـما. در مهیـج الاحزان آمـده: هنگـامیکه علی بن الحسـین علیه السلام خواست به معرکه جنگ برود، زنان بنی هاشم او را ماننـد حلقه اي گرفتنـد و به او گفتنـد: به غریبی مـا رحم کن و براي رفتن به جنگ شـتاب مکن، ما طاقت فراق تو را نـداریم. آن حضـرت براي گرفتن اذن میـدان از پـدرش کوشـش بیشتر و اصـرار زیادتري نمود تا موافقت پدر را گرفت و با پدرش امام حسـین علیه السلام وداع نمود سـپس با حرم حسینی خـداحافظی کرد و به سوي میـدان شـتافت. در بحار آمـده محمد بن ابیطالب میگوید: علی اکبر علیه السلام در آن روز هجده سال بیشتر نـداشت. ابن شـهر آشوب میگویـد گفته شـده بیست و پنج ساله بوده سـید (ره) میگوید: امام حسـین علیه السلام به علی اکبر علیه السلام نگـاهی مأیوسـانه نمود و اشـک دیـدگانش جـاري شـد و بسـیار گریست. در بحار آمـده: آنگاه امام حسـین علیه السلام انگشت سبابه اش را به سوي آسمان گرفت و فرمود: خداوندا شاهد باش بر این مردم، به سوي ایشان کسی میرود که شبیه ترین مردم خلقا و خلقا به سوي توست و ما هر گاه مشـتاق دیدن روي پیامبر صـلی الله علیه و آله میشدیم به او نگاه میکردیم. میانشان را پراکنده کن خداوندا برکات زمین را از این دشمنان دریغ نما و جمع ایشان را متفرق نما و بسیار پراکنده شان کن و افکار و عقایـدشان را گونـاگون و مختلف سـاز و موالیان ایشان را از کارشان راضـی مگردان، ایشان ما را دعوت به یاري نموده و مـدعی نصـرت ما شدند ولی دشـمن ما شدند و با ما میجنگند سـپس حضـرت امام حسـین علیه السلام به عمر بن سعد (لعنۀ الله) چنین فریاد زد: تو را چه شده، خداوند پیوند خویشی ترا بگسلد و تو را در کارهایت موفق و پیروز ندارد و بر تو کسی را مسلط نماید که بعد از من در خانه ات سـر از بدنت جدا کند. همانطور که پیوند خویشی مرا گسستی و حرمت نزدیکی من با رسول الله صلی الله علیه و آله را نگاه نداشتی، سـپس امام حسـین علیه السلام با صداي بلند چنین قرآن تلاوت نمود (ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین ذریه بعضـها من بعض واالله سمیع علیم) سپس علی بن الحسین به میدان رفت و بر دشمنان حمله کرد در حالیکه چنیـن میگفـت: أنـا علی بن الحسـین بن علی من عصـبۀ جـد أبیهم النـبی والله لاـ یحکم فینـا ابنالـدعی أطعنکم بالرمـح حـتی ینثنی أضـربکم بالسـیف احمی عن أبی ضـرب غلام ه اشم علوي و از جنگ و مقاتله دست برنـداشت تا دشـمنان از کثرت کشـته شـدگان خود در جنگ با او ناتوان و نالان شدند گفته اند آن حضـرت با وجود تشـنگی بسیار یکصد و بیست مرد را به خاك و خون کشید، سپس به سوي امـام حسـین علیه السلام بازگشت در حالیکه جراحات و زخم هاي بسـیاري برداشـته بود گفت: پـدر جان تشـنگی مرا هلاك نموده و سنگینی زره به من دشوار آمده، آیا جرعه اي آب داري که بنوشم و تجدید قوا نموده به دشمنان حمله برم و در مقابلشان ب ایسـتم. در مهیـج الاحزان به نقل از حمیـد بن مسـلم آمده حضـرت علی بن الحسـین علیه السلام گفت: پدر جان سنگینی زره بر من دشوار است و عطش بر گلوي من فشار میآورد امام حسـین علیه السلام گریست و فرمود: پسرم، اندکی صبر کن بزودي بدست جدت رسول الله صـلی الله علیه و آله آبی خواهی نوشـید که بعد از آن هرگز طعم تشنگی را نخواهی چشید. در بحار آمده حضـرت امام حسـین علیه السلام فرمود: پسرم بر جدت رسول الله صلی الله علیه و آله و بر علی بن ابیطالب و بر من بسیار سخت است که تـو آنهـا را بخـوانی و جـوابی نشـنوي و پنـاه بطلـبی ولی پنـاهی نجـویی. پسـرم زبـانت را بیرون بیـاور پس زبـان علی اکـبر علیه السلام را در دهان خویش گرفت و مکید آنگاه انگشتر خود را به او داد و گفت: این انگشتر را در دهانت بگذار و براي جنگ به سوي دشـمن بازگرد من امیدوارم بزودي به دست جدت رسول الله صـلی الله علیه و آله با جامی سیراب شوي و شربتی بنوشی که بعد از آن هرگز طعم تشـنگی را نچشی. علی اکبر به جنگ با دشمنان بازگشت و چنین سرود: الحرب قد بانت لها الحقائق و ظهرت من بعـدها مـا مصـادق والله رب العرش لاـ نفـارق جمـوعکم أو تغمـد البوارق چیزي نگـذشت تـا اینکه دویست نفر از دشـمنان را به هلاکت رساند. شیخ مفید (ره) در ارشاد آورده اهل کوفه از کشتن او ابا میکردند، مرة بن منقذ عبدي (لعنۀ الله) چشمش به او افتاد و گفت: گناه همه عرب بر گردن من است اگر این پسر از من بگذرد و من مثل دیگران از کشتن او امتناع نمایم. چون حضرت علی اکـبر علیه السلام بر لشـگر حمله کرد مرة بن منقـذ عبـدي (لعنـۀ الله) بر او حمله کرد و او را مجروح سـاخت.